ıllıllı درهم ıllıllı

صفحه اصلی بلاگ راسخون فروشگاه راسخون تماس با من

بر تمام قبر های این شهر بوسه بزن...

 

بر تمام قبر های این شهر
بوسه بزن
شاید به یاد بیاوری
کجا مرا جا گذاشتی…
من در تنها ترین قبر این شهر خفته ام
صدای کلاغها را می شنوی؟
دارند برایم فاتحه می خوانند…..!!

 


[ یک شنبه 15 آذر 1394  ] [ 10:08 AM ] [ محمد قلی نژاد ] [ نظرات(0) ]

داستانی زیبا

 

ابوسعید را گفتند : كسى را مى ‏شناسیم كه مقام او آن چنان است كه بر روى آب راه مى ‏رود.
شیخ گفت : كار دشوارى نیست ؛ پرندگانى نیز باشند كه بر روى آب پا مى ‏نهند و راه مى ‏روند.
گفتند : فلان كس در هوا مى ‏پرد. گفت : مگسى نیز در هوا بپرد.
گفتند : فلان كس در یك لحظه ، از شهرى به شهرى مى‏ رود.
گفت : شیطان نیز در یك دم ، از شرق عالم به مغرب آن مى ‏رود.
این چنین چیزها ، چندان مهم و قیمتى نیست.
مرد آن باشد كه در میان خلق نشیند و برخیزد و بخسبد و با مردم داد و ستد كند و با آنان در آمیزد و یك لحظه از خداى غافل نباشد.



[ یک شنبه 15 آذر 1394  ] [ 10:08 AM ] [ محمد قلی نژاد ] [ نظرات(0) ]

راست می گفت...

 

 بزرگی گفت:

 "خدایا من در کلبه فقیرانه خود چیزی دارم که تو در عرش کبریایی خود نداری، من چون تویی دارم و تو چون خود نداری".

 راست می گفت...

آنقدر دلت از دست ما آدمها گرفته که اگر چون خود داشتی آنقدر در خلوت تنهایی با او گریه می کردی، که دنیا در زیر بغض های نترکیده ات غرق می شد...



[ یک شنبه 15 آذر 1394  ] [ 10:08 AM ] [ محمد قلی نژاد ] [ نظرات(0) ]

صبرش تمام شد...

 

دوستی داشتم با دلی بزرگ، قلبی مهربان، روحی پاک.

عجب صبری داشت! چه تحملی داشت! از این زندگی... از این دنیا...

چه بغضهایی که در گلو نگاه نداشته بود! چه اشکهایی که در خود فرو نریخته بود!

همیشه می گفتمش: عجب صبری داری، کاش من هم ذره ای از صبر تو داشتم.

تا اینکه یک روز دیدمش، گفتم فلانی چه خبر؟

دیدم سر بر شانه هایم گذاشتو های های گریه کرد...

گفت: دگر طاقتم تمام شد. دلم از آدم ها خیلی گرفته...



[ یک شنبه 15 آذر 1394  ] [ 10:07 AM ] [ محمد قلی نژاد ] [ نظرات(0) ]

کاش درکت می کردم...



کاش آنقدر معرفت داشتم که درد پنهان شده در لبخندت را می فهمیدم...
کاش آنقدر معرفت داشتم که عشق پنهان شده در خشمت را می فهمیدم...
کاش آنقدر معرفت داشتم که بغض پنهان شده در سکوتت را می فهمیدم...
کاش معنای حقیقی سکوتت را می فهمیدم، آن لحظه که غم هایت را در وجودت خفه می کردی...
کاش که درکت می کردم... کاش که می فهمیدمت...

ولی افسوس که دیگر نیستی...



[ یک شنبه 15 آذر 1394  ] [ 10:05 AM ] [ محمد قلی نژاد ] [ نظرات(0) ]

باران می بارد...

 

باران می بارد، بدون چتر زیر باران قدم می زنم...

 در زیر باران اشک می ریزم،

                                   تا تو نبینی،

اشک هایی را که در پس غرورم سالها نریخته ام



[ یک شنبه 15 آذر 1394  ] [ 10:04 AM ] [ محمد قلی نژاد ] [ نظرات(0) ]

و خداوند شب را مایه آسایش قرار داد...

 

و خداوند شب را مایه ی آسایش قرار داد تا دردهایمان را به خواب شب بسپاریم.


ولی ای کاش شب من فردایی نداشت!


 که دوباره از سنگینی دردم طلب شبی دیگر کنم...



[ یک شنبه 15 آذر 1394  ] [ 10:03 AM ] [ محمد قلی نژاد ] [ نظرات(0) ]

دلخوشی هایم کم نیست، زندگی باید کرد...


یک روز، غمگین در خیابان قدم می زدم...
فکر اینکه دنیا، پر از نامردیست، پر از ظلم است، سخت مرا آزار می داد.
تا اینکه در آن روز کودکی را دیدم، که با شوق و ذوقی فراوان در پی گرفتن پرنده ای می دوید، از خنده ی آن کودک خندم گرفت...
در آن روز زوج مسنی را دیدم، که پس از سالها چنان می گفتند و می خندیدن که گویی خوشبخترین آدم های روی زمینند، از شادی آنها شاد شدم...
در آن روز جوانی را دیدم، در حالی که برخی ها با بی اعتنایی از کنار کودک فقیری رد می شدند، او را به خوردن یک وعده غذا دعوت کرد، از بزرگواری آن جوان اشک شوق ریختم...
در آن روز فرزندی را دیدم، که داشت شاخه گلی را تقدیم مادرش می کرد، از خوشبختی آنها به وجد آمدم...
در آن روز خیلی ها را دیدم، فقط خوبی بود...
نه اندوهی و نه غمی، نه ظلمی و نه تحقیری...
در آن روز خدا را دیدم...
و
آن روز من هم خندیدم با تمام وجود، طوری که آسمان و زمین از صدای قهقه ی من خندشان گرفت...
و
دانستم دلخوشی هایم کم نیست، زندگی باید کرد...



[ یک شنبه 15 آذر 1394  ] [ 10:02 AM ] [ محمد قلی نژاد ] [ نظرات(0) ]

بخشندگی خدا...

خدایا...
عجب بخشنده ای هستی!
     آنوقتی که در دنیایی زندگی می کنم پر از منت،
                     ذره ای به رخم نمی کشی بخشندگیت را 
                                           و من چه زود فراموشت می کنم...



[ یک شنبه 15 آذر 1394  ] [ 10:02 AM ] [ محمد قلی نژاد ] [ نظرات(0) ]

بهشت من همینجاست...


                                                 
خدایا! دگر، بهشتت را نمی خواهم!
                                بهشت من، همین جاست!
                                                      به زیر قدم های
 مادرم...



[ یک شنبه 15 آذر 1394  ] [ 10:01 AM ] [ محمد قلی نژاد ] [ نظرات(0) ]
.: تعداد کل صفحات 14 :. 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 >

درباره وبلاگ



نویسندگان

  محمد قلی نژاد

لینک دوستان

♛♛♛امام حسن (ع) برگزیده بخشایش گر♛♛♛
اخت الرضا
دانلود ویدیو های آپارات
راسخون
ツ لبخند زیبای زندگیツ
عاشق رضا

آرشیو ماهانه

دی 1396
تیر 1395
مرداد 1395
شهریور 1395
آذر 1394

آرشیو موضوعی

امام رضا
داستان کوتاه

آمار وبلاگ

كل بازديدها : 49876 نفر
كل نظرات : 6 عدد
كل مطالب : 279 عدد
آخرین بروز رسانی : پنج شنبه 14 دی 1396 
تاریخ ایجاد بلاگ : جمعه 13 آذر 1394 

دیگر امکانات

كد موسيقي براي وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

پرتال جامع فرهنگی اطلاع رسانی راسخون
[ ویرایش قالب : راسخون | Theme By : Avazak.ir ]