منم پروردگارت
خالقت از ذره ای ناچیز
صدايم کن، مرا
آموزگار قادر خود را
قلم را، علم را من هديه ات کردم
بخوان ما را... منم معشوق زيبايت
منم نزديک تر از تو به تو.
اينک صدايم کن
رها کن غير ما را، سوي ما بازآ
منم پروردگار پاک و بي همتا
منم زيبا،
که زيبا بنده ام را دوست مي دارم.
تو بگشا گوش دل
پروردگارت با تو مي گويد
تو را در بيکران دنياي پرغوغا
رهايت من نخواهم کرد.
بساط روزي خود را به من بسپار
رها کن غصه يک لقمه آب و نان فردا را.
تو راه بندگي طي کن.
تو دعوت کن مرا بر خود.
به اشکي، يا ندايي، ميهمانم کن.
که من چشمان اشک آلوده ات را دوست مي دارم.
طلب کن خالق خودرا بجو ما را تو خواهي يافت.
بخوان ما را
تو غير از ما خداي ديگري داري؟
رها کن غير ما را
آشتي کن با خداي خود
تو غير از ما چه مي جويي؟
تو با هرکس به غير از ما چه مي گويي؟
تو بي ما چه داري؟ هيچ...
بگو با ما چه کم داري عزيزم؟ هيچ.
هزاران کهکشان و کوه ودريا را
و خورشيد و گياه و نور و هستي را
براي جلوه ي خود آفريدم من.
ولي وقتي ترا من آفريدم
برخودم احسنت مي گفتم.
تويي زيباتر ازخورشيد زيبايم.
تويي والاترين مهمان دنيايم.
که دنيا بي تو چيزي چون تو را،کم داشت
تو ای محبوب ترمهمان دنیایم.
ببينم چشم هاي خيست آيا گفته اي دارند؟ بخوان ما را،
خجالت مي کشي از من؟
بگو، جز من کس ديگر نمي فهمد.
به نجوايي صدايم کن
بدان، آغوش من باز است.
براي درک آغوشم
شروع کن، يک قدم با تو ،
تمام گام های مانده اش با من

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 5 اردیبهشت 1390 ساعت 3:17 PM | نظرات (0)
RSS