داستان های از بزرگان و منابع جدید قدیم
نويسندگان
سید رضا هاشمی

روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو نوشته بود: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.

عصر آنروز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدمهای او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید، که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.

مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است، ولی روی تابلوی او نوشته شده بود: امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم.محمد شاهمیری از تهران


ادامه مطلب

 
 
[ سه شنبه 24 مرداد 1396  ] [ 7:25 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0



سال دهم بعثت: وفات حضرت خديجه كبري(س)

68 سال پيش از هجرت پيامبر گرامي اسلام صلي الله عليه و آله به مدينه، در سرزمين حجاز و در خانه خُوَيلد، دختري چشم به جهان گشود که او را خديجه ناميدند. حضرت خديجه كبري(س) در اسلام يكي از چهار بانويي كه بر تمام بانوان بهشت فضيلت و برتري دارند، شناخته شد و جز دختر ارجمندش حضرت فاطمه زهرا(س)، هيچ بانويي اين مقام و فضيلت را نيافت.(1)

زندگى او را مى توان نمونه اى كامل از تحول مثبت و سير به سمت كمال دانست؛ زيرا خديجه (س) بيش از چهل سال از زندگى اش را در دوران جاهليت سپرى كرد، آنگاه با غلبه بر تمام تضادهاى موجود اجتماعى دل به اسلام سپرد.

خديجه كبري(س) در چهل سالگي با امين قريش، حضرت محمد(ص) كه در سنّ بيست و پنج سالگي بود ازدواج كرد(2). او عشق و علاقه ويژه اي به پيامبر(ص) داشت و هنگامي كه آن حضرت مبعوث به رسالت شد، تمام توان و دارايي هاي خويش را در اختيار آن حضرت گذاشت، تا در راه اسلام و باروري آن هزينه كند. او نخستين زني بود كه به آن حضرت ايمان آورد(3).

سرانجام اين بانوي فداكار، پس از يك عمر تلاش و كوشش و 25 سال خدمت به رسول گرامي(ص) و دين مبين اسلام، در دهم رمضان سال دهم بعثت، جان به جان آفرينان تسليم و روح مطهرش به اعلي عليين عروج نمود. پس از غسل و كفن بدن مطهر خديجه كبري(س)، پيامبر(ص) وي را در حجون مكه به خاك سپرد.(4)

پيامبراكرم(ص) در شأن همسرش خديجه(س) فرمود:

سوگند به خدا، پروردگار كسي را بهتر از خديجه نصيبم نكرد. زيرا در حالي كه مردم، كفر مي ورزيدند، او به من ايمان آورد؛ در حالي كه مردم تكذيبم مي كردند، او مرا تصديق كرد؛ در حالي كه مردم محرومم كرده بودند، او با دارايي هاي خود با من مساوات كرد و خداوند از او به من فرزنداني عطا كرد، كه از ساير همسرانم چنين موهبتي نصيبم نشد.(5


ادامه مطلب

 
 
[ سه شنبه 24 مرداد 1396  ] [ 7:24 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0



روزی، وقتی هیزم شکنی مشغول قطع کردن یه شاخه درخت بالای رودخونه بود، تبرش افتاد تو رودخونه. وقتی در حال گریه کردن بود، یه فرشته اومد و ازش پرسید: چرا گریه می کنی؟ هیزم شکن گفت که تبرم توی رودخونه افتاده. فرشته رفت و با یه تبر طلایی برگشت.

"آیا این تبر توست؟" هیزم شکن جواب داد: " نه" فرشته دوباره به زیر آب رفت و این بار با یه تبر نقره ای برگشت و پرسید که آیا این تبر توست؟ دوباره، هیزم شکن جواب داد : نه. فرشته باز هم به زیر آب رفت و این بار با یه تبر آهنی برگشت و پرسید آیا این تبر توست؟ جواب داد: آره.

فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به اوداد و هیزم شکن خوشحال روانه خونه شد. یه روز وقتی داشت با زنش کنار رودخونه راه می رفت زنش افتاد توی آب. هیزم شکن داشت گریه می کرد که فرشته باز هم اومد و پرسید که چرا گریه می کنی؟ اوه فرشته، زنم افتاده توی آب. "

فرشته رفت زیر آب و با جنیفر لوپز برگشت و پرسید : زنت اینه؟ هیزم شکن فریاد زد: آره!

فرشته عصبانی شد. " تو تقلب کردی، این نامردیه "

هیزم شکن جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. می دونی، اگه به جنیفر لوپز "نه" می گفتم تو می رفتی و با کاترین زتاجونز می اومدی. و باز هم اگه به کاترین زتاجونز "نه" میگفتم، تو می رفتی و با زن خودم می اومدی و من هم می گفتم آره. اونوقت تو هر سه تا رو به من می دادی. اما فرشته، من یه آدم فقیرم و توانایی نگهداری سه تا زن رو ندارم، و به همین دلیل بود که این بار گفتم آره.

نکته اخلاقی: هر وقت مردی دروغ میگه به خاطر یه دلیل شرافتمندانه و مفیده


ادامه مطلب

 
 
[ سه شنبه 24 مرداد 1396  ] [ 7:24 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

ﺯﻥ ﻭﺷﻮﻫﺮﯼ ﺑﻪ ﺑﺎﻍ ﻭﺣﺶ ﺭﻓﺘﻨﺪ، ﻣﯿﻤﻮﻥ ﻧﺮﯼ ﺭﺍ ﻣﺸﺎﻫﺪﻩ

ﮐﺮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺟﻔﺘﺶ ﻋﺸﻘﺒﺎﺯﯼ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ

.ﺯﻥ ﺑﻪ ﺷﻮﻫﺮﺵ ﮔﻔﺖ : ﭼﻪ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻪ ﻭﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﺍﻱ

ﺳﭙﺲ ﺑﻪ ﻗﻔﺲ ﺷﯿﺮﻫﺎ ﺭﻓﺘﻨﺪ ﺷﯿﺮ ﻧﺮ ﺭﺍ ﺩﯾﺪﻧﺪ ﮐﻪ ﺁﺭﺍﻡ ﻭ ﺑﺎ

ﻓﺎﺻﻠﻪ ﺍﻧﺪﮎ ﺍﺯ ﺟﻔﺘﺶ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ

.ﺯﻥ ﺑﻪ ﺷﻮﻫﺮﺵ ﮔﻔﺖ : ﭼﻪ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻪ ﯼ ﺍﻧﺪﻭﻫﺒﺎﺭﯼ

ﺍﺳﺖ

ﺷﻮﻫﺮﺵ ﮔﻔﺖ : ﺍﯾﻦ ﺑﻄﺮﯼ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺟﻔﺖ ﺷﯿﺮ ﻧﺮ ﺑﯿﻨﺪﺍﺯ

ﻭ ﺑﺒﯿﻦ ﺷﯿﺮ ﻧﺮ ﭼﻪ ﻋﮑﺲ ﺍﻟﻌﻤﻠﯽ ﻧﺸﺎﻥ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ . ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ

ﺯﻥ ﺷﯿﺸﻪ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﺷﯿﺮ ﻣﺎﺩﻩ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ، ﺷﯿﺮﻧﺮ ﻓﻮﺭﯼ ﺑﻠﻨﺪ

ﺷﺪ ﻭ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺩﻓﺎﻉ ﺍﺯ ﺟﻔﺘﺶ ﺑﺎ ﺳﺮ ﻭ ﺻﺪﺍﯼ ﺯﯾﺎﺩ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ

ﺳﭙﺮ ﺍﻭ ﮐﺮﺩ

ﺍﻣﺎ ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﺷﯿﺸﻪ ﺍﯼ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﻣﯿﻤﻮﻥ ﻣﺎﺩﻩ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ

ﻣﯿﻤﻮﻥ ﻧﺮ ﺍﺯ ﺟﻔﺘﺶ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺑﻪ ﮐﻨﺎﺭﯼ ﺩﻭﯾﺪ ﺗﺎ

ﺷﯿﺸﻪ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻧﺨﻮﺭﺩ

ﺷﻮﻫﺮ ﺑﻪ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﮔﻔﺖ : ﻋﺰﯾﺰﻡ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺍﺣﺴﺎﺳﺎﺕ ﺩﺭﻭﻏﯿﻦ

ﻭ ﻇﺎﻫﺮﯼ ﻣﺮﺩﻡ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﻔﺮﯾﺒﺪ

ﺑﺮﺧﯽ ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺍﺣﺴﺎﺳﺎﺕ ﺩﺭﻭﻏﯿﻦ ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎ ﺭﺍ

ﻣﯽ ﻓﺮﯾﺒﻨﺪ

ﻧﺒﺎﯾﺪ ﻓﺮﯾﺐ ﻇﺎﻫﺮﻧﻤﺎﯾﯽ ﺁﻧﺎﻥ ﺭﺍ ﺧﻮﺭﺩ , ﺑﺮﺧﯽ ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎ ﻫﻢ ﺍﺯ

ﺑﺎﻃﻦ ﻭ ﻋﻤﻖ ﻭﺟﻮﺩﺷﺎﻥ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻧﺪ . ﭼﻪ ﺑﺴﺎ

ﻫﻨﺮﻇﺎﻫﺮ ﺳﺎﺯﯼ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ

ﺍﻣﺎ ﻣﯿﻤﻮﻥ ﺻﻔﺘﺎﻥ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺩﻭﺭ ﻭ ﺯﻣﺎﻧﻪ ﭼﻪ ﺯﯾﺎﺩﻧﺪ ﻭ

ﺷﯿﺮﺻﻔﺘﺎﻥ ﭼﻪ ﺍﻧﺪﮎ


ادامه مطلب

 
 
[ سه شنبه 24 مرداد 1396  ] [ 7:23 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

تازه عروسی کرده بودن. با چند تا از دوستان قرار گذاشتیم گل و شیرینی بخریم و یه سری به شان بزنیم. خانه شان کوچک بود. یک پذیرایی دوازده متری داشتند. روی دیوار بالای پذیرایی عکس امام خمینی و عکس امام خامنه ای را چسبانده بود. بین عکس های آن دو بزرگوار یک قاب بزرگ خالی هم بود. برای همه مان سوال شده بود. تا حالا ندیده بودیم کسی قاب خالی به دیوار پذیرایی خانه اش بچسباند. عاقبت من طاقت نیاوردم و به نمایندگی از همه پرسیدم: این قاب خالی چیه!؟ نکند به زودی در این مکان عکس عروسی تان نصب می شود!؟ بچه ها خندیدند. خودش هم لبخندی زد و جواب داد:نه. . . این قاب جای خالی عکس امام زمان است. می خواهیم وقتی حضرت مهدی ظهور کردند و چهره شان را همه دیدند عکس شان را به دیوار خانه مان بچسبانیم. همه مان مات و مبهوت شدیم. یکی پرسید: پس چرا از حالا قاب خالی زده ای به دیوار؟ هنوز که آقا ظهور نکرده اند. فوری جواب داد: همین دیگر. . . می خواهیم همیشه یادمان باشد یک چیزی توی زندگی مان کم داریم.هر لحظه که این قاب خالی را می بینیم یادمان می افتد که منتظر ظهور باشیم. . .

هادی قنبری


ادامه مطلب

 
 
[ سه شنبه 24 مرداد 1396  ] [ 7:23 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

در یک دهکده ای دور افتاده دو تا دوست زندگی می کردند. یکی از اونها جانسون و دیگری پیتر بود. این دو تا از کودکی با هم بزرگ شده بودند. آنقدر این دو دوست رابطه خوبی با هم داشتند که نصف اهالی دهکده فکر میکردند که ِاین دو نفر با هم برادرند. با این حال که هیچ شباهتی به هم نداشتند. اما این حرف اهالی نشان از اوج محبتی بود که بین این دو نفر وجود داشت. همیشه پیتر و جانسون راز دلشون رو به همدیگه میگفتند و برای مشکلاتشون با همدیگه همفکری میکردند و بالاخره یه راه چاره براش پیدا می کردند. اما اکثر اوقات جانسون این مسائل رو بدون اینکه پیتر بدونه با دوستای دیگه اش در میان میگذاشت.

وقتی پیتر متوجه این کار جانسون می شد ناراحت می شد اما به روش هم نمی آورد. چون آنقدر جانسون رو دوست داشت که حاضر نبود حتی برای یک دقیقه تلخی این رابطه رو شاهد باشه. به خاطر همین احترام جانسون رو نگه می داشت و باز هم مثل همیشه با اون درد دل می کرد. سالها گذشت و پیتر ازدواج کرد و رفت سر خونه زندگیش، اما این رابطه همچنان ادامه داشت و روز به روز عمیق تر می شد. یه روز پیتر می خواست برای یه کار خیلی مهم با خانواده اش بره به شهر. به خاطر همین اومد و به جانسون گفت من دارم می رم به طرف شهر، اما اگه امکان داره این کیسه پول رو توی خونت نگهدار تا من از شهر برگردم.

جانسون هم پول رو گرفت و رفیقش رو تا دروازه خروجی بدرقه کرد. وقتی داشت به خونه برمی گشت، سر راه رفت پاتوق خودش و شروع کرد با دوستاش تفریح کردن. هوا دیگه داشت کم کم تاریک می شد و جانسون با دوستاش می خواست خداحافظی کنه. اما دوستاش گفتن هنوز که زوده چرا مثل هر شب نمی ری؟ اونم گفت که پولهای پیتر توی خونست و باید زودتر بره خونه و از پولها مراقبت کنه. خلاصه خداحافظی کرد و رفت. وقتی رسید خونه سریع غذاشو خورد و رفت توی اتاقش. پولها رو هم گذاشت توی صندوقش و گرفت تخت تخت خوابید. بی خبر از اتفاقی که در انتظارش بود ...

بله درست حدس زدید. چند نفر شبونه ریختن توی خونه و پولها رو با خودشون بردند! جانسون صبح که از خواب بیدار شد متوجه این موضوع شد و از ناراحتی داشت سكته می كرد ! تمام زندگیش رو هم اگه می فروخت نمی تونست جبران پولهای دزدیده شده رو بكنه. از ناراحتی لب به غذا هم نزد. دم دمای غروب بود که دید صدای در میاد. در رو که باز کرد دید پیتر اومده تا پولها رو با خودش ببره. وقتی جانسون ماجرا رو براش تعریف کرد، پیتر به جای اینکه ناراحت بشه و از دست جانسون عصبانی باشه، شروع کرد به خندیدن و گفت می دونستم، می دونستم که بازم مثل همیشه نمی تونی جلوی زبونت رو بگیری. اما اصلاً نترس. چون من فکرشو می کردم که این اتفاق بیافته. به خاطر همین چند تا سکه از آهن درست کردم و توی اون کیسه ریختم و اصل سکه ها رو توی خونه خودم نگه داشتم و چون می دونستم که کسی از این موضوع با خبر می شه و تو به همه می گی که سکه ها پیش تو بوده، خونه من امن تر از تو بود. الآن هم اصلاً نگران و ناراحت نباش شاید از دست من و این رفتارم ناراحت بشی، اما این درسی برات می شه که همیشه مسائلی رو که دیگران با تو در میون میگذارند توی قلبت محفوظ نگه داری و به شخص ناشناسی راز دلت رو بازگو نكنی ...

سالها گذشت و جانسون از اون اتفاق درس بسیار بزرگی گرفت. اینکه راز دیگران مثل راز دل خودش می مونه و باید برای حفظ اون راز تلاش کنه. همونطور که خودش از فاش شدن راز دلش ناراحت می شه دیگران هم از این موضوع امكان داره تحت تاثیر قرار بگیرند و چه بسا موجب سلب اطمینان و تیرگی رابطه دوستی هم بشود. بطوریكه صداقت و صفای دل شما نباید تحت هیچ شرایطی موجبات آسیب و نگرانی شما را فراهم نماید.


ادامه مطلب

 
 
[ سه شنبه 24 مرداد 1396  ] [ 7:23 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

دو دیدگاه یه بعد از ظهر شیرین سه شنبه با کلی زحمت یه برنج میشه گفت تقریبا شفته ، با یه قیمه که لپه هاش تقریبا اصلا نپخته بود برام درست کرده بود کلی تو دلم به طرز نگاهش به من وقتی دسپختش رو می خوردم خنده ام گرفته بود و الان از فرط خستگی یک روز پر از آشپزی اون هم برای من کنارم خوابش برده ،حتی امروز این قدر خسته بود یادش رفت دو باره شروع کند و ازم بپرسد چی شد؟ رئیستون امروزخوب بود ؟اتفاقی نیافتد؟ خنده ام می گیرد از دست این کارهایش دستانم را می گذارد زیر سرم ،به کنار لم می دهم و صورتش را نگاه می کنم ، نه،انگار امروز خوابم بیا نیست، بلند می شوم کمی آب می ریزم و می خورم زیر چایی را روشن می کنم موبایلش را برمی دارم و اس ام اس های امروزش را می خوانم -مامان رب رو هم ریختم چه قدر بزارم بمونه ؟ - لپه هاش چی؟ هووووم پس این غذای خوش مزه ای که خوردم شاهکار مادرزن بوده ! یکهو تلفن زنگ می زند می پرم با اولین زنگ برش می دارم که بیدار نشود نگاهش می کنم یه قلت می خورد ولی دوباره به خوابش ادامه می دهد خیالم راحت شد - الو -سلام وزیر جنگ است خبر از دخترش می گیرد و وقتی می فهمد خوابه،کلی قربون صدقه اش می رود که خسته نباشه و قطع می کند. معلوم بود زنگ زده ببینه دخترش چه قیمه مدل آشی برامون پخته! از خواب بلند می شود غرغر می کند که چه قدر سرو صدا می کنی ،دیگه چایی دم کشیده ،دو تا توی لیوان می ریزم و می آورم چشم قره می رود و می گوید با چی بخوریم ،قندش کو؟ لجم گرفته تنبل خانم تا الان خوابیده بود الانم ارد می دهد!بلند می شوم قند می آورم ،شروع می کند و جریان امروزش را تعریف می کند و کلی با هم می خندیم خوشحالم، به خاطر همین چیزهایش هست که دوست دارم همیشه کنارش باشم بهش می گویم که مادرش زنگ زده سریعا تلفن مادرش را می گیرد ،بلند می شوم ببینم برای چهارشنبه چه درسهایی دارم ،کلی سرم شلوغه !صحبتش که تمام شد تلویزیون را روشن می کند و می شیند پای فیلم خانوادگی مورد علاقه اش ،حالا نوبت غر من است "بلند شو ببینم میانترم ها همین هفته ی دیگه است نیای بگی علی کمکم کنااااااا!" یه فیلم می خواست ببینه کوفتش کردم بلند می شود و می رود روی کتاب هایش چنبره می زند یک ساعتی می گذرد دلم می خواهد بروم و صدایش کنم حاضر شود ، برویم پارک مثل آن موقع ها ذرت مکزیکی بخوریم و باهاش در مورد مشکلات امروزم صحبت کنم اما درس دارم دفعه ی بعد ساعت که می شود 20:30 بلند می شوم وقت وقته اخباره ! سفره را با هم می چینیم او می خواهد با من صحبت کند حرف هایش را می خوانم از همین نگاه خسته که به هیجان من از شنیدن برد استقلال خیره شده اما چون می دانم نمی توانم قانعش کنم حرفش را قطع می کنم ومی گم :مریم دوستت دارم ، حرفی نمی زند بلند می شود و ظرف ها را جمع می کند و می رود نماز می خواند ، خیلی خوشحالم بلاخره رسیدیم به صدر جدول و با خودم می خوانم" باز امشب من در اوج آسمانم ! باز امشب من در اوج آسمانم !" بر که می گردد ،هنوز ظرف ها را نشسته ام با پایش می زند به پایم ،حالا وقتشه که نشون بدم یه مرد ام بهش نگاه می کنم می گم "چیه ؟ چیزی شده؟ " خبیثانه نگاهم می کند و می رود توی آشپزخانه ظرف ها را می شوید ،خب چی کار کنم 90 امشب رو نمی توانم از دست بدم می رود بخوابد هی به من می گوید" بیا بسه دیر وقته "گوش نمی دهم می گویم تو بخواب ،برنامه ی فردوسی پور که تمام شد تلویزیون را خاموش می کنم و چراغ ها رو هم ، می دونم این زندگی نبود که قرار بود برای مریم بسازم ولی هفته ی بعد جبران می کنم می روم سر یخچال یه مقدار از الویه دیشب را می خورم و می خوابم ! وای دیر شده مریم توی آشپزخانه است داره صبحانه درست می کنه یه خورده دیر شده اما باید بهش بفهمونم که من رو باید به موقع بلند کنه، باهاش بحث می کنم، بهم می گه چون دیشب دیر خوابیدی گفتم صبح یه خورده بیشتر بخوابی صبحانه نخورده از خونه می زنم ،بیرون دانشگاهم دیر شده گاز می دهم و با سرعت می روم یادش به خیر وقتی همچین اتفاقی می افتاد مریم نظر جالبی می داد، می خوای اصلا سر کلاس اول نریم بعدا با هم درس رو می خونیم و کلی با هم خوش می گذروندیم سرعتم را کم می کنم پشت چراغ قرمز می ایستم، باهاش بد برخورد کردم اس ام اس دادم معذرت بی خودی ناراحت شدم می خوای بیام دنبالت ؟ساعت اول رو بیخیال ،سریع جواب می دهد ،نه من یه خورده کار دارم ،دوست دارم الان کنارم بود و باز از وروجک بازی هایش می گفت، اما جواب می دهم باشه خانوم خانوما! کارهای روزانه رو انجام می دهم، بر می گردم به خانه ،کسی خونه نیست ،کلید می اندازم و در را باز می کنم روبه رویم به دیواربرگه ای چسبیده رویش نوشته "من دیگه نمی توانم ادامه بدم علی من رو ببخش " می خندم ،داد می زنم "شوخی مسخره ای بود" ،صدایی نمی آید نه انگار واقعی شده ولی آخه چرا؟و دنبال علت اصلی می گردم چه دلیلی میتوانه داشته باشه چیزی که نشده؟! و به خودم می گم حتما تقصیر مادرزنه! آقا همین جا پیاده میشم در رو باز می کنم و آسانسور رو می زنم – بدو ،بدو الان میاد دست از پا گشنه تر ،رسیدم مقنعه رو پرت می کنم روی مبل رو به رو ،مانتو رو در نیاورده زنگ می زنم مامان - سلام می خوام قیمه درست کنم -اول برنج رو آب بکش ..... تا دارد همه چیز خوب قل قل می خورد می روم کیف و مقنعه رو از وسط هال جمع می کنم ،وارد اتاق می شوم ،وای! اینجا شتر با بارش گم میشه !بزار بیاد خونه ،مگه صبح بهت نگفتم این لباسات رو آویزون کن اتو کرده بودم دست به کار می شوم، لباس هایش را آویزان می کنم، خب این کتاب ها هم میره تو کمد ، وای این جورابا چه قدر بو میده این سری میره تو ماشین لباسشویی ،کچل نصفه موهاش رو زمین ریخته یه جارو برقی آهان حالا به این میگن اتاق و ادامه ی آشپزی اس ام اس می دهم - مامان رب هم ریختم چه قدر بزارم بمونه ؟ - لپه هاش چی؟ صدای زنگ آیفون می آید علی پایین شکلک در می آورد خنده ام می گیرد در را باز می کنم -سلام خسته نباشی همممسسسرررم با هم میشینیم سر سفره ،مدل نامحسوس زل زده ام بهش که از غذا خوشش آمده یا نه ؟یک قاشق می خورم یک قاشق به او نگاه می کنم خیلی خوشش آمده،تا ته بشقاب رو در آورد ،روی تخت می افتم چه قدر خسته ام،یه دستت درد نکنه هم بهم نگفت و به خودم میگم خسته نباشی سر آشپز بزرگ !راستی یادم باشد بهش بگم هیچی گوشت توی یخچال نداریم بره یه خورده پول از باباش قرض بگیره بعدا بهشون پس می دهیم ! و .... خواب بلند که می شوم آن طرف توی آشپزخانه ایستاده می گم چه قدر سرو صدا می کنی دو تا چایی می ریزد و می آورد ،آقا فراموشی دارد چایی رو که نمیشه تلخ خورد تا قند بیاورد شروع می کنم نمی دونی امروز چی شد ؟ کار کارگاه برق کلی کلی سخت بود داشتم پیچ کلید رو می بستم ناخونم شکست،ببین!سپیده که کارش تموم شد ازش بستاش رو کش رفتم کارم شده بود بیسته بیست ولی ... داستان روزم که تمام شد علی از وروجک بازیم خنده اش گرفته گفت مامان زنگ زده تماس گرفتم -سلام مامان خانوم نمی دونی یه قیمه ای پختم علی نزدیک بود انگشتاشم بخوره! -خب دختر منی دیگه ...مامان وسط حرف هاش گفت - مریم همه میگن این دخترت قصد نداره خاله هاش رو یه روز دعوت کنه جواب می دهم –مامان راستش رو بخوای خیلی دلم می خواد ولی علی هنوز حقوق نگرفته مشکل داریم حرف هام با مامان که تموم میشه یک عالم غصه نشسته تو دلم ولی اون رفته سر درس و کتاب نمی توانم با هاش صحبت کنم الان تلویزیون رو روشن می کنم و فیلم خانوادگی مورد علاقه ام و .. می گه :" بلند شو ببینم میانترم ها همین هفته ی دیگه است نیای بگی علی کمکم کناااااا" از دستش حرصم می گیرد خودش تمام مدت فوتبال نگاه می کند نوبت من که می رسد میانترم ها همین هفته ی دیگه است!تلویزیون را خاموش می کنم کتاب ها رو بر می دارم و می روم سر درس ،دلم می خواهد یک دفعه صدایم کند برویم پارک مثل آن موقع ها ذرت مکزیکی بخوریم و باهاش درمورد مشکلات زندگی مون صحبت کنم اما دفعه ی بعد ...الان درس دارم ساعت که می شود 20:30 بلند می شوم وقت وقته اخباره ! سفره رو با هم میچینیم می گم - یه لحظه به من گوش می دی من نمی توانم ... حرفم را قطع می کند و می گوید" دوستت دارم مریم" بهش نگاه می کنم اصلا مرا نمی فهمد یا شاید می داند چه می خواهم بگویم که طفره می رود .خودم ظرف ها را جمع می کنم و می روم نماز بخوانم مدتی است که دیگر همراهم نماز نمی خواند و از آن ادا بازی های بعد از نمازش خبری نیست می گفت شکر گزاری کردی؟می گفتم بله که کردم می گفت نه دیگه باید می گفتی واسه چی؟ می گفتم خب واسه چی؟ می گفت چون همچین شوهری گیرت اومده!می خندیدم بهش،می گفت چیه مگه دروغ میگم توی همین فکرهام که یک دفعه صدایش در می آید "باز امشب من در اوج آسمانم "خنده ام می گیرد چه قدر احساس خوش صدایی می کند بعد از نماز کمی آرامتر شدم هنوز جفت پا نشسته پای تلویزیون و ظرف ها را نشسته با پایم می زنم به پایش می گوید چیه ؟چیزی شده؟ بهم بر می خورد خودم می روم ظرف ها را می شویم علی خیلی عوض شده می روم توی تخت خواب می گم "بسه بیا دیر وقته "گوش نمی دهد می گوید تو بخواب می خواستم باهاش حرف بزنم چه قدر برایش بی ارزش شده ام که ترجیح می دهد... ... آره این بود قول و قرار ما این بود دوستت دارم مریم هان؟می خوابم بلند که می شوم عین یک بچه دهانش باز مانده و تمام پتو را از روی من کشیده آقای خودخواه، دست و صورتم را می شویم موهایم را شانه می زنم مداد مشکی می کشم و رژ می زنم صبحانه اش را آماده می کنم ،بلند می شود ،جای سلام داد می زند چرا بیدارم نکردی دیرم شد .صبحانه نخورده از خانه می زند بیرون ،توی دلم مانده داد بزنم سرش من همسرت هستم نه زنگ ساعتت صدای زنگ اس ام اس می آد آقاست زده -معذرت بی خودی ناراحت شدم می خوای بیام دنبالت ،ساعت اول رو بیخیال سریع جواب می دهم -نه ممنون کار دارم تنهایی صبحانه می خورم ،تصمیم خودم را گرفتم ،توی آینه به خودم واتاقی که دو باره همه چیزش به هم ریخته نگاه می کنم ،برگه ای بر می دارم رویش می نویسم "- من دیگه نمی توانم ادامه بدم علی منو ببخش "،چند تا لباس بر میدارم و می زنم بیرون ،سرم را بر می گردانم و به خانه نگاه می کنم می گویم :تقصیر خودت بود علی

نویسنده :مروارید غفوری


ادامه مطلب

 
 
[ سه شنبه 24 مرداد 1396  ] [ 7:22 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

خدا اومدم باهات درد دل کنم چون هر وقت میام پیشت و از دردام میگم احساس میکنم سبک میشم به جز تو هم کسی رو ندارم که باهاش از غم هام بگم از غم های سنگین شده رو قلبم میخوای از کجا شروع کنم چطوره حالم و بهت بگم که در چه وضعیه کدومش رو بگم؟؟؟حال روحی یا جسمی از حال روحیم که نگم بهتره فقط در این حد که داغونم خیلی داغون اونقدر که قابل توصیف نیست روحم زخم خودست یه زخم عمیق که اگرم درمان شه بازم جاش میمونه و نمیره بزار از جسمم بگم اونمزیاد تعریفی نیست با هر زخمی که به روحم میخوره قلبم تیر میکشه دارم یقین پیدا میکنم که دریچه های قلبم داره بسته میشه هه بعید نیست تا چند وقت دیگه بستریم کنن و راهی بیما ستان بشم واس پیوند قلب لین قلبی که من میبینم خیلی وقته که دیگه جاش تو جسمم نیست و به درد سطل آشغال میخوره با هر نفس تیر میکشه میترسم نفس بعدی رو که میکشم قلبم از کار بیوفته تا الآنم خیلی هنر کرده که میزنه....از قلبم بگذریم که حالش توصیفی نیست قلبمم از روحم زخم خورده تره....که الگوی ما باشن من اون آدم معمولیات رو میگم میتونن خوب باشن همون طور که تو میخوای من که تا حالا ندیدم راستی چه فرقی داره کسی که تو این دنیا خوب باشه این دنیا واسش جهنمه و اون دنیا بهشت کسی که تو این دنیا بد باشه این دنیا واسش بهشت و اون دنیا جهنم پس به هر حال همشون بهشت رو میبینن یکی تو این دنیا یکیم تو اون دنیا بهشتت رو میبینه پس چه فرقی داره که بد باشم یا خوب؟؟؟ خدایا میتونی خودتو جایه یه عاشق بزاری یا مادری که بچش داره جلوی چشاش پرپر میشه یا فقیری که شاید یه روز در هفته غذا واسه ی خوردن داشته باشه یا دختری که بهش تجاوز شده و مردم اونو به چشم یه فاحشه میبینن میتونی؟؟؟خدایا این همه نا عدالتی رو میبینی و دم نمیزنی پس کی خشمتو به بنده هات نشون میدی زمانی که چند تا آدم پست درحال خرید و فروش دختر به چند تا عرب پست فطرت هستن خدایا کی؟؟؟کی وقتش میرسه که آخرالزمان شه؟؟؟خدایا انساناتو فرستادی زمین که به شیطون نشون بدی عقل دارن و خوب و از بد تشخیص میدنو میان سمتت ولی انسانایی که از جنس خاک به وجود آوردیشون با اومدنشون به این کره ی خاکی زمینی شدن و انسانیت یادشون رفت.یادشون رفته که از جنس خاکن و به خاک برمیگردن اونا از خوب و بد،بد رو انتخاب کردن هه نه بهتر بگم از بد و بدتر بدترین رو انتخاب کردن خدایا من بندت دارم اعتراف میکنم که از جنس خاک نیستم بلکه از جنس آتشم همونی که به آدم سجده نکرد آره من و تمام بیشتر انسان های روی کره ی خاکی از جنس آتشیم و شیطان چون اگر خاک بودیم لطافت داشتیم و بدی برامون وجود نداشت از خوب و خوب تر انتخاب میکردیم نه بد و بدتر اگه از جنس خاک بودیم متوجه حضور تو میبودیم و به خاطر شرم حضورت دنیا رو به گند نمیکشیدیم خدایا من بندت این حرف ها رو به توی خدا زدم کهخشمت رو برانگیزم که باهات درد دل کنم و بگم انسان هات از جنس آتشن و به چه راحتی حاضر به فروختن هم دیگه هستن من بندت اینا رو گفتم که ببینی نه تنها من بلکه همه ی بنده هات از جنس آتشن میدونیم خوب و خوب تر چیه ولی به سوی بد و بدتر میریم. که ببینی چطور بنده هات با زمینی شدنشون خدای خودشون شدن و کم کم در جلد شیطون ظاهر شدن آره بنده هایی که دم از عقلشون زدی و بزرگشون کردی در مقابل شیطان که سجده بزنه به آدمی که عقل و شعورشون از شیطان بالاتره چه طور عقلشون رو به دست شیطان دادن خدایا من بندت ازت شکایت دارم که چرا آدمیزاد رو در مقابل شیطان بزرگ جلوه دادی و خواستار سجده شیطان شدی با بزرگ جلوه دادنت باعث غرور آدمی که در مقابلت پشیزی هم نیست شدی شاید اگر آدمو در مقابل شیطان بزرگ نشون نمیدادی آدمات به خود مغرور نمیشدن و اونقدر احساس بزرگی نمیکردن که فک کنن خدا هستن و تو رو به فراموشی بسپرن شاید اون موقع دنیایی که توش زندگی میکنیم رنگ و بوی دیگری داشت شاید دیگه هیچ ناعدالتی وجود نداشت اگه هم بودبه مراتب کمتر از الآن بود راستی خدایا همه ی بنده هات دم از تنهایی و خوبی میزنن و خودشون رو از جنس خاک میدونن پس کیه اون آدمی که بد و از جنس آتشه پس اون کیه که این دنیارو به گند کشیده واقعا کیه؟؟؟؟


ادامه مطلب

 
 
[ سه شنبه 24 مرداد 1396  ] [ 7:22 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

خدا اومدم باهات درد دل کنم چون هر وقت میام پیشت و از دردام میگم احساس میکنم سبک میشم به جز تو هم کسی رو ندارم که باهاش از غم هام بگم از غم های سنگین شده رو قلبم میخوای از کجا شروع کنم چطوره حالم و بهت بگم که در چه وضعیه کدومش رو بگم؟؟؟حال روحی یا جسمی از حال روحیم که نگم بهتره فقط در این حد که داغونم خیلی داغون اونقدر که قابل توصیف نیست روحم زخم خودست یه زخم عمیق که اگرم درمان شه بازم جاش میمونه و نمیره بزار از جسمم بگم اونمزیاد تعریفی نیست با هر زخمی که به روحم میخوره قلبم تیر میکشه دارم یقین پیدا میکنم که دریچه های قلبم داره بسته میشه هه بعید نیست تا چند وقت دیگه بستریم کنن و راهی بیما ستان بشم واس پیوند قلب لین قلبی که من میبینم خیلی وقته که دیگه جاش تو جسمم نیست و به درد سطل آشغال میخوره با هر نفس تیر میکشه میترسم نفس بعدی رو که میکشم قلبم از کار بیوفته تا الآنم خیلی هنر کرده که میزنه....از قلبم بگذریم که حالش توصیفی نیست قلبمم از روحم زخم خورده تره....که الگوی ما باشن من اون آدم معمولیات رو میگم میتونن خوب باشن همون طور که تو میخوای من که تا حالا ندیدم راستی چه فرقی داره کسی که تو این دنیا خوب باشه این دنیا واسش جهنمه و اون دنیا بهشت کسی که تو این دنیا بد باشه این دنیا واسش بهشت و اون دنیا جهنم پس به هر حال همشون بهشت رو میبینن یکی تو این دنیا یکیم تو اون دنیا بهشتت رو میبینه پس چه فرقی داره که بد باشم یا خوب؟؟؟ خدایا میتونی خودتو جایه یه عاشق بزاری یا مادری که بچش داره جلوی چشاش پرپر میشه یا فقیری که شاید یه روز در هفته غذا واسه ی خوردن داشته باشه یا دختری که بهش تجاوز شده و مردم اونو به چشم یه فاحشه میبینن میتونی؟؟؟خدایا این همه نا عدالتی رو میبینی و دم نمیزنی پس کی خشمتو به بنده هات نشون میدی زمانی که چند تا آدم پست درحال خرید و فروش دختر به چند تا عرب پست فطرت هستن خدایا کی؟؟؟کی وقتش میرسه که آخرالزمان شه؟؟؟خدایا انساناتو فرستادی زمین که به شیطون نشون بدی عقل دارن و خوب و از بد تشخیص میدنو میان سمتت ولی انسانایی که از جنس خاک به وجود آوردیشون با اومدنشون به این کره ی خاکی زمینی شدن و انسانیت یادشون رفت.یادشون رفته که از جنس خاکن و به خاک برمیگردن اونا از خوب و بد،بد رو انتخاب کردن هه نه بهتر بگم از بد و بدتر بدترین رو انتخاب کردن خدایا من بندت دارم اعتراف میکنم که از جنس خاک نیستم بلکه از جنس آتشم همونی که به آدم سجده نکرد آره من و تمام بیشتر انسان های روی کره ی خاکی از جنس آتشیم و شیطان چون اگر خاک بودیم لطافت داشتیم و بدی برامون وجود نداشت از خوب و خوب تر انتخاب میکردیم نه بد و بدتر اگه از جنس خاک بودیم متوجه حضور تو میبودیم و به خاطر شرم حضورت دنیا رو به گند نمیکشیدیم خدایا من بندت این حرف ها رو به توی خدا زدم کهخشمت رو برانگیزم که باهات درد دل کنم و بگم انسان هات از جنس آتشن و به چه راحتی حاضر به فروختن هم دیگه هستن من بندت اینا رو گفتم که ببینی نه تنها من بلکه همه ی بنده هات از جنس آتشن میدونیم خوب و خوب تر چیه ولی به سوی بد و بدتر میریم. که ببینی چطور بنده هات با زمینی شدنشون خدای خودشون شدن و کم کم در جلد شیطون ظاهر شدن آره بنده هایی که دم از عقلشون زدی و بزرگشون کردی در مقابل شیطان که سجده بزنه به آدمی که عقل و شعورشون از شیطان بالاتره چه طور عقلشون رو به دست شیطان دادن خدایا من بندت ازت شکایت دارم که چرا آدمیزاد رو در مقابل شیطان بزرگ جلوه دادی و خواستار سجده شیطان شدی با بزرگ جلوه دادنت باعث غرور آدمی که در مقابلت پشیزی هم نیست شدی شاید اگر آدمو در مقابل شیطان بزرگ نشون نمیدادی آدمات به خود مغرور نمیشدن و اونقدر احساس بزرگی نمیکردن که فک کنن خدا هستن و تو رو به فراموشی بسپرن شاید اون موقع دنیایی که توش زندگی میکنیم رنگ و بوی دیگری داشت شاید دیگه هیچ ناعدالتی وجود نداشت اگه هم بودبه مراتب کمتر از الآن بود راستی خدایا همه ی بنده هات دم از تنهایی و خوبی میزنن و خودشون رو از جنس خاک میدونن پس کیه اون آدمی که بد و از جنس آتشه پس اون کیه که این دنیارو به گند کشیده واقعا کیه؟؟؟؟


ادامه مطلب

 
 
[ سه شنبه 24 مرداد 1396  ] [ 7:22 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

خدا اومدم باهات درد دل کنم چون هر وقت میام پیشت و از دردام میگم احساس میکنم سبک میشم به جز تو هم کسی رو ندارم که باهاش از غم هام بگم از غم های سنگین شده رو قلبم میخوای از کجا شروع کنم چطوره حالم و بهت بگم که در چه وضعیه کدومش رو بگم؟؟؟حال روحی یا جسمی از حال روحیم که نگم بهتره فقط در این حد که داغونم خیلی داغون اونقدر که قابل توصیف نیست روحم زخم خودست یه زخم عمیق که اگرم درمان شه بازم جاش میمونه و نمیره بزار از جسمم بگم اونمزیاد تعریفی نیست با هر زخمی که به روحم میخوره قلبم تیر میکشه دارم یقین پیدا میکنم که دریچه های قلبم داره بسته میشه هه بعید نیست تا چند وقت دیگه بستریم کنن و راهی بیما ستان بشم واس پیوند قلب لین قلبی که من میبینم خیلی وقته که دیگه جاش تو جسمم نیست و به درد سطل آشغال میخوره با هر نفس تیر میکشه میترسم نفس بعدی رو که میکشم قلبم از کار بیوفته تا الآنم خیلی هنر کرده که میزنه....از قلبم بگذریم که حالش توصیفی نیست قلبمم از روحم زخم خورده تره....که الگوی ما باشن من اون آدم معمولیات رو میگم میتونن خوب باشن همون طور که تو میخوای من که تا حالا ندیدم راستی چه فرقی داره کسی که تو این دنیا خوب باشه این دنیا واسش جهنمه و اون دنیا بهشت کسی که تو این دنیا بد باشه این دنیا واسش بهشت و اون دنیا جهنم پس به هر حال همشون بهشت رو میبینن یکی تو این دنیا یکیم تو اون دنیا بهشتت رو میبینه پس چه فرقی داره که بد باشم یا خوب؟؟؟ خدایا میتونی خودتو جایه یه عاشق بزاری یا مادری که بچش داره جلوی چشاش پرپر میشه یا فقیری که شاید یه روز در هفته غذا واسه ی خوردن داشته باشه یا دختری که بهش تجاوز شده و مردم اونو به چشم یه فاحشه میبینن میتونی؟؟؟خدایا این همه نا عدالتی رو میبینی و دم نمیزنی پس کی خشمتو به بنده هات نشون میدی زمانی که چند تا آدم پست درحال خرید و فروش دختر به چند تا عرب پست فطرت هستن خدایا کی؟؟؟کی وقتش میرسه که آخرالزمان شه؟؟؟خدایا انساناتو فرستادی زمین که به شیطون نشون بدی عقل دارن و خوب و از بد تشخیص میدنو میان سمتت ولی انسانایی که از جنس خاک به وجود آوردیشون با اومدنشون به این کره ی خاکی زمینی شدن و انسانیت یادشون رفت.یادشون رفته که از جنس خاکن و به خاک برمیگردن اونا از خوب و بد،بد رو انتخاب کردن هه نه بهتر بگم از بد و بدتر بدترین رو انتخاب کردن خدایا من بندت دارم اعتراف میکنم که از جنس خاک نیستم بلکه از جنس آتشم همونی که به آدم سجده نکرد آره من و تمام بیشتر انسان های روی کره ی خاکی از جنس آتشیم و شیطان چون اگر خاک بودیم لطافت داشتیم و بدی برامون وجود نداشت از خوب و خوب تر انتخاب میکردیم نه بد و بدتر اگه از جنس خاک بودیم متوجه حضور تو میبودیم و به خاطر شرم حضورت دنیا رو به گند نمیکشیدیم خدایا من بندت این حرف ها رو به توی خدا زدم کهخشمت رو برانگیزم که باهات درد دل کنم و بگم انسان هات از جنس آتشن و به چه راحتی حاضر به فروختن هم دیگه هستن من بندت اینا رو گفتم که ببینی نه تنها من بلکه همه ی بنده هات از جنس آتشن میدونیم خوب و خوب تر چیه ولی به سوی بد و بدتر میریم. که ببینی چطور بنده هات با زمینی شدنشون خدای خودشون شدن و کم کم در جلد شیطون ظاهر شدن آره بنده هایی که دم از عقلشون زدی و بزرگشون کردی در مقابل شیطان که سجده بزنه به آدمی که عقل و شعورشون از شیطان بالاتره چه طور عقلشون رو به دست شیطان دادن خدایا من بندت ازت شکایت دارم که چرا آدمیزاد رو در مقابل شیطان بزرگ جلوه دادی و خواستار سجده شیطان شدی با بزرگ جلوه دادنت باعث غرور آدمی که در مقابلت پشیزی هم نیست شدی شاید اگر آدمو در مقابل شیطان بزرگ نشون نمیدادی آدمات به خود مغرور نمیشدن و اونقدر احساس بزرگی نمیکردن که فک کنن خدا هستن و تو رو به فراموشی بسپرن شاید اون موقع دنیایی که توش زندگی میکنیم رنگ و بوی دیگری داشت شاید دیگه هیچ ناعدالتی وجود نداشت اگه هم بودبه مراتب کمتر از الآن بود راستی خدایا همه ی بنده هات دم از تنهایی و خوبی میزنن و خودشون رو از جنس خاک میدونن پس کیه اون آدمی که بد و از جنس آتشه پس اون کیه که این دنیارو به گند کشیده واقعا کیه؟؟؟؟


ادامه مطلب

 
 
[ سه شنبه 24 مرداد 1396  ] [ 7:22 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0
.: Weblog Themes By Rasekhoon :.

تعداد کل صفحات : 36 ::         10   11   12   13   14   15   16   17   18   19   >  

درباره وبلاگ

آخرين مطالب
آمار سایت
كل بازديدها : 46382 نفر
كل مطالب : 769 عدد
کل نظرات : 0عدد
آخرین بروز رسانی : سه شنبه 1 اسفند 1396