داستان های از بزرگان و منابع جدید قدیم
نويسندگان
سید رضا هاشمی

مادر من فقط يك چشم داشت . من از اون متنفر بودم . اون هميشه مايه خجالت من بود اون براي امرار معاش خانواده براي معلم ها و بچه مدرسه اي ها غذا مي پخت.

يك روز اومده بود دم در مدرسه كه منو با به خونه ببره خيلي خجالت كشيدم . آخه اون چطور تونست اين كار رو بامن بكنه ؟ روز بعد يكي از همكلاسي ها منو مسخره كرد و گفت مامان تو فقط يك چشم داره فقط دلم ميخواست يك جوري خودم رو گم و گور كنم . كاش زمين دهن وا ميكرد و منو كاش مادرم يه جوري گم و گور ميشد...

روز بعد بهش گفتم اگه واقعا ميخواي منو بخندوني و خوشحال كني چرا نميميري ؟

اون هيچ جوابي نداد....

دلم ميخواست از اون خونه برم و ديگه هيچ كاري با اون نداشته باشم سخت درس خوندم و موفق شدم براي ادامه تحصيل به سنگاپور برم ،اونجا ازدواج كردم ،واسه خودم خونه خريدم ، زن و بچه و زندگي... از زندگي ، بچه ها و آسايشي كه داشتم خوشحال بودم تا اينكه يه روز مادرم اومد به ديدن من اون سالها منو نديده بود و همينطور نوه ها شو وقتي ايستاده بود دم در بچه ها به اون خنديدند و من سرش داد كشيدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بياد اينجا ، اونم بي خبرسرش داد زدم :چطور جرات كردي بياي به خونه من و بچه ها رو بترسوني؟ گم شو از اينجا! همين حالا

اون به آرامي جواب داد :

اوه خيلي معذرت ميخوام مثل اينكه آدرس رو عوضي اومدم و بعد فورا رفت و از نظر ناپديد شد .

يك روز يك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور، براي شركت درجشن تجديد ديدار دانش آموزان مدرسه ولي من به همسرم به دروغ گفتم كه به يك سفر كاري ميرم .

بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قديمي خودمون ؛ البته فقط از روي كنجكاوي .همسايه ها گفتن كه اون مرده اونا يك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه بدن به من

اي عزيزترين پسرم ، من هميشه به فكر تو بوده ام ، منو ببخش كه به خونت اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،خيلي خوشحال شدم وقتي شنيدم داري ميآي اينجا ولي من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بيام تورو ببينم وقتي داشتي بزرگ ميشدي از اينكه دائم باعث خجالت تو شدم خيلي متاسفم آخه ميدوني ... وقتي تو خيلي كوچيك بودي تو يه تصادف يك چشمت رو از دست دادي به عنوان يك مادر نمي تونستم تحمل كنم و ببينم كه تو داري بزرگ ميشي با يك چشم بنابراين مال خودم رو دادم به توبراي من افتخار بود كه پسرم ميتونست با اون چشم به جاي من دنياي جديد رو بطور كامل ببينه .

 

سلامتی همه مادرا...


ادامه مطلب

 
 
[ یک شنبه 22 مرداد 1396  ] [ 6:30 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

ما چقد زود باوریم!

دانشجویی که سال آخر دانشگاه را می گذراند به خاطر پروژه ای که انجام داده بود جایزه اول را گرفت. او در پروژه خود از ۵۰ نفر خواسته بود تا دادخواستی مبنی بر کنترل سخت و یا حذف ماده شیمیایی «دی هیدروژن مونوکسید» توسط دولت را امضا کنند و برای این خواسته خود دلایل زیر را عنوان کرده بود:

۱- مقدار زیاد آن باعث عرق کردن زیاد و استفراغ می شود.

۲- یک عنصر اصلی باران اسیدی است.

۳- وقتی به حالت گاز در می آید بسیار سوزاننده است.

۴- استنشاق تصادفی آن باعث مرگ فرد می شود.

۵- باعث فرسایش اجسام می شود.

۶- حتی روی ترمز اتوموبیل ها اثر منفی می گذارد.

۷- حتی در تومورهای سرطانی نیز یافت شده است.

 

از ۵۰ نفر فوق ۴۳ نفر دادخواست را امضا کردند. ۶ نفر به طور کلی علاقه ای نشان ندادند و اما فقط یک نفر می دانست که ماده شیمیایی «دی هیدروژن مونوکسید» در واقع همان آب است!!!

 

عنوان پروژه دانشجوی فوق «ما چقدر زود باور هستیم» بود!


ادامه مطلب

 
 
[ یک شنبه 22 مرداد 1396  ] [ 6:30 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

داستان گفتگوی پادشاه با پیرمرد بارکش و بدون گاری

 

هنگام غروب، پادشاه از شکارگاه به سوی ارگ و قصر خود روانه می شد. در راه پیرمردی دید که بارسنگینی از هیزم بر پشت حمل میکند لنگ لنگان قدم بر میداشت و نفس نفس صدا می داد پادشاه به پیرمرد نزدیک شد و گفت:

مردک مگر تو گاری نداری که بار به این سنگینی می بری. هر کسی را بهر کاری ساخته اند. گاری برای بار بردن و سلطان برای فرمان دادن و رعیت برای فرمان بردن.

 

پیرمرد خنده ای کرد و گفت : اعلی حضرت! این گونه هم که فکر می کنی فرمان در دست تو نیست. به آن طرف جاده نگاه کن. چه می بینی؟

پادشاه: پیرمردی که بارهیزم بر گاری دارد و به سوی شهر روانه است.

پیرمرد: می دانی آن مرد، اولادش از من افزون تر است ولی فقرش از من بیشتراست؟

 

پادشاه: باور ندارم، از قرائن بر می آید فقر تو بیشتر باشد زیرا آن گاری دارد و تو نداری و بر فزونی اولاد باید تحقیق کرد.

 

پیرمرد: اعلی حضرت! آن گاری مال من و آن مرد همنوع من است. او گاری نداشت و هر شب گریه ی کودکانش مرا آزار می داد چون فقرش از من بیشتر بود گاری خود را به او دادم تا بتواند خنده به کودکانش هدیه دهد.

 

بارسنگین هیزم، با صدای خنده ی کودکان آن مرد، چون کاه بر من سبک می شود. آنچه به من فرمان می راند خنده کودکان است و آنچه تو فرمان می رانی گریه کودکان است!


ادامه مطلب

 
 
[ یک شنبه 22 مرداد 1396  ] [ 6:29 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

ساختمان کتابخانه انگلستان قدیمی است و تعمیر آن نیز فایده ای ندارد . قرار بر این شد کتابخانه جدیدی ساخته شود . اما وقتی ساخت بنا به پایان رسید ؛ کارمندان کتابخانه برای انتقال میلیون ها جلد کتاب دچار مشکلات دیگر شدند .

یک شرکت انتقال اثاثیه از دفتر کتاخانه خواست که برای این کار سه میلیون و پانصد هزار پوند بپردازد تا این کار را انجام خواهد داد. اما به دلیل فقدان سرمایه کافی ،این درخواست از سوی کتابخانه رد شد . فصل بارانی شدن فرا رسید، اگر کتابها بزودی منتقل نمی شد ، خسارات سنگین فرهنگی و مادی متوجه انگلیس می گردید . رییس کتابخانه بیشتر نگران شد و بیمار گردید .

روزی ، کارمند جوانی از دفتر رییس کتابخانه عبور کرد. با دیدن صورت سفید و رنگ پریده رییس، بسیار تعجب کرد و از او پرسید که چرا اینقدر ناراحت است .

رییس کتابخانه مشکل کتابخانه را برای کارمند جوان تشریح کرد، اما برخلاف توقع وی ، جوان پاسخ داد: سعی می کنم مساله را حل کنم . روز دیگر، در همه شبکه های تلویزیونی و روزنامه ها آگهی منتشر شد به این مضمون : همه شهروندان می توانند به رایگان و بدون محدودیت کتابهای کتابخانه انگلستان را امانت بگیرند و بعد از بازگرداندن آن را به نشانی زیر تحویل دهند . خود را تغییر دهیم نه جهان را

 

 

 


ادامه مطلب

 
 
[ یک شنبه 22 مرداد 1396  ] [ 6:29 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

فقط برای خودت

 

روزی پسـری جـوان و پرشـور از شهـری دور نزد شیوانا آمد و به او گفت که می خواهد در کمترین زمان ممکن درس‌های معرفت را بیاموزد و به شهر خودش برگردد . شیوانا تبسمی کرد و گفت : برای چه این قدر عجله داری ! ؟

 

پسرک پاسخ داد : می خواهم چون شما مرد دانایی شوم و انسان‌های شهر را دور خود جمع کنم و با تدریس معرفت به آنها به خود ببالم !

 

شیوانا تبسمی کرد و گفت : تو هنوز آمادگی پذیرش درس‌ها را نداری ! برگرد و فعلاً سراغ معرفت نیا !

 

پسرک آزرده خاطر به شهر خود برگشت . سال‌ها گذشت و پسر جوان به مردی پخته و باتجربه تبدیل شد . ده سال بعد او نزد شیوانا بازگشت و بدون این که چیزی بگوید مقابل استاد ایستاد ! شیوانا بلافاصله او را شناخت و از او پرسید : آیا هنوز هم می خواهی معرفت را به خاطر دیگران بیاموزی ؟ !

 

مرد سرش را پایین انداخت و با شرم گفت : دیگر نظر دیگران برایم مهم نیست . می خواهم معرفت را فقط برای خودم و اصلاح زندگی خودم بیاموزم . بگذار دیگران از روی کردار و عمل من به کارآیی و اثر بخشی این تعلیمات ایمان آورند .

 

شیوانا تبسمی کرد و گفت : تو اکنون آمادگی پذیرش تمام درس‌های معرفت را داری . تو استاد بزرگی خواهی شد ! چرا که ابتدا می خواهی معرفت را با تمام وجود در زندگی خودت تجربه کنی و آن را در وجود خودت عینیت بخشی و از همه مهم تر نظر دیگران در این میان برایت پشیزی نمی ارزد !

 

 


ادامه مطلب

 
 
[ یک شنبه 22 مرداد 1396  ] [ 6:28 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

پادشاهی چهار همسر داشت. او عاشق و شیفته همسر چهارمش بود. با دقت و ظرافت خاصی با او رفتار می کرد و او را با جامه های گران قیمت و فاخر می آراست و به او از بهترینها هدیه می کرد. همسر سومش را نیز بسیار دوست می داشت و به خاطر داشتنش به پادشاه همسایه فخر فروشی می کرد. اما همیشه می ترسید که مبادا او را ترک کند و نزد دیگری رود. همسر دومش زنی قابل اعتماد، مهربان، صبور و محتاط بود. هر گاه که این پادشاه با مشکلی مواجه می شد، فقط به او اعتماد می کرد و او نیز همسرش را در این مورد کمک می کرد. همسر اول پادشاه، شریکی وفادار و صادق بود که سهم بزرگی در حفظ و نگهداری ثروت و حکومت همسرش داشت. او پادشاه را از صمیم قلب دوست می داشت، اما پادشاه به ندرت متوجه این موضوع می شد.

روزی پادشاه احساس بیماری کرد و خیلی زود دریافت که فرصت زیادی ندارد. او به زندگی پر تجملش می اندیشید و در عجب بود و با خود می گفت: «من چهار همسر دارم، اما الان که در حال مرگ هستم، تنها مانده ام.»

بنابراین به همسر چهارمش رجوع کرد و به او گفت: «من از همه بیشتر عاشق تو بوده ام. تو را صاحب لباسهای فاخر کرده ام و بیشترین توجه من نسبت به تو بوده است. اکنون من در حال مرگ هستم، آیا با من همراه می شوی؟» او جواب داد: «به هیچ وجه!» و در حالی که چیز دیگری می گفت از کنار او گذشت. جوابش همچون کاردی در قلب پادشاه فرو رفت.

پادشاه غمگین، از همسر سوم سئوال کرد و به او گفت: «در تمام طول زندگی به تو عشق ورزیده ام، اما حالا در حال مرگ هستم. آیا تو با من همراه میشوی؟» او جواب داد: «نه، زندگی خیلی خوب است و من بعد از مرگ تو دوباره ازدواج خواهم کرد.» قلب پادشاه فرو ریخت و بدنش سرد شد.

بعد به سوی همسر دومش رفت و گفت: «من همیشه برای کمک نزد تو می آمدم و تو همیشه کنارم بودی. اکنون در حال مرگ هستم. آیا تو همراه من می آیی؟» او گفت: «متأسفم، در این مورد نمی توانم کمکی به تو بکنم، حداکثر کاری که بتوانم انجام دهم این است که تا سر مزار همراهت بیایم» جواب او همچون گلوله ای از آتش پادشاه را ویران کرد.

ناگهان صدایی او را خواند: «من با تو خواهم آمد، همراهت هستم، فرقی نمی کند به کجا روی، با تو می آیم.» پادشاه نگاهی انداخت، همسر اولش بود. او به علت عدم توجه پادشاه و سوء تغذیه، بسیار نحیف شده بود. پادشاه با اندوهی فراوان گفت: «ای کاش زمانی که فرصت بود به تو بیشتر توجه می کردم.»

پند:

همه ما در زندگی چهار همسر داریم:

- همسر چهارم، مانند جسم ما است اصلا اهمیت برای او ندارد که چه قدر تلاش می کنیم تا جسم ما خوب به نظر آید و هنگامی که بمیریم ما را ترک می کند.

- همسر سوم مانند شأن و موقعیت و دار و ندار ما است و موقع مرگ ما را ترک می گویند.

- همسر دوم خانواده و دوستان ما هستند و موقع مرگ بر سر مزار ما می آیند.

- همسر اول روح ما است چیزی که در هنگام لذت های خود او را از یاد می بریم و به دنبال مادیات و ثروت هستیم!

پس اجازه ندهید ثروت، قدرت و خوشی مرا از توجه به همسر اول باز دارد چرا که او همه جا همراهمان است. از همین امروز شروع کنیم و به غذای روح فکر کنیم تا در هنگام سفر ابدی، همراهی زیبا و آشنا داشته باشیم. 


ادامه مطلب

 
 
[ یک شنبه 22 مرداد 1396  ] [ 12:18 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

مادری برای بیدار کردن پسرش رفت.

مادر: پسرم بلند شو. وقت رفتن به مدرسه است.

پسر: اما چرا مامان؟ من نمی خوام برم مدرسه.

مادر: دو دلیل به من بگو که نمی خوای بری مدرسه.

پسر: یک که همه بچه ها از من بدشون می یاد. دو همه معلم ها از من بدشون می یاد.

مادر: اُه خدای من! این که دلیل نمی شه. زود باش تو باید بری به مدرسه.

پسر: مامان دو دلیل برام بیار که من باید برم مدرسه؟

مادر: یک تو الآن پنجاه و دو سالته. دوم اینکه تو مدیر مدرسه هستی!


ادامه مطلب

 
 
[ یک شنبه 22 مرداد 1396  ] [ 10:22 AM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

مادر یک خائن

از مادر، بیکران می توان سخن گفت.

میعادگاهچند هفته بود که سپاه دشمن مانند زره فولادین شهر را در میان گرفته بود. شبها آتشهای بلندی می افروخت و شعله ها مانند چشمان آتشین بیشمار، از میان ظلمت به دیواره های شهر خیره می شد، کینه توزانه می درخشید و روشنائی زننده آنها افکار مبهم در میان حصاریان بر می انگیخت.

مردم از روی دیوارها کمند دشمن را، که هر دم تنگتر می شد، و سایه های تیره را، که دور و بر آتش می گشتند، می دیدند و شیهه اسبان سیر و به هم خوردن اسلحه ها و قهقهه و آواز مردان مطمئن به پیروزی را می شنیدند، به گوش چه ناهنجارتر از آواز و خنده دشمن می تواند باشد؟

دشمن اجساد کشتگان را به چشمه هائی که شهر را مشروب می کرد، ریخته و تاکستانهای نزدیک حصارها را سوخته و مزارع را لگدکوب کرده و درختان باغها را بریده بود، شهر اینک از تمام جهات در معرض خطر بود و تقریباً هر روز توپ و تفنگ دشمن سرب و آهن بر آن می بارید.

دسته های سربازان گرسنه، خسته از جنگ، عبوسانه از کوچه های تنگ شهر می گذشتند. از پنجره های خانه ها ناله زخمیان، فریاد دیوانگان، دعای زنان و گریه و زاری کودکان شنیده می شد. مردم پچ پچ می کردند و در میان جمله ای ناگهان ترسیده گوش فرا می دادند:

- دشمن پیشروی نمی کند؟

شب بدتر بود. میان سکوت شبانه ناله و فریاد آشکارتر بگوش می رسید. سایه های تیره، دزدانه از دره های کوهستانهای دوردست بطرف دیوارهای نیمه خراب، می خزیدند و اردوگاه دشمن را از نظر پوشیده می داشتند و ماه چون سپر گمشده ای که از ضربه شمشیری فرو رفه باشد از پشت حاشیه سیاه کوهها می دمید.

مردم شهر، که از کمک ناامید و از خستگی و گرسنگی به ستوه آمده بودند و امید نجاتشان هر روز کمتر می شد، با وحشت به آن ماه، دندانه های تیز کوه، به دهانه تاریک دره ها و اردوگاه پر هیاهوی دشمن نگاه می کردند. همه چیز مرگ را به آنها بازگو می کرد، ستاره ای هم در آسمان نبود که دلداریشان دهد.

می ترسیدند در خانه ها چراغ روشن کنند و ظلمت غلیظی شهر را پوشانده بود. در دل این سیاهی، زنی، که از سرتاپا لباس سیاه پوشیده بود، مانند ماهئی که در اعماق رود بجنبد، آهسته راه می رفت. وقتی مردم او را می دیدند، به یکدیگر پچ پچ می کردند:

- همونه؟

- خودشه!

خود را زیر طاق خانه ها می کشاندند یا سر را پائین انداخته به سرعت از پهلویش می گذشتند.

سر دسته پاسداران با قیافه اخم کرده به او اخطار می کرد: دناماریانا، باز بیرون آمده اید؟ مواظب باشید ممکن است شما را بکشند و کسی به خود زحمت نمی دهد که قاتل را دستگیر کند...

زن سرش را بالا می گرفت و منتظر می ماند اما پاسداران می گذشتند. جرأت نمی کردند، و یا به اندازه ای پستش می پنداشتند، که دست به رویش بلند کنند. مردان مسلح مانند جسدی خود را از او کنار می کشیدند و او یکه و تنها در سیاهی شب بدون سروصدا، از کوچه ای، به کوچه دیگر آواره می گشت، مانند تجسم بدبختی مردم شهر بود. و دور و بر او صداهای هذیانی از درون شب برمی خاست که گوئی او را دنبال می کنند: ناله ها، فریادها، دعاها و زمزمه حزین سربازان که امید پیروزی را از دست داده بودند.

زن که از اهالی شهر بود به پسرش و کشورش می اندیشید: سردار سربازانی که شهر را ویران می کردند، پسر او بود. زیبا، بشاش و بی ترحم بود. چند سال پیشتر بود که مادر مغرورانه نگاهش کرده و پر بهاترین هدیه ای برای کشور و نیروی سودمندی برای کمک به مردم شهرش خوانده بود. در این شهر، در این آشیانه، او و فرزندش زاده و بزرگ شده بودند. دلش با ضدها رشته نادیدنی به این سنگهای قدیمی، که پدرانش خانه ها و دیوارهای شهر را با آنها ساخته بودند، به خاکی که استخوان خویشانش ر آن مدفون بود. به قصه ها، آوازها و امیدهای مردم وابسته بود. و اینک دلش وجودی را که دوستش می داشت از دست داده بود و می گریست. در ترازوی دل، عشق به فرزند را با عشق به شهر می سنجید اما نمی دانست کدام یک گرانتر است.

بدین ترتیب شبها از میان کوچه ها می گذشت، آدمها که نمی شناختندش با ترس پس می کشیدند چون آن هیکل سیاه را به جای مظهر مرگ می گرفتند که اینهمه به آنها نزدیک بود، و وقتی می شناختندش، خاموش از مادر یک خائن روی برمی گرداندند.

شبی در گوشه دور افتاده ای پای حصار، زن دیگری را دید که در کنار جسدی زانو زده است. ساکت، مانند یک پارچه کلوخ، دعا می خواند و چهره غمزده اش به سوی ستارگان بود. بالا، روی دیوار، نگهبانان با صدای پستی صحبت می کردند و اسلحه شان به سنگ سائیده می شد.

مادر پسر خائن پرسید:

- شوهرت بود؟

- نه.

- برادرات؟

- پسرم. شوهرم سیزده روز پیش کشته شد و پسرم امروز.

مادر پسر مرده بلند شد و با فروتنی گفت: مریم مقدسم همه را می بینند و می داند. باز جای شکرش باقی است.

پرسید: برای چه؟

جواب داد: حالا که او شرافتمندانه در جنگ به خاطر کشورش مرده است می توانم بگویم که از آینده اش می ترسیدم: قدری سبک مغز بود و عیش و نوش را خیلی دوست می داشت و من می ترسیدم که شهرش را ویران کند همانطور که پسر ماریانا، آن دشمن خدا و بشر، سردار دشمنان ما می کند. لعنت به او و زنی که او را زائیده است!

ماریانا صورتش را پوشاند و به راه خود رفت. صبح فردا پیش حصاریان آمد و گفت: پسر من دشمن شماست، یا مرا بکشید یا دروازه ها را باز کنید پیش او بروم...

جواب دادند: تو یک انسانی و کشورت باید برایت پرارزش باشد، پسرت همان قدر که دشمن ماست، دشمن تو هم است.

- من مادرشم و دوستش می دارم و احساس می کنم به خاطر آنچه انجام می دهد باید مرا سرزنش کنند!

مردان به مشاوره پرداختند و تصمیم گرفتند:

- از شرافت دور است که ترا به خاطر گناهان پسرت بکشیم. می دانیم که این گناه وحشتناک را تو نمی توانستی به او تلقین کنی؛ ما بیچارگی ترا می فهمیم. اما شهر ترا به گروگانی هم لازم ندارد؛ پسرت هیچ اهمیتی به تو نمی دهد. فکر می کنیم آن ابلیس ترا فراموش کرده است و اگر خیال می کنی گناهی مرتکب شده ایف این مکافات برای تو بس است. بنظر ما این وحشتناکتر از خود مرگ است.

- آری، راستی وحشتناکتر است!

این بود که دروازه ها را باز کردند و به او اجازه خروج دادند. از بالای باروها به او می نگریستند که از خاک میهنش دور می شد که اکنون از خونی که پسر او می ریخت، خیس شده بود. آهسته راه می پیمود، چه پاهایش به اکراه از این خاک جدا می گشت، به اجساد مدافعان شهر تعظیم می کرد، با پایش به نفرت اسلحه شکسته ای را کنار می زد: چون تمام سلاحهائی که برای کشتار به کار می روند، منفور مادرانند، بجز سلاحهائی که برای دفاع از زندگی ضروریند.

چنان آرام راه می ر فت که گوئی زیر جامه اش ظرف پر از آبی می برد و می ترسد مبادا قطره ای بزمین بریزد. شبحش در نظر آنهائی که از دیوار شهر نگاه می کردند، کوچک و کوچکتر می شد و مثل این که افسردگی و ناامیدی شان نیز با او می رفت.

او را دیدند که در نیمه راه ایستاد سرش را بالا گرفت، برگشت و مدتی دراز به شهر خیره نگریست و نیز سایه او را که در کنار اردوگاه دشمن، تنها میان صحرا ایستاده بود، و سایه های تیره ای را، که با احتیاط به او نزدیک می شد، دیدند.

سایه ها نزد او آمدند و پرسیدند: اسمت چیست؟ از کجا می آئی؟ هیچکدام از سربازان در آن شک نکردند. کنارش راه افتادند. سر راه تعریف پسرش را می کردند: چه قدر چالاک و دلیر است!

و او با سری از غرور افراشته به سخنانشان گوش می داد و نشان تعجب در صورتش ظاهر نمی گشت زیرا که پسرش نوع دیگر نمی توانست باشد.

سرانجام پیش او ایستاد، آنکه نه ماه پیش از زادنش شناخته و وجود او را هرگز دورتر از دلش احساس نکرده بود. پسرش با جامه های حریر و مخمل جلوش ایستاده بود، سلاحهایش همه جواهر نشان بود. هر چیز همان گونه، که می بایست، بود. چنانش فراوان به خواب دیده بود: ثروتمند، مشهور و ستوده.

پسر دست او را بوسید و گفت:

- مادر پیش من آمدی، تو بامنی! فردا آن شهر نفرین شده را تسخیر می کنم.

مادر به یادش انداخت:

- شهری را که تو در آن به دنیا آمده ای؟

مست از دلاوریها و دیوانه از عطش جلال بیشتر با شور و خودبینی جوانی پاسخ داد:

- من در دنیا و برای دنیا زاده شده ام. می خواهم دنیا را خود به حیرت آورم. این شهر را به خاطر تو نگه داشته ام با آنکه مانند خاری در چشمم فرورفته و سرعت مرا، به سوی شهرتی که آرزو می کنم، کند کرده است. اما فردا آن لانه احمقهای لجوج را در هم خواهم شکست!

مادر گفت: جائی را که سنگهایش ترا می شناسند و کودکی ترا به خاطر دارند.

- سنگها بی زبانند تا وقتی که بشر آنها را به سخن گفتن وادارد. بگذار کوهها نیز از من سخن بگویند. این آرزوی من است!

مادر پرسید: اما آدمها؟

- آه، بلی مادر، آنها را فراموش نکرده ام. به آنها هم احتیاج دارم، چون دلاوران فقط در خاطره انسانها جاودان می مانند.

- دلاور آنست که با مرگ می جنگد، زندگی می آفریند و بر مرگ پیروز می شود...

پسر اعتراض کرد:

- نه، ویران کننده یک شهر به همان اندازه سازنده اش قرین افتخار است. ببین، ما نمی دانیم شهر روم را کی ساخت- ائنیس یارومولوس- اما نام آلاریک و سایر قهرمانانی را، که این شهر را نابود کردند، نیک می دانیم.

- اما شهر از نام ایشان هم بیشتر دوام کرده است.

اینگونه، آنها تا غروب آفتاب با هم گفتگو کردند. مادر سخنان دیوانه وار او را دیگر کمتر می برید و سر پر غرورش بیشتر از پیش به پائین می افتاد.

مادر می آفریند و از آفریده هایش نگهداری می کند. سخن از ویرانی گفتن با او در افتادن است. اما پسر این حقیقت را نمی فهمید و نمی دانست که دارد حجت زندگی پرستی مادر را انکار می کند.

مادر همیشه دشمن مرگ است؛ دستی که مرگ و نیستی را به زیستگاه انسانها می آورد، دشمن و منفور مادران است. ولی پسر این را درک نمی کرد زیرا که درخشش افتخار، که دل را می میراند، چشمان او را کور کرده بود. و نیز نمی دانست وقتی مسأله حیاتی که مادر می آفریند و می پرورد، به میان آید او به همان اندازه که نترس است، باهوش و بیرحم نیز می باشد.

زن سرش را به پیش افکنده و نشسته بود و از میان چادر سردار، که فاخرانه تزئین شده بود، شهر را می دید که در آنجا نخستین بار ارزش خوش آیند زندگی را در درونش و تشنجات زایمان دردآلود پسری را احساس کرده بود که اینکه اندیشه خراب کردن شهر را داشت.

پرتوهای خون رنگ خورشید برجها و باروهای شهر را رنگ می زد. زیر نور خورشید، که به پنجره ها می تابید، تمام شهر یک توده زخم به نظر می رسید که از شکافش عصاره سرخ زندگی به بیرون ریزد، اینک شهر به جسد سیاهی می مانست و ستارگان مانند شمعهای روی جنازه بالای آن می درخشیدند.

خانه های تیره را، که مردم از ترس دشمن، در آنها شمع نیفروخته بودند، کوچه هائی را که در سیاهی غرق گشته و از بوی گند اجساد انباشته بود، می دید و پچ پچ خفه مردم را، که هر آن منتظر مرگ بودند، می شنید. همه چیز و همه کس را می دید. شهر عزیزش اینهمه نزدیک او، به انتظار تصمیم او بود. اکنون او خود را مادر تمام ساکنان شهر می پنداشت.

ابرها از قلل سیاه به دره ها می خزیدند و مانند اسبان بالدار روی شهر محکوم به فنا فرود می آمدند.

پسرش گفت: اگر امشب به حد کافی هوا تاریک باشد شاید حمله کنیم.

شمشیرش را وارسی کرد.

- وقتی خورشید می تابد برق سلاحها چشم را خیره می کند و تیرهای زیادی خطا می رود.

مادر گفت: بیا پسرم، سرت را روی سینه ام بگذار و آرام بگیر. یادت می آید در کودکی چه قدر خندان و مهربان بودی و همه ترا دوست می داشتند؟...

اطاعت کرد، سرش را به دامن مادر گذاشت، چشمانش را بست و گفت:

فقط افتخار را و ترا دوست می دارم، که مرا این طوری که هستم، پرورده ای.

مادر روی او خم شد و گفت:

- زنها را چطور؟

- زن فراوان است. همانطور که هر چیز خیلی شیرین دل آدم را می زند، خیلی زود آدم از آنها دلزده می شود.

سؤال آخرش این بود:

- نمی خواهی فرزندانی داشته باشی؟

- برای چه؟ برای آن که کشته شوند؟ کسی مانند من آنها را می کشد و این برایم دردناک خواهد بود و پیری و ناتوانی هم مجال انتقام نخواهد داد.

مادر آهی کشید و گفت:

- تو قشنگی اما مثل برق بی بهره ای!

و او خندان جواب داد: مثل برق...

و مانند کودکی در آغوش مادر به خواب رفت.

آنگاه مادر ردای سیاهش را روی او کشید و کاردی در سینه اش فرو کرد. پسر لرزید و جان سپرد چون چه کسی بهتر از او جای قلب پسرش را می دانست؟ سپس زن جسد او را پیش پای نگهبانان حیرت زده افکند و گفت:

- مانن وطن پرستان آنچه در قوه داشتم به خاطر کشورم کردم و اکنون چون مادری نزد فرزندم خواهم ماند! خیلی پیرتر از آنم که پسر دیگر ی به دنیا آور م و زندگیم دیگر برای کسی فایده ندارد.

کارد را که هنوز از خون پسرش، از خون خودش، گرم بود محکم به سینه اش فرو برد و باز نشانه اش درست بود، چون جای دل دردمندی را یافتن مشکل نیست!


ادامه مطلب

 
 

[ یک شنبه 22 مرداد 1396  ] [ 10:22 AM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

دو برادر مادر پیر و بیماری داشتند . هر دو متقی و پرهیزکار بودند و عالم وعارف . با خود پیمان بستند که یکی خدمت خدا کند و دیگری در خدمت مادر بیمار باشد .

برادری که پیمان بسته بود خدمت خدا کند به صومعه رفت و به عبادت مشغول شد وآن دیگری در خانه ماند و به پرستاری مادر مشغول شد .

چندی که گذشت برادر صومعه نشین مشهور عام وخاص شد و از اقصی نقاط دنیا ،عالمان و عرفا و زهاد به دیدارش شتافتند و آن دیگری که خدمت مادر می کرد فرصت همنشینی وهمکلاسی با دوستان قدیم را نیز از دست داد و یکسره به امور مادر می پرداخت .

برادر صومعه نشین کم کم به خود غره شد که خدمت من ارزشمند تر از خدمت برادر است ،چرا که او در اختیار مخلوق است ومن در خدمت خالق ،و من از او برترم !

همان شب که این کلام در خاطر او بگذشت ،پروردگار را در خواب دید که وی را خطاب کرد و گفت :برادر تو را بیا مرزیدم و تو را به حرمت او بخشیدم و از این پس تو را حکم کردیم که در خدمت برادر باشی .

عارف صومعه نشین اشک در چشمانش آمد وگفت :یا رب العالمین ،من در خدمت تو بودم و او به خدمت مادر ،چگونه است مرا در خدمت او می گماری وبه حرمت او می بخشی، آنچه کرده ام مایه رضای تو نیست ؟َ! ندا رسید : آنچه تو می کنی ما از آن بی نیازم و لاکن مادرت از آنچه او می کند ،بی نیاز نیست ،تو خدمت بی نیاز می کنی و او خدمت نیازمند ، بدین حرمت مرتبت او را از تو فزونی بخشیدیم و تو را در کاراو کردیم .


ادامه مطلب

 
 
[ یک شنبه 22 مرداد 1396  ] [ 10:21 AM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

نجار پیری بود که می خواست بازنشسته شود. او به کار فرمایش گفت که می خواهد ساختن خانه را رها کند و از زندگی بی دغدغه در کنار همسر و خانواده اش لذت ببرد.

کار فرما از اینکه دید کارگر خوبش می خواهد کار را ترک کند، ناراحت شد. او از نجار پیرخواست که به عنوان آخرین کار، تنها یک خانه دیگر بسازد. نجار پیر قبول کرد، اما کاملا مشخص بود که دلش به این کار راضی نیست. او برای ساختن این خانه، از مصالح بسیار نا مرغوبی استفاده کرد و با بی حوصلگی، به ساختن خانه ادامه داد.

وقتی کار به پایان رسید، کارفرما برای وارسی خانه آمد. او کلید خانه را به نجار داد و گفت: این خانه متعلق به توست. این هدیه ای است از طرف من برای تو.

نجار یکه خورد. مایه تاسف بود! اگر می دانست که خانه ای برای خودش می سازد. حتما کارش را به گونه ای دیگر انجام می داد.....


ادامه مطلب

 
 
[ یک شنبه 22 مرداد 1396  ] [ 10:21 AM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0
.: Weblog Themes By Rasekhoon :.

تعداد کل صفحات : 36 ::         20   21   22   23   24   25   26   27   28   29   >  

درباره وبلاگ

آخرين مطالب
آمار سایت
كل بازديدها : 46460 نفر
كل مطالب : 769 عدد
کل نظرات : 0عدد
آخرین بروز رسانی : سه شنبه 1 اسفند 1396