درهم برهم
هر چی دلت بخواد اینچا پیدا میشه حتی دل شکسته


روزي يك مرد ثروتمند، پسر بچه كوچكش را به يك ده برد تا به او نشان دهد مردمي كه در آنجا زندگي مي كنند چقدر فقير هستند. آنها يك روز و يك شب را در خانه محقر يك روستايي به سر بردند.
در راه بازگشت و در پايان سفر، مرد از پسرش پرسيد: «نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟»

 

پسر پاسخ داد: «عالي بود پدر!»
پدر پرسيد: «آيا به زندگي آنها توجه كردي؟»
پسر پاسخ داد: «فكر مي كنم!»
پدر پرسيد: «چه چيزي از اين سفر ياد گرفتي؟»
پسر كمي انديشيد و بعد به آرامي گفت: «فهميدم كه ما در خانه يك سگ داريم و آنها چهار تا. ما در حياطمان فانوسهاي تزئيني داريم و آنها ستارگان را دارند. حياط ما به ديوارهايش محدود مي شود اما باغ آنها بي انتهاست!»
در پايان حرفهاي پسر، زبان مرد بند آمده بود. پسر اضافه كرد: «متشكرم پدر كه به من نشان دادي ما واقعا چقدر فقير هستيم!»




 
[ چهارشنبه 19 تیر 1392  ] [ 12:42 AM ] [ حسين خوانچه زر ] [ نظرات 0 ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

هر چه میخواهد دل تنگت بگو ما هم هستیم دور هم گوش میکنیم :D
آخرين مطالب
لينک دوستان
آرشيو مطالب
آمار سايت
كل بازديدها : 4014 نفر
تاريخ ايجاد وبلاگ : چهارشنبه 19 تیر 1392 
تعداد کل نظرات : 0 نظر
كل مطالب : 5 عدد
آخرين بروز رساني : شنبه 22 تیر 1392 
امکانات وب