

بهر حاجات اگر دست دعا برخیزد
دلبری هست به هر حال به پا برخیزد
لطف آقای خراسان ز همه بیشتر است
هر زمان از دلِ پُر درد صدا برخیزد
آه در سینه ی عشّاق به هم مرتبطند
وقت نقِّاره زدن ناله ی ما برخیزد
جرأتش نیست کسی حرف جهنّم بزند
گر پییِ کارِ گنهکار ز جا برخیزد
اینـکه می خوانمت از دور دلیلش این است
دلِ مـا نـازک و ابیـات شـما سنگین است...!
السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا


چشم می کشیدیم که پدر برگه مرخصی را بگیرد. چند باری تصمیم سفر گرفته بودیم، اما زیر برگه مرخصی به دلایل مختلف امضا نمی خورد و باز مادر تکرار می کرد: آقا ما را نطلبیده!
من باز در حسرت سفر و گنبدطلایی حرم می ماندم. چند تا از همکلاسی ها به مشهد رفته بودند و نشانه زیارتشان انگشترهای دستشان بود. چقدر دوست داشتم من هم یکی از آن ها را در انگشت کنم.

وقت نماز با صدای اذان، حرم به یکباره سرشار از جنبش و جوش می شود و باز با صدای مکبر همه هیاهوها فرو می کشد. آن وقت اخلاص و صفا اوج می گیرد در سکوت. همه چیز تمام می شود با الله اکبر آخر نماز.

هنوز حال و هوایی که داشتم دارم
هنوز طبع گدایی که داشتم دارم
برای گمشدگان یک چراغ روشن کن
نیاز به راهنمایی که داشتم دارم
بساط شاه و گدا در کنار هم پهن است
کنار جایِ تو جایی که داشتم دارم
همان گدای قدیمی که داشتی داری
همان امام رضایی که داشتم دارم
حرم نگو،عتبات است،تو حسین منی
هنوز کرب و بلایی که داشتم دارم
علی اکبر لطیفیان
السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا


گاهی که با نیاز دلم ناز می کنی
داری مرا دقیق برانداز می کنی
یعنی نگاه می کنی اول کجایم و
بعداً مرا به سمت خود آغاز می کنی
دارم دوباره شاعرتان می شوم مرا
داری دوباره قافیه پرداز می کنی
تازه شدم شبیه پسر بچّه ای که تو
پیش ضریح می بریَش ناز می کنی
حس می کنم که وقت دعا لطف خویش را
از لابلای جمعیت ابراز می کنی