داستان های از بزرگان و منابع جدید قدیم
نويسندگان
سید رضا هاشمی

- خداوند از تو نخواهد پرسید پوست تو به چه رنگ بود

بلکه از تو خواهد پرسید که چگونه انسانی بودی؟

 

2- خداوند از تو نخواهد پرسید که چه لباس‌هایی در کمد داشتی

بلکه از تو خواهد پرسید به چند نفر لباس پوشاندی؟

 

3- خداوند از تو نخواهد پرسید زیربنای خانه ات چندمتر بود

بلکه از تو خواهد پرسید به چند نفر در خانه ات خوش آمد گفتی؟

 

4- خداوند از تو نخواهد پرسید در چه منطقه ای زندگی می‌کردی

بلکه از تو خواهد پرسید چگونه با همسایگانت رفتار کردی؟

 

5- خداوند از تو نخواهد پرسید چه تعداد دوست داشتی

بلکه از تو خواهد پرسید برای چندنفر دوست و رفیق بودی؟

 

6- خداوند از تو نخواهد پرسید میزان درآمد تو چقدر بود

بلکه از تو خواهد پرسید آیا فقیری را دستگیری نمودی؟

 

7- خداوند از تو نخواهد پرسید عنوان و مقام شغلی تو چه بود

بلکه از تو خواهد پرسید آیا سزاوار آن بودی وآن را به بهترین نحو انجام دادی؟

 

8- خداوند از تو نخواهد پرسید که چه اتومبیلی سوار می‌شدی

بلکه از تو خواهد پرسید که چندنفر را که وسیله نقلیه نداشتند به مقصد رساندی؟

 

9- خداوند از تو نخواهد پرسید چرا این قدر طول کشید تا به جست و جوی رستگاری بپردازی

بلکه با مهربانی تو را به جای دروازه های جهنم، به عمارت بهشتی خود خواهد برد.

 

10- خداوند از تو نخواهد پرسید که چرا این مطلب را برای دوستانت نخواندی

بلکه خواهد پرسید آیا از خواندن آن برای دیگران در وجدان خود احساس شرمندگی می‌کردی؟


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 8 شهریور 1396  ] [ 1:45 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

 رسول اکرم(ص) وارد مسجد مدینه شد.چشمش به دو دسته افتاد که یک دسته مشغول عبادت و یک دسته مشغول تعلیم و تعلّم بودند.

 

   حضرت(ص) هر دو دسته را از نظر گذرانید و از دیدن آن دو دسته مسرور و خرسند شد،آنگاه رو به همراهان کرد و فرمود:«این افراد هر دو کار نیک می کنند و بر خیر و سعادت اند.» آنگاه جمله ای اظافه کرد:«لکن من برای تعلیم مردم فرستاده شده ام»، پس خودش نیز به طرف همان دسته که به کار تعلیم و تعلّم اشتغال داشتند رفت و در میان آنان نشست.

 

«منیه المرید،چاپ بمبئی،صفحه ی 10.»


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 8 شهریور 1396  ] [ 1:44 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

در کتاب نجم الثاقب روایت است که:

 

مردی در قریه دقوسا که یکی از قریه های کنار نهر فرات بزرگ است ، ساکن بود . نام آن مرد نجم و لقبش اسود بود و او از اهل خیر و نیکی و صلاح بود . از برای او، زن صالحه ای بود که او را فاطمه می گفتند . او نیز زنی خیر و صالحه بود . این مرد و زن هر دو نابینا گشتند و مدتی بر این حال صفیقه باقی ماندند . و این در سال 712 بود .

 

پس در یکی از شبها ، زن دید که دستی بر سر او کشیده شد . و گوینده ای گفت : ((حق تعالی ، کوری تو را زایل گردانیده است و برخیز شوهر خود ابو علی [نجم] را خدمت کن و در خدمت به او کوتاهی مکن .))

 

زن گفت : (( پس من چشم گشودم و خانه را پر از نور دیدم . دانستم که این حضرت قائم است .))


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 8 شهریور 1396  ] [ 1:44 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

نقل است که حضرت موسی علیه السلام در کوه طور در مناجات خود عرض کرد: یا الله العارفین (ای خدای عارفان)

جواب آمد لبیک (یعنی ندای تو را پذیرفتم)

سپس عرض ‍کرد: یا الله المطیعین (ای خدا اطاعت کنندگان) جواب شنید لبیک،

سپس عرض کرد: یا الله العاصین (ای خدای گنهکاران)،

این دفعه سه بار شنید لبیک، لبیک ؛ لبیک .

حضرت موسی علیه السلام عرض کرد: حکمتش چیست که این دفعه سه بار شنیدم که فرمودی لبیک،

 به او خطاب شد: عارفان به معرفت خود، و نیکوکاران به کار نیک خود، و مطیعان به اطاعت خود، اعتماد دارند،

 ولی گنهکاران، جز به فضل من، پناهی ندارند، اگر از درگاه من ناامید گردند، به درگاه چه کسی پناه ببرند؟


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 8 شهریور 1396  ] [ 1:43 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

چشمان مبارک حضرت محمد(ص) به مرد یهودیی از یهودیان مدینه افتاد.حضرت در سلام کردن سبقت گرفت و با رویی خوش با او برخورد نمود،

 

آن شخص به سلامش پاسخ داد و گفت: پولی را که به من بدهکاری که فراموش نکرده ای؟

فرمود: نه، گفت: بدهی مرا به من بازگردان

فرمود: حالا پولی ندارم تا به تو بپردازم ولی ....

یهودی گفت: من امروز تو را رها نمی کنم و تا به مالم نرسم نمی گذارم از اینجا عبور کنی.

با همان لبخند زیبایش فرمود: من هم همین جا می مانم تا زمانی که تو اجازه دهی.

برخی از رهگذران بی اطلاع از ماجرا با سلامی از آنجا رد می شدند ولی وقتی عده ای از اصحاب باخبر شدند،

خواستند طلبکار را تنبیه کنند که چنین جسارتی به پیامبر مسلمین نموده ولی رسول خدا مانع از کارشان شده و آنها را از آنجا دور فرمود.

آفتاب داغ مدینه بر سر و روی رسول الله می تابید و عرق از صورتش می چکید،

با این همه ایشان هیچ عکس العمل و حرف تندی از خودشان ندادند با این وجود مرد یهودی آن حضرت را در همان وضعیت نگاه داشته بود.

تا اینکه وقت نماز ظهر شد، عده ای به سراغ پیامبر رفتند و عرض کردند: وقت نماز است چرا به مسجد تشریف نمی آورید؟

پیامبر سکوت فرمودند: آن عده به همراه رهگذران و خود پیامبر همگی منتظر تصمیم مرد یهودی شدند.

وقتی او این وضع را دید خود را به روی دست و پای پیامبر اکرم انداخت و عرض کرد: من شما را برای پول نگه نداشتم،

بلکه در کتاب مقدس یهودیان، تورات، خوانده بودم که از ویژگیهای آخرین پیامبر خدا صبر و بردباری است

و من تصمیم گرفتم شما را امتحان کنم .

حالا شهادت می دهم که شما همان پیغمبر موعود هستید و من با میل قلبی و با اطمینان به شما ایمان می آورم،

شهادت می دهم که خدایی جز الله نیست و شهادت می دهم محمد فرستاده ی اوست


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 8 شهریور 1396  ] [ 1:43 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

نامت چه بود؟

 

 آدم

 

فرزند ؟

 

من را نه مادری نه پدر..... بنویس اول یتیم عالم خلقت

 

نام محل تولد؟

 

بهشت پاک

 

اینک محل سکونت ؟

 

زمین خاک

 

قدت؟

 

روزی چنان بلند که همسایه خدا...اینک به اندازه بختم به روی خاک

 

اعضای خانواده؟

 

حوای خوب و پاک

 

قابیل خشمناک

 

هابیل زیر خاک

 

روز تولدت؟

 

درروز جمعه ای به گمانم که روز عشق

 

رنگت؟

 

اینک فقط سیاه ز شرم چنان گتاه

 

چشمت؟

 

رنگی به رنگ بارش باران که ببارد از آسمان

 

وزنت؟

 

نه آنچنان سبک که پرم در هوای دوست

 

نه آنچنان وزین که بشینم بر این زمین

 

جنست؟

 

نیمی مرا ز خاک...... نیمی دگر خدا

 

شاکی تو؟

 

خدا

 

نام وکیل؟

 

آنهم فقط خدا

 

جرمت؟

 

یک سیب از درخت وسوسه !

 

تنها همین؟!!!!!!!!!!!

 

همین.......

 

حکم ؟

 

تبعید در زمین!!!!!!!!!!

 

همدست در گناه؟

 

حوای آشنا

 

ترسیده ای؟

 

کمی

 

ز چه؟

 

 که شوم من اسیر خاک

 

آیا کسی به ملاقاتت آمده؟

 

 بلی.

 

چه کسی؟

 

 گاهی فقط خدا

 

داری گلایه ای؟

 

دیگر گلایه نه .........ولی

 

ولی چه؟

 

حکمی چنین آنهم به یک گناه......!!!

 

دلتنگ گشته ای؟

 

 زیاد

 

برای که ؟

 

تنها فقط خدا

 

آورده ای سند؟

 

 بلی

 

چه؟

 

 دو قطره اشک

 

داری تو ضامنی ؟

 

بلی

 

چه کسی؟

 

 تنها کسم خدا

 

در آخرین دفاع؟

 

 میخوانمش چنان که اجابت کند دعا  


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 8 شهریور 1396  ] [ 1:42 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

داوینچی موقع کشیدن تابلوی"شام اخر"دچار مشکل بزرگی شد می بایست "نیکی"را به شکل عیسی و"بدی"را به شکل یهودا یکی از یاران عیسی که هنگام شام تصمیم داشت به او خیانت کند به تصویر میکشید.

کار را نیمه تمام رها کرد تا مدل های ارمانی اش را پیدا کند.

روزی در یک مراسم همسرایی تصویر کامل مسیح را در چهره ی یکی از جوانان همسرا یافت.جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره ی او اتودهایی برداشت.

سه سال گذشت...

تابلوی شام اخر تقریبا تمام شده بود اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود

کاردنیال پدر کلیسا کم کم به او فشار می اورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام کند.نقاش پس از روزها جست وجو جوان شکسته و ژندهپوشٍ مستی را در جوی ابی یافت.به زحمت از دستیارانش خواست تااورا به کلیسا بیاوند.چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن از او را نداشت.

گدا راکه درست نمی فهمید چه خبر است به کلیسا اوردند.دستیارانش اورا سر پا نگه داشتند و در همان وضع داوینچی از خطوط بی تقوایی گناه وخود پرستی که به خوبی بر ان چهره نقش بسته بود نسخه برداری کرد.

وقتی کارش تمام شد گدا که دیگر مستی از سرش پریده بود چشمهاهیش را باز کرد و نقاشی پیش رویش را دید و با امیزه ای از شگفتی گفت:من این تابلو را قبلا دیده ام!!!

داوینچی شگفت زده پرسید:کی؟

گدا گفت: سه سال قبل پیش از انکه همه چیزم را از دست بدهم.موقعی که در یک گروه همسرایی اواز می خواندم زندگی رویایی داشتم.هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهره ی "عیسی" بشوم!

میتوان گفت:

"نیکی"و"بدی" دو روی یک سکه هستند همه چیز به این بسته است که هر کدام کی سر راه انسان قرار بگیرند!


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 8 شهریور 1396  ] [ 1:41 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

سال ها پیش زمانی که به عنوان داوطلب در بیمارستان استانفورد مشغول کار بودم

 

با دختری به نام لیزا آشنا شدم که از بیماری جدی و نادری رنج میبرد.

 

ظاهرا تنها شانس بهبودی او گرفتن خون از برادر پنج ساله خود بود

 

که او نیز قبلا مبتلا به این بیماری بود و به طرز معجزه آسایی نجات یافته بود

 

و هنوز نیاز به مراقبت پزشکی داشت.

 

پزشک معالج وضعیت بیماری خواهرش را توضیح داد و پرسید:

 

آیا برای بهبودی خواهرت مایل به اهدای خون هستی؟؟

 

برادر خردسال اندکی تردید کرد و….

 

سپس نفس عمیقی کشید و گفت:

 

بله من اینکار را برای نجات لیزا انجام خواهم داد.

 

در طول انتقال خون کنار تخت لیزا روی تختی دراز کشیده بود

 

و مثل تمامی انسان ها که با مشاهده اینکه

 

رنگ به چهره خواهرش باز میگشت خوشحال بود

 

و لبخند میزد.سپس رنگ چهره اش پریده بیحال شده و لبخند بر لبانش خشکید.

 

نگاهی به دکتر انداخته و با صدای لرزانی گفت:

 

آیا میتوانم زودتر بمیرم؟؟؟

 

پسر خردسال به خاطر سن کمش

 

توضیحات دکتر معالج را عوضی فهمیده بود

 

و تصور میکرد باید تمام خونش را به لیزا بدهد

 

و با شجاعت خود را آماده مرگ کرده بود . . .


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 8 شهریور 1396  ] [ 1:41 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0



 

دهقان و ارباب

دهقان پیر با ناله می‌‌گفت:

ارباب! آخر درد من یکی دوتا نیست، با وجود این همه بدبختی، نمی‌‌دانم دیگر خدا چرا با من لج کرده و چشم تنها دخترم را چپ آفریده است؟! دخترم همه چیز را دوتا می‌بیند!

ارباب پرخاش کرد که: بدبخت! چهل سال است نان مرا زهرمار می‌‌کنی! مگر کور هستی، نمی‌بینی که چشم دختر من هم چپ است؟!

دهقان گفت: چرا ارباب می‌بینم اما چیزی که هست، دختر شما همه‌ی این خوشبختی‌‌ها را "دو تا" می‌بیند ... ولی دختر من، این همه بدبختی را .


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 8 شهریور 1396  ] [ 1:40 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

در اولین ساعت درس کلاس تشریح و کالبد شکافی‌ دانشکده پزشکی‌ یزد استاد به دانشجویان سال اول میگوید:

 

به شما تبریک میگویم که در کنکور قبول شده و الان رسما دانشجوی پزشکی‌ هستید. ولی‌ برای فارغ التحصیل شدن و پزشک شدن هم باید

"دقت عمل" داشته باشید و هم "رقت عمل".

 

همه شما باید این کار که من الان می‌کنم را انجام بدهید اگر نه به درد این رشته نمی خورید و اخراج هستید!! سپس یک جسد وارد کلاس می‌کند و ناگهان انگشتش را تا ته در ماتحت جسد فرو می‌کند می گذارد توی دهانش و می مکد.

و می گوید حالا شما هم باید همین کار را بکنید!!

 

دانشجوها شوکه می شوند و اعتراض می کنند ولی‌ استاد می گوید الا و بلا باید بکنید وگرنه اخراج هستید.

چند تا دخترها غش می کنند، پسرها بالا می اورند، ولی‌ با هر بدبختی هست همه دانشجوها آخرش انگشت در ماتحت جسد می کنند و می گذارند در دهنشان و می مکند.

 

استاد میگوید:

 

هان. شما همه رقت عمل تان خوب بود ولی‌ دقت عمل نداشتید. شما همگی‌ انگشت اشاره را در ماتحت کردید و مکیدید ولی‌ من انگشت اشاره را در ماتحت کردم و انگشت وسط را مکیدم. سعی‌ کنید بیشتر دقت کنید. 


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 8 شهریور 1396  ] [ 1:40 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0
.: Weblog Themes By Rasekhoon :.

تعداد کل صفحات : 22 ::      1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   >  

درباره وبلاگ

آخرين مطالب
آمار سایت
كل بازديدها : 46386 نفر
كل مطالب : 769 عدد
کل نظرات : 0عدد
آخرین بروز رسانی : سه شنبه 1 اسفند 1396