بسمه تعالی
روزي يک مرد با خداوند مکالمه اي داشت: 'خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت وجهنم چه شکلي هستند؟ '، خداوند او را به سمت دو در هدايت کرد و يکي ازآنها را باز کرد، مرد نگاهي به داخل انداخت، درست در وسط اتاق يک ميز گردبزرگ وجود داشت که روي آن يک ظرف خورش بود، که آنقدر بوي خوبي داشت که دهانش آب افتاد، افرادي که دور ميز نشسته بودند بسيار لاغر مردني و مريض حال بودند، به نظر قحطي زده مي آمدند، آنها در دست خود قاشق هايي با دسته بسيار بلند داشتند که اين دسته ها به بالاي بازوهايشان وصل شده بود و هرکدام از آنها به راحتي مي توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمايند، اما از آن جايي که اين دسته ها ازبازوهايشان بلند تر بود، نمي توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را دردهان خود فرو ببرند.
ادامه مطلب