داستان های از بزرگان و منابع جدید قدیم
نويسندگان
سید رضا هاشمی

خانم پولدار

هوا بدجوري توفاني بود و ان پسر و دختر كوچولو حسابي مچاله شده بودند. هر دو لباس هاي كهنه و گشادي به تن داشتند و پشت در خانه مي لرزيدند. پسرك پرسيد:ببخشين خانم! شما كاغذ باطله دارين؟

كاغذ باطله نداشتم و وضع مالي خودمان هم چنگي به دل نمي زد و نمي توانستم به انها كمك كنم. مي خواستم يك جوري از سر خودم بازشان كنم كه چشمم به پاهاي كوچك انها افتاد كه توي دمپايي هاي كهنه كوچكشان قرمز شده بود. گفتم:بيايين تو يه فنجون شيركاكائوي گرم براتون درست كنم. انها را داخل اشپزخانه بردم و كنار بخاري نشاندم تا پاهايشان را گرم كنند. بعد يك فنجان شيركاكائو و كمي نان برشته و مربا به انها دادم و مشغول كار خودم شدم.زير چشمي ديدم كه دختر كوچولو فنجان خالي را در دستش گرفت و خيره به ان نگاه كرد .بعد پرسيد:ببخشين خانم!شما پولدارين؟

نگاهي به روكش نخ نماي مبل هايمان انداختم و گفتم:"من اوه ....نه!

دختر كوچولو فنجان را با احتياط روي نعلبكي ان گذاشت و گفت:"اخه رنگ فنجون و نعلبكي اش به هم مي خوره."

انها در حالي كه بسته هاي كاغذي را جلوي صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند,رفتند. فنجان هاي سفالي ابي رنگ را برداشتم و براي اولين بار در عمرم به رنگ انها دقت كردم. بعد سيب زميني ها را داخل ابگوشت ريختم و هم زدم.سيب زميني,ابگوشت,سقفي بالاي سرم,همسرم,يك شغل خوب و دائمي,همه اينها به هم مي امدند.صندلي ها را از جلوي بخاري برداشتم وسرجايشان گذاشتم و اتاق نشيمن كوچك خانه مان را مرتب كردم.لكه هاي كوچك دمپايي را از كنار بخاري,پاك نكردم. مي خواهم هميشه انها را همانجا نگه دارم كه هيچ وقت يادم نرود چه ادم ثروتمندي هستم.

كنفوسيوس:

هر چيزي زيبايي هايي مخصوص به خودش را دارد ولي هر كسي نمي تواند انها را ببيند.


ادامه مطلب

 
 
[ جمعه 10 شهریور 1396  ] [ 3:13 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

دانشجویی سر کلاس فلسفه نشسته بود. موضوع درس درباره خدا بود.

 

استاد پرسید: آیا در این کلاس کسی هست که صدای خدا را شنیده باشد؟ کسی پاسخ نداد.

 

استاد دوباره پرسید: آیا در این کلاس کسی هست که خدا را لمس کرده باشد؟ دوباره کسی پاسخ نداد.

 

استاد برای سومین بار پرسید: آیا در این کلاس کسی هست که خدا را دیده باشد؟ برای سومین بار هم کسی پاسخ نداد. استاد با قاطعیت گفت: با این وصف خدا وجود ندارد.

 

دانشجو به هیچ روی با استدلال استاد موافق نبود و اجازه خواست تا صحبت کند. استاد پذیرفت. دانشجو از جایش برخواست و از همکلاسی هایش پرسید: آیا در این کلاس کسی هست که صدای مغز استاد را شنیده باشد؟ همه سکوت کردند.

 

آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را لمس کرده باشد؟ همچنان کسی چیزی نگفت.

 

آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را دیده باشد؟

 

وقتی برای سومین بار کسی پاسخی نداد، دانشجو چنین نتیجه گیری کرد که استادشان مغز ندارد


ادامه مطلب

 
 
[ جمعه 10 شهریور 1396  ] [ 3:12 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

 پیرزن با تقوایی در خواب خدا رو دید و به او گفت :

 

 (( خدایا من خیلی تنهام . آیا مهمان خانه من می شوی ؟ ))

 

خدا قبول کرد و به او گفت که فردا به دیدنش خواهد رفت .

 

  پیرزن از خواب بیدار شد با عجله شروع به جارو کردن خانه کرد.

 

رفت و چند نان تازه خرید و خوشمزه ترین غذایی که بلد بود پخت.

 

سپس نشست و منتظر ماند.

 

  چند دقیقه بعددر خانه به صدا در آمد .

 

  پیر زن با عجله به طرف در رفت آن را باز کرد پیر مرد فقیری بود .

 

پیرمرد از او خواست تا به او غذا بدهد

 

پیر زن با عصبانیت سر فقیر داد زد و در را بست.

 

 نیم ساعت بعد باز در خانه به صدا در آمد. پیر زن دوباره در را باز کرد.

 

این بار کودکی که از سرما می لرزید از او خواست تا از سرما پناهش دهد .

 

پیر زن با ناراحتی در را بست و غرغر کنان به خانه بر گشت

 

  نزدیک غروب بار دیگر در خانه به صدا در آمد .

 

این بار نیز پیر زن فقیری پشت در بود. زن از او کمی پول خواست تا برای کودکان گرسنه اش غذا بخرد .

 

پیر زن که خیلی عصبانی شده بود با داد و فریاد پیر زن را دور کرد.

 

 شب شد ولی خدا نیامد پیرزن نا امید شد و رفت که بخوابد و در خواب بار دیگر خدا را دید .

 

 پیرزن با ناراحتی کفت:

 

(( خدایا مگر تو قول نداده بودی که امروز به دیدنم خواهی اومد ؟))

 

 خدا جواب داد :

 

)) بله من سه بار آمدم و تو هر سه بار در را به رویم بستی((

 

 

 

کرم نما و فرود آ که خانه خانه ی توست

 

 

 

همه شب نماز خواندن،همه روز روزه رفتن

 

همه ساله از پی حج سفر حجاز کردن

 

 

 

زمدینه تا به کعبه سر وپابرهنه رفتن

 

 

 

دو لب از برای لبیک به گفته باز کردن

 

 

 

شب جمعه ها نخفتن،به خدای راز گفتن

 

 

 

ز وجود بی نیازش طلب نیاز کردن

 

 

 

به مساجد و معابد همه اعتکاف کردن

 

 

 

ز ملاهی و مناهی همه احتراز کردن

 

 

 

به حضور قلب ذکر خفی و جلی گرفتن

 

 

 

طلب گشایش کار ز کارساز کردن

 

 

 

پی طاعت الهی به زمین جبین نهادن

 

 

 

گه و گه به آسمان ها سر خود فراز کردن

 

 

 

به مبانی طریقت به خلوص راه رفتن

 

 

 

ز مبادی حقیقت گذر از مجاز کردن

 

 

 

به خدا قسم که هرگز ثمرش چنین نباشد

 

که دل شکسته ای را به سرور شاد کردن

 

به خدا قسم که کس را ثمر آنقدر نبخشد

 

که به روی ناامیدی در بسته باز کردن

 

 

 

"شیخ بهایی" 


ادامه مطلب

 
 
[ جمعه 10 شهریور 1396  ] [ 3:11 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

خدا: بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است.

بنده: خدایا ! خسته ام! نمی توانم.

 

خدا: بنده ی من، دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان.

بنده: خدایا ! خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم.

 

خدا: بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان

بنده: خدایا سه رکعت زیاد است

 

خدا: بنده ی من فقط یک رکعت نماز وتر بخوان

بنده: خدایا ! امروز خیلی خسته ام! آیا راه دیگری ندارد؟

 

خدا: بنده ی من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یا الله

بنده: خدایا! من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم می پرد!

 

خدا: بنده ی من همانجا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله

بنده: خدایا هوا سرد است! نمی توانم دستانم را از زیر پتو در بیاورم

 

خدا: بنده ی من در دلت بگو یا الله ما نماز شب برایت حساب می کنیم

بنده اعتنایی نمی کند و می خوابد

 

 

خدا: ملائکه ی من! ببینید من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابیده است چیزی به اذان صبح نمانده، او را بیدار کنید دلم برایش تنگ شده است امشب با من حرف نزده

 

ملائکه: خداوندا! دوباره او را بیدار کردیم ، اما باز خوابید

خدا: ملائکه ی من در گوشش بگویید پروردگارت منتظر توست

ملائکه: پروردگارا! باز هم بیدار نمی شود!

 

خدا: اذان صبح را می گویند هنگام طلوع آفتاب است ای بنده ی من بیدار شو نماز صبحت قضا می شود خورشید از مشرق سر بر می آورد

ملائکه:خداوندا نمی خواهی با او قهر کنی؟

خدا: او جز من کسی را ندارد…شاید توبه کرد…

 

بنده ی من تو به هنگامی که به نماز می ایستی من آنچنان گوش فرا میدهم که انگار همین یک بنده را دارم و تو چنان غافلی که گویا صد ها خدا داری.


ادامه مطلب

 
 
[ جمعه 10 شهریور 1396  ] [ 3:11 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

خدایا شکر

روزی مردی خواب عجیبی دید.

دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنها نگاه می کند. هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دیدکه سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند، باز می کنند و آنها را داخل جعبه می گذارند. مرد از فرشته ای پرسید: شما چکار می کنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت: اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم.

 

مرد کمی جلوتر رفت. باز تعدادی از فرشتگـــان را دید که کاغذهـایی را داخل پاکت می گذارند و آن ها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند.

 

مرد پرسید:....

شماها چکار می کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: اینجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم.

 

مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است. با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟

 

فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند.

 

مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟

 

فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافیست بگویند: خدایا شکر.


ادامه مطلب

 
 
[ جمعه 10 شهریور 1396  ] [ 3:10 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

پادشاهی بیمار شد گفت:

 

«نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند معالجه ام کند».

 

تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد، اما هیچ یک ندانست.

 

 تنها یکی از مردان دانا گفت : که فکر می کند می تواند شاه را معالجه کند. اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید،

 

 پیراهنش را بردارید و تن شاه کنید، شاه معالجه می شود.

 

شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد. آن ها در سرتاسر مملکت سفر کردند ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند.

 

حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد. آن که ثروت داشت، بیمار بود. آن که سالم بود در فقر دست و پا می زد،

 

یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت. یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند.

 

خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند.

 

آخرهای یک شب، پسر شاه از کنار کلبه ای محقر و فقیرانه رد می شد که شنید یک نفر دارد چیزهایی می گوید.

 

« شکر خدا که کارم را تمام کرده ام. سیر و پر غذا خورده ام و می توانم دراز بکشم و بخوابم! چه چیز دیگری می توانم بخواهم؟»

 

پسر شاه خوشحال شد و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند و پیش شاه بیاورند و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند.

 

 پیک ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند، اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت!!!.(۱۸۷۲)

لئو تولستوی


ادامه مطلب

 
 
[ جمعه 10 شهریور 1396  ] [ 3:09 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

کنــار در خندیدم و گفتم: «امشب تو راه می‌میرم.» فقط یک شوخی بود. مانند همیشه. هنگامی که خداحافظی می‌کردیم. نه این که از آن خداحافظی‌ها. صحبت عشق و عاشقی نیست. خب قرارمان این هست که همیشه و در همه حال خوش باشیم و خوش بگذرانیم. حتی هنگامی که داریم خداحافظی می‌کنیم و به همدیگر می‌گوییم: «تا جمعه بعد.» یعنی یک چیزی باید گفت. یک چیزی که آدم را بشاش کند. بی‌خیال کند. حتی اگر یک چیز مزخـرف بــی‌معنی باشد. اولش هم قــول داده بــودیم. هر دویمان حوصله جنقولک بازی و تلفن‌های وقت و بی‌وقت و سینما رفتن‌های مسخره را نداریم. نه این که مثلا" خیلی گرفتار باشیم یا دنبال پول درآوردن. مثل تاجرها یا نمی‌دانم همین‌ها که صبح تا شب سر موبایلشان داد می‌زنند. حتی من آن قدر زندگی را راحت گرفته‌ام که صبح‌ها ساعت ده از خواب پا می‌شوم.

 

ولی با همه این‌ها کاملا" واقعی فکر می‌کنم و دوست هم دارم کاملا" واقعی زندگی کنم. شاید هم بالا رفتن سن، آدم را این طــوری می‌کنـد. یک روز که در آشپزخانه داشت چای می‌ریخت از همان‌جا می‌گفت که بابایم یعنی بابایش با عمه‌اش حرفشان شده و بعد حسابی به تیپ هم زده‌اند. من داشتم پرده‌های اتاق را خوب کیپ و ریپ می‌کردم که پریدم توی آشپزخانه و گفتم: «ببین پدرتو با عمه‌ات بهم زدن، درست، ولی هیچ ربطی به ما نداره» گفتش که منظوری ندارد و گفتم: «می‌دونم عزیزم! ولی عادت که شد کار به جاهای باریک می‌کشه.» گفت که نمی‌فهمد جای باریک یعنی چه یا چه نوع کنایه‌ایست و من گفتم: «یعنی خطبة عقد.» گفت که خودش می‌فهمد و احتیاجی به یادآوری ندارد و شروع کرد به خندیدن. گفتم: «پس خوشحالم. ما هفته‌ای یک بار اونهم سه ساعت پیش هم می‌آییم که خوش باشیم می‌فهمی! خوش بگذرونیم و فکر کنیم تنها خودمون دو تا تو این دنیای مزخرف هستیم.» اوهم گفت که قبول دارد و واقعا" همین طور هست و دیگر صحبتی نکردیم.

 

ولی حرف من همان جمله بی‌معنی است. نمی‌دانم چرا وقت خداحافظی از همه جا، آن جمله را گفتم. خب ناراحت شد. نه این که از این رمانتیک‌های عاشق پیشه باشد. ولی شش ماه هم کم نیست. به هم عادت کرده‌ایم. دلش گرفت. متوجهش شدم. ولی ازقصد گفتم. خواستم اذیتش کنم. دلهره پیدا کند. و بعد آن را از نگاهش بفهمم و کیف کنم. چقدر دیوانه‌ام. مثل قهرمان‌های داستایوفسکی.

 

ما یک رابطه کاملا" واقعی داریم. بدون هیچ تعهدی. فقط می‌خواهیم خوش باشیم. بخندیم. گریه کنیم. بزنیم تو سر هم و کاملا" سبک شویم و بعد خداحافظ. حتی پای این خداحافظیش هم ایستاده‌ایم. یعنی امکان این که هر خداحافظی، آخرین خداحافظی باشد و حتی بدون هیچ مقدمه چینی. شاید تا ابد. اما چرا من آن جمله لعنتی را گفتم. چرا چشم‌های او که اصلا" هم درشت نیست، یک جوری شدند. من مطمئن هستم، نه. چشم‌هایش اصلا" درشت نیستند. وقتی دم در ایستاده بودم حتی به این فکر افتادم که دماغش هم همچیــن صاف نیست. یک جور انحنــای به طــرف چپ. من مطمئنــم. از این جــا می‌فهمــم مطمئــن هستـم که وقتی دم در آمد و بهم گفت چرا متوجه تغییر قیافه‌اش نشدم گفتم: «چرا شدم.» گفتش که چی؟ گفتم: «مدل موهات.» خندید و گفتش آره مدل مصری زده و بنظر من بهش میاد؟ چون یک روزی من مثلا" زنی را دیده‌ام و گفته‌ام که از مدل موهایش خوشم آمده. با این همه یادم نیامد و گفتم: «برام فرقی نمی‌کنه عزیزم.» و بعد آن جمله را گفتم. اگر رمانتیک بودم چهار ساعت بهش زل می‌زدم و از مـــوهــایش تعریف و تمجید می‌کردم.نه. فقط نمی‌دانم چرا یک دفعه بچه بازی در آورد. آمد تا سر پله‌ها و گفت: «واسه چی گفتی؟» نگاهش نکردم. گفتم: «همینطور الکی.» گفت: «الکلی هستــی ولی الکی نگفتی.» گفتم: «خب الهام و از این حرفا بهم دست داد.» گفت: «نرو.» گفتم: «واسه چی؟» گفت: «به دلم بد میاد. مگه نشنیدی میگن مستی و راستی.» گفتم: «مزخرف نگو. من ظرفیتم بالاتر از این حرفهاس.»

 

وقتی رسیدم طبقه همکف و در را باز کردم، برگشتم کنار نرده‌ها و از میان نرده‌ها به بالا نگاه کردم. او هم داشت مرا می‌دید. داد زد: «رسیدی خونه‌تون زنگ بزن.» برگشتم و در را محکم بهم کوبیدم. آن قدر خر است که نمی‌فهمه از طبقه چهارم نباید داد بزنه آن هم با این وضعیت جمعه‌های ما، همسایه‌های بیکار هم منتظر و گوش به دیـــوار هستند. شاید هم می‌خواد قضیه یک جوری روشن بشود. شاید... ولی نه. وقتی در را بستم از پشت اف اف صدایم زد: «عوضی، گفتم رسیدی خونه‌تون زنگ بزن.» منم آهسته داد زدم: «از این بچه‌بازیها نداریم» و رفتم.

 

فکر می‌کنم یک پراید از کنارم رد شد. یکی از این ژیگولوهای شقیقه چخماقی که یه پیت روغن روی موهایشان خالی می‌کنند، سوارش بود. سریع برگشتم و به ماشین خیره شدم. تنها بود. به راهم ادامه دادم. تلفن‌زدن و حال و احوال کردن، مخصوص دختر و پسرهای نوزده ساله‌اس نه ما که فوق لیسانسمان را هم گرفته‌ایم. ولی گفتم که کرم از خودم بود. یه طوری گفتم امشب می‌میرم که ترسید. وقتی هم گفتم می‌میرم، مثل هر جمعه شب نخندیدم شاید اگه یک کم می‌خندیدم مسئله عادی می‌شد. مثل همه چیز ما که عادی هست. یعنی واقعا" فکر کرده بودم که حرفم از بس شوخیست، امکان دارد راست از آب دربیاید. می‌مردم چه دخلی به او داشت. او با کس دیگری می‌توانست بدون دلبستگی‌های معمول خوش باشند یا اصلا" عروسی کنن. آخرش چی؟ که چی؟ یعنی چی؟ چه جالب چی؟ چی تو چی‌توزه؟ همه جای شهر پر از همین جمله‌اس. چی بود تو آن پراید؟ غیر از یک ژیگولوی کله روغنی؟ یه دفعه یادم افتاد شال گردنم را جا گذاشته‌ام. برگشتم. ژیگولو داشت در جلویی ماشینش را قفل می‌کرد. بعد موبایلش زنگ زد. قدم‌هایم را آهسته کردم. هی سر موبایلش داد می‌زد. وقتی به چند قدمیش رسیدم صحبتش تمام شد. زنگ طبقه سوم را زد. خودم دیدم. مطمئنم. یادم افتاد که شال گردنم را تو جیب پالتویم گذاشته‌ام. برگشتم.

 

حالا تو پارک روبروی خانه ناهید نشسته‌ام. دیگر کاملا" شب شده. تاریک تاریک. می‌خواهم یه کم روی فردا فکر کنم. باید تمرکز کنم. جلسه فردا به تمرکز بالایی احتیاج دارد. گرچه همه‌اش تشریفات است. نام. میزان تحصیلات. سابقه کار. میزان حقوق درخواستی؟ خب یه میلیون تومان سر هر برج. شما دارید که بدهید؟ چه مزخرفاتی. راستی داشت یادم می‌رفت. فردا شنبه‌اس. لعنتی. فکر کنم پدر و مادر ناهید دوشنبه بیان تهران. اگر پنج‌شنبه تشریفشان را نبرند چی؟ تکلیف جمعه ما چی می‌شود؟ مزخرفا. می‌آیند که چی‌؟ حتما" به خاطر این که طفل معصومشان یه کم دست پخت مامان جانشان را بخورد و در شهر غربت، دلش نگیره. طفل معصوم. واقعا" که. بلند می‌شوم. پراید هنوز تکانی نخورده.

 

دهانم را باز می‌کنم. گر گرفته‌ام. ها می‌کنم. عاشق این بخارهام. دهن‌های دودکشی. دودهای بی‌خطر. آب حوض پارک یخ‌ زده. کنار حوض ایستاده‌ام. ماهی‌ها اون زیر یخ، پرسه می‌زنند. چرا ماهی‌ها یخ نمی‌زنند؟ خم می‌شوم. می‌خواهم دقیقتر ببینم. چیزی دستگیرم نمی‌شه. اگه قرمز نبودند، هیچوقت نمی‌شد دیدشان. نه. چیزی دستگیـــرم نمی‌شود. فقط می‌دانم که مدام تو این پرسه زدن‌ها دهانشان را باز می‌کنن. یعنی داد می‌زنند؟ یه دست کوچولو به پشتم می‌خورد. برمی‌گردم. یک بچه‌اس. تازه راه افتاده. آنقدر کلاه سرش کرده‌اند که معلوم نیست دختره یا پسر؟ می‌خواهم بغلش کنم. اگه منم زن داشتم بچه‌ام الان این قدی بود. آب دمـــاغش راه افتـــاده. خیلی بــاحال. مادرش می‌رسد. از دهن مادرش مثل اسب‌های چاپار بخار بیرون می‌زند. می‌پرسم: «دختره یا پسر؟» بچه‌رو محکم بغل می‌کند و می‌رود. چند قدم جلوتر بر می‌گردد و یه نگاه سریع می‌اندازد و می‌رود . مثه این که آدم ندیده است. ولش. مطمئنم. زنگ طبقه سوم را زد. خیلی مسخره‌اس. یک باجه تلفن اونور خیابان است. یه دختر آن تو هست. با کی دارد صحبت می‌کند؟ همه‌اش وراجی. همه‌اش دوستت دارم و تا آخر دنیا باهاتم. بعد هم حلقه‌های هآهنی زرد طلایی و یه عمر مصیبت و صدای ونگ بچه‌ها. نه. مزخرفه. باید سوار تاکسی بشم.

 

ولی اول باید از عرض خیابان بگذرم. وسط این اتوبان لعنتی یه مشت نرده‌های موازی می‌ریزند که کسی نتواند به راحتی رد شود. چرا؟ دارد دیر می‌شود. پول خرد هم ندارم. حتما"باز با راننده تاکسی حرفم می‌شه. نکنه قراره تاکسی سر پول خرد با من دعوا کند و من تو اون زد و خورد بیفتم وسط اتوبان و یک ماشین از رویم رد شود؟ چه جالب. همان ناخودآگاه.

 

خب بـــاید بروم. یه تـــاکسی نارنجی رد شد. امشب فقط سوار تاکسی می‌شم. اونم فقط نارنجی. نه هر مســافرکش لــق لقو. با آن آهنگ‌های بند تنبونی. «سرتو بذار رو شونه‌هام گریه‌ام می‌گیره». چرا من گریه‌ام نمی‌گیرد. مزخرف. باید رد شوم. ولی مگر ماشین‌ها میذارن من از عرض این خیابان لعنتی رد شوم. یه کم صبر می‌کنم. باجه‌های تلفن تاریکن. نه مثل فیلما. تو فیلم‌ها همه باجه‌ها چراغ دارن‌. روشنن‌. آدم فکر می‌کند توش گرمه. بعد یه دفعه از تاریکی تیر می‌زنند به باجه‌های روشن. بعد یک نفر که از دهنش خـــون بیـــرون می‌زنه، کف باجه می‌افتد. یعنی این دختر یهو می‌افتد؟ از دهنش خون بیرون می‌زنه؟ ولی می‌گویند آب آلبالو یا شربتی، چیزی می‌دن، چه باحال. یعنی داره با کی حرف می‌زنه؟

 

باید فکرم را جمع و جور کنم. باید یه تلفن به خانه بزنم و به مامان بگم دیر میام. یعنی کاردارم. خب حال خونه را ندارم. غروب جمعه و اتاق روشن شدة پدر با مهتابی. یه کم تو همین اتوبان قدم می‌زنم. شاید یه سیگار کشیدم. یه دیدی هم به روزنامه‌ها می‌زنم.

فردا. چقدر طولش میده. چرا برنمی‌گرده منو نگاه کنه؟ فکر کنم خوشگل باشه. باید برم جلوتر. اگه صداش زمخت باشد خوشگله. ولی صداش‌رو نمی‌شنوم. یعنی این ماشین‌های لعنتی نمی‌گذارن، هی رد مـی‌شـن. یادم آمد. یه خوشگذرونی خوب. کافیه شیر یا خط کنم. اگه شیر اومد خوشگله و اگرخط اومد، زشتـه. ولـی پـول خـرد نــــدارم. برگردم کنار پارک. همون بقالیه. حتما" دارد. خدا کنه تا وقتی برگردم صحبتش رو طول بدهد.

 

راه می‌افتم. برف یواش یواش شروع کرده. ولی گرممه. خدایا کاری کن طولش بده.

 

رسیدم. وارد می‌شم. یه زن با زنبیلش غرغر می‌کند. از مغازه می‌زند بیرون. سردرنمیارم. فقط می‌شنوم بقال به بغل دستیش می‌گه: «باور نمی‌کند خوب به درک.» چه چیز رو باید باور کرد؟ کله بقال گرد تا گرد کچله. یعنی بی‌مو یک ریش توپی هم دارد. چقدر جالب. چقدر شبیه. یعنی مثه همون مردی که پریشب تو خونه علی اینها می رقصید. من نشسته بودم خیلی شلوغ بود. خر تو خر. اون پسره که ارگ می‌زد چه ابروهایی داشت. مشکی مشکی. خیلی خوشم اومد. به هیچ دختری نیگا نمی‌کرد. فقط می‌خواند. همه صداهارو هم بلد بود. تقلید می‌کرد. هیچوقتم اون آهنگ مزخرفه‌رو نخوند. «سرمو بذار رو شونه‌هات گریه‌ام می‌گیره.» سرمو بذارم یا سرتو بذارم؟ ما هیچوقت سرمان را روی شونه‌های هم نمی‌ذاریم. تازه، من هیچ‌وخ گریه‌ام نمی‌گیرد. بخاطر همین ازش خوشم اومد. یعنی اون دختره که می‌رقصید مدام می‌رفت جلوش. حسابی می‌خواست قالب کند. ولی اون تو یه عالم دیگه بود. نمی‌دونم. باید خوش گذروند.

 

ولی خوب وقتی یه نفر از یه نفر دیگه خوشش میاد و فقط بروبر نگاهش می‌کنه چه فایده؟ آن وقت همه چیز به یه انرژی متراکم تبدیل می‌شه که ما بهش می‌گیم عشق. نه. مزخرفه. بقال هم بروبر دارد نیگام می‌کند. عاشق من شده. چقدر دوستت دارم.

 

می‌گه: «چیزی می‌خواستید؟» می‌گم: «بله؟» می‌گه: «عرض کردم چیزی می‌خواستید؟» می‌گم: «شما خیلی قیافه‌تان آشنا است.» می‌گه: «چطور مگه؟» به مغزم فشار میارم: «شما پریشب در یک مهمانی نبوده‌اید در خانه علی آقا؟» می‌گه: «نخیر ولی چه جالب.» می‌گم: «داشتید می‌ءرقصیدید.» می‌گه: «می‌رقصیدم؟» می‌گم: «بله با آن خانمی که موهای بلند مشکی داشتند و یک لباس لختی مشکی پوشیده بود.» می‌گه: «آقا شما حالتان خوب است؟» می‌گم: «بله!» می‌گه: «پس لطف کرده بفرمائید امرتان چیست؟» باید فکرمو جمع و جور کنم. ولی هیچی یادم نمی‌آد. می‌گم‌: «هیچی قربان!» می‌گه‌: «ما کسب حلال می‌کنیم شما حالتان خوب نیست لطفا" مزاحم نشوید.» بیرون میام. یه سکه پنج تومنی کنار یک تکه روزنامه همشهری که خیس شده برق می‌زند. برش می‌دارم. میگذارمش تو جیبم. خط داره ولی به جای شیرش یه چند تا گلدسته‌اس. چقدر شبیه بود. دروغ می‌گفت. ولی دروغش چیه؟ حتما" اون نبوده. چقدر راحتم. آزاد . هروخ به خونه برم. هروخ از خونه بیام بیرون. مال خودمم. فقط گرممه. مطمئنم به اندازه بود. برف زیاد شده. تا صبح یک قد برف رو زمین می‌مونه. باید سرعتمو بیشتر کنم. ولش کن. اصلا" از خیر رد شدن از اتوبان گذشتم. یه کم که پیاده برم خسته می‌شم و بعد تاکسی می‌چسبد‌.

 

یه مرد چتری از روبرو میاد. چه عجب! روی چترش چقدر برف نشسته. موهای سرمو می‌تکونم. اصلا" برفی روش نیست. همه‌اش آب شده. نمی‌دانم. شاید اون مرد چتریه می‌خواد یه کم راه بره و بعدش سوار تاکسی بشه. چرا ایستاد؟ هان. تلفن. چطور ندیده بودم؟ از این کابین‌های جمع و جور که اصلا" چراغ نمی‌خواد. فقط سرت می‌رود توش. باید یه تلفن بزنم. برای فردا. ولی اسمش یادم نمیاد. قراره همه چیزرو ردیف کنه. اسمش چی بود خدا؟ مخ فلسفه بود. مثلا" دارد با کی حرف می‌زنه؟ پول خوردم که ندارم. شاید این مرد داشته باشد.

بذار تلفنش تمام شه. اونوقت. ولی مثه این که تازه چونه‌اش گرم شده. گرممه. ولی پاهایم یخ زده. انگشتام.

 

یعنـــی چی؟ بشینم رو این جدول. ماشینا با سرعت می‌گذرن. چه خوشحالن. مزخرفا. ماشین سواری کیف داره. غروب جمعه. بچه‌ات از پشت با دستش هی بزنه تو سرت. برایش شعر بخونی. غروب جمعه. برفا شده‌ن. لجن.

 

باید فکر کنم که دوشنبه قراربود چه اتفاقی بیفته که من این قدر نگرانم. نمی فهمم. یادم نمیاد.

 

تموم شد. چتریه تلفنو گذاش. ولی نه. این. این که مرد نیس. زنه. دیگه همه جا سفید شده. سفید. می‌رم جلو: «خانم، ببــخشید! من به یک دوریالی یا حداکثر یک پنج ریالی احتیاج دارم.» جوابمو نمی‌ده. چرا؟ می‌ره. بره. بدرک.چه فرقی می‌کنه. نهایتش همینه که هس. گوشی تلفنو برمی‌دارم. لعنتی. کارت می‌خواد. کافیه کارتو فشار بدی. همه‌اش می‌نویسه Interruption...

 

اون‌وخ باید دوباره فشار بدی. چه جالب. یه کارت کار یه دوزاریو می‌کنه. کافیه آدم بتونه حواسشو جمع کنه. اون‌وخ می‌تونه با یه دوزاری خوش بگذرونه. هم تلفنی می‌زنی هم شیر یا خط می‌کنی. مثلا" اگه شیر اومد فردا استخدام می‌شی و اگه خط اومد، نه. ولی با کارت چی؟ فقط باید هی فشار بدی. Please insert. . ولی آدم اگه یه کم حواسشو جمع کنه می‌تونه با یه کارتم خوش گذرونی بکنه. می‌ندازه بالا. اگه اونطرفش که آبیه افتاد زمین دیگه آدم جمعه شبا حالش نمی‌گیره و اگه اونطرفش که سفیده اومد، دوشنبه‌های باحالی داره.

 

باید جیبمو از کیفم بکشم بیرون. یالا! آهان. یه کارت پیدا شد. به سوراخ تلفن نیگا می‌کنم. باید فکرمو جمع و جور کنم. باید دقیق باشم. باید بتونم زل بزنم. یه کم بالا و پائین کارت فرو نمی‌ره. چن بار زور می‌زنم. چه جالب. پدرسوخته. سوراخه جا خالی می‌ده. یه پیکان. نور بالا. نورتو بنداز پائین آشغال. کارت من. عیب نــداره. ستوان‌دوم وظیفه مهندس مسعود کوشان. می‌شناسمش. آشناس. خیلی هم. گرما. کاپشن. گرممه. نشستن. خستگی. طاقباز. آسمون. ماه. گردگرد. برف میاد. گرما. ناهید. مسعود! خوابم. دوست دارم. سایه. چتر. فردا. نه. هشت صبح. اول وقت. هشت صبح.

 

برگفته از مجموعه‌داستان «شمایل لرزان مردها» ـ هادی نودهی ـ نشر نیلا ـ

 

 

 


ادامه مطلب

 
 
[ جمعه 10 شهریور 1396  ] [ 3:08 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0



 

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند .آن ها عاشقانه ... یكدیگر را دوست داشتند:

 

زن جوان : یواش برو من می ترسم

 

مرد جوان : نه این جوری خیلی بهتره

 

زن جوان : خواهش میكنم من خیلی می ترسم

 

مرد جوان : خوب ، اما اول باید بگویی كه دوست دارم

 

زن جوان : دوست دارم ، حالا میشه یواشتر برونی

 

مرد جوان : مرا محكم بگیر

 

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند .آن ها عاشقانه ... یكدیگر را دوست داشتند

 

زن جوان : یواش برو من می ترسم

 

مرد جوان : نه این جوری خیلی بهتره

 

زن جوان : خواهش میكنم من خیلی می ترسم

 

مرد جوان : خوب ، اما اول باید بگویی كه دوست دارم

 

زن جوان : دوست دارم ، حالا میشه یواشتر برونی

 

مرد جوان : مرا محكم بگیر

 

زن جوان : خوب ، حالا می شه یواش بری

 

مرد جوان : به شرط این كه كلاه كاسكت مرا برداری و روی سر خودت بگزاری ، آخه نمی تونم راحت برونم اذیت می كنه

 

روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود برخورد موتور سیكلت با ساختمان حادثه آفرید . در این سانحه كه به دلیل بریدن ترمز موتور سیكلت رخ داد یكی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت

 

مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود . پس بدون اینكه زن جوان را مطلع كند با ترفندی كلاه كاسكت خود را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.


ادامه مطلب

 
 
[ جمعه 10 شهریور 1396  ] [ 3:07 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

کوهنوردی می‌‌خواست به قله‌ای بلندی صعود کند. پس از سال‌ها تمرین و آمادگی، سفرش را آغاز کرد. به صعودش ادامه داد تا این که هوا کاملا تاریک شد. به جز تاریکی هیچ چیز دیدهنمی‌شد. سیاهی شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمی‌توانست چیزی ببیند حتی ماه و ستاره‌ها پشت انبوهی از ابر پنهان شده بودند. کوهنورد همان‌طور که داشت بالا می‌رفت، درحالی که چیزی به فتح قله نمانده بود، پایش لیز خورد و با سرعت هر چه تمام‌تر سقوط کرد.

 

سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامی خاطرات خوب و بد زندگی‌اش را به یاد می‌آورد. داشت فکر می‌‌کرد چقدر به مرگ نزدیک شده است که ناگهان دنباله طنابی که به دور کمرش حلقه خورده بود بین شاخه های درختی در شیب کوه گیر کرد و مانع از سقوط کاملش شد. در آن لحظات سنگین سکوت، که هیچ امیدی نداشت

 

 از ته دل فریاد زد: خدایا کمکم کن !

 

ندایی از دل آسمان پاسخ داد از من چه می‌خواهی؟

 

- نجاتم بده خدای من!

 

- آیا به من ایمان داری؟

 

- آری. همیشه به تو ایمان داشته‌ام

 

- پس آن طناب دور کمرت را پاره کن!

 

کوهنورد وحشت کرد. پاره شدن طناب یعنی سقوط بی‌تردید

 

از فراز کیلومترها ارتفاع. گفت: خدایا نمی‌توانم.

 

خدا گفت: آیا به گفته من ایمان نداری؟

 

کوهنورد گفت: خدایا نمی توانم. نمی‌توانم.

 

روز بعد، گروه نجات گزارش داد که جسد منجمد شده یک کوهنورد

 

در حالی پیدا شده که طنابی به دور کمرش حلقه شده بود

 

و تنها نیم متر با زمین فاصله داشت . . .


ادامه مطلب

 
 
[ جمعه 10 شهریور 1396  ] [ 3:06 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0



 

روزگاری در جزیره ای زیبا تمام حواس زندگی می کردند . شادی ، غم ، غرور ، عشق و ...

 

روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت پس همه ی ساکنین جزیره قایق هایشان را مرمت کردند و جزیره را ترک کردند . اما عشق مایل بود تا آخرین لحظه باقی بماند چرا که او عاشق جزیره بود .

 

وقتی جزیره به زیر آب فرو می رفت عشق از ثروت که با قایق با شکوهش جزیره را ترک می کرد کمک خواست و به او گفت : آیا می توانم با تو همسفر شوم ؟ ثروت گفت : نه من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم دارم و دیگر جائی برای تو نیست .

 

روزگاری در جزیره ای زیبا تمام حواس زندگی می کردند . شادی ، غم ، غرور ، عشق و ...

 

روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت پس همه ی ساکنین جزیره قایق هایشان را مرمت کردند و جزیره را ترک کردند . اما عشق مایل بود تا آخرین لحظه باقی بماند چرا که او عاشق جزیره بود .

 

وقتی جزیره به زیر آب فرو می رفت عشق از ثروت که با قایق با شکوهش جزیره را ترک می کرد کمک خواست و به او گفت : آیا می توانم با تو همسفر شوم ؟ ثروت گفت : نه من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم دارم و دیگر جائی برای تو نیست .

 

پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود کمک خواست و گفت : لطفا کمک کن و مرا با خود ببر غرور گفت : نمی توانم تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق مرا کثیف می کنی .

 

غم در کنار عشق بود پس عشق به او گفت : اجازه بده تا من با تو بیایم .

غم با صدائی حزن آلود گفت : آه عشق ! من خیلی غمگین هستم و احتیاج به تنهائی دارم . پس عشق این بار به سراغ شادی رفت و او را صدا زد . اما او آنقدر غرق در شادی و هیجان بود که حتی صدای عشق را نشنید .

 

ناگهان صدائی شنید : بیا عشق … من تو را خواهم برد . عشق آنقدر خوشحال شد که حتی فراموش کرد نام یاریگرش را بپرسد و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد . وقتی به خشکی رسیدند پیرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد که چقدر به پیرمرد بدهکار است چرا که او جان عشق را نجات داده بود . عشق از علم پرسید : او که بود؟ و علم پاسخ داد : زمان .

 

عشق گفت: زمان ؟ اما چرا به من کمک کرد ؟

علم لبخندی خردمندانه زد و گفت : زیرا تنها زمان است که قادر به درک عظمت عشق است


ادامه مطلب

 
 
[ جمعه 10 شهریور 1396  ] [ 3:06 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0
.: Weblog Themes By Rasekhoon :.

تعداد کل صفحات : 22 ::      1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   >  

درباره وبلاگ

آخرين مطالب
آمار سایت
كل بازديدها : 46362 نفر
كل مطالب : 769 عدد
کل نظرات : 0عدد
آخرین بروز رسانی : سه شنبه 1 اسفند 1396