داستان های از بزرگان و منابع جدید قدیم
نويسندگان
سید رضا هاشمی

داستان جالب نامه” شگفت انگیز”

داستان کوتاهی که پیش روی شماست یک قصه جادویی است که حتما باید دو بار خوانده شود! به شما اطمینان میدهم هیچ خواننده ای نمیتواند با یک بار خواندن آن را رها کند! این نامه تاجری به نام پائولو به همسرش جولیاست که به رغم اصرار همسرش به یک مسافرت کاری میرود و در آنجا اتفاقاتی برایش می افتد که مجبور میشود نامه ای برای همسرش بنویسد به شرح ذیل …

جولیای عزیزم سلام …

بهترین آرزوها را برایت دارم همسر همربانم. همانطور که پیش بینی

می کردی سفر خوبی داشتم. در رم دوستان فراوانی یافتم که با آنها

می شد مخاطرات گوناگون مسافرت و به علاوه رنج دوری از تو

را تحمل کرد. در این بین طولانی بودن مسیر و کهنگی وسایل مسافرتی

حسابی مرا آزار داد. بعد از رسیدن به رم چند مرد جوان

خود را نزد من رساندند و ضمن گفتگو با هم آشنا شدیم. آنها

که از اوضاع مناسب مالی و جایگاه ممتاز من در ونیز مطلع بودند

محبتهای زیادی به من کردند و حتی مرا از چنگ تبهکارانی که

قصد مال و جانم را کرده بودند و نزدیک بود به قتلم برسانند

نجات دادند . هم اکنون نیز یکی از رفقای بسیار خوب و عزیزم

“روبرتو”‌ که یکی از همین مردان جوان است انگشتر مرا به امانت گرفته

و با تحمل راه به این دوری خود را به منزل ما خواهد رساند

تا با نشان دادن آن انگشتر به تو و جلب اطمینانت جعبه جواهرات

مرا از تو دریافت کند وبه من برساند . با او همکاری کن تا جعبه

مرا بگیرد. اطمینان داشته باش که او صندوق ارزشمند جواهرات را

از تو گرفته و به من خواهد داد وگرنه شیاد فرصت طلب دیگری جعبه را

خواهد دزدید و ضمن تصاحب تمام جواهرات آن, در رم مرا خواهد کشت

پس درنگ نکن . بلافاصله بعد از دیدن نامه و انگشتر من در ونیز‍

موضوع را به برادرت بگو و از او بخواه که در این مساله به تو کمک کند.

آخر تنها مارکو جای جعبه را میداند. در مورد دزد بعدی هم نگران نباش

مسلما پلیس او را دستگیر کرده و آنقدر نگه میدارد تا من بازگردم.

نامه را خواندید؟

اما بهتر است یک نکته بسیار مهم را بدانید :

پائولو قبل از سفر به رم با جولیا یک قرار گذاشته بود

که در این مدت هر نامه ای به او رسید آن را بخواند. ! “یک خط در میان”

حالا شما هم برگردید و دوباره نامه را یک خط در میان بخوانید

تا به اصل ماجرا پی ببرید!


ادامه مطلب

 
 
[ پنج شنبه 26 مرداد 1396  ] [ 8:50 AM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

این ماجرا در خط هوایی TAM اتفاق افتاد.

یک زن تقریباً پنجاه ساله ی سفید پوست به صندلی اش رسید و دید مسافر کنارش یک مرد ساهپوست است با لحن عصبانی مهماندار پرواز را صدا کرد

 

مهماندار از او پرسید “مشکل چیه خانوم؟”

 

زن سفید پوست گفت:

 

“نمی توانی ببینی؟به من صندلی ای داده شده که کنار یک مرد سیاهپوست است.

 

من نمی توانم کنارش بنشینم، شما باید صندلی مرا عوض کنید!”

 

مهماندار گفت: “خانوم لطفاً آروم باشید، متاسفانه تمامی صندلی ها پر هستند، اما من دوباره چک می کنم ببینم صندلی خالی پیدا می شود یا نه”

 

مهماندار رفت و چند دقیقه بعد برگشت و گفت: “خانوم، همانطور که گفتم تمامی صندلی ها در این قسمت اقتصادی پر هستند، من با کاپیتان هم صحبت کردم و او تایید کرد که تمامی صندلی ها در دسته اقتصادی پر هستند، ما تنها صندلی خالی در قسمت درجه یک داریم”

 

و قبل از اینکه زن سفید پوست چیزی بگویید مهماندار ادامه داد: “ببینید، خیلی معمول نیست که یک شرکت هواپیمایی به مسافر قسمت اقتصادی اجازه بدهد در صندلی قسمت درجه یک بنشیند، با اینحال، با توجه به شرایط، کاپیتان فکر می کند اینکه یک مسافر کنار یک مسافر افتضاح بنشیند ناخوشایند هست.”

 

و سپس مهماندار رو به مرد سیاهپوست کرد و گفت: “قربان این به این معنی است که شما می توانید کیف تان را بردارید و به صندلی قسمت درجه یک که برای شما رزرو نموده ایم تشریف بیاورید…”

 

تمامی مسافران اطراف که این صحنه را دیدند شوکه شدند و در حالی که کف می زدند از جای خود قیام کردند.


ادامه مطلب

 
 
[ پنج شنبه 26 مرداد 1396  ] [ 8:50 AM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

خانمه یك تكه ابر در می آورد. می مالد به یك چیزی توی یك جعبه ی در شیشه ای می زند به صورتم: آهان حالا خوب شد.

میعادگاهبعد هم رژ لب قرمز را آرام می كشد روی لبهایم؛ می گوید :بمال بهم.

قبلش هم برده بودم توی حمام حسابی شسته بودم. دلم می خواست همانجا توی وان می خوابیدم و مثل تبلیغ های شامپو بچه اسباب بازی می ریختم توی آب دور و برم. و هی با كف صابون ها حباب درست می كردم و بعد شلپ شلپ می كردم. می تركاندمشان. ولی آوردم بیرون با آن حوله كلاه دارها سرم را خشك كرد. بلوز سفید از سرم كشید پایین و غذای داغ گذاشت توی دهنم.

دستش را می كند توی یك چیز چسانكی، هی فرو می كند لای موهایم و در می آورد. فرفرشان می كند. چند تا شان را هم می ریزد توی صورتم. محكم بغلم می كند و آن آقائه را صدا می زند : پسر ببین چی شد. خودش است. آقائه یواش بهش گفت :‌نگاه كن ! چشمهایش مثل قرقی می ماند. می آییم توی یك اتاق بزرگ. آقائه جعبه عروسك ها را ته اتاق نشانم می دهد. بغل هم بغل هم نشسته اند. دور تا دور. انگار روی هم سوار شده اند.

آن عروسك ها را می بینی؟ باید توی تبلیغشان بازی كنی؟

سرم را می چرخانم. با چشم های آبیشان زل زده اند توی چشمم. دورجعبه هایشان صورتی است. نمی توانم بهشان دست بزنم. آفتاب می زند توی جلد برق برقیشان، می خورد توی چشمم.

آقائه یكی از همان جعبه ها را می آورد. درش را باز میكند. می دهد دستم. كف دستهایشان را نشانم می دهد. ببین این قلب سرخ ها را كه بزنی هر كدامشان یك صدا می دهد. دستم را می كنم لای موهای طلایی و فرفری عروسك. چشم هایم برق می زند. می زند به پهلوی خانمه : برق نگاهش را ببین. آن موقع هم كه پیدایم كردند همین را گفت.

داشتم لای ماشین ها راه می رفتم. النگو چندرنگه ها را روی یك میله پشت سر هم گذاشته بودم گرفته بودم سر انگشت دوتا دستهایم. گزگز می كردند. یكهو بغلم بوق زدند. بعد خانمه یك شكلات از جیبش در آورد دراز كرد طرفم : دلت می خواهد بروی توی تلویزیون همه عكست را ببینند؟

آب دماغم را با آستینم پاك كردم. شكلات را خوردم و آب دهنم را محكم قورت دادم : آره، ولی هنوز النگوها را نفروخته ام.

آقائه در عقب ماشین را بازكرد: بیا بالا، همه شان مال من.

دستم را می گیرد :‌ا ول دست چپ؛ فشار میدهم روی قلب اولی، صدایش بلند می شود : مامان، مامان، می خندم.

آن ته چند نفر لیوان گرفته اند دستشان قلپ قلپ سر میكشند.

دوباره دستم را بلند می كند. می گذارد روی قلب دومی. صدایش در میآید :دد، دد.

عرقش را پاك می كند :حالا نوبت آن یكی دستش است، فشار بده.

دستم را می گذارم روی قلب. همان صدائه می گوید : بابا، بابا.

خانمه می آید بالای سرم : آ، بارك الله، حالا آخریش. عروسك را از دستم ول می كند. عقب عقب می روم. گریه می كند : عو، عو، عو.

ماچم می كند: الان تمام می شود. باشد؟ سرم را تكان می دهم. بشكن می زند، برم می دارد می نشاندم روی صندلی : حالا دوربین ها را روشن كنید. چند تا چراغ روشن می شود. نورشان می خورد توی چشمم. چشم هایم را می بندم.

آقائه می نشیند جلوی پایم :خانومی چشم هایت را بازكن. قلب ها را یكی یكی فشار می دهم. دست می گذارد پشت گردنم :‌دولا شو روی عروسك.

دست هایش را می زند بهم : آقا كات، میله سر پشمالوی بالای سرم را می زند كنار. دوباره می رود بغل دوربین ها. دل نرم عروسك توی دستم تا می شود. موهایش را از بغل گوشش با دست می كشد بالا : پیرهنش را نزن بالا، به آقای بغل دستی اش می گوید چراغ قرمزه را دوباره روشن كند. قلب ها را فشار می دهم. مثل لبهایش است. قرمز قرمز.

پایش را می كوبد زمین. از روی صندلی بلندم می كند: چند بار بگویم : هر وقت من علامت دادم فشار بده.

خانومه می آید. چزی درگوشش می گوید. گرمم است. دوباره می گذارم روی صندلی و باز دوباره قلب ها را فشار می دهم، یكی یكی.

دست هایش را می مالد بهم : عالی بود.

چراغ ها را خاموش می كنند. دود سیگار را از توی صورتم می زند كنار. خانومه بغلم می كند ازروی صندلی می گذاردم زمین. ژاكتم را تنم می كند و دكمه هایش را تند تند می بندد. روسریم را محكم گره می زند. رویش را می كند طرف آقائه : پولش را آ‌وردی؟ آقائه : یك عالم پول می گذارد توی دستم. در را نشانم می دهد : برو به سلامت. راه می افتم توی خیابان. لای ماشین ها. چند روز است كه می آیم اینجا سر همان چهار راه. كلی از النگو چندرنگه ها را گرفته ام روی دستم. ماشین ها از همه ور برق می زنند. سرم را دور می گردانم. می دوم طرفشان. بعضی وقتها پایم توی چاله گیرمی كند. صورتم را می آورد نزدیك شیشه یشان. پلك می زنم. من دلم می خواهد فقط یك دفعه ی دیگر عروسك دل نرمه را بغل كنم ؛فقط یك دفعه ی دیگر قلب سرخ ها را فشار بدهم، فقط یك دفعه ی دیگر بگوید بگوید : مامان، دد. . .


ادامه مطلب

 
 
[ پنج شنبه 26 مرداد 1396  ] [ 8:50 AM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

مجلس میهمانی بود.

 

پیر مرد از جایش برخاست تا به بیرون برود.اماوقتی که بلند شد،عصای خویش را بر عکس بر زمین نهاد.

 

و چون دسته عصا بر زمین بود،تعادل کامل نداشت.

 

دیگران فکر کردند که او چون پیر شده،دیگر حواس خویش را از دست داده و متوجه نیست که عصایش را بر عکس بر زمین نهاده.

 

به همین خاطر با حالتی که خالی از تمسخر نبود به وی گفتند:

 

پس چرا عصایت را بر عکس گرفته ای؟!

 

پیر مرد آرام و متین پاسخ داد:

 

زیرا انتهایش خاکی است؛می خواهم فرش خانه تان خاکی نشود...


ادامه مطلب

 
 
[ پنج شنبه 26 مرداد 1396  ] [ 8:49 AM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

روز گرم و ساکتی است. دنیا خاموش و آرام است: چشم آبی آسمان با مردمک آتشین خورشیدش با مهربانی به زمین می نگرد. دریا مانند ورقه ای از فلز آبی و صاف است. قایقهای ماهیگیری رنگارنگ چنان ساکت ایستاده اند که گوئی به نیمدایره خلیج جوش خورده اند که مانند آسمان چشم را خیره می کند. یک مرغ دریائی می برد و بالهایش را تنبلانه به هم می زند. در سطح آب مرغ دیگری ظاهر می شود که سفیدتر و زیباتر از مرغ هواست.

در دوردست جزیره ارغوانی رنگی آرام در آب شناور است یا شاید زیر پرتو خورشید دارد ذوب می شود، تک صخره ای از دریا بیرون زده، گوهر درخشانی از نیمتاجی که خلیج ناپل است.

ساحل سنگی با لبه های دندانه دار به دریا فرو می رود. رویش را انبوه پیچکهای تیره، درختان نارنج و لیمو و انجیر، برگهای نقره ای زیتون پوشانده است. گلهای طلائی، سرخ، و سفید از میان شاخ و برگ درهمی که سراشیب به دریا وصل می شود لبخند می زنند. میوه های زرد و نارنجی خاطره ستاره های گرم و مهتابی را که آسمان گرفته است و هوا نمناک، به ذهن می آورد.

آسمان، دریا، و نفوس خاموشند و در این آرامی انسان آرزو می کند سرود بی صدائی را بشنود که زندگی به الاهه خورشید می فرستد.

زن بالا بلندی که لباس سیاه پوشیده، از کوره راهی که از میان باغها پیچ می خورد از سنگی به سنگی می جهد و راه می پیماید. لباسش از خورشید رنگ باخته و قهوه ای لک دار شده است و حتی از دور نیز می توان لکها را روی پارچه فرسوده دید.

سرش برهنه است و موهای نقره ای اش که حلقه حلقه روی پیشانی، شقیقه ها و گونه های تیره اش افتاده، از سفیدی برق می زند، از آن جور موهاست که نمی توان با شانه صافشان کرد، صورتش خشن و عبو است، صورتی است که آدم اگر یکبار ببیند فراموشش نمی کند، چیزی جاودانی در آن صورت عبوس نهفته است. با دیدن آن چشمان سیاه نمی توان به یاد صحراهای سوزان مشرق، «دبورا» و «جودیت» نیفتاد.

سرش را زیر انداخته و همانطوری که راه می رود قلاب می دوزد. قلابش می درخشد و گلوله نخ در جائی از لباسش پنهان است، انگار نخ سرخ از قلبش بیرون می آید. راه سراشیب و ناهموار است، گاهگاه صدای افتادن سنگی شنیده می شود اما زن گیس سفید چنان با اطمینان راه می رود که گویا در پاهایش چشمهائی هست که راه را می بینند.

اینک قصه ای که مردم درباره این زن می گویند.

بیوه است، شوهرش که ماهیگیر بود چندی پس از ازدواجشان به ماهیگیری رفت و دیگر برنگشت و زن با بچه ای در شکم تنها ماند. وقتی بچه به دنیا امد زن از مردم پنهانش کرد. مانند همه مادران به کوچه و پیش آفتاب نمی آورد، در گوشه تاریکی از کلبه اش توی قنداق می گذاشت، و تا مدتها تنها چیزی که همسایه ها از بچه می دیدند سری بزرگ و چشمهای عظیم و بیحرکت در صورت زردرنگی بود. می گفتند این زن تندرست و چابک که زمانی به گشاده روئی و بدون احساس خستگی با تنگدستی جنگیده و دیگران را قدرت و توان بخشیده بود اکنون ساکت و افسرده شده و از پشت پرده غم به دنیا نگاه می کند و در نگاهش چیز عجیب و پریشانی هست.

طولی نکشید که همه از بدبختی او با خبر شدند: بچه اش بدترکیب بود، به همین علت پنهانش می کرد. سبب بدبختی اش همین بود.

وقتی همسایه ها از قضیه خبردار شدند گفتند که می دانند یک زن اگر بچه عجیب الخلقه ای بزاید چقدر سرافکنده می شود. حکمت این کار پیش حضرت مریم است. اما بچه که گناهی ندارد، محروم کردنش از آفتاب درست نیست.

زن به حرفهایشان گوش کرد و آخر سر بچه را نشانشان داد. هیولائی بود با دست و پائی به اندازه پره های ماهی، سر عظیم باد کرده ای که روی گردن لاغر و درازی تکان تکان می خورد، صورت چروکیده ای مانند صورت پیر مردها، چشمهای براق و دهن گشادی به خنده مرگباری باز شده بود!

زنها به دیدنش گریه کردند، مردها با نفرت نگاهش کردند و ساکت روی برگرداندند، مادر هیولا روی زمین نشست و گاهی صورتش را پنهان می کرد و گاهی سرش را بلند می کرد و با نگاه پرسانی که هیچکس مفهومش را درک نمی کرد به همسایه ها خیره می شد.

همسایه ها قوطی تابوت مانندی درست کردن و تویش را با خرده ریز پشم و کهنه پاره پر کردند و بچه عجیب الخلقه را در آن گهواره گرم و نرم گذاشتند و قوطی را در جائی از حیاط که خنک بود نهادند به این امید نهانی که خورشیدی که هر روز معجزه ای می کرد شاید معجزه دیگر بکند.

روزها گذشت اما سرعظیم، بدن دراز، و چهار عضو ناتوانش تغییر نیافت. فقط بیان حرص سیری ناپذیر لبخندش مشخص شد و دهانش را دو ردیف دندان تیزو کج پر کرد. پنجولهای کوتاهتر جلوی یاد گرفت که چطور تکه های نان را بگیرد و بدون اشتباه به تنور گشاد دهانش بگذارد.

لال بود، اما هر وقت بوی خوراکی به دماغش می رسید زوزه می کشید و سر سنگینش را تکان می داد و سفیدی کدر چشمهایش رنگ خون می شد.

پر می خورد و اشتهایش روز به روز زیادتر می شد و همیشه زوزه می کشید. مادرش بی وقفه کار می کرد اما در آمدش کم بود و گاهی اصلا چیزی گیر نمی آورد. گله و شکایت نمی کرد، با بیمیلی و همیشه ساکت اعانه های در و همسایه را قبول می کرد. وقتی زن در خانه نبود همسایه ها از زوزه اش ذله می شدند، به حیاط می دویدند و هر چه خوردنی دم دستشان می آمد از نان و سبزی و میوه، به دهان سیر نشدنیش می تپاندند.

می گفتند: یک روزی این بچه دار و ندارت را می خورد. چرا به تیمارستان یا مریضخانه نمی بریش؟

می گفت: من او را دنیا آورده ام، غذایش را هم من باید بدهم.

زن خوش بر و روئی بود و چند نفری بیهوده عاشقش شده بودند. روزی به یکی که بیشتر از دیگران نظر داشت گفت: نمی توانم زنت بشوم، می ترسم هیولای دیگری بزایم، نمی خواهم آبروی تو هم برود.

مرد کوشید قانعش کند و گفت که حضرت مریم به همه مادرها مهربان است و به چشم خواهر خودش به آنها نگاه می کند.

مادر هیولا گفت: نمی دانم چه گناهی کرده ام، اما می بینی که چه مجازات سختی می کشم.

مرد التماس کرد، گریه کرد، دیوانگی کرد اما زن باز جواب داد: نه، نمی توانم برخلاف دین رفتار کنم، برو!

و مرد گذاشت و رفت به جای دوری و دیگر برنگشت.

بدین ترتیب زن سالها برای آن شکم بی انتها و آرواره هائی که پیوسته می جنبید خوراک تهیه می کرد. پسرک ثمره کار، خون و زندگی مادر را می بلعید، سرش کم کم بزرگتر و ترسناکتر می شد، مانند توپ بزرگی هر لحظه ممکن بود از گردن ضعیف و نازک جدا شود و بالای خانه ها برود و این ور و آن ور بخورد و تبلانه از جائی به جائی پرتاب شود.

بیگانه ای که تصادفاً به حیاط نگاه می کرد از آنچه دیده بود و مفهومش را درک نمی کرد هراسان می ایستاد. کنار دیواری که رویش را پیچک گرفته، روی توده سنگهای مذبح مانند، قوطی عجیبی قرار داد و از آن سر هیولائی بیرون زده صورت درشت چروک خورده و زرد در زمینه پیچک سبز نگاه تماشاچی را به خود می کشید و کسی که آن چشمهای بیحال را که از زیر پلکها زل زده و آن بینی پت و پهن، استخوانهای خیلی گنده و غیرعادی گونه ها و آرواره ها، لبهای سست لرزان، دو رشته دندان محکم، گوشهای حساس حیوانی، صورتک درت و حسابی ترسناک و بالای آن موهای ژولید ه و مانند موی سیاهان وز کرده اش را می دید نمی توانست خاطره اش را از یاد ببرد.

وقتی تکه خوراکی در دستش که مانند پنجه مارمولک کوچک و کوتاه بود می گرفت مانند مرغ سرش را جلو و عقب می برد و با دندانش آن را پاره می کرد و خرخر بلندی راه می انداخت. وقتی تمام می کرد به آدمهای دور و برش نگاه می کرد و دندانهایش را نشان می داد، آنوقت مردمک چشمهایش را کنار برآمدگی دماغش متمرکز می کرد و با تفلائی شبیه جان کنش غذایش را هضم می کرد. وقتی گرسنه می شد گردنش را دراز می کرد، سر شکمبه قرمزش را باز می کرد و زبان دراز و شبیه مارش را پیچ و تاب می داد و زوزه می کشید.

تماشاچیها که می دیدنش صلیب می کشیدند و دعا می خواندند و ناگهان همه زشتیهائی که می شناختند و همه بدبختیهائی که دچارشان بودند به یادشان می افتاد و رو بر می گرداندند.

آهنگر پیر سر سخت می گفت: این دهن را که می بینم یاد آنی می افتم که همه تاب و توان مرا بلعیده. انگار زندگی و مرگ همه ما به خاطر انگلهاست.

این سر بیزبان در ذهن همه افکار و احساسات غم آوری ایجاد می کرد که روح انسانی از آنها گریزان است.

مادر هیولا به حرفهائی که درباره پسرش می زدند گوش می داد موهایش سفید و صورتش چروکدار شده بود. مدتها بود که خنده از یادش رفته بود. مردم می دانستند که شبها ساکت کنار در می ایستد و به آسمان خیره می شود. انگار به انتظار کسی است.

از همدیگر می پرسیدند: منتظر چیست؟

همسایه هایش نصیحتش می کردند که: بگذارش توی میدان کلیسای قدیمی. خارجیها از آنجا می آیند و می روند. حتماً چند شاهی نصیبش می شود.

اما مادر از تصور آن می لرزید: خیلی وحشتناک است آدمهای جاهای دیگر ببینندش. چه جور آدمی حسابمان می کنند؟

همسایه ها می گفتند: فقر همه جا هست، این را همه می دانند.

زن سرش را تکان می داد.

اما خارجیها که از زور پیسی به همه گوشه و کنار محل می رفتند و به حیاطها سرک می کشیدند البته یک روز هم از این حیاط سردر آوردند. زن در خانه بود و بیزاری و نفرت را در صورتهای چاق این مردم بیکاره دید. از پسرش حرف می زدند. دهنشان کج و راست می شد و چشمهایشان را تنگ می کردند. دردآورتر از همه حرفهائی بود که با لحن سرزنش و خصمانه و بداندیشی آشکار می گفتند.

صداهای اجنبی را به یاد سپرد و چندبار توی دلش- دل یک زن ایتالیائی و یک مادر- تکرا کرد . اهانتی را که در آنها نهفته بود احساس کرد، بعد پیش مأموری از آشنایانش رفت و معنی کلمات را از او پرسید.

مرد با سگرمه های درهم جواب داد: تا چه کسی این حرف را زده باشد. معنی اش اینست:«ایتالیا زودتر از نژادهای دیگر روی زمین از بین می رود.» این دروغ را کجا شنیدی؟

زن بی آنکه جوابی بدهد رفت.

فردای آن روز پسرش از پرخوری افتاد و به حال تشنج مرد.

زن در حیاط، کنار قوطی نشسته و دستش را روی سر بی حیات پسرش گذاشته و منتظر بود و پرسان به چشمهای کسانی که می آمدند به نعش نگاه کنند می نگریست.

هیچکس حرف نمی زد، کسی از او سؤالی نمی کرد. با آنکه شاید خیلی ها دلشان می خواست به خاطر اینکه از بردگی نجات یافه بش تبریک بگویند، یا دلداریش بدهند، چون از هر چیز گذشته پسرش را از دست داده بود. اما کسی چیزی نگفت. گاهی مردم درک می کنند مطالبی هست که باید نگفته شان گذاشت.

زمانی همانطور با چشمهای پرسان به همسایه هروز گرم و ساکتی است. دنیا خاموش و آرام است: چشم آبی آسمان با مردمک آتشین خورشیدش با مهربانی به زمین می نگرد. دریا مانند ورقه ای از فلز آبی و صاف است. قایقهای ماهیگیری رنگارنگ چنان ساکت ایستاده اند که گوئی به نیمدایره خلیج جوش خورده اند که مانند آسمان چشم را خیره می کند. یک مرغ دریائی می برد و بالهایش را تنبلانه به هم می زند. در سطح آب مرغ دیگری ظاهر می شود که سفیدتر و زیباتر از مرغ هواست.

در دوردست جزیره ارغوانی رنگی آرام در آب شناور است یا شاید زیر پرتو خورشید دارد ذوب می شود، تک صخره ای از دریا بیرون زده، گوهر درخشانی از نیمتاجی که خلیج ناپل است.

ساحل سنگی با لبه های دندانه دار به دریا فرو می رود. رویش را انبوه پیچکهای تیره، درختان نارنج و لیمو و انجیر، برگهای نقره ای زیتون پوشانده است. گلهای طلائی، سرخ، و سفید از میان شاخ و برگ درهمی که سراشیب به دریا وصل می شود لبخند می زنند. میوه های زرد و نارنجی خاطره ستاره های گرم و مهتابی را که آسمان گرفته است و هوا نمناک، به ذهن می آورد.

آسمان، دریا، و نفوس خاموشند و در این آرامی انسان آرزو می کند سرود بی صدائی را بشنود که زندگی به الاهه خورشید می فرستد.

زن بالا بلندی که لباس سیاه پوشیده، از کوره راهی که از میان باغها پیچ می خورد از سنگی به سنگی می جهد و راه می پیماید. لباسش از خورشید رنگ باخته و قهوه ای لک دار شده است و حتی از دور نیز می توان لکها را روی پارچه فرسوده دید.

سرش برهنه است و موهای نقره ای اش که حلقه حلقه روی پیشانی، شقیقه ها و گونه های تیره اش افتاده، از سفیدی برق می زند، از آن جور موهاست که نمی توان با شانه صافشان کرد، صورتش خشن و عبو است، صورتی است که آدم اگر یکبار ببیند فراموشش نمی کند، چیزی جاودانی در آن صورت عبوس نهفته است. با دیدن آن چشمان سیاه نمی توان به یاد صحراهای سوزان مشرق، «دبورا» و «جودیت» نیفتاد.

سرش را زیر انداخته و همانطوری که راه می رود قلاب می دوزد. قلابش می درخشد و گلوله نخ در جائی از لباسش پنهان است، انگار نخ سرخ از قلبش بیرون می آید. راه سراشیب و ناهموار است، گاهگاه صدای افتادن سنگی شنیده می شود اما زن گیس سفید چنان با اطمینان راه می رود که گویا در پاهایش چشمهائی هست که راه را می بینند.

اینک قصه ای که مردم درباره این زن می گویند.

بیوه است، شوهرش که ماهیگیر بود چندی پس از ازدواجشان به ماهیگیری رفت و دیگر برنگشت و زن با بچه ای در شکم تنها ماند. وقتی بچه به دنیا امد زن از مردم پنهانش کرد. مانند همه مادران به کوچه و پیش آفتاب نمی آورد، در گوشه تاریکی از کلبه اش توی قنداق می گذاشت، و تا مدتها تنها چیزی که همسایه ها از بچه می دیدند سری بزرگ و چشمهای عظیم و بیحرکت در صورت زردرنگی بود. می گفتند این زن تندرست و چابک که زمانی به گشاده روئی و بدون احساس خستگی با تنگدستی جنگیده و دیگران را قدرت و توان بخشیده بود اکنون ساکت و افسرده شده و از پشت پرده غم به دنیا نگاه می کند و در نگاهش چیز عجیب و پریشانی هست.

طولی نکشید که همه از بدبختی او با خبر شدند: بچه اش بدترکیب بود، به همین علت پنهانش می کرد. سبب بدبختی اش همین بود.

وقتی همسایه ها از قضیه خبردار شدند گفتند که می دانند یک زن اگر بچه عجیب الخلقه ای بزاید چقدر سرافکنده می شود. حکمت این کار پیش حضرت مریم است. اما بچه که گناهی ندارد، محروم کردنش از آفتاب درست نیست.

زن به حرفهایشان گوش کرد و آخر سر بچه را نشانشان داد. هیولائی بود با دست و پائی به اندازه پره های ماهی، سر عظیم باد کرده ای که روی گردن لاغر و درازی تکان تکان می خورد، صورت چروکیده ای مانند صورت پیر مردها، چشمهای براق و دهن گشادی به خنده مرگباری باز شده بود!

زنها به دیدنش گریه کردند، مردها با نفرت نگاهش کردند و ساکت روی برگرداندند، مادر هیولا روی زمین نشست و گاهی صورتش را پنهان می کرد و گاهی سرش را بلند می کرد و با نگاه پرسانی که هیچکس مفهومش را درک نمی کرد به همسایه ها خیره می شد.

همسایه ها قوطی تابوت مانندی درست کردن و تویش را با خرده ریز پشم و کهنه پاره پر کردند و بچه عجیب الخلقه را در آن گهواره گرم و نرم گذاشتند و قوطی را در جائی از حیاط که خنک بود نهادند به این امید نهانی که خورشیدی که هر روز معجزه ای می کرد شاید معجزه دیگر بکند.

روزها گذشت اما سرعظیم، بدن دراز، و چهار عضو ناتوانش تغییر نیافت. فقط بیان حرص سیری ناپذیر لبخندش مشخص شد و دهانش را دو ردیف دندان تیزو کج پر کرد. پنجولهای کوتاهتر جلوی یاد گرفت که چطور تکه های نان را بگیرد و بدون اشتباه به تنور گشاد دهانش بگذارد.

لال بود، اما هر وقت بوی خوراکی به دماغش می رسید زوزه می کشید و سر سنگینش را تکان می داد و سفیدی کدر چشمهایش رنگ خون می شد.

پر می خورد و اشتهایش روز به روز زیادتر می شد و همیشه زوزه می کشید. مادرش بی وقفه کار می کرد اما در آمدش کم بود و گاهی اصلا چیزی گیر نمی آورد. گله و شکایت نمی کرد، با بیمیلی و همیشه ساکت اعانه های در و همسایه را قبول می کرد. وقتی زن در خانه نبود همسایه ها از زوزه اش ذله می شدند، به حیاط می دویدند و هر چه خوردنی دم دستشان می آمد از نان و سبزی و میوه، به دهان سیر نشدنیش می تپاندند.

می گفتند: یک روزی این بچه دار و ندارت را می خورد. چرا به تیمارستان یا مریضخانه نمی بریش؟

می گفت: من او را دنیا آورده ام، غذایش را هم من باید بدهم.

زن خوش بر و روئی بود و چند نفری بیهوده عاشقش شده بودند. روزی به یکی که بیشتر از دیگران نظر داشت گفت: نمی توانم زنت بشوم، می ترسم هیولای دیگری بزایم، نمی خواهم آبروی تو هم برود.

مرد کوشید قانعش کند و گفت که حضرت مریم به همه مادرها مهربان است و به چشم خواهر خودش به آنها نگاه می کند.

مادر هیولا گفت: نمی دانم چه گناهی کرده ام، اما می بینی که چه مجازات سختی می کشم.

مرد التماس کرد، گریه کرد، دیوانگی کرد اما زن باز جواب داد: نه، نمی توانم برخلاف دین رفتار کنم، برو!

و مرد گذاشت و رفت به جای دوری و دیگر برنگشت.

بدین ترتیب زن سالها برای آن شکم بی انتها و آرواره هائی که پیوسته می جنبید خوراک تهیه می کرد. پسرک ثمره کار، خون و زندگی مادر را می بلعید، سرش کم کم بزرگتر و ترسناکتر می شد، مانند توپ بزرگی هر لحظه ممکن بود از گردن ضعیف و نازک جدا شود و بالای خانه ها برود و این ور و آن ور بخورد و تبلانه از جائی به جائی پرتاب شود.

بیگانه ای که تصادفاً به حیاط نگاه می کرد از آنچه دیده بود و مفهومش را درک نمی کرد هراسان می ایستاد. کنار دیواری که رویش را پیچک گرفته، روی توده سنگهای مذبح مانند، قوطی عجیبی قرار داد و از آن سر هیولائی بیرون زده صورت درشت چروک خورده و زرد در زمینه پیچک سبز نگاه تماشاچی را به خود می کشید و کسی که آن چشمهای بیحال را که از زیر پلکها زل زده و آن بینی پت و پهن، استخوانهای خیلی گنده و غیرعادی گونه ها و آرواره ها، لبهای سست لرزان، دو رشته دندان محکم، گوشهای حساس حیوانی، صورتک درت و حسابی ترسناک و بالای آن موهای ژولید ه و مانند موی سیاهان وز کرده اش را می دید نمی توانست خاطره اش را از یاد ببرد.

وقتی تکه خوراکی در دستش که مانند پنجه مارمولک کوچک و کوتاه بود می گرفت مانند مرغ سرش را جلو و عقب می برد و با دندانش آن را پاره می کرد و خرخر بلندی راه می انداخت. وقتی تمام می کرد به آدمهای دور و برش نگاه می کرد و دندانهایش را نشان می داد، آنوقت مردمک چشمهایش را کنار برآمدگی دماغش متمرکز می کرد و با تفلائی شبیه جان کنش غذایش را هضم می کرد. وقتی گرسنه می شد گردنش را دراز می کرد، سر شکمبه قرمزش را باز می کرد و زبان دراز و شبیه مارش را پیچ و تاب می داد و زوزه می کشید.

تماشاچیها که می دیدنش صلیب می کشیدند و دعا می خواندند و ناگهان همه زشتیهائی که می شناختند و همه بدبختیهائی که دچارشان بودند به یادشان می افتاد و رو بر می گرداندند.

آهنگر پیر سر سخت می گفت: این دهن را که می بینم یاد آنی می افتم که همه تاب و توان مرا بلعیده. انگار زندگی و مرگ همه ما به خاطر انگلهاست.

این سر بیزبان در ذهن همه افکار و احساسات غم آوری ایجاد می کرد که روح انسانی از آنها گریزان است.

مادر هیولا به حرفهائی که درباره پسرش می زدند گوش می داد موهایش سفید و صورتش چروکدار شده بود. مدتها بود که خنده از یادش رفته بود. مردم می دانستند که شبها ساکت کنار در می ایستد و به آسمان خیره می شود. انگار به انتظار کسی است.

از همدیگر می پرسیدند: منتظر چیست؟

همسایه هایش نصیحتش می کردند که: بگذارش توی میدان کلیسای قدیمی. خارجیها از آنجا می آیند و می روند. حتماً چند شاهی نصیبش می شود.

اما مادر از تصور آن می لرزید: خیلی وحشتناک است آدمهای جاهای دیگر ببینندش. چه جور آدمی حسابمان می کنند؟

همسایه ها می گفتند: فقر همه جا هست، این را همه می دانند.

زن سرش را تکان می داد.

اما خارجیها که از زور پیسی به همه گوشه و کنار محل می رفتند و به حیاطها سرک می کشیدند البته یک روز هم از این حیاط سردر آوردند. زن در خانه بود و بیزاری و نفرت را در صورتهای چاق این مردم بیکاره دید. از پسرش حرف می زدند. دهنشان کج و راست می شد و چشمهایشان را تنگ می کردند. دردآورتر از همه حرفهائی بود که با لحن سرزنش و خصمانه و بداندیشی آشکار می گفتند.

صداهای اجنبی را به یاد سپرد و چندبار توی دلش- دل یک زن ایتالیائی و یک مادر- تکرا کرد . اهانتی را که در آنها نهفته بود احساس کرد، بعد پیش مأموری از آشنایانش رفت و معنی کلمات را از او پرسید.

مرد با سگرمه های درهم جواب داد: تا چه کسی این حرف را زده باشد. معنی اش اینست:«ایتالیا زودتر از نژادهای دیگر روی زمین از بین می رود.» این دروغ را کجا شنیدی؟

زن بی آنکه جوابی بدهد رفت.

فردای آن روز پسرش از پرخوری افتاد و به حال تشنج مرد.

زن در حیاط، کنار قوطی نشسته و دستش را روی سر بی حیات پسرش گذاشته و منتظر بود و پرسان به چشمهای کسانی که می آمدند به نعش نگاه کنند می نگریست.

هیچکس حرف نمی زد، کسی از او سؤالی نمی کرد. با آنکه شاید خیلی ها دلشان می خواست به خاطر اینکه از بردگی نجات یافه بش تبریک بگویند، یا دلداریش بدهند، چون از هر چیز گذشته پسرش را از دست داده بود. اما کسی چیزی نگفت. گاهی مردم درک می کنند مطالبی هست که باید نگفته شان گذاشت.

زمانی همانطور با چشمهای پرسان به همسایه ها نگاه کرد. دلش مانند آنها سبک شده بود.

 

ا نگاه کرد. دلش مانند آنها سبک شده بود.

 

 


ادامه مطلب

 
 
[ پنج شنبه 26 مرداد 1396  ] [ 8:49 AM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

فن پاسخ دادن...حاضر جوابی را بیاموزید...

 

مردی بطور مسخره به مرد ضعیغی الجسمی گفت تو را از دور دیدم فک کردم زن هستی و آن مرد جواب داد منم تو را از دور دیدم فکر کردم مرد هستی

 

چرچیل وزیر چاق بریتانیا به برناردشو طنز نویس مشهور انگلیسی که مرد لاغری بود گفت هرکس تو را ببیند فکر میکند بریتانیا را فقر غذایی فرا گرفته است . برناردشو جواب داد : و هرکس تو را ببیند علت این فقر را میفهمد .

 

ملا نصرالدین وارد روستایی شد و یکی از اهالی به او گفت ملا من تو را از طریق الاغت میشناسم و ملا جواب داد : اشکالی ندارد چون الاغها یکدیگر را خوب میشناسند.

 

مردی به زنی گفت تو چقدر زیبا هستی. زن گفت کاش تو هم زیبا میبودی تا همین حرف را بهت میگفتم . مرد گفت اشکالی ندارد تو هم مث من دروغ بگو.

 

زوج جوانی در کنار هم نشسته و دختره شدیدا غمگین است. شوهرش بهش گفت : تو دومین دختر زیبایی هستی که توی عمرم دیدم. و دختر با حالت تعجب پرسید پس اولیش کیه؟ شوهر گفت : خودت هستی وقتی تبسم روی لب داری

 

زنی روستایی با چهار الاغش از مسیری عبور میکرد که دوتا جوان با تمسخر بهش گفتند صبح بخیر مادر الاغها و زن سریعا جواب داد صبح شما هم بخیر فرزندان عزیزم

 

پیرمردی که از کهولت سنش کمرش قوس شده بود از مسیری عبور میکرد جوانی از روی تمسخر گفت پبرمرد این کمان را به چند میفروشی ؟ پیرمرد جواب داد اگر خداوند عمرت را طولانی کرد کمان مجانی بهت میرسد .

 

یک عرب روستایی در مهمانی پادشاهی با اشتهای تمام گوشت گوسفند میخورد پادشاه بهش گفت چرا چنان بیرحمانه میخوری انگار که مادرش تو را زده است .. عرب روستایی جواب داد : تو چرا انقدر با شقفت میخوری که انگار مادرش تو را هم شیر داده


ادامه مطلب

 
 
[ پنج شنبه 26 مرداد 1396  ] [ 8:49 AM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

نامت چه بود؟آدم

فرزند؟؟؟مرا نه مادری نه پدری،بنویس اولین یتیم خلقت

محل تولد:بهشت پاک

اینک محل سکونت:زمین خاک

قدت؟؟روزی چنان بلند که همسایه خدا،اینک به قدر سایه بختم به روی خاک.

اعضای خانواده:حوای خوب و پاک،قابیل خشمناک،هابیل زیر خاک

روز تولدت؟؟روز جمعه،به گمانم روز عشق

رنگت:اینک فقط سیاه،ز شرم چنان گناه.

چشمت؟؟رنگی به رنگ بارش باران که ببارد ز آسمان

وزنت:نه آنچنان سبک که پرم در هوای دوست،نه چنان وزین کخ نشینم به روی خاک

جنست؟نیمی مرا ز خاک،نیمی دگر خدا

شغلت؟در کار کشت امیدم

شاکی تو؟؟خدا

نام وکیل؟آن هم خدا

جرمت؟یک سیب از درخت وسوسه

تنها همین؟همین!

حکمت؟تبعید در زمین

همدست در گناه؟؟حوای آشنا

ترسیده ای؟؟کمی

ز چه؟؟ که شوم اسیر خاک

آیا کسی به ملاقاتت آمده؟؟بلی

که؟؟؟گاهی فقط خدا

دلتنگ گشته ای؟؟زیاد

برای که؟؟تنها خدا

آورده ای سند؟؟بلی

چه؟؟دو قطره اشک

داری تو ضامنی؟؟بلی

چه کسی؟تنها کسم خدا

در آخرین دفاع؟؟

می خوانمش چنان که اجابت کند دعا.

می خوانمش چنان که اجابت کند دعا...


ادامه مطلب

 
 

[ پنج شنبه 26 مرداد 1396  ] [ 8:48 AM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

بانوى خردمندى در کوهستان سفر مى کرد که سنگ گران قیمتى را در جوى آبى پیدا کرد. روز بعد به مسافرى رسید که گرسنه بود.

بانوى خردمند کیفش را باز کرد تا در غذایش با مسافر شریک شود. مسافر گرسنه، سنگ قیمتى را در کیف بانوى خردمند دید، از آن خوشش آمد و از او خواست که آن سنگ را به او بدهد.

زن خردمند هم بى درنگ، سنگ را به او داد.مسافر بسیار شادمان شد و از این که شانس به او روى کرده بود، از خوشحالى سر از پا نمى شناخت. او مى دانست که جواهر به قدرى با ارزش است که تا آخر عمر، مى تواند راحت زندگى کند، ولى چند روز بعد، مرد مسافر به راه افتاد تا هرچه زودتر، بانوى خردمند را پیدا کند.

بالاخره هنگامى که او را یافت، سنگ را پس داد و گفت:«خیلى فکر کردم. مى دانم این سنگ چقدر با ارزش است، اما آن را به تو پس مى دهم با این امید که چیزى ارزشمندتر از آن به من بدهى. اگر مى توانى، آن محبتى را به من بده که به تو قدرت داد این سنگ را به من ببخشى


ادامه مطلب

 
 
[ پنج شنبه 26 مرداد 1396  ] [ 8:48 AM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

یکی از دوستانم به نام پل یک دستگاه اتومبیل سواری به عنوان عیدی از برادرش دریافت کرده بود. شب عید هنگامی که پل از اداره‌اش بیرون آمد متوجه پسربچه شیطانی شد که دور و بر ماشین نو و براقش قدم میزد و آن را تحسین میکرد. پل نزدیک ماشین که رسید پسر پرسید: این ماشین مال شماست، آقا؟

پل سرش را به علامت تائید تکان داد و گفت: برادرم به عنوان عیدی به من داده است. پسر متعجب شد و گفت: منظورتان این است که برادرتان این ماشین را همین‌جوری، بدون این که دیناری بابت آن پرداخت کنید، به شما داده است؟ آخ جون، ای کاش..

البته پل کاملاً واقف بود که پسر چه آرزویی میخواهد بکند. او می خواست آرزو کند، که ای کاش او هم یک همچو برادری داشت. اما آنچه که پسر گفت سرتا پای وجود پل را به لرزه درآورد:

“کاش من هم یک همچو برادری بودم”.

پل مات و مبهوت به پسر نگاه کرد و سپس با یک انگیزه آنی گفت: دوست داری با هم تو ماشین یه گشتی بزنیم؟

“اوه بله، دوست دارم”.

تازه راه افتاده بودند که پسر به طرف پل برگشت و با چشمانی که از خوشحالی برق میزد، گفت: “آقا، می شه خواهش کنم که بری به طرف خونه ما؟”

پل لبخند زد. او خوب فهمید که پسر چه می خواهد بگوید. او میخواست به همسایگانش نشان دهد که توی چه ماشین بزرگ و شیکی به خانه برگشته است. اما پل باز در اشتباه بود.. پسر گفت: ” بی زحمت اونجایی که دو تا پله داره، نگهدارید”.

پسر از پله ها بالا دوید. چیزی نگذشت که پل صدای برگشتن او را شنید، اما او دیگر تند و تیـز برنمیگشت. او برادر کوچک فلج و زمین گیر خود را بر پشت حمل کرده بود. سپس او را روی پله پائینی نشاند و به طرف ماشین اشاره کرد:

“اوناهاش، جیمی، می بینی؟ درست همون طوریه که طبقه بالا برات تعریف کردم. برادرش عیدی بهش داده و او دیناری بابت آن پرداخت نکرده. یه روزی من هم یه همچو ماشینی به تو هدیه خواهم داد.. اونوقت میتونی برای خودت بگردی و چیزهای قشنگ ویترین مغازه‌های شب عید رو، همان طوری که همیشه برات شرح می دم، ببینی”.

پل در حالی که اشک‌های گوشه چشمش را پاک میکرد از ماشین پیاده شد و پسربچه را در صندلی جلوئی ماشین نشاند. برادر بزرگتر، با چشمانی براق و درخشان، کنار او نشست و سه تائی رهسپار گردشی فراموش ناشدنی شدند.


ادامه مطلب

 
 
[ پنج شنبه 26 مرداد 1396  ] [ 8:48 AM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

درویشی، مقداری طناب داشت. آن را به بازار برد و به یک درهم فروخت. می خواست با آن یک درهم برای بچه های خود غذایی تهیه کند. به طرف بازار که می رفت، دو نفر را دید که با هم جر و بحث می کردند و کم کم کارشان به دعوا کشید. مرد درویش از دیگران پرسید: «چرا آنها به سر و کله هم می زنند؟» گفتند: « این مرد یک درهم به آن یکی بدهکار است. طلبکار به او مهلت نمی دهد و می خواهد به زندانش بیندازد.» درویش یک درهم خود را به مرد طلبکار داد و دست خالی به خانه برگشت. وقتی به خانه رسید، به زن و بچه های خود گفت: « طناب را فروختم و یک درهم گرفتم، اما آن را در راه خدا، خرج کردم.»

درویش خانه را گشت و گلیم کهنه ای را پیداکرد. آن را به بازار برد تا بفروشد. همه جای بازار را به دنبال مشتری گشت، اما خریداری پیدا نشد. خسته و نگران به طرف خانه به راه افتاد. آن روز، صیادی یک ماهی صید کرده بود و می خواست آن را بفروشد، اما هیچ کس ماهی را نمی خرید. مرد درویش و صیاد در بازار به هم رسیدند و از حال هم با خبر شدند. صیاد به درویش گفت: « بیا با هم معامله ای بکنیم. تو گلیم را به من بده، من هم ماهی را به تو می دهم.» درویش قبول کرد. درویش، ماهی را به خانه برد و مشغول پاک کردن آن شد تا غذایی درست کند. وقتی که شکم ماهی را پاره کرد، ناگهان مرواریدی درشت و نورانی از داخل آن بیرون آمد. درویش فهمید که آن مروارید هدیه ای از طرف خداست. با خوشحالی، مروارید را به بازار برد تا بفروشد، اما هیچ کس نتوانست قیمتی بر روی آن بگذارد. سرانجام کسی پیدا شد و مروارید را به صد هزار دینار طلا از او خرید. درویش سکه های طلا را بار الاغی کرد و به طرف خانه رفت. چیزی نگذشت که درویش دیگری در خانه او را زد و گفت: «در راه خدا چیزی بدهید.»

درویش با خود گفت: « شاید این درویش هم حال و روزش مثل حال و روز دیروز خودم باشد.» این بود که او را صدا زد و گفت: « برادر، نصف این پولها مال تو. برو و هر چه زودتر کسی را بیاور تا بتوانی سکه های طلا را ببری. »

درویش گفت: « من نیازی به پول ندارم. من فرستاده خداوندی هستم که می گوید:« هر کس یک درهم در راه من خرج کند، ما صد هزار درهم از خزانه غیب به او پاداش می دهیم.» بدان که خداوند کار خیر هیچ کس را بدون پاداش نمی گذارد.»


ادامه مطلب

 
 
[ پنج شنبه 26 مرداد 1396  ] [ 8:47 AM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0
.: Weblog Themes By Rasekhoon :.

تعداد کل صفحات : 36 ::      1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   >  

درباره وبلاگ

آخرين مطالب
آمار سایت
كل بازديدها : 46373 نفر
كل مطالب : 769 عدد
کل نظرات : 0عدد
آخرین بروز رسانی : سه شنبه 1 اسفند 1396