داستان های از بزرگان و منابع جدید قدیم
نويسندگان
سید رضا هاشمی

آکاایران: چه راحت می شود زورگو بود

به گزارش آکاایران: چند روز پیش، “یولیا واسیلی اونا” پرستار بچه هایم را به اتاقم دعوت کردم تا با او تسویه حساب کنم.

به او گفتم: – بنشینید یولیا.می دانم که دست و بالتان خالی است، اما رو در بایستی دارید و به زبان نمی آورید. ببینید، ما توافق کردیم که ماهی سی روبل به شما بدهم. این طور نیست؟

– چهل روبل.

– نه من یادداشت کرده ام. من همیشه به پرستار بچه هایم سی روبل می دهم. حالا به من توجه کنید. شما دو ماه برای من کار کردید.

– دو ماه و پنج روز دقیقا.

– دو ماه. من یادداشت کرده ام، که می شود شصت روبل. البته باید نه تا یکشنبه از آن کسر کرد.همان طور که می دانید یکشنبه ها مواظب “کولیا” نبوده اید و برای قدم زدن بیرون می رفتید. به اضافه سه روز تعطیلی…

“یولیا واسیلی اونا” از خجالت سرخ شده بود و داشت با چین های لباسش بازی می کرد ولی صدایش در نمی آمد.

– سه تعطیلی. پس ما دوازده روبل را برای سه تعطیلی و نه یکشنبه می گذاریم کنار… “کولیا” چهار روز مریض بود. آن روزها از او مراقبت نکردید و فقط مواظب “وانیا” بودید. فقط “وانیا” و دیگر این که سه روز هم شما دندان درد داشتید و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچه ها باشید. دوازده و هفت می شود نوزده. تفریق کنید. آن مرخصی ها، آهان شصت منهای نوزده روبل می ماند چهل و یک روبل. درسته؟

چشم چپ یولیا قرمز و پر از اشک شده بود. چانه اش می لرزید. شروع کرد به سرفه کردن های عصبی. دماغش را بالا کشید و چیزی نگفت.

-… و بعد، نزدیک سال نو، شما یک فنجان و یک نعلبکی شکستید. دو روبل کسر کنید. فنجان با ارزش تر از اینها بود. ارثیه بود. اما کاری به این موضوع نداریم. قرار است به همه حساب ها رسیدگی کنیم و… اما موارد دیگر… به خاطر بی مبالاتی شما “کولیا” از یک درخت بالا رفت و کتش را پاره کرد. ده تا کسر کنید… همچنین بی توجهی شما باعث شد کلفت خانه با کفش های “وانیا” فرار کند. شما می بایست چشم هایتان را خوب باز می کردید. برای این کار مواجب خوبی می گیرید. پس پنج تای دیگر کم می کنیم… دردهم ژانویه ده روبل از من گرفتید…

یولیا نجوا کنان گفت: من نگرفتم.

,داستان کوتاه چه راحت می شود زورگو بود, داستان واقعی, داستان زندگی,[categoriy]

– اما من یادداشت کرده ام… خیلی خوب. شما شاید… از چهل و یک روبل، بیست و هفت تا که برداریم، چهارده تا باقی می ماند.

چشم هایش پر از اشک شده بود و چهره عرق کرده اش رقت آور به نظر می رسید. در این حال گفت: من فقط مقدار کمی گرفتم… سه روبل از همسرتان گرفتم نه بیشتر.

– دیدی چه طور شد؟ من اصلا آن سه روبل را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا کم می کنیم. می شود یازده تا… بفرمائید، سه تا، سه تا، سه تا، یکی و یکی.

یازده روبل به او دادم. آنها را با انگشتان لرزان گرفت و توی جیبش ریخت و به آهستگی گفت: متشکرم.

– جا خوردم. در حالی که سخت عصبانی شده بودم شروع کردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق و پرسیدم: چرا گفتی متشکرم؟

– به خاطر پول.

– یعنی تو متوجه نشدی که دارم سرت کلاه می گذارم و دارم پولت را می خورم!؟ تنها چیزی که می توانی بگویی همین است که متشکرم؟!

– در جاهای دیگر همین قدرهم ندادند.

– آنها به شما چیزی ندادند! خیلی خوب. تعجب ندارد. من داشتم به شما حقه می زدم. یک حقه کثیف. حالا من به شما هشتاد روبل می دهم. همه اش در این پاکت مرتب چیده شده، بگیرید… اما ممکن است کسی این قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نکردید؟چرا صدایتان در نیامد؟ ممکن است کسی توی دنیا اینقدر ضعیف باشد؟

لبخند تلخی زد که یعنی “بله، ممکن است.”

به خاطر بازی بی رحمانه ای که با او کرده بودم عذر خواستم و هشتاد روبلی را که برایش خیلی غیر منتظره بود به او پرداختم. باز هم چند مرتبه با ترس گفت:

– متشکرم. متشکرم.

بعد از اتاق بیرون رفت و من مات و مبهوت مانده بودم که در چنین دنیایی چه راحت می شود زورگو بود.

داستان کوتاه متشکرم : اثر آنتون پاولوویچ چِخوف ‏ (۱۸۶۰ – ۱۹۰۴ ) داستان نویس و نمایشنامه نویس برجسته ی روسی

داستانک


ادامه مطلب

 
 
[ جمعه 20 مرداد 1396  ] [ 12:09 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

آکاایران: وکیل پولدار و کمک به موسسه خیریه

آکاایران داستانهای آموزنده

 

به گزارش آکاایران مسئولین یک مؤسسه خیریه متوجه شدند که وکیل پولداری در شهرشان زندگی می کند و تا کنون حتی یک ریال هم به خیریه کمک نکرده است. پس یکی از افرادشان را نزد او فرستادند.

مسئول خیریه: آقای وکیل ما در مورد شما تحقیق کردیم و متوجه شدیم که الحمدالله از درآمد بسیار خوبی برخوردارید ولی تا کنون هیچ کمکی به خیریه نکرده اید. نمی خواهید در این امر خیر شرکت کنید؟

وکیل: آیا شما در تحقیقاتی که در مورد من کردید متوجه شدید که مادرم بعد از یک بیماری طولانی سه ساله، هفته پیش درگذشت و در طول آن سه سال، حقوق بازنشستگی اش کفاف مخارج سنگین درمانش را نمی کرد؟

مسئول خیریه: (با کمی شرمندگی) نه، نمی دانستم. خیلی تسلیت می گویم.

وکیل: آیا در تحقیقاتی که در مورد من کردید فهمیدید که برادرم در جنگ هر دو پایش را از دست داده و دیگر نمی تواند کار کند و زن و ۵ بچه دارد و سالهاست که خانه نشین است و نمی تواند از پس مخارج زندگیش برآید؟

مسئول خیریه: (با شرمندگی بیشتر) نه . نمی دانستم. چه گرفتاری بزرگی!

وکیل: آیا در تحقیقاتتان متوجه شدید که خواهرم سالهاست که در یک بیمارستان روانی است و چون بیمه نیست در تنگنای شدیدی برای تأمین هزینه های درمانش قرار دارد؟

مسئول خیریه که کاملاً شرمنده شده بود گفت: ببخشید. نمی دانستم اینهمه گرفتاری دارید.

وکیل: خوب. حالا وقتی من به اینها یک ریال کمک نکرده ام شما چطور انتظار دارید به خیریه شما کمک کنم؟

 

 


ادامه مطلب

 
 
[ جمعه 20 مرداد 1396  ] [ 12:08 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

آکاایران: وکیل پولدار و کمک به موسسه خیریه

آکاایران داستانهای آموزنده

به گزارش آکاایران مسئولین یک مؤسسه خیریه متوجه شدند که وکیل پولداری در شهرشان زندگی می کند و تا کنون حتی یک ریال هم به خیریه کمک نکرده است. پس یکی از افرادشان را نزد او فرستادند.

مسئول خیریه: آقای وکیل ما در مورد شما تحقیق کردیم و متوجه شدیم که الحمدالله از درآمد بسیار خوبی برخوردارید ولی تا کنون هیچ کمکی به خیریه نکرده اید. نمی خواهید در این امر خیر شرکت کنید؟

وکیل: آیا شما در تحقیقاتی که در مورد من کردید متوجه شدید که مادرم بعد از یک بیماری طولانی سه ساله، هفته پیش درگذشت و در طول آن سه سال، حقوق بازنشستگی اش کفاف مخارج سنگین درمانش را نمی کرد؟

مسئول خیریه: (با کمی شرمندگی) نه، نمی دانستم. خیلی تسلیت می گویم.

وکیل: آیا در تحقیقاتی که در مورد من کردید فهمیدید که برادرم در جنگ هر دو پایش را از دست داده و دیگر نمی تواند کار کند و زن و ۵ بچه دارد و سالهاست که خانه نشین است و نمی تواند از پس مخارج زندگیش برآید؟

مسئول خیریه: (با شرمندگی بیشتر) نه . نمی دانستم. چه گرفتاری بزرگی!

وکیل: آیا در تحقیقاتتان متوجه شدید که خواهرم سالهاست که در یک بیمارستان روانی است و چون بیمه نیست در تنگنای شدیدی برای تأمین هزینه های درمانش قرار دارد؟

مسئول خیریه که کاملاً شرمنده شده بود گفت: ببخشید. نمی دانستم اینهمه گرفتاری دارید.

وکیل: خوب. حالا وقتی من به اینها یک ریال کمک نکرده ام شما چطور انتظار دارید به خیریه شما کمک کنم؟


ادامه مطلب

 
 

[ جمعه 20 مرداد 1396  ] [ 12:08 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

آکاایران: یک روایت آموزنده دیگر از استاد پرویز پرستویی

روایت پرستویی از یک داستان آموزنده

پرویز پرستویی متنی از یک داستان آموزنده و زیبا را در صفحه اینستاگرام خود به اشتراک گذاشت.

 اینستاپست پرویز پرستویی

وی نوشت:

“سالها پیش مدتی را در جایی بیابان گونه به سر بردم. عزیزی چهار دیواری خود را در آن بیابان در اختیار من قرار داد؛ یک محوطه بزرگ با یک سرپناه و یک سگ.

سگ پیر و قوی هیکلی که برای بودن در آن محیط خلوت و ناامن دوست مناسبی به نظر می رسید. ما مدتی با هم بودیم و من بخشی از غذای خود را با او سهیم می شدم و او مرا از دزدان شب محافظت می کرد.

تا روزی که آن سگ بیمار شد. به دلیل نامعلومی بدن او زخم بزرگی برداشت و هر روز عود کرد تا کرم برداشت. دامپزشک، درمان او را بی اثر دانست و گفت که نگه داری او بسیار خطرناک است و باید کشته شود. صاحب سگ نتوانست این کار را بکند.

از من خواست که او را از ملک بیرون کنم تا خود در بیابان بمیرد. من او را بیرون کردم. ابتدا مقاومت می کرد ولی وقتی دید مصر هستم رفت و هیچ نشانی از خود باقی نگذاشت. هرگز او را ندیدم.

تا اینکه روزی برگشت. از سوراخی مخفی وارد شده بود که راه اختصاصی او بود. بدون آن زخم وحشتناک. او زنده مانده بود و برخلاف همه قواعد علمی هیچ اثری از آن زخم باقی نمانده بود.

نمی دانم چه کار کرده بود و یا غذا از کجا تهیه کرده بود. اما فهمیده بود که چرا باید آنجا را ترک می کرده و اکنون که دیگر بیمار و خطرناک نبود بازگشته بود.

در آن نزدیکی چهاردیواری دیگری بود که نگهبانی داشت و چند روز بعد از بازگشت سگ، آن نگهبان را ملاقات کردم و او چیزی به من گفت که تا عمق وجودم را لرزاند.

او گفت که سگ در آن اوقاتی که بیرون شده بود هر شب می آمده پشت در و تا صبح نگهبانی می داده و صبح پیش از اینکه کسی متوجه حضورش بشود از آنجا می رفته. هرشب…!

من نتوانستم از سکوت آن بیابان چیزی بیاموزم اما عشق و قدرشناسی آن سگ و بیکرانگی قلبش، مرا در خود خرد کرد و فروریخت. او همیشه از اساتید من خواهد بود.“


ادامه مطلب

 
 
[ جمعه 20 مرداد 1396  ] [ 12:07 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

آکاایران: حکایت گوشت گندیده خانه درویش –

در زمان جوانی، درویشی پیش من آمد و اثر گرسنگی در من دید.

مرا به خانه خود خواند و گوشتی پخته (که بوی بد میداد) پیش من نهاد ولی من آن را نخوردم.

به گزارش آکاایران: درویش که آن حالت را در من دید، شرم زده شد.

برخاستم و همان روز، با جماعتی از یاران، قصد «قادسیه» کردیم.

چون به قادسیه رسیدیم راه گم کردیم و هیچ گوشه ای برای اقامت نیافتیم…

چند روز صبر کردیم ولی از گرسنگی تا دم مرگ رسیدیم. پس، حال چنان شد که از فرط گرسنگی، سگی به قیمت گران خریدیم و بریان کردیم …

و لقمه ای از آن، به من دادند. خواستم تا بخورم، حال آن درویش و طعام گندیده یادم آمد. با خود گفتم؛ این ، جزای آن است که این درویش، آن روز از من خجل شد .

تذکره اولیا – عطار نیشابوری

منبع : 


ادامه مطلب

 
 
[ جمعه 20 مرداد 1396  ] [ 12:06 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

آکاایران: پند عارف به پسر پولدار

آکاایران: به گزارش آکاایران: داستان پند عارف به پسر پولدار

جوان ثروتمندی نزد عارفی رفت و از او اندرزی برای حیات نیک خواست.

عارف او را به کنار پنجره برد و پرسید: چه می بینی؟

خاطر نشان کرد: انسان هایی که می آیند و می روند و گدای کوری که در خیابان صدقه می گیرد.

بعد آینه بزرگی به او نشان داد و باز پرسید: در آینه نگاه بنما و بعد بگو چه می بینی؟

تذکر داد: خودم را می بینم !

عارف تذکر داد: ….

دیگر دیگران را نمی بینی !

آینه و پنجره هر دو از یک ماده ی اولیه ساخته شده اند : شیشه

ولی در آینه لایه ی نازکی از نقره در پشت شیشه قرار گرفته و در همان چیزی جز شخص خودت را نمی نگری

همین دو چیز شیشه ای را با هم قیاس بنما :

وقتی شیشه فقیر باشد، دیگران را می بیند و به همان ها احساس عشق می نماید.

ولی وقتی از جیوه (یعنی ثروت) پوشیده می گردد، فقط خودش را می بیند

فقط وقتی قیمت داری که شجاع باشی و همان پوشش جیوه ای را از جلو چشم هایت برداری،

تا دفعه دیگر بتوانی دیگران را ببینی و دوستشان بداری!

امیدواریم از مطالعه این داستان های آموزنده لذت برده باشید و هرچند کم توانسته باشیم انتقال دهنده پیام های مهم این داستان های کوتاه آموزنده به شما باشیم. (داستان های آموزنده)

تهیه و گردآوری: گروه داستان آکا ایران


ادامه مطلب

 
 
[ جمعه 20 مرداد 1396  ] [ 12:06 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

آکاایران: حکایت برصیصا و شیطان –

در بنی اسرائیل عابدی بود بنام «برصیصا» که مدت درازی از عمر خود را به عبادت و بندگی گذرانیده بود و کار او بجایی رسید که مریضها و دیوانگان به دعای وی بهبودی و شفا پیدا می کردند.

اتفاقاً دختری از خانواده ای بزرگ، دیوانه شد و برادرانش او را به نزد همان عابد نامبرده آوردند و خواهر را درمحل عبادت عابد گذاشتند و خود برگشتند تا شاید بر اثر دعای او خوب شود.

شیطان از این فرصت استفاده کرده و پیوسته برصیصا را وسوسه نموده و جمال زن را در مقابل وی جلوه می داد.

بالاخره عابد نتوانست خود را حفظ کند و با آن زن زنا کرد و زن از آن عابد آبستن شد.

برصیصا بر اثر وسوسه های شیطان از ترس آنکه مبادا رسوا شود او را کشت و دفن کرد.

شیطان بعد از این پیش آمد به نزد یکی از برادران او رفت و داستان عابد را مفصلاً شرح داد و محل دفن خواهر آنها را نیز نشان داد.

وقتی برادرها از این پیش آمد ناگوار اطلاع یافتند نتیجه این شد که مردم شهر نیز تمامی باخبر باشند و شدند و این خبر به سلطان شهر رسید.

سلطان با عده ای نزد عابد رفت و از جریان جویا شد و برصیصا که چاره ای جز اعتراف نداشت به تمام کردار خود اقرار کرد.

پس سلطان دستور اعدام وی را صادر کرد. همین که او را بالای چوبه دار بردند شیطان بصورت مردی بنزدش آمده و گفت: «آن کسی که تو را به این ورطه انداخت من بودم اینک اگر نجات می خواهی باید اطاعت مرا بنمائی.»

عابد پرسید: «چکار باید بکنم؟»

شیطان گفت: «یک مرتبه مرا سجده کن.»

عابد سؤال کرد: «در این حال که من بر بالای دار هستم چگونه تو را سجده کنم.»

شیطان گفت: «من به یک اشاره قناعت می کنم.»

عابد فقط با سر اشاره به سجده کرد و در آخرین لحظات زندگی نسبت به پروردگار جهان کافر شد و پس از چند دقیقه به زندگیش خاتمه دادند.

می گویند خداوند در قرآن در آیه زیر به این داستان اشاره ای می کند: «کمثل الشیطان اذ قال للانسان اکفر فلما کفر قال انی بری منک انی اخاف الله رب العالمین.»

یعنی: کار آنها همچون شیطان است که به انسان گفت: کافر شو! (تا مشکلات تو را حل کنم)، اما هنگامی که کافر شد گفت: من از تو بیزارم و از خداوندی که پروردگار عالمیان است بیم دارم.

به گزارش آکاایران: شیطان تا لحظه آخر عمر هم انسان را برای گمراه کردن رها نمیکند…

منبع : 


ادامه مطلب

 
 
[ جمعه 20 مرداد 1396  ] [ 12:06 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

آکاایران: داستان جدایی بر روی عرشه کشتی

آکاایران: به گزارش آکاایران: داستان جدایی بر روی عرشه کشتی

کشتی پر از مسافر، آب‌های اقیانوس را می‌شکافت و به جلو می‌رفت. همه چیز عادی بود تا اینکه کشتی با صخره‌ای برخورد کرد. شرایط بحرانی بود و کشتی در حال غرق شدن بود. روی عرشه زن و شوهری، هراسان به سوی قایق نجات دویدند اما کشتی به سرعت زیر آب می‌رفت و زن ضعیف بود و نمی‌توانست سراشیبی عرشه را به سمت قایق نجات طی کند. زمان به سرعت سپری می‌شد و اگر خود را به قایق نجات نمی‌رساندند حتماً غرق می‌شدند. زن به مرد چیزی گفت و بر سر او فریاد زد که باید برود. مرد همسرش را پشت سر گذاشت و خودش را درون قایق نجات انداخت و زن بر عرشۀ کشتی باقی ماند

کشتی در حال فرو رفتن بود. زن در حالی که سعی می‌کرد در میان غرش امواج دریا، صدای خود را به گوش همسرش برساند، فریادی زد و کلامی بر زبان راند. کشتی به زیر آب فرو رفت. مرد به خانه رسید و دخترشان را به تنهایی بزرگ کرد و پرورش داد. سال‌ها گذشت. مرد به همسرش پیوست.

روزی دخترشان، هنگامی که به مرتب کردن اوراق و آنچه که از پدرش باقی مانده مشغول بود، دفتر خاطرات پدر را یافت. دریافت که قبل از آن که پدر و مادرش به مسافرت دریایی بروند، معلوم شده بود که مادرش به بیماری بی‌درمانی دچار شده بود که با وجود آن زندگیش چندان به درازا نمی‌کشید.

پدر در دفتر خاطراتش نوشته بود: «چقدر مشتاق بودم که با تو در اعماق اقیانوس غرق می‌شدم، اما به خاطر دخترمان، گذاشتم که تو به تنهایی به ژرفنای اقیانوس بروی.»

در این جهان در ورای هر کاری، هر فریادی، هر سخنی، پیچیدگی‎‌ بسیاری وجود دارد که درک آنها گاهی مشکل است. به همین علت است که هرگز نباید سطحی بیاندیشیم و دیگران را بدون آن که ابتدا آنها را درک کرده باشیم، محل داوری خود قرار دهیم.

تهیه و گردآوری :گروه استان آکا ایران


ادامه مطلب

 
 
[ جمعه 20 مرداد 1396  ] [ 12:05 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

آکاایران: حکایت: مومنی که عبادت و گریه و زاری میکرد –

آکاایران: حکایت اموزنده

شبی از شبها، شاگردی در حال عبادت و تضرع و گریه و زاری بود.

به گزارش آکاایران: در همین حال مدتی گذشت، تا آنکه استاد خود را، بالای سرش دید، که با تعجب و حیرت؛ او را، نظاره می کند !

استاد پرسید : برای چه این همه ابراز ناراحتی و گریه و زاری می کنی؟

شاگرد گفت : برای طلب بخشش و گذشت خداوند از گناهانم، و برخورداری از لطف خداوند!

استاد گفت : سوالی می پرسم ، پاسخ ده؟

شاگرد گفت : با کمال میل؛ استاد.

استاد گفت : اگر مرغی را، پروش دهی ، هدف تو از پرورشِ آن چیست؟

شاگرد گفت: خوب معلوم است استاد؛ برای آنکه از گوشت و تخم مرغ آن بهره مند شوم .

استاد گفت: اگر آن مرغ، برایت گریه و زاری کند، آیا از تصمیم خود، منصرف خواهی شد؟

شاگردگفت: خوب راستش نه…!نمی توانم هدف دیگری از پرورش آن مرغ، برای خود، تصور کنم!

استاد گفت: حال اگر این مرغ ، برایت تخم طلا دهد چه؟ آیا باز هم او را، خواهی کشت، تا از آن بهره مند گردی؟!

شاگرد گفت : نه هرگز استاد، مطمئنا آن تخمها، برایم مهمتر و با ارزش تر ، خواهند بود!

استاد گفت : پس تو نیز؛ برای خداوند، چنین باش!

همیشه تلاش کن، تا با ارزش تر از جسم ، گوشت ، پوست و استخوانت؛ گردی.

تلاش کن تا آنقدر برای انسانها، هستی و کائنات خداوند، مفید و با ارزش شوی تا مقام و لیاقتِ توجه، لطف و رحمتِ او را، بدست آوری .

خداوند از تو گریه و زاری نمی خواهد!

او، از تو حرکت، رشد، تعالی، و با ارزش شدن را می خواهد ومی پذیرد ، نه ابرازِ ناراحتی و گریه و زاری را…..!!!

منبع : 


ادامه مطلب

 
 
[ جمعه 20 مرداد 1396  ] [ 12:05 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0
.: Weblog Themes By Rasekhoon :.

تعداد کل صفحات : 36 ::         27   28   29   30   31   32   33   34   35   36  

درباره وبلاگ

آخرين مطالب
آمار سایت
كل بازديدها : 47339 نفر
كل مطالب : 769 عدد
کل نظرات : 0عدد
آخرین بروز رسانی : سه شنبه 1 اسفند 1396