چنانكه گفتيم رسول خدا(ص)پس از ازدواج با خديجه احساس آرامش بيشترى از نظر زندگى مى‏كرد و ثروت خديجه كه به رايگان و از روى رضا و رغبت همگى را در اختيار آن حضرت گذارده بود فكر او را از اين راه تا حدودى آسوده ساخت و بيشتر در فكر اصلاح اجتماعى كه در آن زندگى مى‏كرد و برانداختن عادات و رسوم زشتى كه گريبانگير مردم شده بود به سر مى‏برد،و هر چه سن او به چهل سالگى نزديكتر مى‏شد آمادگى بيشترى در وجود آن حضرت براى مبارزه با آن انحرافات پديدار مى‏گرديد.

از طرفى متفكران جزيرة العرب و بخصوص مكه نيز تدريجا از رفتار و اعمال انحرافى و زشت مردم منزجر شده و زمزمه مخالفت با بت پرستى و ساير رفتار ناهنجارآنها بلند شده بود.

از كسانى كه در همان روزگار بناى مخالفت با رفتار مردم و مبارزه با بت پرستى و بتها را گذاردند و داستان آنها در تواريخ ضبط شده يكى ورقة بن نوفل پسر عموى خديجه بود و ديگرى عبيد الله بن جحش و سومى عثمان بن حويرث و چهارمى زيد بن عمرو بن نفيل است.

اين چهار نفر در يكى از اعياد رسمى قريش كه هر ساله مى‏گرفتند و در آن روز كنار يكى از بتها جمع مى‏شدند و براى آن قربانيها مى‏كردند و به رقص و پايكوبى آن روز را بسر مى‏بردند،از مردم كناره گرفته و درباره رفتار و اعمال آن روز كه از آنها ديده بودند به گفتگو پرداخته و پس از آنكه با يكديگر قرار گذاردند تا سخنان آن جلسه پنهان بماند يكى از آنها چنين گفت:به خدا اين اعمالى كه اينها امروز انجام دادند اعمالى نادرست و مخالف آيين پدرشان ابراهيم خليل بوده!و به دنبال اين سخنان ادامه داد و گفت:آخر!اين چه كارى است كه ما به دور سنگى كه نه مى‏شنود و نه مى‏بيند و نه سود و زيانى دارد گرد آييم و بچرخيم و اين حركات را انجام دهيم،بياييد هر كدام به سويى رويم و دين صحيحى براى خود انتخاب كنيم،زيرا اين كه اكنون بدان پايبند هستيم دين نيست،و به دنبال همين گفتار هر يك براى پيدا كردن دين حق به سويى رفت و از بت پرستى دست كشيدند.

ورقة بن نوفل به دين مسيحيت درآمد و اعتقاد محكمى بدان پيدا كرد و درباره دين مزبور اطلاعات و علوم بسيارى هم كسب كرد.

عبيد الله بن جحش به همان حال ترديد ماند تا پس از ظهور اسلام مسلمان شد و با همسرش ام حبيبه دختر ابو سفيان جزء مسلمانانى كه به حبشه مهاجرت كردند بدانجا رفت ولى در آنجا به دين نصارى درآمد و همانجا بود تا از دنيا رفت،و رسول خدا(ص)هنگامى كه از مرگ وى مطلع شد و دانست كه ام حبيبه بى سرپرست در ديار غربت مانده و به خاطر اينكه مسلمان شده بود روى بازگشت به مكه و خانه پدر را هم ندارد،به وسيله نجاشىـپادشاه حبشهـاز وى خواستگارى كرد و او را به عقد خويش درآورد،به شرحى كه ان شاء الله در جاى خود مذكور خواهد شد.عثمان بن حويرث نيز از آن مجلس كه برخاست يكسره به نزد پادشاه روم رفت و به دين نصرانيت درآمد و در دربار پادشاه روم مقام و منزلتى هم تحصيل كرد و همانجا بود تا از دنيا رفت.

زيد بن عمرو نيز به حال ترديد باقى ماند و از بت پرستى دست كشيد و از گوشت مردار و گوشت قربانيهايى كه براى بتها مى‏كردند نمى‏خورد،و از اعمال زشت ديگر مردم مكه نيزـمانند كشتن دخترهاـجلوگيرى مى‏كرد ولى دين يهود و نصرانيت را نيز انتخاب نكرد و معتقد بود كه بر دين ابراهيم و كيش اوست.

زيد بن عمرو در راه مبارزه با بت پرستى و اعمال انحرافى قريش آزارهايى هم از مردم و بخصوص عمويش خطاب بن نفيلـپدر عمرـمتحمل شد و گاهى هم كه مى‏خواست از مكه هجرت كند عمويش خطاب مانع خروج او مى‏شد ولى به هر ترتيبى بود مخفيانه از مكه فرار كرد و با مشكلات زيادى كه مسافرت آن زمان معمولا داشت خود را به موصل رسانيد و از آنجا به شام رفت و بيشتر رهبانان نصارى را ديد و از آنها علوم بسيارى كسب كرد تا سرانجام به نزد راهبى كه در سرزمين بلقاء(ناحيه جنوبى كشور اردن كنونى)سكونت داشت رفت و در آنجا شرح حال خود را به وى گفت و اظهار كرد من به دنبال دين حق و آيين حضرت ابراهيم(ع)بدينجا آمده‏ام .

راهب مزبور بدو گفت:تو به دنبال چيزى آمده‏اى كه بدان دست نخواهى يافت ولى آنچه مى‏توانم به تو بگويم آن است كه زمان ظهور آن پيغمبرى كه از سرزمين شما بيرون مى‏آيد نزديك شده و اوست كه به دين حنيف ابراهيم مبعوث خواهد گشت و تو خود را به او برسان.

زيد كه تا آن وقت تحقيق زيادى درباره دين يهود و مسيح كرده بود ولى هيچ كدام را نپذيرفته بود و نتوانسته بودند روح كنجكاو او را قانع سازند پس از شنيدن اين سخن با سرعت به سوى مكه رهسپار شد ولى قبل از اينكه به مكه برسد به دست يكى از افراد قبيله لخم به قتل رسيد و توفيق تشرف به دين اسلام را پيدا نكرد،ولى چون در راه تحقيق و رسيدن به دين حق كشته شده بود در حديث است كه رسول خدا(ص)به پسرش سعيد بن زيد دستور داد براى او طلب آمرزش كند و فرمود:او به صورت امتى‏جداگانه در قيامت محشور خواهد شد.

از سرگذشت اين چهار نفر كه به طور اجمال و اختصار بيان كرديم معلوم مى‏شود آيين بت پرستى رو به انقراض مى‏رفت و تدريجا افراد فهميده و متفكر مكه خود را از زير بار اين آيين و مراسم غلط بيرون مى‏كشيدند و احيانا در صدد مبارزه با آن مراسم برمى‏آمدند.


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 15 بهمن 1393  | 2:27 PM | نويسنده : لبیک یا رسول الله | نظرات 0

 

از اتفاقاتى كه در اين دوره از زندگى رسول خدا(ص)يعنى پس از ازدواج با خديجه تا بعثت پيش آمد داستان تجديد بناى كعبه و حكميت رسول خدا(ص)است كه مورخين با اختلاف اندكى آن را نقل كرده‏اند و اجمال داستان اين بود كه پس از آن كه سى و پنج سال از عمر شريف رسول خدا(ص)گذشته بودـيعنى ده سال پس از ازدواج با خديجهـسيلى بنيان كن از كوههاى مكه سرازير شد و وارد مسجد گرديد و قسمتى از ديوار كعبه را شكافت و ويران كرد،و از سوى ديگر كعبه سقف نداشت و ديوارهاى اطراف آن نيز كوتاه بود و ارتفاع آن كمى بيشتر از قامت يك انسان بود و همين موضوع سبب شد تا در آن روزگار سرقتى،در خانه كعبه واقع شد،و اموال و جواهرات كعبه را كه در چاهى درون كعبه بود،بدزدند و با اينكه پس از چندى سارق را پيدا كردند و اموال را از او گرفتند و دستش را به جرم دزدى بريدند اما همين سرقت،قريش را به فكر انداخت تا سقفى براى خانه كعبه بزنند،ولى اين تصميم به بعد موكول شد.

ويرانى قسمتى از خانه كعبه سبب شد تا قريش به مرمت آن اقدام كنند و ضمنا به فكر قبلى خود نيز جامه عمل بپوشانند.و براى انجام اين منظور ناچار بودند ديوارهاى‏اطراف را خراب كنند و از نو تجديد بنا كنند.

مشكلى كه سر راهشان بود،يكى نبودن چوب و تخته‏اى كه بتوانند با آن سقفى بر روى ديوارهاى كعبه بزنند و ديگر وحشت از اينكه اگر بخواهند ديوارها را خراب كنند مورد غضب خداى تعالى قرار گيرند و اتفاقى بيفتد كه نتوانند اين كار را به پايان برسانند.

مشكل اول با يك اتفاق غير منتظره كه پيش بينى نكرده بودند حل شد و چوب و تخته آن تهيه گرديد و آن اتفاق اين بود كه يكى از كشتيهاى تجار رومى كه از مصر مى‏آمد در نزديكى جده به واسطه طوفان درياـو يا در اثر تصادف با يكى از سنگهاى كف درياـشكست و صاحب كشتىـكه به گفته برخى نامش«يا قوم»بودـاز مرمت و اصلاح كشتى مأيوس شد و از بردن آن صرفنظر كرد،قريش نيز كه از ماجرا خبردار شدند به نزد او رفته و تخته‏هاى آن را براى سقف كعبه خريدارى كردند و به شهر مكه آوردند.

در شهر مكه نيز نجارى قبطى بود كه او نيز مقدارى از مصالح كار را آماده كرد و بدين ترتيب مشكل كار از اين جهت برطرف گرديد.

و مشكل دوم وحشتى بود كه آنها از اقدام به خرابى و ويرانى و زدن كلنگ به ديوار خانه و تجديد بناى آن داشتند و مى‏ترسيدند مورد خشم خداى كعبه قرار گيرند و به بلايى آسمانى يا زمينى دچار شوند و به همين جهت مقدمات كار كه فراهم شد و چهار سمت خانه را براى خرابى و تجديد بنا ميان خود قسمت كردند،جرئت اقدام به خرابى نداشتند تا اينكه وليد بن مغيره به خود جرئت داد و كلنگ را دست گرفته و پيش رفت و گفت:خدايا تو مى‏دانى كه ما از دين تو خارج نشده و منظورى جز انجام كار خير نداريم،اين سخن را گفت و كلنگ خود را فرود آورد و قسمتى از ديوار را خراب كرد.

مردم ديگر تماشا مى‏كردند و جرئت جلو رفتن نداشتند و با هم گفتند:ما امشب را هم صبر مى‏كنيم اگر بلائى براى وليد نازل نشد،معلوم مى‏شود كه خداوند به كار ما راضى است و اگر ديديم وليد به بلايى گرفتار شد دست به خانه نخواهيم زد و آن‏قسمتى را هم كه وليد خراب كرد تعمير مى‏كنيم.

فردا كه ديدند وليد صحيح و سالم از خانه بيرون آمد و دنباله كار گذشته خود را گرفت ديگران نيز پيش رفته روى تقسيم بندى كه كرده بودند اقدام به خرابى ديوارهاى كعبه نمودند.

قريش ديوارهاى اطراف كعبه را تا اساس خانه كه به دست حضرت ابراهيم(ع)پايه‏گذارى شده بود كندند،در آنجا به سنگ سبز رنگى برخوردند كه همچون استخوانهاى مهره كمر در هم فرو رفته و محكم شده بود و چون خواستند آنجا را بكنند لرزه‏اى شهر مكه را گرفت كه ناچار شدند از كندن آن قسمت صرف نظر كنند و همان سنگ را پايه قرار داده و شروع به تجديد بنا كردند.

و در پاره‏اى از تواريخ است كه رسول خدا(ص)نيز در اين عمليات بدانها كمك مى‏كرد تا وقتى كه ديوارهاى اطراف كعبه به وسيله سنگهاى كبودى كه از كوههاى مجاور مى‏آوردند به مقدار قامت يك انسان رسيد و خواستند حجر الاسود را به جاى اوليه خود نصب كنند در اينجا بود كه ميان سران قبايل اختلاف پديد آمد و هر قبيله‏اى مى‏خواست افتخار نصب آن سنگ مقدس را به دست آورد.

دسته بندى قبايل شروع شد و هر تيره از تيره‏هاى قريش جداگانه مسلح شده و مهياى جنگ گرديدند،فرزندان عبد الدار طشتى را از خون پر كرده و دستهاى خود را در آن فرو بردند و با يكديگر همپيمان شده گفتند:تا جان در بدن داريم نخواهيم گذارد غير از ما كس ديگرى اين سنگ را به جاى خود نصب كند،بنى عدى هم با ايشان همپيمان شدند.و همين اختلاف سبب شد كه كار ساختن خانه تعطيل شود.

سه چهار روز به همين منوال گذشت و بزرگان و سالخوردگان قريش در صدد چاره‏جويى برآمده دنبال راه حلى مى‏گشتند تا موضوع را خردمندانه حل كنند كه كار به جنگ و زد و خورد نكشد .

روز چهارم يا پنجم بود كه پس از شور و گفتگو همگى پذيرفتند كه هر چه ابا اميه بن مغيره كه سالمندترين افراد قريش بود رأى دهد بدان عمل كنند و او نيز رأى داد:

نخستين كسى كه از در مسجدـكه به طرف صفا باز مى‏شدـ(و برخى هم گفته‏اندمقصود باب بنى شيبه بوده)وارد شد در اين كار حكميت كند و هر چه او گفت همگى بپذيرند.قريش اين رأى را پذيرفتند و چشمها به درب مسجد دوخته شد.

ناگاه محمد(ص)را ديدند كه از در مسجد وارد شد،همگى فرياد زدند:اين امين است كه مى‏آيد،اين محمد است!و ما همگى به حكم او راضى هستيم و چون حضرت نزديك آمد و جريان را به او گفتند فرمود:پارچه‏اى بياوريد پارچه را آوردند رسول خدا(ص)پارچه را پهن كرد و حجر الاسود را ميان پارچه گذارد آن گاه فرمود:هر يك از شما گوشه آنرا بگيريد و بلند كنيد،رؤساى قبايل پيش آمدند و هر كدام گوشه پارچه را گرفتندـو بدين ترتيب همگى در بلند كردن آن سنگ شركت جستندـو چون سنگ را محاذى جايگاه اصلى آن آوردند خود آن حضرت پيش رفته و حجر الاسود را از ميان پارچه برداشت و در جايگاه آن گذارد،سپس ديوار كعبه را تا هيجده ذراع بالا بردند.

و بدين ترتيب كار ساختمان كعبه به پايان رسيد و نزاعى كه ممكن بود به زد و خورد و كشت و كشتار و عداوتهاى عميق قبيله‏اى منجر شود با تدبير آن حضرت مرتفع گرديد.


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 15 بهمن 1393  | 2:26 PM | نويسنده : لبیک یا رسول الله | نظرات 0

 

در احوالات فرزندان عبد المطلب گفته شد كه ابو طالب با عبد الله پدر رسول‏خدا(ص)هر دو از يك مادر بودند و از اين رو بيش از عموهاى ديگر به يتيم برادر علاقه داشت و همين سبب شد كه عبد المطلب نيز سرپرستى آن حضرت را به ابو طالب واگذار كند و در پاره‏اى از تواريخ آمده كه ابو طالب در زمان حيات عبد المطلب نيز در كفالت و سرپرستى يتيم برادر با جدش مشاركت داشت و او نيز همانند پدرش عبد المطلب از رسول خدا كفالت مى‏كرد.

دوران كفالت ابو طالب از رسول خدا دورانى طولانى و پر ماجرا و شاهد برخوردهاى سختى با دشمنان آن حضرت و مشركين بود زيرا اين دوران تا يازده سال پس از بعثت رسول خدا طول كشيد و در سالهاى سخت آغاز بعثت و نشر تعاليم عاليه اسلام و شدت آزار مشركان و پى آمدهاى آن،دفاع و حمايت ابو طالب از آن بزرگوار با موقعيتى كه از نظر اجتماعى و خانوادگى در ميان بيست و هفت خانواده قريش داشت در برابر دشمنان مهمترين عامل پيشرفت اسلام و هدف مقدس رسول خدا(ص)بود.

زيرا ابو طالب گر چه بزرگترين و ثروتمندترين فرزندان عبد المطلب نبود ولى از نظر شرافت و بزرگوارى از همه آنها برتر بود و به خاطر حفظ ميراث روحانى خاندان ابراهيم و سخاوت و كرمى كه داشت رياست خاندان بنى هاشم پس از عبد المطلب بدو واگذار شد و با اينكه از نظر مالى در مضيقه و فشار به سر مى‏برد ولى موقعيت و شخصيت او برادران ديگر را تحت الشعاع قرار داد،و در سرتاسر عربستان با ديده عظمت به او نگريسته و به وى احترام مى‏گذاشتند .

قاضى دحلان در كتاب سيره خود از ابن عساكر به سند خود از مردى به نام جلهمة بن عرفطه نقل مى‏كند كه در سال قحطى و خشكسالى به مكه رفتم و مردم مكه را كه در كمال سختى به سر مى‏بردند مشاهده كردم كه در صدد چاره برآمده و مى‏خواهند براى طلب باران دعا كنند،يكى گفت:به نزد لات و عزى برويد و ديگرى گفت:به مناة متوسل شويد در اين ميان پيرى سالمند و خوش صورت را ديدم كه به مردم مى‏گفت:چرا بى راهه مى‏رويد؟با اينكه يادگار ابراهيم خليل و نژاد حضرت اسماعيل در ميان شماست!بدو گفتند:گويا ابو طالب را مى‏گويى؟

گفت:آرى منظورم اوست!

مردم همگى برخاسته و من نيز همراه آنها آمدم و در خانه ابو طالب اجتماع كرده در را زدند،و همينكه ابو طالب بيرون آمد مردم به سوى او هجوم برده و او را در ميان گرفته و بدو گفتند :

اى ابو طالب تو بخوبى از قحطسالى و خشكى بيابان و گرسنگى و تنگدستى مردمان با خبرى اينك وقت آن است كه بيرون آيى و براى مردم از درگاه خدا باران طلب كنى!

گويد:ابو طالب كه اين سخن را شنيد از خانه بيرون آمد و پسرى همراه او بود كه همچون خورشيد مى‏درخشيد و در حالى كه اطراف او را جوانان ديگرى گرفته بودند همچنان بيامد تا به كنار خانه كعبه رسيد سپس آن پسر زيبا روى را بر گرفت و پشت او را به كعبه چسبانيد و با انگشتان خود به سوى آسمان اشاره كرد و با زبانى تضرع آميز به درگاه خدا دعا كرد و طولى نكشيد كه پاره‏هاى ابر از اطراف گرد آمده باران بسيارى باريد و مردم را از خشكسالى نجات داد و به دنبال آن قصيده معروف لاميه ابو طالب را نقل كرده كه درباره رسول خدا سرود و حدود 90 بيت است و مطلع آن اين است:

و ابيض يستسقى الغمام بوجهه‏ 
ثمال اليتامى عصمة للارامل نگارنده گويد:

اين داستانـصرفنظر از مقام ارجمندى را كه براى رسول خدا ثابت مى‏كندـشاهد زنده‏اى براى گفتار ماست كه ما نيز به خاطر همان آن را براى شما نقل كرديم و آن توجه عميقى است كه مردم مكه نسبت به ابو طالب از نظر روحانى داشتند و نفوذ معنوى و عظمت وى را در ميان قريش بخوبى ثابت مى‏كند و اين مطلب را هم مى‏رساند كه ميراث انبياء گذشته نيز نزد ابو طالب بود و چنانكه در روايات معتبر شيعه آمده مقام شامخ وصايت پس از عبد المطلب بدو واگذار شده بود.

ابو طالب صرفنظر از علاقه‏اى كه از نظر خويشاوندى به يتيم برادر داشت همانندجدش عبد المطلب از آينده درخشان رسول خدا با خبر بود و از روى اخبار گذشتگان و علايمى كه در دست داشت به نبوت و رسالت الهى وى در آينده واقف و آگاه بود و همين سبب علاقه بيشتر او به محمد(ص)مى‏گرديد.و ما ان شاء الله در جاى خود با تفصيل بيشترى در اين باره بحث خواهيم كرد.

بارى ابو طالب از هيچ گونه محبت و فداكارى در مورد تربيت و نگهدارى رسول خدا در دوران كودكى دريغ نكرد و پيوسته مراقب وضع زندگى و رفع احتياجات وى بود و بگفته اهل تاريخ سرپرستى و تربيت آن حضرت را خود او شخصا به عهده گرفته بود و به كسى در اين باره اطمينان نداشت تا جايى كه به برادرش عباس مى‏گفت:

برادر!عباس به تو بگويم كه من ساعتى از شب و روز محمد را از خود جدا نمى‏كنم و به كسى اطمينان ندارم تا آنجا كه در هنگام خواب خودم او را مى‏خوابانم و در بستر مى‏برم،و گاهى كه احتياج به تعويض لباس و يا كندن جامه مى‏شود به من مى‏گويد:عمو جان صورتت را بگردان تا من جامه‏ام را بيرون بياورم و چون سبب اين گفتارش را مى‏پرسم به من پاسخ مى‏دهد:

براى آنكه شايسته نيست كسى به بدن من نظر افكند و من از اين گفتار او تعجب مى‏كنم و روى خود را از او مى‏گردانم.

و همچنين نوشته‏اند:

شيوه ابو طالب آن بود كه هرگاه مى‏خواست نهار يا شام به بچه‏هاى خود بدهد بدانها مى‏گفت :صبر كنيد تا فرزندمـمحمدـبيايد و چون آن حضرت حاضر مى‏شد بدانها اجازه مى‏داد دست به طرف غذا ببرند.

ابن هشام در سيره خود مى‏نويسد:

در حجاز مرد قيافه شناسى بود كه نسب به طايفه«از دشنوءة»مى‏رسانيد و هرگاه به مكه مى‏آمد قرشيان بچه‏هاى خود را به نزد او مى‏بردند و او نگاه به صورت آنها كرده از آينده آنها خبرهايى مى‏داد.

در يكى از سفرهايى كه به مكه آمد ابو طالب رسول خدا را برداشته و به نزد او آورد چشم آن مرد به رسول خدا افتاد و سپس خود را به كارى مشغول و سرگرم‏ساخت،پس از آن دوباره متوجه ابو طالب شده گفت:آن كودك چه شد؟او را نزد من آريد،ابو طالب كه اصرار آن مرد را براى ديدن رسول خدا ديد آن حضرت را از نظر او پنهان كرد،قيافه شناس چندين بار تكرار كرد:آن پسرك چه شد؟آن كودكى را كه نشان من داديد بياوريد كه به خدا داستانى در پيش دارد،ابو طالب كه چنان ديد از نزد آن مرد برخاسته و رفت.

اين اظهار علاقه شديد و اهميتى را كه ابو طالب در حفظ و حراست رسول خدا نشان مى‏داد سبب شده بود كه خانواده او نيز محمد(ص)را بسيار دوست مى‏داشتند و در همه جا او را بر خود مقدم مى‏داشتند،گذشته از اينكه ابو طالب به طور خصوصى هم سفارش او را كرده بود.

مى‏نويسند:روزى كه ابو طالب رسول خدا(ص)را از عبد المطلب باز گرفت و به خانه آورد به همسرشـفاطمه بنت اسدـگفت:بدان كه اين فرزند برادر من است كه در پيش من از جان و مالم عزيزتر است و مراقب باش مبادا احدى جلوى او را از آنچه مى‏خواهد بگيرد.فاطمه كه اين سخن را شنيد تبسمى كرده گفت:

آيا سفارش فرزندم محمد را به من مى‏كنى!در صورتى كه او از جان و فرزندانم نزد من عزيزتر مى‏باشد!و راستى هم كه فاطمه او را بسيار دوست مى‏داشت و كمال مراقبت را از وى مى‏كرد و هر چه مى‏خواست براى آن حضرت فراهم مى‏نمود و از مادر به وى بيشتر مهربانى و محبت مى‏كرد.

و ان شاء الله در جاى خود در تاريخ زندگانى امير المؤمنين خواهيد خواند كه چون فاطمه بنت اسد از دنيا رفت و على(ع)به رسول خدا خبر مرگ او را داده و گفت:مادرم مرده!رسول خدا بدو فرمود:به خدا مادر من هم بود،و سپس در مراسم كفن و دفن او حاضر شد و پيراهن مخصوص خود را داد تا او را در آن پيراهن كفن كنند و سپس هنگام دفن نزديك آمده و جنازه را به دوش گرفت و همچنان زير جنازه تا كنار قبر رفت.

و چون سبب آن كارها را پرسيدند فرمود:

امروز نيكيهاى ابو طالب را از دست دادم،فاطمه به اندازه‏اى به من علاقه داشت كه بسا چيزى در خانه اندوخته داشت و مرا بر خود و فرزندانش مقدم مى‏داشت.


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 15 بهمن 1393  | 2:26 PM | نويسنده : لبیک یا رسول الله | نظرات 0

 

مطابق مشهور هشت سال از عمر رسول خدا(ص)گذشته بود كه عبد المطلب از جهان رفت،و اندوه تازه‏اى بر اندوه‏هاى گذشته آن حضرت افزوده گرديد.

عبد المطلب در هنگام مرگـبه اختلاف گفتار مورخانـهشتاد و دو سال و يا صد و بيست سال و به گفته جمعى يكصد و چهل سال از عمرش گذشته بود.

عبد المطلب در وقت مرگ نگران وضع محمد(ص)و آينده وى بود و شايد جز آن اندوه مهم ديگرى نداشت زيرا از بسيارى از نعمتهاى بزرگ الهى چون فرزندان بسيار و رياست مادى و معنوى بر مردم شهر خود و عمر طولانى و ساير نعمتهاى الهى در دوران زندگى بخوبى بهره‏مند گشته بود،و شايد تنها همين موضوع بود كه او را سخت اندوهگين كرده و رنج مى‏داد و در فكر بود تا سرپرستى دلسوز و با ايمان براى آينده زندگى اين فرزند دلبند و عزيز خود كه جاى زيادى در روح و جان عبد المطلب باز كرده بود پيدا كند و او را به وى بسپارد.

أوزاعى كه يكى از اهل حديث و مورخين است داستان مرگ عبد المطلب و سفارش او را به فرزندان خود اين گونه نقل كرده و مى‏گويد:

پيغمبر خدا در دامان عبد المطلب عمر خود را مى‏گذرانيد تا وقتى كه يكصد و دو سال از عمر عبد المطلب گذشت و رسول خدا هشت ساله بود.عبد المطلب پسران خود را گرد آورد و بدانها گفت:محمد يتيم است از او نگهدارى كنيد و سفارش مرا درباره‏او بپذيريد!ابو لهب گفت:من حفاظت او را به عهده مى‏گيرم،عبد المطلب گفت:شر خود را از وى باز دارـو با اين گفتار عدم شايستگى او را براى اين كار اعلام كردـ.

عباس گفت:من كفالت او را به عهده مى‏گيرم،عبد المطلب گفت:تو مردى تندخو و غضبناك هستى و ترس آن را دارم كه او را بيازارى!

ابو طالب پيش آمده گفت:من از او نگهدارى مى‏كنم،عبد المطلب گفت:تو شايسته اين كار هستى .آن گاه رو به آن حضرت كرده گفت:

اى محمد!از وى فرمانبردارى كن،رسول خداـبا لحن كودكانه خودـفرمود:پدر جان!محزون مباش كه مرا پروردگارى است و او به حال خويش واگذارم نخواهد كرد.

و در اين باره اشعارى هم از عبد المطلب نقل كرده‏اند كه در سفارش به ابو طالب كه نامش عبد مناف است گويد:

اوصيك يا عبد مناف بعدى‏ 
بموحد بعد ابيه فردگويند:از كارهاى عبد المطلب در هنگام مرگ اين بود كه دختران خود را كه شش تن بودند به نامهاى:صفيه،بره،عاتكه،ام حكيم،بيضاء و أروى همه را گرد آورد و به آنها گفت:پيش از مرگ بر من گريه كنيد و مرثيه گوييد تا آنچه را مى‏خواهيد پس از مرگ برايم بگوييد خود پيش از مرگ آن را بشنوم و دختران هر كدام مرثيه‏اى درباره پدر گفتند و گريستند و متن آن مراثى در سيره ابن هشام و غيره مذكور است.

و به هر صورت عبد المطلبـبزرگترين مرد مكه و قريشـديده از جهان فرو بست و شهر مكه در مرگ او مبدل به شهر عزا و ماتم شد و مدتها پس از مرگ وى ديگر در حجاز اجتماعى و بازارى براى داد و ستد بر پا نمى‏شد،و از ام ايمن نقل شده كه گويد:

رسول خدا(ص)به دنبال جنازه عبد المطلب مى‏رفت و پيوسته مى‏گريست تا وقتى كه جنازه را در محله«جحون»بردند و در كنار قبر جدش قصى بن كلاب دفن كردند.


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 15 بهمن 1393  | 2:25 PM | نويسنده : لبیک یا رسول الله | نظرات 0

 

چنانكه گفتيم خديجه كه به همسرى رسول خدا(ص)درآمد بزرگترين كمك كار و ياور آن حضرت در هدفهاى عاليه او چه قبل از بعثت و چه پس از آن گرديد،زيرا علاقه خديجه نسبت به رسول خدا(ص)ـصرف نظر از جنبه علاقه و محبتهاى معمولى كه ميان زن و شوهر استـعشقى معنوى و علاقه‏اى روحانى بود،او نسبت به رسول خدا(ص)عشق مى‏ورزيد چون او را مردى كامل در صفات انسانى و دور از رذايل اخلاقى مى‏ديد،افتخار مى‏كرد كه به همسرى مردى شريف،بزرگوار،امين،راستگو،كريم و متواضع درآمده است،كسى كه بيشتر اوقات خود را صرف اصلاح حال مردم و دستگيرى بينوايان و يتيمان مى‏كند و هميشه در فكر است تا بتواند از طريقى عادات زشت مردم نادان و اخلاق مردم جاهليت را دگرگون سازد.

خديجه عاشق فضيلت و شيفته اصلاح اجتماع بود و معشوق خود را در وجود رسول خدا(ص)يافته بود،و اساسا كمال و شخصيت خديجه در همين بود و آنچه او را از زنان ديگر ممتاز كرده بود همين بود و به همين جهت رسول خدا(ص)نيز او را دوست مى‏داشت.اين توافق روحى و ازدواج جسمانىـروحانى سبب شد تا خديجه از طرفى با مال و ثروت خود و از سوى ديگر با تقويت روحى و دلدارى دادن آن حضرت بهترين كمك را به پيشرفت هدف رسول خدا بكند و به همين سبب محمد (ص)تا زنده بود از ياد خديجه بيرون نمى‏رفت چنانكه در فصل پيش يادآور شديم.

و همين علاقه و محبت نيز سبب شد تا خديجه شوهر عزيز خود را به حال خود بگذارد تا بيشتر و بهتر فكر كند و با آرامش روحى بهترى به اصلاح اجتماعى بپردازد و از اين رو از آن پس كه به همسرى رسول خدا درآمد آن حضرت را از كارهاى تجارت معاف كرد و جز يكى دو مورد كه برخى از مورخين نوشته‏اند به كارهاى تجارتى نپرداخت.


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 15 بهمن 1393  | 2:23 PM | نويسنده : لبیک یا رسول الله | نظرات 0

 

خانه خديجه مركز رفت و آمد بزرگان قريش و داد و ستد اموال تجارتى بود و بيشتر اوقات نيز مستمندان و يتيمان براى رفع نيازمنديهاى خود بدانجا رو مى‏آوردند و هيچ گاه از ارباب حاجت خالى نبود.

ولى آن روز محفل تازه‏اى در آنجا تشكيل شده بود و همگىـو شايد از همه بيشتر خود خديجهـانتظار انجام مراسم عقد و ازدواجى را كه محفل به خاطر آن‏تشكيل شده بود مى‏كشيدند.

محمد(ص)در آن روز بيست و پنج سال از عمر شريفش گذشته بود و خديجه چهل سال داشت.

چند تن از بزرگان قريش براى انجام مراسم عقد بدان مجلس دعوت شده و حضور داشتند و عموهاى پيغمبر نيز شركت كرده بودند و از بستگان خديجه نيز چند تن آمده بودند كه از همه معروفتر پسر عمويش ورقة بن نوفل بود و مسرت و خوشحالى از چهره وى و ديگران بخوبى نمايان بود .

خطبه عقد به وسيله ابو طالب كه بزرگ بنى هاشمـو كفيل رسول خدا(ص)بود اجرا گرديد و متن آن خطبه كه در تواريخ با مختصر اختلافى ثبت شده اين گونه بود:

«الحمد لله الذى جعلنا من ذرية ابراهيم و زرع اسماعيل و ضئضى‏ء معد،و عنصر مضر،و جعلنا حضنة بيته،و سواس حرمه،و جعله لنا بيتا محجوجا و حرما آمنا،و جعلنا الحكام على الناس،ثم ان ابن أخى هذا محمد بن عبد الله لا يوازن برجل من قريش الا رجح به،و لا يقاس بأحد منهم الا عظم عنه،و ان كان فى المال مقلا،فان المال ظل زائل،و عارية مسترجعة و له و الله خطب عظيم و نبأ شايع،و له رغبة فى خديجة،و لها فيه رغبة،فزوجوه و الصداق ما سألتموه من مالى عاجلة و آجلة»

[ستايش خداى بزرگ را كه ما را از نژاد ابراهيم و نسل اسماعيل و ريشه«معد»و اصل«مضر» (3) گردانيد،و ما را سرپرستان خانه و خدمتگزاران حرمش قرارمان داد،و كعبه را براى ما خانه‏اى كه مقصود حاجيان است و حرمى امن گردانيد و ما را فرمانروايان مردم قرار داد.

ـاين محمدـبرادرزاده منـاست كه با هر مردى از قريش از نظر فضيلت سنجيده شود از او برتر آيد،و با هر كدام از آنان مقايسه گردد از او فزونتر باشد.و او اگر چه از نظر مالى تهى دست است اما از آنجا كه پول و ثروت سايه‏اى است گذرا و عاريتى كه هر روز در دست اين و آن باشد از اين رو تهى دستى از مقام و شخصيت او نكاهد،و به خدا سوگند محمد در آينده داستانى بزرگ و سرگذشتى مشهور دارد،وى متمايل به ازدواج خديجه است و خديجه نيز بدو مايل،اينك او را به ازدواج محمد درآوريد و مهريه هم هر چه خواستيد به عهده من است كه نقد يا نسيه‏بپردازم .]

خطبه عقد پايان يافت و پسر عموى خديجه ورقة بن نوفلـو بنا به قولى پدرش كه در مجلس بودـپاسخ داد كه ما هم به اين ازدواج راضى هستيم و او را به عقد وى در آورديم.

و در پاره‏اى از تواريخ است كه ابو طالب مهريه خديجه را بيست شتر قرار داد و در تاريخ ديگرى است كه مهريه پانصد درهم پول بوده است.

اين مراسم با سرور و شادمانى انجام شد و به دنبال آن محمد(ص)دستور داد دو شتر نحر كردند و غذايى به عنوان وليمه عروسى تهيه شد و خديجه نيز جامه عروسى به تن كرد و مراسم زفاف انجام شد و رسول خدا(ص)از آن پس در كنار خديجه احساس آرامش بيشترى در زندگى مى‏كرد و خديجه يار و كمك كار خوبى در پيشبرد هدفهاى عاليه رسول خدا گرديد.

و از روزى كه رسول خدا از سفر تجارتى شام به مكه بازگشت تا روزى كه اين مراسم پايان پذيرفت نزديك به دو ماهـو به قولى پانزده روزـطول كشيد.و از كسانى كه اشعارى به عنوان تهنيت و تبريك سروده عبد الله بن غنم يكى از شعراى مشهور عرب است كه خطاب به خديجه گويد :

هنيئا مريئا يا خديجة قد جرت‏ 
لك الطير فيما كان منك بأسعد (4)  
تزوجته خير البرية كلها 
و من ذا الذى فى الناس مثل محمد (5)  
و بشر به البران عيسى بن مريم‏ 
و موسى بن عمران فيا قرب موعد (6)  
اقرت به الكتاب قدما بأنه‏ 
رسول من البطحاء هاد و مهتد (7)

فرزندان رسول خدا(ص)از خديجه

خديجه نخستين همسر رسول خدا(ص)بود و تا وى زنده بود زنى ديگرى اختيار نفرمود و خداوند از خديجه دو پسر و چهار دختر به آن حضرت عنايت فرمود.

پسران آن حضرت عبارت بودند از قاسم و عبد الله و دختران:زينب،ام كلثوم،رقيه و فاطمه زهرا(س).

قاسم و عبد الله هر دو در كودكى قبل از بعثت از دنيا رفتند،و دختران آن حضرت همگى تا پس از بعثت آن حضرت زنده بودند و اسلام اختيار كرده با رسول خدا(ص)به مدينه هجرت كردند .به شرحى كه پس از اين خواهد آمد.


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 15 بهمن 1393  | 2:22 PM | نويسنده : لبیک یا رسول الله | نظرات 0

 

ابو طالب كه مردى فقير و عيالوار بود و مى‏ديد كه فرزند برادرش سنين جوانى راپشت سر مى‏گذارد به فكر تشكيل خانه و خانواده‏اى براى آن حضرت افتاد و چون وضع مالى وى اجازه نمى‏داد كه از مال خودش اين كار را انجام دهد در صدد برآمد تا از راهى به اين آرزوى خود جامه عمل بپوشاند از اين رو پيشنهاد كرد كه خوب است مانند مردان ديگرى كه براى خديجه تجارت مى‏كنند و سود مى‏برند تو نيز آماده‏شوى تا در اين باره با خديجه مذاكره كنيم و با او قرارى بگذاريم شايد سودى به دست آورى و وسيله ازدواج تو از اين راه فراهم گردد و من مى‏دانم اگر در اين باره با خديجه مذاكره كنم روى سابقه امانت و صداقتى كه دارى خديجه مشتاقانه پيشنهاد مرا مى‏پذيرد.

محمد(ص)قبول كرد و ابو طالب براى مذاكره به خانه خديجه رفت.

خديجه كه گويا خود منتظر چنين پيشنهادى بود با كمال رغبت و ميل پيشنهاد ابو طالب را پذيرفت و در برابر مزدى كه براى اين كار قرار دادندـكه بنابر اختلاف دو شتر جوان و يا چهار شتر بودـقرار شد محمد(ص)به همراه كاروانيان ديگر براى تجارت به شام برود.

در مناقب ابن شهر آشوب است كه در يكى از اعياد زنان قريش در مسجد الحرام اجتماع كرده بودند كه ناگهان مردى يهودى به نزد آنان آمده گفت:به اين زودى در ميان شما پيغمبرى مبعوث خواهد شد پس هر يك از شما زنان كه مى‏تواند همچون زمينى در زير پاى او باشد كه گام بر آن نهد حتما اين كار را بكند!

زنان قريش كه اين جسارت و گستاخى را از او ديدند سنگبارانش كردند و او نيز فرار كرد ولى اين سخن در دل خديجه كه در آن محفل حضور داشت اثرى به جاى گذارد و مترصد بود تا آن پيغمبر را بشناسد و در صورت امكان به ازدواج او درآيد.به دنبال آن داستان اجير كردن رسول خدا(ص)را براى تجارت كه منجر به اين ازدواج شد نقل مى‏كند.

و در تاريخ ابن هشام است كه گويد:راستگويى و امانت و خوش خلقى رسول خدا(ص)كه زبانزد همگان شده بود به گوش خديجه نيز رسيد و همين موجب شد كه خديجه خود به نزد آن حضرت فرستاد و پيشنهاد كرد كه همراه كاروان به شام رود و براى خديجه تجارت كند و در برابر بيش از مزدى كه به ديگران پرداخت مى‏كرد به آن حضرت بدهد.

و از داستان پيشنهاد ابو طالب و رفتن او به نزد خديجه چيزى نقل نمى‏كند.نگارنده گويد :در تاريخ يعقوبى و البداية و النهاية (1) از عمار بن ياسر(ره)نقل شده كه گفته است:رسول خدا(ص)هيچ گاه در زندگى اجير كسى نشد،و روى اين نقل رسول خدا(ص)به صورت مضاربه و يا شركت با خديجه به اين سفر تجارتى اقدام فرموده.

و به هر ترتيب كه بود رسول خدا عازم سفر شام و تجارت براى خديجه گرديد،و هنگامى كه مى‏خواستند حركت كنند خديجه غلام خود ميسره را نيز همراه آن حضرت روانه كرد و بدو دستور داد همه جا از محمد(ص)فرمانبردارى كند و خلاف دستور او رفتارى نكند.

عموهاى رسول خدا(ص)و بخصوص ابو طالب نيز در وقت حركت به نزد كاروانيان آمده و سفارش آن حضرت را به اهل كاروان كردند و بدين ترتيب كاروان به قصد شام حركت كرد و مردمى كه براى بدرقه رفته بودند به خانه‏هاى خود بازگشتند.

وجود ميمون و پربركت رسول خدا(ص)كه به هر كجا قدم مى‏گذارد بركت و فراخى نعمت را با خود بدانجا ارمغان مى‏برد موجب شد كه اين بار نيز كاروان مكه مانند چند سال قبل،از آسايش و سود بيشترى برخوردار گردد و آن تعب،رنج و مشقتهاى سفرهاى پيشين را نبينند و از اين رو زودتر از معمول به حدود شام رسيدند.

مورخين عموما نوشته‏اند:هنگامى كه رسول خدا(ص)به نزديكى شامـيا همان شهر بصرىـرسيد از كنار صومعه‏اى عبور كرد و در زير درختى كه در آن نزديكى بود فرود آمده و نشست.

راهب اين صومعه نسطورا نام داشت،و با ميسره كه در سفرهاى قبل از آنجا عبور مى‏كرد آشنايى پيدا كرده بود.

نسطورا از بالاى صومعه خود قطعه ابرى را مشاهده كرده بود كه بالاى سر كاروانيان سايه افكنده و همچنان پيش رفت تا بالاى سر آن درختى كه محمد(ص)پاى آن منزل كرد،ايستاد.ميسره كه به دستور بانوى خود همه جا همراه رسول خدا(ص)بود و از آن حضرت جدا نمى‏شد ناگهان صداى نسطورا را شنيد كه او را به نام صدا مى‏زند!

ميسره برگشت و پاسخ داده گفت:«بله»!

نسطوراـاين مردى كه پاى درخت فرود آمده كيست؟

ميسرهـمردى از قريش و از اهل مكه است!

نسطورا به ميسره گفت:به خدا سوگند زير اين درخت جز پيغمبر فرود نيايد،و سپس سفارش آن حضرت را به ميسره و كاروانيان كرد و از نبوت آن حضرت در آينده خبرهايى داد.

كار خريد و فروش و مبادله اجناس كاروانيان به پايان رسيد و آماده مراجعت به مكه شدند،ميسره در راه كه به سوى مكه مى‏آمدند حساب كرد و ديد سود بسيارى در اين سفر عايد خديجه شده از اين رو به نزد رسول خدا(ص)آمده گفت:ما سالها است براى خديجه تجارت مى‏كنيم و در هيچ سفرى اين اندازه سود نبرده‏ايم،و از اين رو بسيار خوشحال بود و انتظار مى‏كشيد هر چه زودتر به مكه برسند و خود را به خديجه رسانده و اين مژده را به او بدهد.

چون به پشت مكه و وادى«مر الظهران»رسيدند به نزد رسول خدا آمده گفت:خوب است شما جلوتر از كاروان به مكه برويد و جريان مسافرت و سود بسيار اين تجارت را به اطلاع خديجه برسانيد !

نزديك ظهر بود و خديجه در آن ساعت در غرفه‏اى كه مشرف بر كوچه‏هاى مكه بود نشسته بود ناگاه سوارى را ديد كه از دور به سمت خانه او مى‏آمد و لكه ابرى بالاى سر اوست و چنان است كه پيوسته به دنبال او حركت مى‏كند و او را سايبانى مى‏كند.

سوار نزديك شد و چون بدر خانه خديجه رسيد و پياده شد ديد محمد(ص)است كه از سفر تجارت باز مى‏گردد.

خديجه مشتاقانه او را به خانه درآورد و حضرت با بيان شيرين و سخنان دلنشين خود جريان مسافرت و سود بسيارى را كه عايد خديجه شده بود شرح داد و خديجه‏محو گفتار آن حضرت شده بود و پيوسته در فكر آن لكه ابر بود و چون سخنان رسول خدا(ص)تمام شد پرسيد:ميسره كجاست؟

فرمود:به دنبال ما او هم خواهد آمد.

خديجهـكه مى‏خواست ببيند آيا آن ابر براى سايبانى او دوباره مى‏آيد يا نه.گفت:خوب است به نزد او بروى و با هم بازگرديد!

و چون حضرت از خانه بيرون رفت خديجه به همان غرفه رفت و به تماشا ايستاد و با كمال تعجب مشاهده كرد كه همان ابر آمد و بالاى سر آن حضرت سايه افكند تا از نظر پنهان گرديد.

به دنبال اين ماجرا ميسره هم از راه رسيد و جريان مسافرت و آنچه را ديده و از نسطوراى راهب شنيده بود براى خديجه شرح داد و با مشاهدات قبلى خديجه و چيزهايى كه از مرد يهودى شنيده بود او را مشتاق ازدواج با رسول خدا(ص)كرد و شوق همسرى آن حضرت را به سر او انداخت .

و بر طبق اين نقل:خديجه به عنوان اجرت چهار شتر به رسول خدا داد و ميسره را نيز به خاطر مژده‏اى كه به او داده بود آزاد كرد و آن گاه به نزد ورقة بن نوفل كه پسر عموى خديجه بود و به دين مسيح زندگى مى‏كرد و مطالعات زيادى در كتابهاى دينى داشت رفت و داستان مسافرت محمد(ص)را به شام و آنچه را ديده و شنيده بود همه را براى او تعريف كرد.

سخنان خديجه كه تمام شد ورقة بن نوفل بدو گفت:اى خديجه اگر آنچه را گفتى راست باشد بدانكه محمد پيامبر اين امت خواهد بود،و من هم از روى اطلاعاتى كه به دست آورده‏ام منتظر ظهور چنين پيغمبرى هستم و مى‏دانم كه اين امت را پيامبرى است كه اكنون زمان ظهور و آمدن اوست . (2)

اين جريانات كه به فاصله كمى براى خديجه پيش آمده بود او را بيش از پيش مشتاق همسرى با محمد(ص)كرد و با اينكه بزرگان قريش آرزوى همسرى او راداشتند و به خواستگارانى كه فرستاده بودند پاسخ منفى داده و همه را رد كرده بود،در صدد برآمد تا به وسيله‏اى علاقه خود را به ازدواج با محمد(ص)به اطلاع آن حضرت برساند،و از اين رو به دنبال نفيسهـكه يكى از زنان قريش و دوستان خديجه بودـفرستاد و به طور خصوصى درد دل خود را به او گفت و از او خواست تا نزد محمد(ص)برود و هرگونه كه خود صلاح مى‏داند موضوع را به آن حضرت بگويد.

نفيسه به نزد محمد(ص)آمد و به آن حضرت عرض كرد:اى محمد چرا زن نمى‏گيرى؟

حضرت پاسخ داد:

ـچيزى ندارم كه به كمك آن زن بگيرم!

نفيسه گفت:

اگر من اشكال كار را برطرف كنم و زنى مال دار و زيبا از خانواده‏هاى شريف و اصيل براى تو پيدا كنم حاضر به ازدواج هستى؟

فرمود:از كجا چنين زنى مى‏توانم پيدا كنم؟

گفت:من اين كار را خواهم كرد و خديجه را براى اين كار آماده مى‏كنم سپس به نزد خديجه آمد و جريان را گفت و قرار شد ترتيب كار را بدهند.

موضوع از صورت خصوصى بيرون آمد و به اطلاع عموهاى رسول خدا(ص)و عموى خديجه عمرو بن اسد و ديگر نزديكان رسيد و ترتيب مجلس خواستگارى و عقد داده شد.


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 15 بهمن 1393  | 2:21 PM | نويسنده : لبیک یا رسول الله | نظرات 0

 

مورخين نوشته‏اند:ابو طالب از آن پس ديگر سفر تجارتى نكرد و بيشتر به حفاظت و تربيت رسول خدا(ص)همت مى‏گماشت،و در محافل بزرگان قريش و كارهاى اجتماعى او را با خود مى‏برد،در اجتماعات او را شركت مى‏داد و احيانا با او در كارها مشورت مى‏كرد و حتى نقل شده كه در جنگهايى كه گاه گاه اتفاق مى‏افتاد و به عنوانى پاى قريش به جنگ كشيده مى‏شد،آن حضرت را با خود مى‏بردـكه از آن جمله شركت آن حضرت را در جنگهاى فجار ذكر كرده‏اند كه براى ما از نظر تاريخى صحت آن به اثبات نرسيده و بلكه مورد ترديد و شبهه است (2) ـ.

و چنانكه از خود آن حضرت نقل شده و مورخين نيز نوشته‏اند:در اين خلال چند سالى هم چوپانى كرد و گوسفندانى را كه از پدر و مادرش بدو رسيده بود و يا از كسان نزديكش بود به دره‏هاى مكه مى‏برد و مى‏چرانيد و اين خود وسيله ديگرى براى پرورش روح و اجتماع قواى فكرى و آماده ساختن خود براى هدايت و رهبرى مردم در آينده بود.

زيرا محيط صحرا و بيابان براى آن حضرت كه به دنبال جاهاى خلوتى مى‏گشت تا بهتر بتواند فكر و تأمل در كارها بكند محيطى آماده و مهيا بود و پرورش گوسفندانى كه بى دفاع‏ترين چهارپايان و ناتوانترين بهايم هستند تأثير زيادى در قلب و روح وى براى تربيت افراد انسان و رهبرى فرزندان آدم داشت.و از همه بالاتر آنكه وسيله و فرصت خوبى بود تا از آن محيط شرك و آلوده به انواع مفاسد،فحشا،گناه،ظلم و بى عدالتى به محيطى آرام و دور از اين مفاسد پناه برده و در آن زمانى كه نمى‏توانست عملا با آنها به مبارزه برخيزد و قدرت اين كار را نداشت به بيابان برود تا آن مظاهر فساد و مناظر رقتبار را نبيند.

و اينكه برخى از نويسندگان مسيحى در اينجا نيز نوشته‏اند كه«در دوره‏اى از عمر كه اطفال ديگر،تمام اوقات خود را صرف بازى مى‏كنند محمد خردسال مجبور شد كه تمام اوقات خود را صرف كار براى تحصيل معاش نمايد آن هم يكى ازسخت‏ترين كارها يعنى گله‏دارى (3) »علتى جز همان كه در صفحات قبل گفتيم يعنى غرض ورزى و يا بى اطلاعى ندارد،زيرا همان گونه كه گفتيم آن حضرت براى كسى گوسفند نمى‏چرانيد و اجير كسى نبود و گوسفند چرانى براى آن حضرت وسيله سرگرمى و پناه بردن به محيط آرام بيابان و فكر و تجمع حواس بيشتر بود.

بارى ديدنيهاى سفر تجارتى شام و پس از آن ورود در اجتماعات قريش و مشاهده رفتار آنها و اطلاع از جنگ فجار و كشت و كشتارهاى بيهوده و شنيدن قصايد افتخار آميز شعراى نامى عرب در بازارهايى كه به مناسبت اجتماعات و فصول در جاهايى مانند«عكاظ»و جاهاى ديگر تشكيل مى‏شد در روح كنجكاو رسول خدا(ص)كه پيوسته از عادات زشت و تسلط جويانه قبايل عرب و مردم مكه رنج مى‏برد اثر عميقى مى‏گذارد و او را براى مبارزه با اين همه اخلاق ناپسند كه گريبانگير اجتماع شده بود آماده مى‏ساخت.

بيشتر دوست مى‏داشت تنها باشد و فكر كند و به اسرار و رموز زندگى و خلقت واقف شود و تا جايى كه مى‏توانست با عادات ناپسندى كه مى‏ديد مبارزه مى‏كرد و اشتباهات اطرافيان را به آنها گوشزد مى‏نمود،در برخورد با مردم هميشه با مهربانى و خوش خلقى رفتار مى‏كرد،هرجا طرف معامله و داد و ستدى قرار مى‏گرفت جانب حق و عدالت را كاملا مراعات مى‏كرد و عملا راه و رسم زندگى صحيح انسانى را به مردم مى‏آموخت.

از همه بالاتر امانت و صداقت عجيبى بود كه در زندگانى آن حضرت وجود داشت و در زندگى اجتماعى و برخوردها از او مشاهده مى‏شد،هيچگاه در خلوت و جلوت،در هيچ امر مالى و غير مالى،در معاشرت با مردان و زنان،كوچكترين انحراف اخلاقى و خيانتى از او ديده نشد تا آنجا كه هنوز سنين جوانى و دوران طوفانى زندگى را پشت سر نگذارده بود و شايد بيش از بيست سال از عمرش نگذشته بود كه به«محمد امين»معروف شد و مردم مكه اين لقب پرافتخار را به او دادند و هر كجا او را مى‏ديدند به همديگر نشان داده و مى‏گفتند:ـامين آمد!

حسن اخلاق و امانت و صداقت رسول خدا(ص)تدريجا زبانزد خاص و عام و نقل مجلس مردم در هر كوى و برزن گرديد و آن حضرت را محبوب مردم مكه گردانيد،و همين جريان سبب باز شدن صفحه جديدى در زندگى آن بزرگوار شد و يكى از اسباب و علل ازدواج آن حضرت با خديجه بود.


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 15 بهمن 1393  | 2:20 PM | نويسنده : لبیک یا رسول الله | نظرات 0

 

خديجه(س)دختر خويلد بود و از طرف پدر با رسول خدا(ص)عموزاده و نسب هر دو به قصى بن كلاب مى‏رسيد.

خديجه از نظر نسب از خانواده‏هاى اصيل و اشراف مكه بود و از اين رو وقتى بزرگ شد خواستگاران زيادى داشت و بنا به نقل اهل تاريخ سرانجام او را به عقد عتيق بن عائد مخزومى در آوردند ولى چند سالى از اين ازدواج نگذشته بود كه عتيق از دنيا رفت و سپس شوهر ديگرى كرد كه او را ابو هالة بن منذر اسدى مى‏گفتند.

خديجه از شوهر دوم دخترى پيدا كرد كه نامش را هند گذارد و بدين جهت خديجه را ام هند مى‏ناميدند.

شوهر دوم خديجه نيز پس از چند سال از دنيا رفت و ديگر تا سن چهل سالگى شوهر نكرد تا وقتى كه به ازدواج رسول خدا(ص)درآمد.

پيش از اين گفتيم كه مردم مكه از راه تجارت روزگار مى‏گذرانيدند و از اين راهـبه اندازه ثروت و مال التجاره‏اى كه داشتندـسود مى‏بردند.

خديجه كه خود از اشراف مكه و ثروتمند بود از دو شوهرى نيز كه كرده بود ثروت زيادى به او رسيد و از اين رو در رديف ثروتمندترين افراد مكه درآمد و بخصوص از راه تجارتى كه مى‏كرد روز به روز به ثروتش افزوده مى‏گشت تا جايى كه‏برخى از مورخين رقم شتران او را كه مال التجاره حمل مى‏كردند تا هشتاد هزار شتر نوشته‏اند كه ظاهرا اغراق آميز باشد .

برنامه تجارتى او اين گونه بود كه مردان را براى حمل و نقل مال التجاره اجير مى‏كرد و آنها را در سود معاملات نيز شريك مى‏ساخت و بدين جهت افرادى كه اجير او مى‏شدند سعى مى‏كردند سود بيشترى در معاملات ببرند تا سهم بيشترى عايدشان گردد.

اصالت خانوادگى و نجابت ذاتى و محاسن اخلاقى و ثروت روز افزون خديجه سبب شد كه بزرگان مكه به فكر خواستگارى و ازدواج با خديجه بيفتند و مردان سرشناس و بزرگى چون عقبة بن ابى معيط و صلت بن ابى شهاب كسانى را براى خواستگارى به خانه خديجه بفرستند ولى او به همگى پاسخ منفى مى‏داد و حاضر به ازدواج با آنها نشد.

شايد آنچه بيشتر از همه،صناديد و رؤساى قريش را شيفته ازدواج با خديجه كرده بود و آرزوى همسرى او را داشتند جود و بخشش و بزرگوارى خديجه بود كه از نزديك مى‏ديدند و براى آنها مسلم شده بود كه اين بانوى بزرگوار مانند بسيارى از ثروتمندان ديگر مكه چنان نيست كه در فكر اندوختن ثروت و افزودن سيم و زر باشد،بلكه در كنار اين همه ثروت روز افزون تا جايى كه مى‏تواند از بى نوايان و ايتام دستگيرى كرده و خانواده‏هاى بى سرپرست را سرپرستى مى‏كند تا آنجا كه او را«ام الصعاليك»و«ام الايتام»يعنى مادر بى نوايان و يتيمان مى‏خواندند .


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 15 بهمن 1393  | 2:20 PM | نويسنده : لبیک یا رسول الله | نظرات 0

 

حدود دوازده سال از عمر رسول خدا(ص)گذشته بود كه بر طبق نقل اهل تاريخ و محدثين شيعه و اهل سنت،ابو طالبـمانند ساير مردم قريشـعازم سفر شام شد تا با مال التجاره مختصرى كه داشت تجارت كند و از اين راه كمكى به مخارج سنگين خود بنمايد.

قرشيان هر سال دو بار سفر تجارتى داشتند يكى به«يمن»در زمستان و ديگرى به«شام»در تابستان«رحلة الشتاء و الصيف».

مقصد در اين سفر و بصرى بود كه در آن زمان يكى از شهرهاى بزرگ شام و ازمهمترين مراكز تجارتى آن عصر به شمار مى‏رفت.

در نزديكى شهر بصرى صومعه و كليسايى وجود داشت و مردى ديرنشين و ترسايى گوشه گير به نام«بحيرا»در آن كليسا زندگى مى‏كرد و مسيحيان معتقد بودند كه كتابها و همچنين علومى كه در نزد دانشمندان گذشته آنان بوده دست به دست و سينه به سينه به بحيرا منتقل گشته است.

و برخى گفته‏اند:صومعه«بصرى»ـكه تا شهر 6 ميل فاصله داشت مانند صومعه‏هاى عادى و معمولى ديگر نبود.بلكه مخصوص سكونت آن دانشمند و عالمى از نصارى بود كه علم و دانشش از ديگران فزونتر و در مراحل سير و سلوك از همگان برتر باشد و بحيرا داراى چنين اوصافى بود.

هنگامى كه ابو طالب تصميم به اين سفر گرفت به فكر يتيم برادر افتاد و با علاقه فراوانى كه به او داشت نمى‏دانست آيا او را در مكه بگذارد يا همراه خود به شام ببرد.

وقتى هواى گرم تابستان بيابان حجاز و سختى مسافرت با شتر را در كوه و بيابان به نظر مى‏آورد ترجيح مى‏داد محمد راـكه كودكى بيش نبود و با اين گونه ناملايمات روبه رو نشده بودـدر مكه بگذارد و از رنج سفر او را معاف دارد،ولى از آن طرف با آن علاقه شديد و توجه خاصى كه در حفاظت و نگهدارى او داشت نمى‏توانست خود را حاضر كند كه او را در مكه بگذارد و خيالش در اين باره آسوده نبود و تا آن ساعتى كه مى‏خواست حركت كند همچنان در حال ترديد بود.

گويند:هنگامى كه كاروان قريش خواست حركت كند ناگهان ابو طالب فرزند برادر را مشاهده كرد كه با چهره‏اى افسرده به عمو نگاه مى‏كند و چون خواست با او خداحافظى كند چند جمله گفت كه ابو طالب تصميم گرفت محمد را همراه خود ببرد.رسول خدا(ص)با همان قيافه معصوم و جذاب رو به عمو كرده و همچنان كه مهار شتر را گرفته بود آهسته گفت:عموجان!مرا كه كودكى يتيم هستم و پدر و مادرى ندارم به كه مى‏سپارى؟

همين چند جمله كافى بود كه ابو طالب را از ترديد بيرون آورد و تصميم به بردن آن بزرگوار بگيرد،و از اين رو بلادرنگ به همراهان خود گفت:به خدا سوگند او را باخود مى‏برم و هيچ گاه از او جدا نخواهم شد.

كاروان قريش حركت كرد اما مقدارى راه كه رفتند متوجه شدند كه اين سفر مانند سفرهاى قبلى نيست و احساس راحتى و آرامش بيشترى مى‏كنند آفتاب آن سوزشى را كه در سفرهاى قبل داشت ندارد و از گرما بدان مقدارى كه سابقا ناراحت مى‏شدند احساس ناراحتى نمى‏كنند.اين اوضاع براى همه مردم كاروان تعجب آور بود تا جايى كه يكى از آنها چند بار گفت:اين سفر چه سفر مباركى است.

ولى شايد كمتر كسى بود كه بداند اينها همه از بركت همان كودك دوازده ساله است كه در اين سفر همراه كاروان آمده بود.

بالاتر از همه كم كم متوجه شدند كه روزها لكه ابرى پيوسته بالاى سر كاروان در حركت است و براى آنها در آفتاب گرم سايه مى‏افكند و اين مطلب وقتى براى آنها بخوبى واضح شد كه به صومعه و دير بحيرا نزديك شدند.

خود بحيرا وقتى از دور گرد و غبار كاروانيان را ديد به لب دريچه‏اى كه از صومعه به بيرون باز شده بود آمد و چشم به كاروانيان دوخته بود و گاهى نيز سر به سوى آسمان مى‏كشيد و گويا همان لكه ابر را جستجو مى‏كرد كه بر سر كاروانيان سايه مى‏افكند.

هيچ بعيد نيست كه طبق اين نقل،روى صفاى باطنى كه پيدا كرده بود و اخبارى كه از گذشتگان بدو رسيده بود،منتظر ديدن چنين منظره و چشم به راه آمدن آن قافله بود،جريانات بعدى اين احتمال را تأييد مى‏كند،زيرا مورخين مانند ابن هشام و ديگران مى‏نويسند:

كاروان قريش هر ساله از كنار صومعه بحيرا عبور مى‏كرد و گاهى در آنجا منزل مى‏كرد و تا آن سفر هيچ گاه بحيرا با آنان سخنى نگفته بود،اما اين بار همين كه كاروان در نزديكى صومعه منزل كردند غذاى زيادى تهيه كرد و كسى را به نزد ايشان فرستاد كه من غذاى زيادى تهيه كرده‏ام و دوست دارم امروز تمامى شما از كوچك و بزرگ و بنده و آزاد،هر كه در كاروان است بر سر سفره من حاضر شويد.

بحيرا از بالاى صومعه خود بخوبى آن لكه ابر را ديده بود كه بالاى سر كاروان‏مى‏آيد و همچنان پيش آمد تا بر سر درختى كه كاروانيان زير آن درخت منزل كردند ايستاد.

ابن هشام مى‏نويسد:خود بحيرا پس از ديدن اين منظره از صومعه به زير آمد و از كاروان قريش دعوت كرد تا براى صرف غذا به صومعه او بروند،يكى از كاروانيان بدو گفت:اى بحيرا به خدا سوگند مثل اينكه اين بار براى تو ماجراى تازه‏اى رخ داده زيرا چندين بار تاكنون ما از اينجا عبور كرده‏ايم هيچ گاه مانند امروز به فكر پذيرايى ما نيفتادى؟

بحيرا گويا نمى‏خواست راز خود را به اين زودى فاش كند از اين رو در جواب او گفت:راست است،اما مگر نه اين است كه شما ميهمان و وارد بر من هستيد،من دوست داشتم اين بار نسبت به شما اكرامى كرده باشم و به همين جهت غذايى آماده كرده و دوست دارم همگى شما از آن بخوريد.

قرشيان به سوى صومعه حركت كردند،اما محمد(ص)را به خاطر آنكه كودكى بود و يا به ملاحظات ديگرى همراه نبردند و بعيد هم نيست كه خود آن حضرت كه بيشتر مايل بود در تنهايى به سر برد و به اوضاع و احوال اجتماعى كه در آن به سر مى‏برد انديشه كند از آنها خواست تا او را نزد مال التجاره بگذارند و بروند،و گرنه معلوم نيست ابو طالب به اين سادگى حاضر شده باشد تا او را تنها بگذارد و برود.

هر چه كه بحيرا در قيافه يكايك واردين نگاه كرد و اوصافى را كه از پيامبر اسلام شنيده و يا در كتابها خوانده بود در چهره آنها نديد،از اين رو با تعجب پرسيد:كسى از شما به جاى نمانده؟

يكى از كاروانيان پاسخ داد:بجز كودكى نورس كه از نظر سن كوچكترين افراد كاروان بود كسى نمانده!

بحيرا گفت:او را هم بياوريد و از اين پس چنين كارى نكنيد!

مردى از قريش گفت:به لات و عزى سوگند براى ما سرافكندگى نيست كه فرزند عبد الله بن عبد المطلب ميان ما باشد!اين سخن را گفته و برخاست و از صومعه به زير آمد و محمد(ص)را با خود به صومعه برد و در كنار خويش نشانيد.بحيرا با دقت به چهره آن حضرت خيره شد و يك يك اعضاى بدن آن حضرت را كه در كتابها اوصاف آنها را خوانده بود از زير نظر گذرانيد .

قرشيان مشغول صرف غذا شدند ولى بحيرا تمام حركات و رفتار محمد(ص)را دقيقا زير نظر گرفته و چشم از آن حضرت برنمى‏داشت و يكسره محو تماشاى او شده بود.

ميهمانان سير شدند و سفره غذا برچيده شد،در اين موقع بحيرا پيش يتيم عبد الله آمد و بدو گفت:اى پسر تو را به لات و عزى سوگند مى‏دهم كه آنچه از تو مى‏پرسم پاسخ مرا بدهى؟

و البته بحيرا از سوگند به لات و عزى منظورى نداشت جز آنكه ديده بود كاروانيان بدان قسم مى‏خورند.

اما همين كه آن بزرگوار نام لات و عزى را شنيد فرمود:مرا به لات و عزى سوگند مده كه چيزى در نظر من مبغوضتر از اين دو نيست.

بحيرا گفت:پس تو را به خدا سوگند مى‏دهم سؤالات مرا پاسخ دهى!

حضرت فرمود:هر چه مى‏خواهى بپرس!

بحيرا شروع كرد از حالات و زندگانى خصوصى و حتى خواب و بيدارى آن حضرت سؤالاتى كرد و حضرت جواب مى‏داد،بحيرا پاسخهايى را كه مى‏شنيد با آنچه در كتابها درباره پيغمبر اسلام ديده و خوانده بود تطبيق مى‏كرد و مطابق مى‏ديد،آن گاه ميان ديدگان آن حضرت را با دقت نگاه كرد،سپس برخاسته و ميان شانه‏هاى آن حضرت را تماشا كرد و مهر نبوت را ديد و بى اختيار آنجا را بوسه زد.

قرشيان كه تدريجا متوجه كارهاى بحيرا شده بودند به يكديگر گفتند:محمد نزد اين راهب مقام و منزلتى دارد،از آن سو ابو طالب نگران كارهاى بحيرا شد و ترسيد مبادا دير نشين سوء قصدى نسبت به برادرزاده‏اش داشته باشد كه ناگاه بحيرا را ديد نزد وى آمده پرسيد:

اين پسر با شما چه نسبتى دارد؟

ابو طالبـفرزند من است!بحيراـاو فرزند تو نيست،و نبايد پدرش زنده باشد!

ابو طالبـاو فرزند برادر من است.

بحيراـپدرش چه شد؟

ابو طالبـهنگامى كه مادرش بدو حامله بود وى از دنيا رفت.

بحيراـمادرش كجاست؟

ابو طالبـمادرش نيز چند سالى است مرده!

بحيراـراست گفتى.اكنون بشنو تا چه مى‏گويم:

ـاو را به شهر و ديار خود بازگردان و از يهوديان محافظتش كن و مواظب باش تا آنها او را نشناسند كه به خدا سوگند اگر آنچه من در مورد اين نوجوان مى‏دانم آنها بدان آگاه شوند نابودش مى‏كنند.

و سپس ادامه داده گفت:اى ابو طالب بدان كه كار اين برادر زاده‏ات بزرگ و عظيم خواهد شد و بنابراين هر چه زودتر او را به شهر خود بازگردان.

و در پايان سخنانش گفت:

من آنچه لازم بود به تو گفتم و مواظب بودم اين نصيحت را به تو اطلاع دهم.

سخنان بحيرا تمام شد و ابو طالب در صدد برآمد تا هر چه زودتر به مكه بازگردد و از اين رو كار تجارت را بزودى انجام داد و به مكه بازگشت و حتى برخى گفته‏اند:از همانجا محمد (ص)را با بعضى از غلامان خود به مكه فرستاد و خود به دنبال تجارت رفت.

و در پاره‏اى از تواريخ آمده كه وقتى سخنان بحيرا تمام شد،ابو طالب بدو گفت:

اگر مطلب اين طور باشد كه تو مى‏گويى او در پناه خداست و خداوند او را محافظت خواهد كرد. (1)


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 15 بهمن 1393  | 2:20 PM | نويسنده : لبیک یا رسول الله | نظرات 0
تعداد کل صفحات :  ::      1   2   3   4   5   6  
لطفا از ديگر صفحات نيز ديدن فرماييد
.: Weblog Themes By SlideTheme :.