ابو طالب كه مردى فقير و عيالوار بود و مىديد كه فرزند برادرش سنين جوانى راپشت سر مىگذارد به فكر تشكيل خانه و خانوادهاى براى آن حضرت افتاد و چون وضع مالى وى اجازه نمىداد كه از مال خودش اين كار را انجام دهد در صدد برآمد تا از راهى به اين آرزوى خود جامه عمل بپوشاند از اين رو پيشنهاد كرد كه خوب است مانند مردان ديگرى كه براى خديجه تجارت مىكنند و سود مىبرند تو نيز آمادهشوى تا در اين باره با خديجه مذاكره كنيم و با او قرارى بگذاريم شايد سودى به دست آورى و وسيله ازدواج تو از اين راه فراهم گردد و من مىدانم اگر در اين باره با خديجه مذاكره كنم روى سابقه امانت و صداقتى كه دارى خديجه مشتاقانه پيشنهاد مرا مىپذيرد.
محمد(ص)قبول كرد و ابو طالب براى مذاكره به خانه خديجه رفت.
خديجه كه گويا خود منتظر چنين پيشنهادى بود با كمال رغبت و ميل پيشنهاد ابو طالب را پذيرفت و در برابر مزدى كه براى اين كار قرار دادندـكه بنابر اختلاف دو شتر جوان و يا چهار شتر بودـقرار شد محمد(ص)به همراه كاروانيان ديگر براى تجارت به شام برود.
در مناقب ابن شهر آشوب است كه در يكى از اعياد زنان قريش در مسجد الحرام اجتماع كرده بودند كه ناگهان مردى يهودى به نزد آنان آمده گفت:به اين زودى در ميان شما پيغمبرى مبعوث خواهد شد پس هر يك از شما زنان كه مىتواند همچون زمينى در زير پاى او باشد كه گام بر آن نهد حتما اين كار را بكند!
زنان قريش كه اين جسارت و گستاخى را از او ديدند سنگبارانش كردند و او نيز فرار كرد ولى اين سخن در دل خديجه كه در آن محفل حضور داشت اثرى به جاى گذارد و مترصد بود تا آن پيغمبر را بشناسد و در صورت امكان به ازدواج او درآيد.به دنبال آن داستان اجير كردن رسول خدا(ص)را براى تجارت كه منجر به اين ازدواج شد نقل مىكند.
و در تاريخ ابن هشام است كه گويد:راستگويى و امانت و خوش خلقى رسول خدا(ص)كه زبانزد همگان شده بود به گوش خديجه نيز رسيد و همين موجب شد كه خديجه خود به نزد آن حضرت فرستاد و پيشنهاد كرد كه همراه كاروان به شام رود و براى خديجه تجارت كند و در برابر بيش از مزدى كه به ديگران پرداخت مىكرد به آن حضرت بدهد.
و از داستان پيشنهاد ابو طالب و رفتن او به نزد خديجه چيزى نقل نمىكند.نگارنده گويد :در تاريخ يعقوبى و البداية و النهاية (1) از عمار بن ياسر(ره)نقل شده كه گفته است:رسول خدا(ص)هيچ گاه در زندگى اجير كسى نشد،و روى اين نقل رسول خدا(ص)به صورت مضاربه و يا شركت با خديجه به اين سفر تجارتى اقدام فرموده.
و به هر ترتيب كه بود رسول خدا عازم سفر شام و تجارت براى خديجه گرديد،و هنگامى كه مىخواستند حركت كنند خديجه غلام خود ميسره را نيز همراه آن حضرت روانه كرد و بدو دستور داد همه جا از محمد(ص)فرمانبردارى كند و خلاف دستور او رفتارى نكند.
عموهاى رسول خدا(ص)و بخصوص ابو طالب نيز در وقت حركت به نزد كاروانيان آمده و سفارش آن حضرت را به اهل كاروان كردند و بدين ترتيب كاروان به قصد شام حركت كرد و مردمى كه براى بدرقه رفته بودند به خانههاى خود بازگشتند.
وجود ميمون و پربركت رسول خدا(ص)كه به هر كجا قدم مىگذارد بركت و فراخى نعمت را با خود بدانجا ارمغان مىبرد موجب شد كه اين بار نيز كاروان مكه مانند چند سال قبل،از آسايش و سود بيشترى برخوردار گردد و آن تعب،رنج و مشقتهاى سفرهاى پيشين را نبينند و از اين رو زودتر از معمول به حدود شام رسيدند.
مورخين عموما نوشتهاند:هنگامى كه رسول خدا(ص)به نزديكى شامـيا همان شهر بصرىـرسيد از كنار صومعهاى عبور كرد و در زير درختى كه در آن نزديكى بود فرود آمده و نشست.
راهب اين صومعه نسطورا نام داشت،و با ميسره كه در سفرهاى قبل از آنجا عبور مىكرد آشنايى پيدا كرده بود.
نسطورا از بالاى صومعه خود قطعه ابرى را مشاهده كرده بود كه بالاى سر كاروانيان سايه افكنده و همچنان پيش رفت تا بالاى سر آن درختى كه محمد(ص)پاى آن منزل كرد،ايستاد.ميسره كه به دستور بانوى خود همه جا همراه رسول خدا(ص)بود و از آن حضرت جدا نمىشد ناگهان صداى نسطورا را شنيد كه او را به نام صدا مىزند!
ميسره برگشت و پاسخ داده گفت:«بله»!
نسطوراـاين مردى كه پاى درخت فرود آمده كيست؟
ميسرهـمردى از قريش و از اهل مكه است!
نسطورا به ميسره گفت:به خدا سوگند زير اين درخت جز پيغمبر فرود نيايد،و سپس سفارش آن حضرت را به ميسره و كاروانيان كرد و از نبوت آن حضرت در آينده خبرهايى داد.
كار خريد و فروش و مبادله اجناس كاروانيان به پايان رسيد و آماده مراجعت به مكه شدند،ميسره در راه كه به سوى مكه مىآمدند حساب كرد و ديد سود بسيارى در اين سفر عايد خديجه شده از اين رو به نزد رسول خدا(ص)آمده گفت:ما سالها است براى خديجه تجارت مىكنيم و در هيچ سفرى اين اندازه سود نبردهايم،و از اين رو بسيار خوشحال بود و انتظار مىكشيد هر چه زودتر به مكه برسند و خود را به خديجه رسانده و اين مژده را به او بدهد.
چون به پشت مكه و وادى«مر الظهران»رسيدند به نزد رسول خدا آمده گفت:خوب است شما جلوتر از كاروان به مكه برويد و جريان مسافرت و سود بسيار اين تجارت را به اطلاع خديجه برسانيد !
نزديك ظهر بود و خديجه در آن ساعت در غرفهاى كه مشرف بر كوچههاى مكه بود نشسته بود ناگاه سوارى را ديد كه از دور به سمت خانه او مىآمد و لكه ابرى بالاى سر اوست و چنان است كه پيوسته به دنبال او حركت مىكند و او را سايبانى مىكند.
سوار نزديك شد و چون بدر خانه خديجه رسيد و پياده شد ديد محمد(ص)است كه از سفر تجارت باز مىگردد.
خديجه مشتاقانه او را به خانه درآورد و حضرت با بيان شيرين و سخنان دلنشين خود جريان مسافرت و سود بسيارى را كه عايد خديجه شده بود شرح داد و خديجهمحو گفتار آن حضرت شده بود و پيوسته در فكر آن لكه ابر بود و چون سخنان رسول خدا(ص)تمام شد پرسيد:ميسره كجاست؟
فرمود:به دنبال ما او هم خواهد آمد.
خديجهـكه مىخواست ببيند آيا آن ابر براى سايبانى او دوباره مىآيد يا نه.گفت:خوب است به نزد او بروى و با هم بازگرديد!
و چون حضرت از خانه بيرون رفت خديجه به همان غرفه رفت و به تماشا ايستاد و با كمال تعجب مشاهده كرد كه همان ابر آمد و بالاى سر آن حضرت سايه افكند تا از نظر پنهان گرديد.
به دنبال اين ماجرا ميسره هم از راه رسيد و جريان مسافرت و آنچه را ديده و از نسطوراى راهب شنيده بود براى خديجه شرح داد و با مشاهدات قبلى خديجه و چيزهايى كه از مرد يهودى شنيده بود او را مشتاق ازدواج با رسول خدا(ص)كرد و شوق همسرى آن حضرت را به سر او انداخت .
و بر طبق اين نقل:خديجه به عنوان اجرت چهار شتر به رسول خدا داد و ميسره را نيز به خاطر مژدهاى كه به او داده بود آزاد كرد و آن گاه به نزد ورقة بن نوفل كه پسر عموى خديجه بود و به دين مسيح زندگى مىكرد و مطالعات زيادى در كتابهاى دينى داشت رفت و داستان مسافرت محمد(ص)را به شام و آنچه را ديده و شنيده بود همه را براى او تعريف كرد.
سخنان خديجه كه تمام شد ورقة بن نوفل بدو گفت:اى خديجه اگر آنچه را گفتى راست باشد بدانكه محمد پيامبر اين امت خواهد بود،و من هم از روى اطلاعاتى كه به دست آوردهام منتظر ظهور چنين پيغمبرى هستم و مىدانم كه اين امت را پيامبرى است كه اكنون زمان ظهور و آمدن اوست . (2)
اين جريانات كه به فاصله كمى براى خديجه پيش آمده بود او را بيش از پيش مشتاق همسرى با محمد(ص)كرد و با اينكه بزرگان قريش آرزوى همسرى او راداشتند و به خواستگارانى كه فرستاده بودند پاسخ منفى داده و همه را رد كرده بود،در صدد برآمد تا به وسيلهاى علاقه خود را به ازدواج با محمد(ص)به اطلاع آن حضرت برساند،و از اين رو به دنبال نفيسهـكه يكى از زنان قريش و دوستان خديجه بودـفرستاد و به طور خصوصى درد دل خود را به او گفت و از او خواست تا نزد محمد(ص)برود و هرگونه كه خود صلاح مىداند موضوع را به آن حضرت بگويد.
نفيسه به نزد محمد(ص)آمد و به آن حضرت عرض كرد:اى محمد چرا زن نمىگيرى؟
حضرت پاسخ داد:
ـچيزى ندارم كه به كمك آن زن بگيرم!
نفيسه گفت:
اگر من اشكال كار را برطرف كنم و زنى مال دار و زيبا از خانوادههاى شريف و اصيل براى تو پيدا كنم حاضر به ازدواج هستى؟
فرمود:از كجا چنين زنى مىتوانم پيدا كنم؟
گفت:من اين كار را خواهم كرد و خديجه را براى اين كار آماده مىكنم سپس به نزد خديجه آمد و جريان را گفت و قرار شد ترتيب كار را بدهند.
موضوع از صورت خصوصى بيرون آمد و به اطلاع عموهاى رسول خدا(ص)و عموى خديجه عمرو بن اسد و ديگر نزديكان رسيد و ترتيب مجلس خواستگارى و عقد داده شد.


