داستان های از بزرگان و منابع جدید قدیم
نويسندگان
سید رضا هاشمی

در اتاقم پشت میز نشسته بودم.ذهنم خسته بود و خواهشی گمنام پی در پی مرا به سمت آلبومهای عکس قدیمی ام سوق میداد.آلبوم را از بالای یکی از کمدها برداشتم.اما دلم نیامد بازش کنم....گرفته بودم خیلی گرفته....به آنطرف پنجره نگاه کردم,برف,تاریکی و سرما.انگشتان پایم یخ زده بود و نوک بینی ام قرمز بود...مارک لباس پشمی ای که بر تن داشتم پشت گردنم را اذیت میکرد .نگاهی دوباره به پنجره انداختم.تنهایی صورتش را به شیشه پنجره چسبانده بود و مدام با چشمهای از حدقه بیرون زده اش از آن بیرون مرا می پایید.خواستم از صندلی بلند شوم ,بروم و نزدیک پنجره بنشینم ولی واهمه ی صورت بهت زده ی تنهایی پشت پنجره دلم را از ترس لرزاند.تلفن را برداشتم.گفتم شاید این تنهایی لعنتی دست از سرم بردارد.

-بگذار ببینم شماره برادرم چند بود؟

شماره اش را میگیرم و بعد از چند لحظه صدای شکسته ای پاسخ میدهد.همان صدایی که چند سال پیش با شفافیت خاصی مرا شاد شاد میکرد.

-بله؟بفرمایید

-سلام داداش.خوبی؟

-به به سلام چه عجب یادی از ما کردی...!

-ببین امیر!حال و حوصله گله و شکایت ندارم .دلم گرفته بود.زنگ زدم حالت رو بپرسم.سمانه و بچه ها خوبن؟

-آره سمانه خوبه.بچه ها هم خوبن.قراره واسه عید برگردن...خب ببینم از خواهرزاده های گلم چه خبر؟

بعد از مکثی طولانی نفس عمیقی میکشم تا بغضم نشکند.از وقتی همسرم مرد خیلی شکننده شدم...

-خبری ندارم.

-(آهی میکشد)امان از بی وفایی...

دیگر طاقت نداشتم.بعد از چند صحبت کلیشه ای کوتاه خداحافظی کردم و گوشی را گذاشتم.تنهایی هنوز پشت پنجره بود.تا دید که تلفن را قطع کردم دوباره صورتش را به شیشه چسباند و حتی دستانش را دور چشمانش حلقه کرد تا بهتر بتواند مرا ببیند.دیگر حضورش برایم عادی تر شده بود ولی از این که نزدیکتر بشود میترسیدم.طره ای از موهای سفیدم را پشت گوش زدم و به روزهای جوانی ام فکر کردم,به آرزو ها و خواسته ها,به روز های خوش و تکرار نشدنی گذشته...به وضوح گذر آخرین لحظه های عمرم را حس میکردم...حس لطیف و زیبای گرمای خانه مادر بزرگ....نوازش های مادرم....قدرت تسکین چشمهای پدرم و........و جا خالی شانه ای که تکیه گاه رویاهای جوانی ام بود و هرگز پر نمیشد....آخرین لحظه های دوباره بودنم را زمان سر می برید و حتی تنهایی هم پشت پنجره برایم آرام اشک می ریخت.دیگر دلیلی برای بودنم وجود نداشت....فرزندانی که مرا نمیخواستند و نوه هایی که حتی یکبار اسمم را صدا نکرده بودند نمیتوانستند دلیل بودنم باشند...یک لحظه فکر کردم: من ته کشیده ام...تنهایی پشت پنجره جابجا شد.همیشه همانجا بود.من فقط تظاهر میکردم که نیست.از همان وقتی که همسرم دیگر بر نگشت آنجا بود...وقتی فرزندانم هم رفتند بود...این تنهایی همیشه ی همیشه بود...اشکی از نگاهم فرار کرد و بر گونه ام غلتید.از جایم بلند شدم...به طرف پنجره رفتم آن را باز کردم و آرام زیر لب گفتم:تنهایی جان!برو به رفیقت بگو که بیاید...

مرگ با لباسی به بلندای زمان و گیسوانی آشفته با طمانینه ای خاص از دور آمد و دستم را گرفت...و از آن پس فقط عطر سجاده ی جانماز مادربزرگ می آمد و بس...

                                                                                                                                  -الهه شادکام-


ادامه مطلب

 
 
[ سه شنبه 24 مرداد 1396  ] [ 1:34 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0



مردی اتاق هتلی را تحویل گرفت .در اتاقش کامپیوتری بود،بنابراین تصمیم گرفت ایمیلی به همسرش بفرستد.ولی بطور تصادفی ایمیل را به آدرس اشتباه فرستاد و بدون اینکه متوجه اشتباهش شود،ایمیل را فرستاد. با این وجود..جایی در هوستون ،بیوه ای از مراسم خاکسپاری شوهرش بازگشته بود.زن بیوه تصمیم گرفت ایمیلش را به این خاطر که پیامهای همدردی اقوام و دوستانش را بخواند،چک کند. پس از خواندن اولین پیام،از هوش رفت.پسرش به اتاق آمد و مادرش را کف اتاق دید و از صفحه کامپیوتر این را خواند: به: همسر دوست داشتنی ام موضوع: من رسیدم تاریخ: دوم می 2006 میدانم از اینکه خبری از من داشته باشی خوشحال می شوی.آنها اینجا کامپیوتر داشتند و ما اجازه داریم به آنهایی که دوستشان داریم ایمیل بدهیم.من تازه رسیدم و اتاق را تحویل گرفته ام.می بینم که همه چیز آماده شده که فردا برسی.به امید دیدنت، فردا شوهر دوستدارت


ادامه مطلب

 
 
[ سه شنبه 24 مرداد 1396  ] [ 1:34 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0



دختری زیبا بود , اسیر پدری عیاش ...

که در آمدش فروش شبانه دخترش بود ...

دخترک روزی گریزان از منزل پدری نزد حاکم پناه گرفت

و قصه خود بازگو کرد ...

حاکم دختر را نزد زاهد شهر امنت سپرد که در امان باشد ...

اما جناب زاهد همان شب اول دخترک را ...

نیمه شب دختر نیمه برهنه به جنگل گریخت ...

و چهار پسر مست او را اطراف کلبه خود یافتند !!!

پرسیدند : این زمان , در این سرما , اینجا چه میکنی ؟

دختر از ترس حیوانات بیشه و جانش گفت که آری پدرم این بود و زاهد آن ...

پسرها با کمی فکر و مکث و دیدن دختر نیمه برهنه , او را گفتند :

تو برو در منزل ما بخواب ما نیز میاییم ...

دختر ترسان از اینکه با این 4 پسر مست تا صبح چگونه بگذراند در کلبه خوابش برد ...

صبح که بیدار شد , دید بر زیر و برش 4 پوستین برای حفاظت اون از سرما هست ...

و چهار پسر بیرون کلبه از سرما مرده اند !!!

بازگشت و بر دروازه شهر فریاد زد :

از قضا روزی اگر حاکم این شهر شدم

خون صد شیخ به یک مست فدا خواهم کرد

وسط کعبه دو میخانه بنا خواهم کرد

تا نگویند مستان ز خدا بی خبرند

فرستنده:ام البنین کیانی


ادامه مطلب

 
 
[ سه شنبه 24 مرداد 1396  ] [ 1:33 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

ﯾﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﻭ ﭘﺴﺮ ﮐﻪ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮﻭ ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﻭﺳﺖ

ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﻣﻼﻗﺎﺗﺸﻮﻥ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺳﻮﺍﺭ ﯾﻪ ﻣﺎﺷﯿﻦ

ﺷﺪﻥ ﻭ ﺁﺭﻭﻡ ﮐﻨﺎﺭ ﻫﻢ ﻧﺸﺴﺘﻦ … ﺩﺧﺘﺮ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺖ ﭼﯿﺰﯼ

ﺭﻭ ﺑﻪ ﭘﺴﺮ ﺑﮕﻪ ﻭﻟﯽ ﺭﻭﺵ ﻧﻤﯿﺸﺪ ! ﭘﺴﺮ ﻫﻢ ﮐﺎﻏﺬﯼ ﺭﻭ

ﺁﻣﺎﺩﻩ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﻭ ﮐﻪ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﺴﺖ ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﮕﻪ

ﺗﻮﺵ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ ؛ ﭘﺴﺮ ﻭﻗﺘﯽ ﺩﯾﺪ ﺩﺍﺭﻩ ﺑﻪ ﻣﻘﺼﺪ ﻧﺰﺩﯾﮏ

ﻣﯿﺸﻪ ﮐﺎﻏﺬ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﺩﺍﺩ ، ﺩﺧﺘﺮ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻓﺮﺻﺖ

ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺣﺮﻓﺸﻮ ﺑﻪ ﭘﺴﺮ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺷﺎﯾﺪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ

ﭘﺎﯾﺎﻥ ﺣﺮﻓﺶ ﭘﺴﺮ ﺍﺯ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺑﺸﻪ ﻭ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﻭﻧﻮ ﻧﺒﯿﻨﻪ

ﺩﺧﺘﺮ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﻧﺎﻣﻪ ﯼ ﭘﺴﺮﻭ ﺑﺨﻮﻧﻪ ﺑﻪ ﺍﻭﻥ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ

ﺩﯾﮕﻪ ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﻩ ، ﺩﯾﮕﻪ ﻋﺸﻘﺶ ﺭﻭ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﺍﻭﻥ

ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻩ ﻭ ﺍﻻﻥ ﭘﺴﺮﯼ ﭘﯿﺪﺍ ﺷﺪﻩ ﮐﻪ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺯ ﺍﻭﻧﻪ …

ﭘﺴﺮ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺑﻐﺾ ﺗﻮ ﮔﻠﻮﺵ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺍﺷﮏ ﺗﻮﯼ

ﭼﺸﻤﺎﺵ ﺟﻤﻊ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﺎ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﯽ ﺍﺯ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺷﺪ ﮐﻪ

ﺩﺭ ﻫﻤﯿﻦ ﺣﺎﻝ ﻣﺎﺷﯿﻨﯽ ﺑﻪ ﭘﺴﺮ ﺯﺩ ﻭ ﭘﺴﺮ ﺩﺭﺟﺎ ﻣﺮﺩ …

ﺩﺧﺘﺮ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﮔﺮﯾﻪ ﺑﻮﺩ ﯾﺎﺩ ﮐﺎﻏﺬﯼ ﺍﻓﺘﺎﺩ

ﮐﻪ ﭘﺴﺮ ﺑﻬﺶ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩ ، ﻭﻗﺘﯽ ﮐﺎﻏﺬ ﺭﻭ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩ ﭘﺴﺮ

ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ :

“ ﺍﮔﻪ ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﺗﺮﮐﻢ ﮐﻨﯽ ﻣﯿﻤﯿﺮﻡ ”…


ادامه مطلب

 
 
[ سه شنبه 24 مرداد 1396  ] [ 1:32 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

روزی مریدان دین زرتشت ازکوروش بزرگ خواستندتابرای سرزمین ایران دعایی کند اوهم این چنین دعاکرد(اهورمزداخدای بزرگ این کشورراازدروغ دورگرداند)همه درآن مجلس ازاین دعاتعجب کردندوهریک ازکوروش دراین موردسوالی کردیکی پرسیدچوابرای نیامدن قحطی دعانکردی کوروش جواب دادانبارهاازغلات وآذوقه پرمیکنم دیگری پرسیدچرابرای یوروش نیاوردن دشمنان دعانکردی اوگفت برای این کارمرزهارومیبندم وسربازهاروزیادترمیکنم وهریک سوالی میپرسیدوکوروش جواب قانع کننده ای میدادتاکه یک نفرگفت ای پادشاه بزرگ دلیل این دعاروخودت برای مابگو ،کوروش بزرگ هم جواب داد ای بزرگان اگردراین سرزمین کسی به دروغ به من حرفی زند ومن ندانم که اوچه درسرداردوبااین دروغ شایداین سرزمین تباهی کشدآن موقع چه بایدکرد،

(پندارنیک ،گفتارنیک ،کردارنیک)


ادامه مطلب

 
 
[ سه شنبه 24 مرداد 1396  ] [ 1:32 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

یارو میره داروخونه می گه: آقا دیب دارین؟

 

کارمند داروخونه می گه: دیب دیگه چیه؟

 

یارو جواب می ده: دیب دیگه. این ورش دیب داره، اون ورش دیب داره.

 

کارمنده می گه: والا ما تا حالا دیب نشنیدیم. چی هست این دیب؟

 

یارو می گه: بابا دیب، دیب!

 

طرف می‌بینه نمی فهمه، می ره به رئیس داروخونه می گه.

 

ون میآد می پرسه: چی می‌خوای عزیزم؟

 

یارو می گه: دیب!

 

رئیس می پرسه: دیب دیگه چیه؟

یارو می گه: بابا دیب دیگه. این ورش دیب داره، اون ورش دیب داره.

 

رئیس داروخونه می گه: تو مطمئنی که اسمش دیبه؟

 

یارو می گه: آره بابا.

 

خودم دائم مصرف دارم. شما نمی‌دونید دیب چیه؟

 

رئیس هم هر کاری می‌کنه، نمی تونه سر در بیاره و کلافه می شه.

 

یکی از کارمندای داروخونه میآد جلو و می گه: یکی از بچه‌های داروخونه مثل همین آقا زبونش می‌گیره.

 

فکر کنم بفهمه این چی می‌خواد. اما الان شیفتش نیست

.

رئیس داروخونه که خیلی مشتاق شده بود بفهمه دیب چیه، گفت: اشکال نداره. یکی بره

 

 

دنبالش سری برش داره بیارتش!!!

 

می‌رن اون کارمنده رو میارن.

 

وقتی می رسه، از یارو می‌پرسه: چی می خوای؟

 

یارو می گه: دیب!

 

کارمنده می گه: دیب؟

 

یارو: آره.

 

کارمنه می گه: همونی که این ورش دیب داره، اون ورش دیب داره؟

 

یارو با خوشحالی میگه: آره، آره ! همونه!!

 

کارمند میگه: داریم! چطور نفهمیدن تو چی می خوای!؟

 

همه خیلی خوشحال شدن که بالاخره فهمیدن یارو چی می خواد.

 

کارمنده سریع می ره توی انبار و دیب رو میذاره توی یه کیسه نایلون مشکی و میاره می

ده به یارو و اونم می ره پی کارش.

 

همه جمع می شن دور اون کارمند و با کنجکاوی می‌پرسن: چی می‌خواست این؟

 

کارمنده می گه: دیب!

 

می‌پرسن: دیب؟ دیب دیگه چیه؟

 

می گه: بابا همون که این ورش دیب داره، اون ورش دیب داره!

 

رئیس شاکی می شه و میگه: اینجوری فایده نداره. برو یه دونه دیب ور دار بیار ببینیم

دیب چیه؟

 

کارمنده می گه: تموم شد.

 

آخرین دیب رو دادم به این بابا رفت!


ادامه مطلب

 
 
[ دوشنبه 23 مرداد 1396  ] [ 10:56 AM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

 ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﯾﻪ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﯾﯽ ﻭﺍﺳﻪ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﻏﺬﺍ ﻣﯿﺮﻩ ﺳﻠﻒ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ .

 

  ﻭﻟﯽ ﻣﺴﺘﻘﯿﻢ ﻣﯿﺮﻩ ﺳﺮ ﻣﯿﺰ ﺍﺳﺎﺗﯿﺪ ﻭ ﺭﻭﺑﻪ ﺭﻭﯼ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﻣﯿﺸﯿﻨﻪ

ﻭﺷﺮﻭﻉ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﺑﻪ ﻏﺬﺍ ﺧﻮﺭﺩﻥ .

    ﺍ

ﺳﺘﺎﺩ ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﺻﺤﻨﻪ ﺭﻭ ﻣﯿﺒﯿﻨﻪ ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﻣﯿﺸﻪ ﻭ ﻣﯿﮕﻪ :

 

 ﮔﺎﻭﻫﺎ ﺑﺎ ﭘﺮﻧﺪﻩ ﻫﺎ ﺗﻮ ﯾﻪ ﺟﺎ ﻏﺬﺍ ﻧﻤﯿﺨﻮﺭﻥ .

 

 ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﻧﺴﺮﺩ ﻣﯿﮕﻪ : ﺑﻠﻪ ﺩﺭﺳﺘﻪ ﻭﺍﺳﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﻣﻨﻢ ﭘﺮﻭﺍﺯ

 

ﻣﯿﮑﻨﻢ ﻭ ﻣﯿﺮﻡ ﯾﻪ ﺟﺎ ﺩﯾﮕﻪ ﻣﯿﺸﯿﻨﻢ !

 

 ﺍﺳﺘﺎﺩ ﮐﻪ ﺷﺪﯾﺪﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﯼ ﺣﺎﺿﺮ ﺟﻮﺍﺏ ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﻣﯿﺸﻪ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﻣﯿﮕﯿﺮﻩ

ﻣﻮﻗﻊ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﺑﺰﻧﻪ ﺩﻫﻦ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﺭﻭ ﺳﺮﻭﯾﺲ ﮐﻨﻪ !

 

  ﺳﺮ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺑﻌﺪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻭﺭﻗﻪ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﺭﻭ ﺗﺼﺤﯿﺢ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻣﯿﺸﻪ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ ﻣﯿﺘﻮﻧﻪ

ﺑﻪ ﺭﺍﺣﺘﯽ ﺩﺭﺳﻮ ﭘﺎﺱ ﮐﻨﻪ ﻭﺍﺳﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺑﺶ ﻣﯿﮕﻪ :

 

  ﯾﻪ ﺳﻮﺍﻝ ﻣﯿﭙﺮﺳﻢ ﺍﮔﻪ ﺟﻮﺍﺏ ﻣﻨﻄﻘﯽ ﺑﺪﯼ ﻧﻤﺮﻩ ﺗﻮ ﻣﯿﺪﻡ .

 

   ﻭ ﺳﻮﺍﻝ ﺍﯾﻨﻪ : ﺗﻮ ﯾﻪ ﮐﯿﺴﻪ ﭘﻮﻝ ﻭ ﺗﻮ ﯾﻪ ﮐﯿﺴﻪ ﺩﯾﮕﻪ ﻋﻘﻞ ﻭ ﺷﻌﻮﺭ

ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﻩ ﺗﻮ ﮐﺪﻭﻣﻮ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻣﯿﮑﻨﯽ؟

 

ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ ﮐﯿﺴﻪ ﭘﺮ ﭘﻮﻝ !

 

ﺍﺳﺘﺎﺩ : ﻭﻟﯽ ﻣﻦ ﻋﻘﻞ ﻭ ﺷﻌﻮﺭ ﻭ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﻣﻬﻤﺘﺮ ﺍﺯ ﭘﻮﻟﻪ !

 

  ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ: ﺑﻠﻪ ﺩﻗﯿﻘﺎ ! ﭼﻮﻥ ﻫﺮ ﮐﺴﯽ ﭼﯿﺰﯾﻮ ﻭﺭﻣﯿﺪﺍﺭﻩ ﮐﻪ ﻧﺪﺍﺭﻩ !

 

ﺍﺳﺘﺎﺩ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﻪ ﺧﻮﻧﺶ ﺑﻪ ﺟﻮﺵ ﺍﻭﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﭘﺎﯼ ﺑﺮﮔﻪ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ

 

ﻣﯿﻨﻮﯾﺴﻪ " ﮔﺎﻭ " ﻭ ﺑﺮﮔﻪ ﺭﻭ ﻣﯿﺪﻩ ﺑﻪ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ .

 

ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﻪ ﺑﺮﮔﻪ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﻪ ﺍﺯ ﮐﻼﺱ ﻣﯿﺮﻩ ﺑﯿﺮﺭﻭﻥ ﻭﻟﯽ ﭼﻨﺪ

ﻟﺤﻈﻪ ﺑﻌﺪ ﻣﯿﺎﺩ ﺗﻮ ﻭ ﺑﻪ ﺍﺳﺘﺎﺩﺵ ﻣﯿﮕﻪ : ﺧﯿﻠﯽ ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ ﺷﻤﺎ ﭘﺎﯼ ﺑﺮﮔﻪ ﻣﻦ ﺍﻣﻀﺎﺗﻮﻧﻮ ﺯﺩﯾﻦ ﻭﻟﯽ

ﻧﻤﺮﻩ ﻣﻨﻮ ﯾﺎﺩﺗﻮﻥ ﺭﻓﺖ ﺑﻨﻮﯾﺴﯽ


ادامه مطلب

 
 
[ دوشنبه 23 مرداد 1396  ] [ 10:56 AM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

چهار تا پیرمرد که30سال بود هم دیگر را ندیده بودند با هم به رستوران آمدند یکی از آن ها به دستشویی رفت. بقیه درباره بچه هاشون حرف میزدند یکی از اونا گفت پسر من خیلی پولداره هفته پیش برای تولد بهترین دوستش یه مرسدس بنز کادو داد.دومی گفت پسر منم خیلی پول داره هفته پیش برای تولد بهترین دوستش بهش یه هواپیما خصوصی کادو داد سومی گفت پسر منم خیلی پولداره و هفته پیش براتولد صمیمی ترین دوستش یه خونه 3000 متری کادو داد چهارمی اومد بعد گفت دخترمنم رقاص کابارس یکی از اون پیرمردا گفت اوه باعث خجالته. اما گفت من از دخترم راضیم هفته پیش برای تولدش از دوست پسراش یه مرسدس بنز و خونه 3000 متری و هواپیما خصوصی کادو گرفت! نکته:هیچ گاه نباید زود قضاوت کرد.


ادامه مطلب

 
 
[ دوشنبه 23 مرداد 1396  ] [ 10:56 AM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

مرد کولبارش را زمین گذاشت،عرقهایش را پاک کرد،و بعد،با چشم های گود رفته و حاشیه ی کبودش به آسمان بلند نگریست.روی سینه ی آسمان چند لکه ی سیاه به چشم خورد.

 

-- آه... لاشخور ها من هرگز با شما کنار نخواهم آمد.

 

آفتاب تند و تنها درخت بی سایه،خاموش به او نگاه می کردند.بیمار ،صورت از تابش آفتاب سوخته اش را بالا کشید و خورشید را نفرین کرد.زیر لب همچنانکه انگشتان کرم گذاشته اش را در خاک گرم فرو برده بود گفت:خاک پیر !تو شاهد من باش که قسم خورده ام هرگز با ایشان کنار نیایم؛اما سوگند من مانند سوگند هر انسان فرو ریخته ای ترد و شکننده است؛زیرا که من با رذالت کنار آمده ام.

 

کولبارم خالی ست،و این ته مانده ی همه ی دلخوشیهای من است.هنوز زندگی در کوچکترین انگشت از آب بیرون مانده ی مرد در دریا فرو رفته باقی ست.

 

بارش را به درخت بی سایه تکیه داد .با خود گفت که چوپان ها این طور زندگی می کنند ،صحرایی و بار بر دوش .آنگاه باز به یاد کرمها افتاد:«من هم برای خود چوپانی هستم و

 

گوسفندانم را به چرا آورده ام؛اما گوسفندان من ،جز آغل تن چرکینم،هیچ کجا را دوست ندارند.»نگاه خسته اش را به دنبال لکه های سیاه به آسمان فرستاد.

 

ــ مردارخوارها!پست فطرتها!چه کسی به شما حق حیات داده است؟پیش از این،بالای دست شما،خدای من زندگی می کرد ،و او اگر میخواست می توانست همه ی شما را نسیه به

 

شیطان بفروشد.

 

سرش را روی کوله پشتی گذاشت و دیدگانش را بست:«تریاک خواب با خود فراموشی می آورد و من تشنه ی بی یاد زیستن هستم.دیگر فراموش کرده ام که چند قرن است نخوابیده ام»

 

مژگانش را به هم فشرد:خواب،از راههای دور به من نزدیک می شود؛اما دروازه بانان هرگز به خواب نمی روند.

 

یک لحظه ی زود گریز،آفتاب تیز،دشت پر خار و مرد بیمار خاموش ماند .آنگاه مردک آهی کشید و گفت:خودم را فریب می دهم. تنها خودم را فریب می دهم زمانی که این کرم ها روی تن

 

انسان بلولند و گرسنه باشند خواب هزار فرسنگ می گریزد؛اما مگر می شود سیر شان کرد؟چند سال است هر چه پیدا می کنم به شکمهای باد کرده ی آنها می ریزم؟خدایا چقدر تخم ریختند.

 

یک عمرانسان باید عذاب بکشد.

 

چشمهای بیمار،سرخ و خمار شده بود.می خواست که فقط یک دقیقه بخوابد:«به جز من ،آیا چه کسی محکوم شده است که هرگز زمان را از یاد نبرد؟» و باز مثل همیشه خودفریبانه پلکها را

 

به هم فشرد.

 

ـــای مرد مخواب که ما گرسنه ایم!به جز تو آیا چه کسی خودش را محکوم کرده است که زمان را از یاد نبرد؟توکل وجودت را به ما فروخته ای .تکان به این تن زخم آلوده بده!شاید

 

در این دشتها و دره های بی سرانجام چیزی بیابی .هنوز که ما همه ی خوراکیهای عالم را نخورده ایم.

 

مردک عرقهایش را پاک کرد و مثل بچه ها گریه را سر داد.

 

ــ آخر همه ی عالم که زیر پای من نیست.بد ذاتها! من کی خودم را به شما فروختم؟

 

ــ آه ... ای انسان فرو ریخته! گریه مکن که گریه هرگز دردی را درمان نبوده است.ما سخت دلمان برای تو می سوزد؛ اما بیندیش به آنکه خود فروشان همان تسلیم شدگان هستند و تو...

 

مرد درمانده فریاد زد :ای کرمهای کثیف!اینک برای من آیات تازه ای می سرایید؟ من عاقبت همه ی شما را به مردن محکوم می کنم .

 

سپس نگاهی به اطراف انداخت و گفت: از کجا من میتوانم شما را سیر کنم؟هرگز نخواهم توانست.

 

به زحمت تن چرکین و کرم گذاشته اش را تکانی داد. شش کرم خاکستری رنگ، چند وجب دورتر روی خاک افتادند و لولیدند؛ اما بیمار آنچنان قدرتی نداشت که یکباره خودش را از شر

 

آنها خلاص کند. کرمها از این گستاخی خنده شان گرفت و یکی که کنار گوش بیمار لانه کرده بود گفت:تسخیر پذیر سیه روز! هوسهای خامت را دور بریز و هرگز زنجیر هایت را دوبار

 

آزمایش مکن! اگر اندیشه ی نجات به دلت نشست پی سوهان بگرد؛ و گر نه خیلی بیشتر از اینها که تو از بدنت جداشان میکنی تخم می ریزیم.

 

ــ نفرت بر همه ی شما ! بدانید که من عاقبت به مردن محکومتان خواهم کرد. روز اول ، که دیگر یادم نمانده چند سال پیش، فقط یکی بودید، فقط یکی. خوب می توانستم سیرش کنم .

 

گاه گاه میان لجنهای خراب خانه ها ی شهر می لولیدم و او سر زنده و سیراب می شد .آن زمان ،چه شادمانی بی باکانه ای داشتم. آخ که اگر می توانستم این کتاب را از دو سو

 

ورق بزنم بر می گشتم به نخستین فصل کتاب، ابتدای همه چیز. چند سال پیش؟ چند صد سال پیش؟ خدایا! چقدر تخم ریختند.

 

بیمار دهان خود را باز کرد و از کنه وجودش نفرین کرد:«روزی که در آن زاییده شدم هلاک شود و در میان روزهای سال هرگز شادی نکند. *

 

سوزشی احساس کرد و فریاد کرد :انگلهای بی دست و پا !دیگر تا زمان باقی ست برایتان غذا نمی آورم.

 

کرمها حلقه های بالای سرشان را تکان دادند و گفتند: ای مرد وامانده!بگو چند سال است این حرف را تکرار می کنی؟

 

ــ اما این سرانجام همه ی تکرار هاست.هر انسان بی شک ،در همه ی زندگی اش یک بار فرصت تصمیم گرفتن را به دست می آورد.

 

ــ و آن فرصت را ای تسخیر پذیر سیه روز !اگر ناتوان باشد همیشه با حسرت از دست می دهد.

 

ــ آری اما من دیگر برایتان غذا نمی آورم.

 

یکی از کرمها بانگ زد:تو داستان ضحاک را شنیده ای؟

 

ــ آری اما چه کسی را می ترسانید؟شما روی استخوانهای من راه می روید.دیگر چیزی نمانده است که بخورید. من کاملا گندیده ام. دیدگانش را بست و گفت: من به زودی به

 

خواب خواهم رفت.

 

کرمها به یکباره فریاد زدند:اگر نمی توانی سیرمان کنی سر به نیستمان کن؛چه ما می توانیم گرسنگی را سالها با درد تحمل کنیم.آنقدر قدرت نداشته باش که تمرد کنی،آنقدر قدرت

 

قدرت بیافرین که چیره شوی.

 

مردک عرقهایش را پاک کرد و تن به تسلیم داد.

 

ــ نصیحت هر دشمن را شنیدن چقدر دردناک است.نمی توانم، دیگر هیچ نمی توانم.ممکن است به فکر غذای شما باشم، اما این زمان قدرت چیرگی محض در وجودم نیست .

 

درد همه ی ما یکی است: محکوم به زنده ماندن هستیم تا مرگ خودش به یادمان بیاورد. بیمار،اندوهگین به آسمان نگریست. روی سینه ی آسمان چند لکه ی سیاه به چشمش خورد.

 

ــ آه ... لاشخورها!پست فطرتها! من هرگز...

 

به نظرش آمد که یکی از آنها نزدیک می شود.بدنش در هم کشیده شد:اگر تمامشان هم با من گلاویز شوند،منقارشان را به خاک خواهم کشید!

 

کرمها خندیدند،و او خشمگین و بی تاب شد، می دانست که نیروی با دیگران در افتادن در او وجود ندارد،با این همه مانند سالهایی که دیگر به یاد نمی آورد،امیدوار بود.

 

یکی از کرمها که صبرش از گرسنگی تمام شده بود؛ ترجیع بند دردناک بیمار را که همیشه از زبان خود او شنیده بود به یاد آورد:

 

«ای سرگردان دشتهای به خواب رفته، شهر های خاک آلود و خارزارهای خاموش!

از دست رنجهای پیر و زخمهای کهنه به کجا می توان گریخت؟

که آنها جزئی از وجود تو شده اند و تو،چیزی جز کل رنجهای خویش نیستی»

 

بیمار، افسون شده گوش می داد و به گردش پرنده می نگریست. پرنده با بالهای سنگین و بزرگش روی سر او چرخید و کنارش نشست.

 

ــ لاشخور کثیف! باز چه می خواهی از من که درمانده ی بیابان هستم؟

 

ــ« آه ... لاشخور؟ نه برادر؛ من عقابم»با کله اش قله ی دماوند را نشان داد و گفت:آنجا خانه ی من است. آنجا دیرگاهی ست که منزل من است. ای مرد! آمده ام تو را خبر کنم که

 

در این دشت،رهگذران میهمان منند.

 

ــ لعنت شیطان بر تو،گدای دروغگو! من هنوز زنده ام و تو می خواهی چشمها و مغزم را برای بچه هایت ببری؛اما بدان که من هیچوقت نمی میرم.شیطان قسم خورده است

 

که رنج و سرگردانی را جاودان کند و بر سر این ماجرا،او با خدای من کنار آمده است. تو باز هم باید در انتظار مرگ من به فرزاندنت وعده ی دروغ بدهی.

 

عقاب نا صبورانه خندید و گفت: نه ای مرد تسخیر پذیر! این کار لاشخورهاست. دشتستان زیر پای تو و کوههای بالای سرت از آن من است. آیا خواهش مرا نمی پذیری.

 

بیمار نا امیدانه در او نگریست، ــ« چه فرق می کند؟ چه فرق می کند که من ــــ که برده ی هوسهای تباه خویش بوده ام ــ کجا زندگی کنم؟» و بعد تن گندیده ی استخوانی اش را نشان داد و گفت:همه جا ... آنها را کرم می خورد. تن چرکین و استخوانهای برآمده. از من دیگر چیزی باقی نمانده است که بالا نشین شوم. تنه ی پوک درختی هستم که به درد

 

سوختن هم نمی خورد.

 

پرنده، تحقیر آمیز در او نگریست؛ اما دلش سوخت.

 

ــ نه ای مرد! چنین نیست که می گویی. در بلندیها رذالت زندگی نمی کند. کرمهای وجود تو آنجا همه میمیرند و تو آزاد می شوی.

 

بیمار گفت: «من خیلی ناتوان شده ام. گمان نمی برم که بتوانم دعوت تو را بپذیرم. شاید که سالهای بعد، بتوانم». آنگاه، خودش را تکانی داد . شش کرم کثیف خاکستری رنگ بد قیافه روی خاک افتادند و لولیدند.

عقاب پرید. لاشخوری فرود آمد .آنها را به نوک گرفت و بلند شد.

 

ــ آهای هر روز چند تا می خوری؟

 

ــ نه آنقدر که تخم می ریزند.

 

ــ می توانی رفقهایت را خبر کنی ؟ من خیلی عذاب می کشم.

 

ــ نه رهگذر! آنها خودشان کسانی را دارند که کرم گذاشته باشند.آیا دانستن این که تو تنها نیستی که عذاب می کشی از رنجهایت کم نمی کند؟

 

ــ آه لاشخورها، گداها! من هرگز نمی توانم با شما کنار بیایم.

 

عقاب از سینه ی آسمان بانگ زد: ای مرد خانه ی من آنجاست.(و با کله اش قله ی دماوند را نشان داد) من برای همه ی رهگذران سوگند خورده ام که در بلندیها، رذالت زندگی نمی کند.

 

با این همه، چند سال است،چند سال است که تنها هستم و هیچ بیمار رهگذری دعوت مرا نپذیرفته است.

 

آنجا کرمها همه می میرند... تو هرگز با لاشخورها کنار نخواهی آمد.

 

.... آفتاب، بالای سر رهگذر تیغ می کشید. عقاب مثل یک لکه ی سیاه دور می شد. لاشخورها دور هم می چرخیدند و چنان اسب شیهه می کشیدند. یک لکه ابر قله ی دماوند را می سایید.

 

مردک عرقهایش را پاک کرد. نگاهی به قله انداخت. شانه ها را تکان داد: «نه، نمی شود. خیلی بلند است ... دور است...»

 

هنوز کرمهای گرسنه روی استخوانها و زخمهای چرکینش می لولیدند.

مرد کولبارش را زمین گذاشت،عرقهایش را پاک کرد،و بعد،با چشم های گود رفته و حاشیه ی کبودش به آسمان بلند نگریست.روی سینه ی آسمان چند لکه ی سیاه به چشم خورد.

 

-- آه... لاشخور ها من هرگز با شما کنار نخواهم آمد.

 

آفتاب تند و تنها درخت بی سایه،خاموش به او نگاه می کردند.بیمار ،صورت از تابش آفتاب سوخته اش را بالا کشید و خورشید را نفرین کرد.زیر لب همچنانکه انگشتان کرم گذاشته اش را در خاک گرم فرو برده بود گفت:خاک پیر !تو شاهد من باش که قسم خورده ام هرگز با ایشان کنار نیایم؛اما سوگند من مانند سوگند هر انسان فرو ریخته ای ترد و شکننده است؛زیرا که من با رذالت کنار آمده ام.

 

کولبارم خالی ست،و این ته مانده ی همه ی دلخوشیهای من است.هنوز زندگی در کوچکترین انگشت از آب بیرون مانده ی مرد در دریا فرو رفته باقی ست.

 

بارش را به درخت بی سایه تکیه داد .با خود گفت که چوپان ها این طور زندگی می کنند ،صحرایی و بار بر دوش .آنگاه باز به یاد کرمها افتاد:«من هم برای خود چوپانی هستم و

 

گوسفندانم را به چرا آورده ام؛اما گوسفندان من ،جز آغل تن چرکینم،هیچ کجا را دوست ندارند.»نگاه خسته اش را به دنبال لکه های سیاه به آسمان فرستاد.

 

ــ مردارخوارها!پست فطرتها!چه کسی به شما حق حیات داده است؟پیش از این،بالای دست شما،خدای من زندگی می کرد ،و او اگر میخواست می توانست همه ی شما را نسیه به

 

شیطان بفروشد.

 

سرش را روی کوله پشتی گذاشت و دیدگانش را بست:«تریاک خواب با خود فراموشی می آورد و من تشنه ی بی یاد زیستن هستم.دیگر فراموش کرده ام که چند قرن است نخوابیده ام»

 

مژگانش را به هم فشرد:خواب،از راههای دور به من نزدیک می شود؛اما دروازه بانان هرگز به خواب نمی روند.

 

یک لحظه ی زود گریز،آفتاب تیز،دشت پر خار و مرد بیمار خاموش ماند .آنگاه مردک آهی کشید و گفت:خودم را فریب می دهم. تنها خودم را فریب می دهم زمانی که این کرم ها روی تن

 

انسان بلولند و گرسنه باشند خواب هزار فرسنگ می گریزد؛اما مگر می شود سیر شان کرد؟چند سال است هر چه پیدا می کنم به شکمهای باد کرده ی آنها می ریزم؟خدایا چقدر تخم ریختند.

 

یک عمرانسان باید عذاب بکشد.

 

چشمهای بیمار،سرخ و خمار شده بود.می خواست که فقط یک دقیقه بخوابد:«به جز من ،آیا چه کسی محکوم شده است که هرگز زمان را از یاد نبرد؟» و باز مثل همیشه خودفریبانه پلکها را

 

به هم فشرد.

 

ـــای مرد مخواب که ما گرسنه ایم!به جز تو آیا چه کسی خودش را محکوم کرده است که زمان را از یاد نبرد؟توکل وجودت را به ما فروخته ای .تکان به این تن زخم آلوده بده!شاید

 

در این دشتها و دره های بی سرانجام چیزی بیابی .هنوز که ما همه ی خوراکیهای عالم را نخورده ایم.

 

مردک عرقهایش را پاک کرد و مثل بچه ها گریه را سر داد.

 

ــ آخر همه ی عالم که زیر پای من نیست.بد ذاتها! من کی خودم را به شما فروختم؟

 

ــ آه ... ای انسان فرو ریخته! گریه مکن که گریه هرگز دردی را درمان نبوده است.ما سخت دلمان برای تو می سوزد؛ اما بیندیش به آنکه خود فروشان همان تسلیم شدگان هستند و تو...

 

مرد درمانده فریاد زد :ای کرمهای کثیف!اینک برای من آیات تازه ای می سرایید؟ من عاقبت همه ی شما را به مردن محکوم می کنم .

 

سپس نگاهی به اطراف انداخت و گفت: از کجا من میتوانم شما را سیر کنم؟هرگز نخواهم توانست.

 

به زحمت تن چرکین و کرم گذاشته اش را تکانی داد. شش کرم خاکستری رنگ، چند وجب دورتر روی خاک افتادند و لولیدند؛ اما بیمار آنچنان قدرتی نداشت که یکباره خودش را از شر

 

آنها خلاص کند. کرمها از این گستاخی خنده شان گرفت و یکی که کنار گوش بیمار لانه کرده بود گفت:تسخیر پذیر سیه روز! هوسهای خامت را دور بریز و هرگز زنجیر هایت را دوبار

 

آزمایش مکن! اگر اندیشه ی نجات به دلت نشست پی سوهان بگرد؛ و گر نه خیلی بیشتر از اینها که تو از بدنت جداشان میکنی تخم می ریزیم.

 

ــ نفرت بر همه ی شما ! بدانید که من عاقبت به مردن محکومتان خواهم کرد. روز اول ، که دیگر یادم نمانده چند سال پیش، فقط یکی بودید، فقط یکی. خوب می توانستم سیرش کنم .

 

گاه گاه میان لجنهای خراب خانه ها ی شهر می لولیدم و او سر زنده و سیراب می شد .آن زمان ،چه شادمانی بی باکانه ای داشتم. آخ که اگر می توانستم این کتاب را از دو سو

 

ورق بزنم بر می گشتم به نخستین فصل کتاب، ابتدای همه چیز. چند سال پیش؟ چند صد سال پیش؟ خدایا! چقدر تخم ریختند.

 

بیمار دهان خود را باز کرد و از کنه وجودش نفرین کرد:«روزی که در آن زاییده شدم هلاک شود و در میان روزهای سال هرگز شادی نکند. *

 

سوزشی احساس کرد و فریاد کرد :انگلهای بی دست و پا !دیگر تا زمان باقی ست برایتان غذا نمی آورم.

 

کرمها حلقه های بالای سرشان را تکان دادند و گفتند: ای مرد وامانده!بگو چند سال است این حرف را تکرار می کنی؟

 

ــ اما این سرانجام همه ی تکرار هاست.هر انسان بی شک ،در همه ی زندگی اش یک بار فرصت تصمیم گرفتن را به دست می آورد.

 

ــ و آن فرصت را ای تسخیر پذیر سیه روز !اگر ناتوان باشد همیشه با حسرت از دست می دهد.

 

ــ آری اما من دیگر برایتان غذا نمی آورم.

 

یکی از کرمها بانگ زد:تو داستان ضحاک را شنیده ای؟

 

ــ آری اما چه کسی را می ترسانید؟شما روی استخوانهای من راه می روید.دیگر چیزی نمانده است که بخورید. من کاملا گندیده ام. دیدگانش را بست و گفت: من به زودی به

 

خواب خواهم رفت.

 

کرمها به یکباره فریاد زدند:اگر نمی توانی سیرمان کنی سر به نیستمان کن؛چه ما می توانیم گرسنگی را سالها با درد تحمل کنیم.آنقدر قدرت نداشته باش که تمرد کنی،آنقدر قدرت

 

قدرت بیافرین که چیره شوی.

 

مردک عرقهایش را پاک کرد و تن به تسلیم داد.

 

ــ نصیحت هر دشمن را شنیدن چقدر دردناک است.نمی توانم، دیگر هیچ نمی توانم.ممکن است به فکر غذای شما باشم، اما این زمان قدرت چیرگی محض در وجودم نیست .

 

درد همه ی ما یکی است: محکوم به زنده ماندن هستیم تا مرگ خودش به یادمان بیاورد. بیمار،اندوهگین به آسمان نگریست. روی سینه ی آسمان چند لکه ی سیاه به چشمش خورد.

 

ــ آه ... لاشخورها!پست فطرتها! من هرگز...

 

به نظرش آمد که یکی از آنها نزدیک می شود.بدنش در هم کشیده شد:اگر تمامشان هم با من گلاویز شوند،منقارشان را به خاک خواهم کشید!

 

کرمها خندیدند،و او خشمگین و بی تاب شد، می دانست که نیروی با دیگران در افتادن در او وجود ندارد،با این همه مانند سالهایی که دیگر به یاد نمی آورد،امیدوار بود.

 

یکی از کرمها که صبرش از گرسنگی تمام شده بود؛ ترجیع بند دردناک بیمار را که همیشه از زبان خود او شنیده بود به یاد آورد:

 

«ای سرگردان دشتهای به خواب رفته، شهر های خاک آلود و خارزارهای خاموش!

از دست رنجهای پیر و زخمهای کهنه به کجا می توان گریخت؟

که آنها جزئی از وجود تو شده اند و تو،چیزی جز کل رنجهای خویش نیستی»

 

بیمار، افسون شده گوش می داد و به گردش پرنده می نگریست. پرنده با بالهای سنگین و بزرگش روی سر او چرخید و کنارش نشست.

 

ــ لاشخور کثیف! باز چه می خواهی از من که درمانده ی بیابان هستم؟

 

ــ« آه ... لاشخور؟ نه برادر؛ من عقابم»با کله اش قله ی دماوند را نشان داد و گفت:آنجا خانه ی من است. آنجا دیرگاهی ست که منزل من است. ای مرد! آمده ام تو را خبر کنم که

 

در این دشت،رهگذران میهمان منند.

 

ــ لعنت شیطان بر تو،گدای دروغگو! من هنوز زنده ام و تو می خواهی چشمها و مغزم را برای بچه هایت ببری؛اما بدان که من هیچوقت نمی میرم.شیطان قسم خورده است

 

که رنج و سرگردانی را جاودان کند و بر سر این ماجرا،او با خدای من کنار آمده است. تو باز هم باید در انتظار مرگ من به فرزاندنت وعده ی دروغ بدهی.

 

عقاب نا صبورانه خندید و گفت: نه ای مرد تسخیر پذیر! این کار لاشخورهاست. دشتستان زیر پای تو و کوههای بالای سرت از آن من است. آیا خواهش مرا نمی پذیری.

 

بیمار نا امیدانه در او نگریست، ــ« چه فرق می کند؟ چه فرق می کند که من ــــ که برده ی هوسهای تباه خویش بوده ام ــ کجا زندگی کنم؟» و بعد تن گندیده ی استخوانی اش را نشان داد و گفت:همه جا ... آنها را کرم می خورد. تن چرکین و استخوانهای برآمده. از من دیگر چیزی باقی نمانده است که بالا نشین شوم. تنه ی پوک درختی هستم که به درد

 

سوختن هم نمی خورد.

 

پرنده، تحقیر آمیز در او نگریست؛ اما دلش سوخت.

 

ــ نه ای مرد! چنین نیست که می گویی. در بلندیها رذالت زندگی نمی کند. کرمهای وجود تو آنجا همه میمیرند و تو آزاد می شوی.

 

بیمار گفت: «من خیلی ناتوان شده ام. گمان نمی برم که بتوانم دعوت تو را بپذیرم. شاید که سالهای بعد، بتوانم». آنگاه، خودش را تکانی داد . شش کرم کثیف خاکستری رنگ بد قیافه روی خاک افتادند و لولیدند.

عقاب پرید. لاشخوری فرود آمد .آنها را به نوک گرفت و بلند شد.

 

ــ آهای هر روز چند تا می خوری؟

 

ــ نه آنقدر که تخم می ریزند.

 

ــ می توانی رفقهایت را خبر کنی ؟ من خیلی عذاب می کشم.

 

ــ نه رهگذر! آنها خودشان کسانی را دارند که کرم گذاشته باشند.آیا دانستن این که تو تنها نیستی که عذاب می کشی از رنجهایت کم نمی کند؟

 

ــ آه لاشخورها، گداها! من هرگز نمی توانم با شما کنار بیایم.

 

عقاب از سینه ی آسمان بانگ زد: ای مرد خانه ی من آنجاست.(و با کله اش قله ی دماوند را نشان داد) من برای همه ی رهگذران سوگند خورده ام که در بلندیها، رذالت زندگی نمی کند.

 

با این همه، چند سال است،چند سال است که تنها هستم و هیچ بیمار رهگذری دعوت مرا نپذیرفته است.

 

آنجا کرمها همه می میرند... تو هرگز با لاشخورها کنار نخواهی آمد.

 

.... آفتاب، بالای سر رهگذر تیغ می کشید. عقاب مثل یک لکه ی سیاه دور می شد. لاشخورها دور هم می چرخیدند و چنان اسب شیهه می کشیدند. یک لکه ابر قله ی دماوند را می سایید.

 

مردک عرقهایش را پاک کرد. نگاهی به قله انداخت. شانه ها را تکان داد: «نه، نمی شود. خیلی بلند است ... دور است...»

 

هنوز کرمهای گرسنه روی استخوانها و زخمهای چرکینش می لولیدند.

 

ـــ اما بعد ... سالهای بعد ... من عاقبت به مردن محکومتان خواهم کرد .....

 

 

نادر ابراهیمی  

* تورات ــ کتاب ایوب          

ـــ اما بعد ... سالهای بعد ... من عاقبت به مردن محکومتان خواهم کرد .....

 

 

نادر ابراهیمی

* تورات ــ کتاب ایوب           


ادامه مطلب

 
 
[ دوشنبه 23 مرداد 1396  ] [ 10:55 AM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

: یه برگ جوون روی یک درخت عاشق گل سرخ زیردرخت میشه و هرروز ازاون بالا برای گله دست تکون می ده ، گله گاهی نگاش میکنه، گاهی براش ناز میکنه، گاهیم بهش بی محلی میکنه

برگه برای اینکه گله رو مجبور کنه بهش نگاه کنه هرروز روی شاخه میرقصیده

برگه اونقدر روی انو شاخه میرقصه و میرقصه تایه روز چشم باز میکنه میبینه زرد و خسته و پیر شده

یه روز تموم جونش رو جمع میکنه تابرقصه و برای یک بار دیگم که سده گله اونو نگاه کنه.

براش مهم نبود رقصیدن همانا و افتادن ونیستی همان .

شروع میکنه و تا گله سرشو بالا میاره برگه آروم آروم از درخت جدا نیشه و رقصان و خسته به خاک میافته

میرسه کنار گله یه لبخند میزنه و تموم.

 

چشماشو که باز میکنه میبینه یه برگ روی درخت نشسته و برای اینکه اون بالا رو نگاه کنه داره هی میرقصه .

گله لبخن.د میزنه !

نرگس احمدی 


ادامه مطلب

 
 
[ دوشنبه 23 مرداد 1396  ] [ 10:55 AM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0
.: Weblog Themes By Rasekhoon :.

تعداد کل صفحات : 36 ::         20   21   22   23   24   25   26   27   28   29   >  

درباره وبلاگ

آخرين مطالب
آمار سایت
كل بازديدها : 46435 نفر
كل مطالب : 769 عدد
کل نظرات : 0عدد
آخرین بروز رسانی : سه شنبه 1 اسفند 1396