آدم بی نماز

شیطان که رانده گشت به جزیک خطا نکرد

خودرابرای سجده آدم رضانکرد

شیطان هزارمرتبه بهترازآدم بی نماز

اوسجده به آدم ولی این به خدا نکرد


 



نوشته شده در تاريخ دوشنبه 5 اردیبهشت 1390  ساعت 3:21 PM | نظرات (0)

لبخند

لبخند زدن کمک ميکند مثبت انديش باشيد. وقتي لبخند ميزنيم بدن ما به بقيه بدن پيغام ميفرستد که "زندگي خوب پيش ميرود". پس با لبخند زدن از افسردگي، استرس و نگراني دور بمانيد.

همه ما به سمت افرادي که لبخند ميزنند کشيده ميشويم. لبخند يک کشش و جذبۀ فوري ايجاد ميکند.

به طوريکه دوست داريم نسبت به آنها شناخت پيدا کنيم.

لبخند حال و هوايتان را تغيير ميدهد
دفعه بعدي که احساس بي حوصلگي و ناراحتي کرديد لبخند بزنيد.

 لبخند به بدن حقه ميزند

لبخند مسري است.
با لبخند زدن فضاي محيط را هم شادتر ميکنيد و اطرافيان را مانند آهنربا به سمت خود ميکشيد

لبخند زدن استرس را از بين مي برد.
وقتي استرس داريد لبخند بزنيد.

با اين کار استرستان کمتر ميشود

و ميتوانيد براي بهبود اوضاع وارد عمل شويد.

لبخند زدن سيستم ايمني بدن را تقويت ميکند
به اين دليل عملکرد ايمني بدن تقويت ميشود

که شما احساس آرامش بيشتري داريد

لبخند زدن فشار خونتان را پايين ميآورد.
وقتي لبخند ميزنيد فشار خونتان به طرز قابل توجهي پايين ميآيد.

خودتان امتحان کنيد.

لبخند زدن باعث ميشود موفق به نظر برسيد.

افراديکه لبخند ميزنند

 اعتماد به نفس بالاتري دارند

و در کارشان بيشتر پيشرفت ميکنند

لبخند بزن دوست من



نوشته شده در تاريخ دوشنبه 5 اردیبهشت 1390  ساعت 3:20 PM | نظرات (0)

فقر

فقر ، چيزي را  " نداشتن " است،

ولي، آن چيز پول نيست ..... طلا و غذا نيست  .......

فقر، گرسنگي نيست ..... 

               فقر، همان گرد و خاكي است

             كه بركتابهاي فروش نرفتۀ يك كتابفروشي مي نشيند ......         فقر، عرياني هم نيست ......

فقر، تيغه هاي برندۀ ماشين بازيافت است،

                          كه روزنامه هاي برگشتي را خرد ميكند ...... 

فقر، پوست موزي است

            كه از پنجره يك اتومبيل به خيابان انداخته ميشود .....

فقر، شب را " بي غذا  " سر كردن نيست ....

             فقر، روز را  " بي انديشه" سر كردن است......



نوشته شده در تاريخ دوشنبه 5 اردیبهشت 1390  ساعت 3:19 PM | نظرات (0)

خدای بنده نواز

منم پروردگارت
خالقت از ذره ای ناچیز
صدايم کن، مرا
آموزگار قادر خود را
قلم را، علم را من هديه ات کردم
بخوان ما را... منم معشوق زيبايت
منم نزديک تر از تو به تو.

اينک صدايم کن
رها
کن غير ما را، سوي ما بازآ
منم پروردگار پاک و بي همتا
منم زيبا،

که زيبا بنده ام را دوست مي دارم.
تو بگشا
گوش دل
پروردگارت با تو مي گويد
تو
را در بيکران دنياي پرغوغا
رهايت من نخواهم کرد
.

 بساط روزي خود را به من بسپار
رها کن غصه يک لقمه آب و نان فردا را.
تو راه بندگي طي کن.
تو دعوت کن مرا بر خود.  
به اشکي، يا ندايي، ميهمانم کن.
که من چشمان اشک آلوده ات را دوست مي دارم.

طلب کن خالق خودرا بجو ما را تو خواهي يافت.

 بخوان ما را
تو غير از ما خداي ديگري داري؟

رها کن غير ما را
آشتي کن با
خداي خود
تو
غير از ما چه مي جويي؟

تو با هرکس به غير از ما چه مي گويي؟

 تو بي ما چه داري؟ هيچ... 

  بگو با ما چه کم داري عزيزم؟ هيچ.
هزاران کهکشان و کوه ودريا را
و
خورشيد و گياه و نور و هستي را
براي جلوه ي خود آفريدم من.

ولي وقتي ترا من آفريدم

 برخودم احسنت مي گفتم.

تويي زيباتر ازخورشيد زيبايم.
تويي والاترين مهمان دنيايم
.
که دنيا بي تو
چيزي چون تو را،کم داشت

تو ای محبوب ترمهمان دنیایم.

 

 ببينم چشم هاي خيست آيا گفته اي دارند؟ بخوان ما را،   ‌‌
خجالت مي کشي از من؟
بگو،
جز من کس ديگر نمي فهمد.

به نجوايي صدايم کن
بدان، آغوش من باز
است.
براي درک آغوشم

شروع کن، يک قدم با تو ،

تمام گام های مانده اش با من

hhhhhhhhhhhhhhhhh.jpg



نوشته شده در تاريخ دوشنبه 5 اردیبهشت 1390  ساعت 3:17 PM | نظرات (0)

گفتارمولوی


ای دل چه اندیشیده‌ای در عذر آن تقصیرها
زان سوی او چندان وفا زین سوی تو چندین جفا
زان سوی او چندان کرم زین سو خلاف و بیش و کم
زان سوی او چندان نعم زین سوی تو چندین خطا
زین سوی تو چندین حسد چندین خیال و ظن بد
زان سوی او چندان کشش چندان چشش چندان عطا
چندین چشش از بهر چه تا جان تلخت خوش شود
چندین کشش از بهر چه تا دررسی در اولیا
از بد پشیمان می‌شوی الله گویان می‌شوی
آن دم تو را او می‌کشد تا وارهاند مر تو را
از جرم ترسان می‌شوی وز چاره پرسان می‌شوی
آن لحظه ترساننده را با خود نمی‌بینی چرا
گر چشم تو بربست او چون مهره‌ای در دست او
گاهی بغلطاند چنین گاهی ببازد در هوا
گاهی نهد در طبع تو سودای سیم و زر و زن
گاهی نهد در جان تو نور خیال مصطفی
این سو کشان سوی خوشان وان سو کشان با ناخوشان
یا بگذرد یا بشکند کشتی در این گرداب‌ها
چندان دعا کن در نهان چندان بنال اندر شبان
کز گنبد هفت آسمان در گوش تو آید صدا
بانک شعیب و ناله‌اش وان اشک همچون ژاله‌اش
چون شد ز حد از آسمان آمد سحرگاهش ندا
گر مجرمی بخشیدمت وز جرم آمرزیدمت
فردوس خواهی دادمت خامش رها کن این دعا
گفتا نه این خواهم نه آن دیدار حق خواهم عیان
گر هفت بحر آتش شود من درروم بهر لقا
گر رانده آن منظرم بستست از او چشم ترم
من در جحیم اولیترم جنت نشاید مر مرا
جنت مرا بی‌روی او هم دوزخست و هم عدو
من سوختم زین رنگ و بو کو فر انوار بقا
گفتند باری کم گری تا کم نگردد مبصری
که چشم نابینا شود چون بگذرد از حد بکا
گفت ار دو چشمم عاقبت خواهند دیدن آن صفت
هر جزو من چشمی شود کی غم خورم من از عمی
ور عاقبت این چشم من محروم خواهد ماندن
تا کور گردد آن بصر کو نیست لایق دوست را
اندر جهان هر آدمی باشد فدای یار خود
یار یکی انبان خون یار یکی شمس ضیا
چون هر کسی درخورد خود یاری گزید از نیک و بد
ما را دریغ آید که خود فانی کنیم از بهر لا
روزی یکی همراه شد با بایزید اندر رهی
پس بایزیدش گفت چه پیشه گزیدی ای دغا
گفتا که من خربنده‌ام پس بایزیدش گفت رو
یا رب خرش را مرگ ده تا او شود بنده خدا
 

 



نوشته شده در تاريخ دوشنبه 5 اردیبهشت 1390  ساعت 3:15 PM | نظرات (0)