10 داستان کوتاه و خواندنی

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

 ایمیل اشتباهی

روزی مردی به سفر میرود و به محض ورود به اتاق هتل، متوجه میشود که هتل به کامپیوتر و بالاخره به اینترنت مجهز است.
تصمیم میگیرد به همسرش ایمیل بزند.
نامه را مینویسد اما در تایپ آدرس دچار اشتباه میشود و بدون اینکه متوجه شود نامه را میفرستد.
در این ضمن در گوشه ای دیگر از این کره خاکی، زنی که تازه از مراسم خاکسپاری همسرش به خانه باز گشته بود با این فکر که شاید تسلیتی از دوستان یا آشنایان داشته باشه به سراغ کامپیوتر میرود تا ایمیل های خود را چک کند.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

اما پس از خواندن اولین نامه غش میکند و بر زمین می افتد.
پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش میرود و مادرش را نقش بر زمین می بیند و در همان حال چشمش به صفحه مانیتور می افتد که در ایمیل نوشته بود :

گیرنده : همسر عزیزم
موضوع : من رسیدم

میدونم که از گرفتن این نامه حسابی غافلگیر شدی.
راستش آنها اینجا کامپیوتر دارند و هر کس به اینجا میاد میتونه برای عزیزانش نامه بفرسته. من همین الان رسیدم و همه چیز را چک کردم.
همه چیز برای ورود تو رو به راهه. فردا می بینمت.
امیدوارم سفر تو هم مثل سفر من بی خطر باشه ...
وای چه قدر اینجا گرمه !!!




 نگاشته شده توسط محمد قاسمی در سه شنبه 11 خرداد 1389  ساعت 2:47 PM
نظرات 0 | لينک مطلب



نوشته هایی که بر پشت خودروها می‌بینیم چکیده‌ای از عصاره تجربه‌ها، گوشه‌ای از باورها و اعتقادات و یا ذره‌ای از آرزوها و خواسته‌های صاحبانشان است که گاه در زیر گرد و خاک جاده‌ها و یا غبار عادتها پنهان می‌شوند و زمانی هم این‌گونه در مقابل دیدگانتان قرار می‌گیرند که در خیلی از مواقع تفکربرانگیز و جالب توجه است.



 نگاشته شده توسط محمد قاسمی در سه شنبه 11 خرداد 1389  ساعت 2:15 PM
نظرات 0 | لينک مطلب



خدا خر را آفرید و به اوگفت:
تو بار خواهی برد، از زمانی که
تابش آفتاب آغاز می شود تا زمانی
که تاریکی شب سر می رسد.و همواره بر
پشت تو باری سنگین خواهد بود.و تو
علف خواهی خورد و از عقل بی بهره
خواهی بود و پنجاه سال عمر خواهی
کرد و تو یک خر خواهی
بود. ............


 نگاشته شده توسط محمد قاسمی در دوشنبه 10 خرداد 1389  ساعت 8:54 AM
نظرات 0 | لينک مطلب



روزگاری مردی فاضل زندگی می‌کرد. او هشت‌سال تمام مشتاق بود راه خداوند را بیابد؛ او هر روز از دیگران جدا می‌شد و دعا می‌کرد تا روزی با یکی از اولیای خدا و یا مرشدی آشنا شود.
یک روز هم‌چنان که دعا می‌کرد، ندایی به او گفت به‌جایی برود. در آن‌ جا مردی را خواهد دید که راه حقیقت و خداوند را نشانش ‌خواهد داد. مرد وقتی این ندا را شنید، بی‌اندازه مسرور شد و به ‌جایی که به او گفته شده بود، رفت. در آن ‌جا با دیدن مردی ساده، متواضع و فقیر با لباس‌‌های مندرس و پاهایی خاک‌ آلود، متعجب شد.
مرد آن اطراف را کاملاً نگاه کرد اما کس دیگری را ندید. بنابراین به مرد فقیر رو کرد و گفت:
روز شما به ‌خیر. مرد فقیر به ‌آرامی پاسخ داد: "هیچ‌وقت روز شری نداشته‌ام."
پس مرد فاضل گفت:...


 نگاشته شده توسط محمد قاسمی در شنبه 8 خرداد 1389  ساعت 2:53 PM
نظرات 0 | لينک مطلب



من می‌‌توانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشته‌خو یا شیطان‌ صفت باشم
من می توانم تو را دوست داشته یا ازتو متنفر باشم
من می‌توانم سکوت کنم، نادان و یا دانا باشم
چرا که من یک انسانم، و این‌ها صفات انسانى است
و تو هم به یاد داشته باش: من نباید چیزى باشم که تو می‌خواهى، من را خودم از خودم ساخته‌ام


 نگاشته شده توسط محمد قاسمی در شنبه 8 خرداد 1389  ساعت 2:51 PM
نظرات 0 | لينک مطلب