
یکروز صبح زود، ازل بود یا ابد
فرقی نمی کند، سر این راه نا بلد
پا کردم عقل را و بسی راه دور شد
نزدیک بود گُم کُندم کفش بی خرد
یکروز صبح زود رسیدم که: السلام
یکروز، صبح، جای صنم، گفتم : الصّمد
ای آن ستاره ای که تمام منجّمان
حتّی نکرده اند شبی هم تو را رصد


مریض آمده اما شفا نمی خواهد
قسم به جان شما جز شما نمی خواهد
برای پیش تو بودن بهانه ای کافیست
بهشت لطف کریمان بها نمی خواهد
دلیل ناله ی من یک نگاه محبوب است
وگرنه درد غلامان دوا نمی خواهد
فقیر آمدم و دلشکسته پرسیدم:
مگر که شاه خراسان گدا نمی خواهد؟

نذر کرده بود. نذرِ امیررضا نوهی کوچکش. اسم امیررضا را حاج آقا خلیل توی گوشش خوانده بود. تمام بچههای محل که اسمشان را حاج آقا خلیل گذاشته بود، هر کدام کسی شده بودند برای خودشان. حالا همهشان جوانکهای رعنا و مومن محل بودند. دوست داشت امیررضا را بفرستد حوزه. دوست داشت... آرزویش بود...

به روشنای تو زل میزند سیاهی ها
شبیه غبطه ی جامانده ها به راهی ها
بجز سلام به تو ، آن هم اکثرا از دور
چه کرده ایم در این عمری از تباهی ها؟
به پیشگاه شما سر به زیر می آیم
به سربلندترین شکل عذرخواهی ها
دو لنگه درب حرم باز ، مثل آغوشت
همیشه هست پذیرای بی پناهی ها
ازین به بعد ندارند تاب دریا را
که خواب حوض تو را دیده اند ماهی ها
که سنگفرش تو از جنس چشم آهوهاست
و خاک پای تو اکسیر خوش نگاهی ها
دوباره باید ازینجا به جاده زل بزنم
همان حکایت جامانده ها و راهی ها
شعراز هادی جانفدا
خوشا آن غریبی که یارش تو باشی قرار دل بی قرارش تو باشی
خوشا آن گدایی که تنهای تنها کناری نشیند کنارش تو باشی
السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا
