داستان های از بزرگان و منابع جدید قدیم
نويسندگان
سید رضا هاشمی

در مقابل حوادث و خبر‌های بد چون باد سریع بگذر.

 

در مقابل بزرگتر‌ها چون بید همیشه سر به زیر باش .

 

در مقابل مشکلات و سختی‌ها چون سنگ خارا قوی و غیر شکننده باش.

 

در مقابل سخنان درشت و ناراحت کننده چون پنبه نرم باش.

 

در مقابل عواملی که نمی‌توانی آنها را تغیر بدهی چون موم انعطاف پذیر باش.

 

در مقابل بخشش همچو خورشید سخاوتمندانه و بی‌توقع به همه بتاب.

 

در مقابل ضعف نفس مانند شناگری ناشی آن قدر خود را به آب بزن تا روزی شناگری ماهر شوی.

 

در مقابل تملق و چاپلوسی مانند ناشنوایان باش که نه می‌شنوند و نه عکس العمل نشان می‌دهند.

 

در مقابل جاه و مقام چون عقابی باش که هر چقدر بالا می‌رود کوچک و کوچکتر می‌شود.

 

در مقابل پشتکار همچون مورچه‌ای باش که باری را که ده‌ها برابر خود وزن دارد بر دوش دارد و از یک سربالایی ده‌ها بار بالا رفته پایین می‌افتد ولی همچنان ادامه می‌دهد.

 

در مقابل نا امیدی همیشه بزرگانی از تاریخ را به یاد آور که با وجود معلولیت‌ها و محرومیت‌ها نامشان برای همیشه در تاریخ ماندگار است.

 

در مقابل غرور همیشه انسان‌هایی را به یاد آور که یک شبه از همه چیز به هیچ رسیده‌اند.

 

در مقابله زیاده خواهی همیشه بادکنک را به یادآور که تنها می‌تواند مقدار معینی باد را تحمل کند، در غیر این صورت می‌ترکد و نابود می‌شود.

 

در مقابل وسوسه‌های شیطانی همچون کر و لال دیوانه‌ای شو که نه می‌شنود و نه می‌بیند و نه احساسی دارد.

 

در مقابل الفاظی مانند شانس و بخت و اقبال مانند بی‌سوادی شو که یک کتاب پر از این کلمات را رو به رویش قرار داده باشند.

 

در مقابل ترس باتلاقی را به یاد آور که هر چه بگذرد بیشتر در آن فرو می‌روی.

 

در مقابل دشمن به طرزی عمل کن که عکس‌العمل او با دوستت فرق چندانی نداشته باشد.

 

در مقابل ارتکاب به گناه چنان فرض کن که برای رسیدن به آن باید از یک دیوار بتونی با دست خالی بگذری.

 

در مقابل دشمن دوست نما همچون قطب‌های همنام دو آهن ربا عمل کن.

 

در مقام دوست چنان باش که هیچگاه پشت سرش حرفی نزنی که اگر روزی مجبور شدی رو به رویش بگویی شرمنده شوی.

 

در مقابل شکست مانند ماهی باش که در خلاف جهت جریان رود، خستگی ناپذیر ساعت‌ها و روز‌ها شنا می‌کند.

 

 

 

و بالاخره

 

در مقابل عشق

 

همچون شاعران بزرگ با احساس و آماده پاسخگویی باش.


ادامه مطلب

 
 
[ شنبه 28 مرداد 1396  ] [ 5:45 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0



 

رعایت عدالت

 

 

امام جعفر صادق صلوات الله علیه حكایت می‌فرماید:

 

روزى امیرالمؤمنین على بن ابى طالب علیه السلام به غلام خود، قنبر دستور داد تا بر شخصى كه محكوم به حدّ شلاّق بود، هشتاد ضربه شلاّق بزند. و چون قنبر ناراحت و عصبانى بود؛ سه شلاّق، بیشتر از هشتاد ضربه بر او وارد ساخت.

 

حضرت امیرالمؤمنین على علیه السلام شلاّق را از دست قنبر گرفت و سه ضربه شلاّق بر او زد.

 

شایان ذکر است حضرت علی علیه السلام بسیار زیاد به رعایت حقوق دیگران توجه داشتند و در این امر به این که فرد خطاکار از نزدیکان و اصحابم هست نگاه نمی‌کردند. هر کس برخلاف عدالت عمل می‌کرد باید مجازات می‌شد و هر کس که حقی را پایمال می‌نمود باید تقاص پس می‌داد. پس این عمل عین عدالت و مهربانی امیرالمومنین بود .

 

منبع:

 

 

تهذیب الاحكام، ج 10، ص 27، ح 11.

 

 


ادامه مطلب

 
 
[ شنبه 28 مرداد 1396  ] [ 5:45 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0



 

قوم ثمود مردمانی بودند كه پس از قوم عاد در منطقه ای میان شام و حجاز میزیستند. حضرت صالح پیامبری بود كه خداوند برای هدایت قوم ثمود برگزید.

 

والى ثمود اخاهم صالحا----- ما به سوى قوم ثمودبرادرشان صالح را فرستادیم .

 

حضرت صالح قوم خویش را به عبادت و بندگی پروردگار جهانیان دعوت می نمود.

قال یا قوم اعبدوا اللّه ما لكم من اله غیره---- گـفت : اى قوم من ! خدا را پرستش كنید كه هیچ معبودى براى شما جز اونیست .

 

مردمان قوم صالح(ع) مردمانی تنومند و قوی بنیان بودند كه به عمران و آبادی شهر و دیار خویش رو آورده بودند و از امكانات زمینی به میزان كافی بهره مند بودند.

 

پیامبر صالح با بیان اینكه خداوند واحد این نعمتها و امكانات را در اختیار شما قرار داده، از قوم گمراه خود می خواست كه به سپاس این نعمتها به خداوند ایمان بیاورند.

 

(او كسى است كه ) عمران و آبادى زمین را به شما سپرد و قدرت و وسائل آن را در اختیارتان قرار داد--- واستعمركم فیها

 

فاستغفروه ثم توبوا الیه ان ربى قریب مجیب --- اكنون كه چنین است , از گناهان خود توبه كنید و به سوى خدا بازگردید كه پروردگار من به بـنـدگـان خود نزدیك است و درخواست آنها را اجابت مى كند

 

 مردمان قوم صالح كه به نافرمانی خود می افزودند با مجادله با حضرت پرداخته و او را به دلیل نكوهش خدایانشان مورد سرزنش قرار دادند و گفتند:

 

اتنهینا ان نعبد ما یعبد آباؤنا---- راستى تو مى خواهى ما را از پرستش آنچه پدران ما مى پرستیدند نهى كنى ؟

 

امـا ایـن پـیـامـبر بزرگ الهى بدون آن كه از هدایت آنها مایوس گردد, با متانت خاص خودش چنین پاسخ گفت :

 

قال یا قوم اریتم ان كنت على بینة من ربى وآتینى منه رحمة---- اى قوم من ! ببینید اگر من دلیل آشكارى از پروردگارم داشته باشم , و رحمتى از جانب خود به من داده بـاشـدآیـا مى توانم رسالت الهى راابلاغ نكنم و با انحرافات و زشتیها نجنگم ؟!

 

سپس براى نشان دادن معجزه و نشانه اى بر حقانیت دعوتش ازطریق كارهایى كه از قدرت انـسان بیرون است و تنها به قدرت پروردگار متكى است وارد شد و به آنها گفت :

 

ویا قوم هذه ناقة اللّه لكم---- اى قوم من ! این ناقه پروردگار براى شما,آیت و نشانه اى است

 

فذروهاتاكل فى ارض اللّه--- آن را رها كنید كه در زمین خدا از مراتع و علفهاى بیابان بخورد

 

ولا تمسوها بسؤ فیاخذكم عذاب قریب ---- و هرگز آزارى به آن نرسانید كه اگر چنین كنید عذاب نزدیك الهى شما را فراخواهد گرفت .

 

با وجود تاكیدات فراوانی كه پیامبر صالح نمود متاسفانه برخی از گمراهان قوم صالح كه مانع از هدایت قوم ثمود می شدند تصمیم به قتل ناقه صالح گرفتند و آنرا از پای درآوردند.

 

سپس، صالح(ع) پس از سركشى و عصیان قوم و از میان بردن ناقه كه معجزه الهی بود، به آنها اخطار كرد و گفت :

 

فقال تمتعوا فى داركم ثلثة ایام---- سه روز تمام در خانه هاى خود از هر نعمتى مى خواهید متلذذ و بهره مند شوید--- و بدانید پس از این سه روز عذاب و مجازات الهى فرا خواهد رسید

 

پس فرمان الهی سر رسید و این ظالمان را صیحه الهی فرو گرفت و تنها مومنین نجات یافتند.

 

واخذ الذین ظلموا الصیحة فاصبحوا فى دیارهم جاثمین

 

 ولـى ظـالـمـان را صـیحه آسمانى فرو گرفت , و آن چنان این صیحه سخت و سنگین و وحـشتناك بود كه بر اثر آن همگى آنان در خانه هاى خود به زمین افتادند و مردند .

 

و آن چنان مردند و نابود شدند و آثارشان بر باد رفت كه : گویى هرگزدر آن سرزمین ساكن نبودند.

 

كان لم یغنوا فیها


ادامه مطلب

 
 
[ شنبه 28 مرداد 1396  ] [ 5:44 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0



 وقتی نگاهم میکرد تمام وجودم می لرزید تنها کسی بود که مرا اینگونه عاشق کرد دلم می خواست بدونه که چقدر دوستش دارم اما او همیشه بامن سردو رسمی بود.

به خاطرش به علاقه خیلی ها پشت کردم اما بازهم........

یک روز به هم برخورد کردیم ازم دعوت کرد احساس خوبی داشتم اونروز خیلی حرف زدیم اما اینبار هم سردو رسمی........

سالها گذشت درسمان هم تمام شد اخرین باری بود که می دیدمش یعنی میدانستم که این اخرین بار است اخرین حرف ما فقط یه نگاه بود ......

و دراخر گفت خدانگهدار......

من رفتم و اورفت من با اندیشه او و او با اندیشه فرداها....

زمانی گذشت با خبر شدم که ازدواج کرده میگفتند او دیگر شاد نیست نمیدانستم چرا من به تنهایی خود فکر میکردم..

 

وقتی نگاهم میکرد تمام وجودم می لرزید تنها کسی بود که مرا اینگونه عاشق کرد دلم می خواست بدونه که چقدر دوستش دارم اما او همیشه بامن سردو رسمی بود.

به خاطرش به علاقه خیلی ها پشت کردم اما بازهم........

یک روز به هم برخورد کردیم ازم دعوت کرد احساس خوبی داشتم اونروز خیلی حرف زدیم اما اینبار هم سردو رسمی........

سالها گذشت درسمان هم تمام شد اخرین باری بود که می دیدمش یعنی میدانستم که این اخرین بار است اخرین حرف ما فقط یه نگاه بود ......

و دراخر گفت خدانگهدار......

من رفتم و اورفت من با اندیشه او و او با اندیشه فرداها....

زمانی گذشت با خبر شدم که ازدواج کرده میگفتند او دیگر شاد نیست نمیدانستم چرا من به تنهایی خود فکر میکردم..

سالها گذشت او را دیدم این بار جسم بی روجش را در مراسم خاک سپاریش سردی جسمش مرا یاد سخنانش میانداخت حرفهایی سردو بی روح....

دیگر نخندیدم از او هیچی به یادگار نداشتم جز یک نگاه..

دفتر خاطراتش بدستم رسید با اندوهی فراوان ان را ورق زدم اخرین نوشته اش مربوط به اخرین دیدارمان بود خواندم نوشته را :

امروز برای اخرین بار دیمش چقدر زیبا شده بود هم زیبا بود هم مهربان وقتی نگاهم میکرد دلم می لرزید برق نگاهش نگذاشت بگویم که چقدر دوستش دارم ...

 

من دیگر به تنهایی خود فکر نمی کنم به غروری که فاصله را رقم زد می اندیشم...

 

 


ادامه مطلب

 
 
[ شنبه 28 مرداد 1396  ] [ 5:44 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

قدرت دعا

زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس ، و نگاهی مغموم . وارد خواربار فروشی محله شد و با

فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد . به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمی‌تواند کار کند و شش بچه‌شان بی غذا مانده‌اند جان لانگ هاوس ،صاحب مغازه ، با بی‌اعتنایی محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند .

زن نیازمند در حالی که اصرار می‌کرد گفت : «آقا شما را به خدا به محض اینکه بتوانم پولتان را می‌آورم .»

جان گفت نسیه نمی‌دهد .مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را می‌شنید به مغازه دار گفت :...

«ببین این خانم چه می‌خواهد؟خرید این خانم با من .»

خواربار فروش گفت :لازم نیست خودم می‌دهم لیست خریدت کو ؟

زن گفت : اینجاست .

- « لیست ‌ات را بگذار روی ترازو به اندازه ی وزنش هر چه خواستی ببر . » !!

زن با خجالت یک لحظه مکث کرد، از کیفش تکه کاغذی درآورد و چیزی رویش نوشت و آن را روی کفه ترازو گذاشت . همه با تعجب دیدند کفه ی ترازو پایین رفت .

خواربارفروش باورش نمی‌شد .

مشتری از سر رضایت خندید .

مغازه‌دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ی دیگر ترازو کرد کفه ی ترازو برابر نشد ، آن قدر چیز گذاشت تا کفه‌ها برابر شدند .

در این وقت ، خواربار فروش با تعجب و دل‌خوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته است .

کاغذ لیست خرید نبود، دعای زن بود که نوشته بود (ای خدای عزیزم! تو از نیاز من باخبری خودت آن را برآورده کن) . مغازه ‌دار با بهت جنسها را به زن داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد. زن خداحافظی کرد و رفت. مشتری یک اسکناس باارزش به مغازه ‌دار داد و گفت: فقط خداست که می‌‌داند وزن دعای پاک و خالص چقدر است ؟

 


ادامه مطلب

 
 
[ شنبه 28 مرداد 1396  ] [ 5:44 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

هرگز زود قضاوت نکنيد!!!

یک زن دیروقت به خونه رسید آهسته کلید رو انداخت و در را باز کرد

و یکسر به اتاق خواب سر زد ناگهان بجای یک جفت پادو جفت پا داخل رختخواب دید !!

بلافاصله رفت و چوب گلف شوهرش رو برداشت و تا جایی که

میخوردند آن دو را با چوب گلف زد و خونین و مالی کرد.

بعد با حرص بطرف اشپزخانه رفت تا آبی بخورد.

با کمال تعجب و سرفه کنان شوهرش را دید که درآشپزخانه نشسته است.

شوهرش گفت : سلام عزیزم، رسیدن بخیر !!

پدر و مادرت سر شب از شهرشون به دیدن ما اومده بودند چون خسته بودند بهشان اجازه دادم تو رختخواب ما استراحت کنند راستی بهشون سلام کردی؟؟؟؟؟؟


ادامه مطلب

 
 
[ شنبه 28 مرداد 1396  ] [ 5:43 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

دو دیدگاه یه بعد از ظهر شیرین سه شنبه با کلی زحمت یه برنج میشه گفت تقریبا شفته ، با یه قیمه که لپه هاش تقریبا اصلا نپخته بود برام درست کرده بود کلی تو دلم به طرز نگاهش به من وقتی دسپختش رو می خوردم خنده ام گرفته بود و الان از فرط خستگی یک روز پر از آشپزی اون هم برای من کنارم خوابش برده ،حتی امروز این قدر خسته بود یادش رفت دو باره شروع کند و ازم بپرسد چی شد؟ رئیستون امروزخوب بود ؟اتفاقی نیافتد؟ خنده ام می گیرد از دست این کارهایش دستانم را می گذارد زیر سرم ،به کنار لم می دهم و صورتش را نگاه می کنم ، نه،انگار امروز خوابم بیا نیست، بلند می شوم کمی آب می ریزم و می خورم زیر چایی را روشن می کنم موبایلش را برمی دارم و اس ام اس های امروزش را می خوانم -مامان رب رو هم ریختم چه قدر بزارم بمونه ؟ - لپه هاش چی؟ هووووم پس این غذای خوش مزه ای که خوردم شاهکار مادرزن بوده ! یکهو تلفن زنگ می زند می پرم با اولین زنگ برش می دارم که بیدار نشود نگاهش می کنم یه قلت می خورد ولی دوباره به خوابش ادامه می دهد خیالم راحت شد - الو -سلام وزیر جنگ است خبر از دخترش می گیرد و وقتی می فهمد خوابه،کلی قربون صدقه اش می رود که خسته نباشه و قطع می کند. معلوم بود زنگ زده ببینه دخترش چه قیمه مدل آشی برامون پخته! از خواب بلند می شود غرغر می کند که چه قدر سرو صدا می کنی ،دیگه چایی دم کشیده ،دو تا توی لیوان می ریزم و می آورم چشم قره می رود و می گوید با چی بخوریم ،قندش کو؟ لجم گرفته تنبل خانم تا الان خوابیده بود الانم ارد می دهد!بلند می شوم قند می آورم ،شروع می کند و جریان امروزش را تعریف می کند و کلی با هم می خندیم خوشحالم، به خاطر همین چیزهایش هست که دوست دارم همیشه کنارش باشم بهش می گویم که مادرش زنگ زده سریعا تلفن مادرش را می گیرد ،بلند می شوم ببینم برای چهارشنبه چه درسهایی دارم ،کلی سرم شلوغه !صحبتش که تمام شد تلویزیون را روشن می کند و می شیند پای فیلم خانوادگی مورد علاقه اش ،حالا نوبت غر من است "بلند شو ببینم میانترم ها همین هفته ی دیگه است نیای بگی علی کمکم کنااااااا!" یه فیلم می خواست ببینه کوفتش کردم بلند می شود و می رود روی کتاب هایش چنبره می زند یک ساعتی می گذرد دلم می خواهد بروم و صدایش کنم حاضر شود ، برویم پارک مثل آن موقع ها ذرت مکزیکی بخوریم و باهاش در مورد مشکلات امروزم صحبت کنم اما درس دارم دفعه ی بعد ساعت که می شود 20:30 بلند می شوم وقت وقته اخباره ! سفره را با هم می چینیم او می خواهد با من صحبت کند حرف هایش را می خوانم از همین نگاه خسته که به هیجان من از شنیدن برد استقلال خیره شده اما چون می دانم نمی توانم قانعش کنم حرفش را قطع می کنم ومی گم :مریم دوستت دارم ، حرفی نمی زند بلند می شود و ظرف ها را جمع می کند و می رود نماز می خواند ، خیلی خوشحالم بلاخره رسیدیم به صدر جدول و با خودم می خوانم" باز امشب من در اوج آسمانم ! باز امشب من در اوج آسمانم !" بر که می گردد ،هنوز ظرف ها را نشسته ام با پایش می زند به پایم ،حالا وقتشه که نشون بدم یه مرد ام بهش نگاه می کنم می گم "چیه ؟ چیزی شده؟ " خبیثانه نگاهم می کند و می رود توی آشپزخانه ظرف ها را می شوید ،خب چی کار کنم 90 امشب رو نمی توانم از دست بدم می رود بخوابد هی به من می گوید" بیا بسه دیر وقته "گوش نمی دهم می گویم تو بخواب ،برنامه ی فردوسی پور که تمام شد تلویزیون را خاموش می کنم و چراغ ها رو هم ، می دونم این زندگی نبود که قرار بود برای مریم بسازم ولی هفته ی بعد جبران می کنم می روم سر یخچال یه مقدار از الویه دیشب را می خورم و می خوابم ! وای دیر شده مریم توی آشپزخانه است داره صبحانه درست می کنه یه خورده دیر شده اما باید بهش بفهمونم که من رو باید به موقع بلند کنه، باهاش بحث می کنم، بهم می گه چون دیشب دیر خوابیدی گفتم صبح یه خورده بیشتر بخوابی صبحانه نخورده از خونه می زنم ،بیرون دانشگاهم دیر شده گاز می دهم و با سرعت می روم یادش به خیر وقتی همچین اتفاقی می افتاد مریم نظر جالبی می داد، می خوای اصلا سر کلاس اول نریم بعدا با هم درس رو می خونیم و کلی با هم خوش می گذروندیم سرعتم را کم می کنم پشت چراغ قرمز می ایستم، باهاش بد برخورد کردم اس ام اس دادم معذرت بی خودی ناراحت شدم می خوای بیام دنبالت ؟ساعت اول رو بیخیال ،سریع جواب می دهد ،نه من یه خورده کار دارم ،دوست دارم الان کنارم بود و باز از وروجک بازی هایش می گفت، اما جواب می دهم باشه خانوم خانوما! کارهای روزانه رو انجام می دهم، بر می گردم به خانه ،کسی خونه نیست ،کلید می اندازم و در را باز می کنم روبه رویم به دیواربرگه ای چسبیده رویش نوشته "من دیگه نمی توانم ادامه بدم علی من رو ببخش " می خندم ،داد می زنم "شوخی مسخره ای بود" ،صدایی نمی آید نه انگار واقعی شده ولی آخه چرا؟و دنبال علت اصلی می گردم چه دلیلی میتوانه داشته باشه چیزی که نشده؟! و به خودم می گم حتما تقصیر مادرزنه! آقا همین جا پیاده میشم در رو باز می کنم و آسانسور رو می زنم – بدو ،بدو الان میاد دست از پا گشنه تر ،رسیدم مقنعه رو پرت می کنم روی مبل رو به رو ،مانتو رو در نیاورده زنگ می زنم مامان - سلام می خوام قیمه درست کنم -اول برنج رو آب بکش ..... تا دارد همه چیز خوب قل قل می خورد می روم کیف و مقنعه رو از وسط هال جمع می کنم ،وارد اتاق می شوم ،وای! اینجا شتر با بارش گم میشه !بزار بیاد خونه ،مگه صبح بهت نگفتم این لباسات رو آویزون کن اتو کرده بودم دست به کار می شوم، لباس هایش را آویزان می کنم، خب این کتاب ها هم میره تو کمد ، وای این جورابا چه قدر بو میده این سری میره تو ماشین لباسشویی ،کچل نصفه موهاش رو زمین ریخته یه جارو برقی آهان حالا به این میگن اتاق و ادامه ی آشپزی اس ام اس می دهم - مامان رب هم ریختم چه قدر بزارم بمونه ؟ - لپه هاش چی؟ صدای زنگ آیفون می آید علی پایین شکلک در می آورد خنده ام می گیرد در را باز می کنم -سلام خسته نباشی همممسسسرررم با هم میشینیم سر سفره ،مدل نامحسوس زل زده ام بهش که از غذا خوشش آمده یا نه ؟یک قاشق می خورم یک قاشق به او نگاه می کنم خیلی خوشش آمده،تا ته بشقاب رو در آورد ،روی تخت می افتم چه قدر خسته ام،یه دستت درد نکنه هم بهم نگفت و به خودم میگم خسته نباشی سر آشپز بزرگ !راستی یادم باشد بهش بگم هیچی گوشت توی یخچال نداریم بره یه خورده پول از باباش قرض بگیره بعدا بهشون پس می دهیم ! و .... خواب بلند که می شوم آن طرف توی آشپزخانه ایستاده می گم چه قدر سرو صدا می کنی دو تا چایی می ریزد و می آورد ،آقا فراموشی دارد چایی رو که نمیشه تلخ خورد تا قند بیاورد شروع می کنم نمی دونی امروز چی شد ؟ کار کارگاه برق کلی کلی سخت بود داشتم پیچ کلید رو می بستم ناخونم شکست،ببین!سپیده که کارش تموم شد ازش بستاش رو کش رفتم کارم شده بود بیسته بیست ولی ... داستان روزم که تمام شد علی از وروجک بازیم خنده اش گرفته گفت مامان زنگ زده تماس گرفتم -سلام مامان خانوم نمی دونی یه قیمه ای پختم علی نزدیک بود انگشتاشم بخوره! -خب دختر منی دیگه ...مامان وسط حرف هاش گفت - مریم همه میگن این دخترت قصد نداره خاله هاش رو یه روز دعوت کنه جواب می دهم –مامان راستش رو بخوای خیلی دلم می خواد ولی علی هنوز حقوق نگرفته مشکل داریم حرف هام با مامان که تموم میشه یک عالم غصه نشسته تو دلم ولی اون رفته سر درس و کتاب نمی توانم با هاش صحبت کنم الان تلویزیون رو روشن می کنم و فیلم خانوادگی مورد علاقه ام و .. می گه :" بلند شو ببینم میانترم ها همین هفته ی دیگه است نیای بگی علی کمکم کناااااا" از دستش حرصم می گیرد خودش تمام مدت فوتبال نگاه می کند نوبت من که می رسد میانترم ها همین هفته ی دیگه است!تلویزیون را خاموش می کنم کتاب ها رو بر می دارم و می روم سر درس ،دلم می خواهد یک دفعه صدایم کند برویم پارک مثل آن موقع ها ذرت مکزیکی بخوریم و باهاش درمورد مشکلات زندگی مون صحبت کنم اما دفعه ی بعد ...الان درس دارم ساعت که می شود 20:30 بلند می شوم وقت وقته اخباره ! سفره رو با هم میچینیم می گم - یه لحظه به من گوش می دی من نمی توانم ... حرفم را قطع می کند و می گوید" دوستت دارم مریم" بهش نگاه می کنم اصلا مرا نمی فهمد یا شاید می داند چه می خواهم بگویم که طفره می رود .خودم ظرف ها را جمع می کنم و می روم نماز بخوانم مدتی است که دیگر همراهم نماز نمی خواند و از آن ادا بازی های بعد از نمازش خبری نیست می گفت شکر گزاری کردی؟می گفتم بله که کردم می گفت نه دیگه باید می گفتی واسه چی؟ می گفتم خب واسه چی؟ می گفت چون همچین شوهری گیرت اومده!می خندیدم بهش،می گفت چیه مگه دروغ میگم توی همین فکرهام که یک دفعه صدایش در می آید "باز امشب من در اوج آسمانم "خنده ام می گیرد چه قدر احساس خوش صدایی می کند بعد از نماز کمی آرامتر شدم هنوز جفت پا نشسته پای تلویزیون و ظرف ها را نشسته با پایم می زنم به پایش می گوید چیه ؟چیزی شده؟ بهم بر می خورد خودم می روم ظرف ها را می شویم علی خیلی عوض شده می روم توی تخت خواب می گم "بسه بیا دیر وقته "گوش نمی دهد می گوید تو بخواب می خواستم باهاش حرف بزنم چه قدر برایش بی ارزش شده ام که ترجیح می دهد... ... آره این بود قول و قرار ما این بود دوستت دارم مریم هان؟می خوابم بلند که می شوم عین یک بچه دهانش باز مانده و تمام پتو را از روی من کشیده آقای خودخواه، دست و صورتم را می شویم موهایم را شانه می زنم مداد مشکی می کشم و رژ می زنم صبحانه اش را آماده می کنم ،بلند می شود ،جای سلام داد می زند چرا بیدارم نکردی دیرم شد .صبحانه نخورده از خانه می زند بیرون ،توی دلم مانده داد بزنم سرش من همسرت هستم نه زنگ ساعتت صدای زنگ اس ام اس می آد آقاست زده -معذرت بی خودی ناراحت شدم می خوای بیام دنبالت ،ساعت اول رو بیخیال سریع جواب می دهم -نه ممنون کار دارم تنهایی صبحانه می خورم ،تصمیم خودم را گرفتم ،توی آینه به خودم واتاقی که دو باره همه چیزش به هم ریخته نگاه می کنم ،برگه ای بر می دارم رویش می نویسم "- من دیگه نمی توانم ادامه بدم علی منو ببخش "،چند تا لباس بر میدارم و می زنم بیرون ،سرم را بر می گردانم و به خانه نگاه می کنم می گویم :تقصیر خودت بود علی

نویسنده :مروارید غفوری


ادامه مطلب

 
 
[ پنج شنبه 26 مرداد 1396  ] [ 8:57 AM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

در یک دهکده ای دور افتاده دو تا دوست زندگی می کردند. یکی از اونها جانسون و دیگری پیتر بود. این دو تا از کودکی با هم بزرگ شده بودند. آنقدر این دو دوست رابطه خوبی با هم داشتند که نصف اهالی دهکده فکر میکردند که ِاین دو نفر با هم برادرند. با این حال که هیچ شباهتی به هم نداشتند. اما این حرف اهالی نشان از اوج محبتی بود که بین این دو نفر وجود داشت. همیشه پیتر و جانسون راز دلشون رو به همدیگه میگفتند و برای مشکلاتشون با همدیگه همفکری میکردند و بالاخره یه راه چاره براش پیدا می کردند. اما اکثر اوقات جانسون این مسائل رو بدون اینکه پیتر بدونه با دوستای دیگه اش در میان میگذاشت.

 

وقتی پیتر متوجه این کار جانسون می شد ناراحت می شد اما به روش هم نمی آورد. چون آنقدر جانسون رو دوست داشت که حاضر نبود حتی برای یک دقیقه تلخی این رابطه رو شاهد باشه. به خاطر همین احترام جانسون رو نگه می داشت و باز هم مثل همیشه با اون درد دل می کرد. سالها گذشت و پیتر ازدواج کرد و رفت سر خونه زندگیش، اما این رابطه همچنان ادامه داشت و روز به روز عمیق تر می شد. یه روز پیتر می خواست برای یه کار خیلی مهم با خانواده اش بره به شهر. به خاطر همین اومد و به جانسون گفت من دارم می رم به طرف شهر، اما اگه امکان داره این کیسه پول رو توی خونت نگهدار تا من از شهر برگردم.

 

جانسون هم پول رو گرفت و رفیقش رو تا دروازه خروجی بدرقه کرد. وقتی داشت به خونه برمی گشت، سر راه رفت پاتوق خودش و شروع کرد با دوستاش تفریح کردن. هوا دیگه داشت کم کم تاریک می شد و جانسون با دوستاش می خواست خداحافظی کنه. اما دوستاش گفتن هنوز که زوده چرا مثل هر شب نمی ری؟ اونم گفت که پولهای پیتر توی خونست و باید زودتر بره خونه و از پولها مراقبت کنه. خلاصه خداحافظی کرد و رفت. وقتی رسید خونه سریع غذاشو خورد و رفت توی اتاقش. پولها رو هم گذاشت توی صندوقش و گرفت تخت تخت خوابید. بی خبر از اتفاقی که در انتظارش بود ...

 

بله درست حدس زدید. چند نفر شبونه ریختن توی خونه و پولها رو با خودشون بردند! جانسون صبح که از خواب بیدار شد متوجه این موضوع شد و از ناراحتی داشت سكته می كرد ! تمام زندگیش رو هم اگه می فروخت نمی تونست جبران پولهای دزدیده شده رو بكنه. از ناراحتی لب به غذا هم نزد. دم دمای غروب بود که دید صدای در میاد. در رو که باز کرد دید پیتر اومده تا پولها رو با خودش ببره. وقتی جانسون ماجرا رو براش تعریف کرد، پیتر به جای اینکه ناراحت بشه و از دست جانسون عصبانی باشه، شروع کرد به خندیدن و گفت می دونستم، می دونستم که بازم مثل همیشه نمی تونی جلوی زبونت رو بگیری. اما اصلاً نترس. چون من فکرشو می کردم که این اتفاق بیافته. به خاطر همین چند تا سکه از آهن درست کردم و توی اون کیسه ریختم و اصل سکه ها رو توی خونه خودم نگه داشتم و چون می دونستم که کسی از این موضوع با خبر می شه و تو به همه می گی که سکه ها پیش تو بوده، خونه من امن تر از تو بود. الآن هم اصلاً نگران و ناراحت نباش شاید از دست من و این رفتارم ناراحت بشی، اما این درسی برات می شه که همیشه مسائلی رو که دیگران با تو در میون میگذارند توی قلبت محفوظ نگه داری و به شخص ناشناسی راز دلت رو بازگو نكنی ...

 

سالها گذشت و جانسون از اون اتفاق درس بسیار بزرگی گرفت. اینکه راز دیگران مثل راز دل خودش می مونه و باید برای حفظ اون راز تلاش کنه. همونطور که خودش از فاش شدن راز دلش ناراحت می شه دیگران هم از این موضوع امكان داره تحت تاثیر قرار بگیرند و چه بسا موجب سلب اطمینان و تیرگی رابطه دوستی هم بشود. بطوریكه صداقت و صفای دل شما نباید تحت هیچ شرایطی موجبات آسیب و نگرانی شما را فراهم نماید.


ادامه مطلب

 
 
[ پنج شنبه 26 مرداد 1396  ] [ 8:57 AM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

روزى حضرت على (ع ) از درب دكان قصابى مى گذشت .

قصاب به آن حضرت عرض كرد:

يا اميرالمؤ منين ! گوشتهاى بسيار خوبى آورده ام . اگر ميخواهيد ببريد.

فرمود: الا ن پول ندارم كه بخرم .

عرض كرد من صبر مى كنم پولش را بعدا بدهيد.

فرمود: من به شكم خود مى كويم كه صبر كند اگر نمى توانستم به شكم خود بگويم از تو مى خواستم كه صبر كنى ولى حالا كه ميتوانم به شكم خود مى گويم كه صبر كند.

آرى ، خاصيت نفس اماره اين است كه اگر تو او را وادار و مطيع خود نكنى او تو را مشغول و مطيع خود خواهد ساخت . ولى على (ع ) كه در ميدان جنگ مغلوب عمرو بن عبدودها و مرحب ها نمى شود، به طريق اولى و صد چندان بيشتر هرگز بر خود نمى پسندد كه مغلوب يك ميل و هواى نفس گردد

 

 

 


ادامه مطلب

 
 
[ پنج شنبه 26 مرداد 1396  ] [ 8:56 AM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

حسرت

 

دخترک چند روزی بود که پاش شکسته بود و توی خونه مونده بود.از اینکه خونه نشین شده بود ونمی تونست راه بره کلافه شده بود .تصمیم گرفت به پارک بره تاحال وهواش عوض بشه .

وقتی روی نیمکت پارک نشست ،چشمش به دختری که د و پاش فلج بود وروی نیمکت روبرو نشسته بود افتاد .از مادرش که اونو به پارک برده بود خواست تا روی اون نیمکت کنار اون دختر بشینه.

وقتی نشست سلام کرد وسر صحبت رو با اون باز کرد.با حالتی اندهناک وگلایه مند گفت، خیلی سخته که دیگران راه می رن وما نمی تونیم. دختری که پاهاش فلج بود با تعجب به اون نگاه کرد. دخترک ادامه داد،تازه امثال شماها رو درک می کنم. دختر در جوابش خندید .

دخترک پرسید ،چرااز حرفهای من تعجب کردی ،چرا خندیدی.دختر جواب داد ،دلیل تعجب من ازاینه که تو حسرت راه رفتن دیگران رو می خوری در حالی که من خودم رو خوشبخت تر از اونا می بینم.چون فکر می کنم من راحتم واونا خسته می شن که راه می رن.و دلیل خنده ی من اینه که تو فکر می کنی امثال منو درک می کنی. دخترک گفت ،مگه ما مثل هم نیستیم. دختر جواب داد نه،چون تو پرنده ای هستی که آزاد بودی . چند روزه که اسیر شدی. برای همینه که خودتو به در ودیوار می کوبی و حسرت آزادی رو می خوری. ولی من از بدو تولد تو قفس بودم.

معنی آزادی رو نفهمیدم که حسرت اونو بخورم و برای رسیدن بهش تلاش کنم. برای همینه که

متعجبم از شکوه های تو. من خیلی راضیم از این وضع.

دخترک خیلی فکر کرد حق با اون دختر بود. خدارو شکر کرد که اونقدر خوشبخت بود که می تونست تفاوت بین سختی و آسایش رو درک کنه. تازه فهمیده بود که همیشه این آدمهای خوشبختند که درد رو حس می کنند ومی نالند وشکوه می کنند. چرا که اون کسی که خوشبختی رو حس نکرده از بدبختی شکوه ای نداره.

 

 


ادامه مطلب

 
 
[ پنج شنبه 26 مرداد 1396  ] [ 8:56 AM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0
.: Weblog Themes By Rasekhoon :.

تعداد کل صفحات : 36 ::      1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   >  

درباره وبلاگ

آخرين مطالب
آمار سایت
كل بازديدها : 46368 نفر
كل مطالب : 769 عدد
کل نظرات : 0عدد
آخرین بروز رسانی : سه شنبه 1 اسفند 1396