ıllıllı درهم ıllıllı

صفحه اصلی بلاگ راسخون فروشگاه راسخون تماس با من

داستان دو خط موازی

 

معلمی در کلاس به دانش آموزان گفت:

دو خط موازی رسم کنید

پسرکی دو خط موازی کشید، دو خط نگاهشان در هم گره خورد،قلبشان لرزید.

خط اولی به خط دومی گفت: ما می توانیم با هم باشیم خط دومی سرخ شد و گفت: ما می توانیم با هم زندگی کنیم.

خط اولی گفت: من می شوم خط کنار یک نردبان یا خط کنار یک گلدان،

خط دومی گفت: من می شوم خط کنار یک جاده متروک یا خط کنار یک    خانه ی خراب.

چه زیباست پیوند میان دو قلب عاشق

اما ناگهان معلم با صدای بلند گفت:دو خط موازی هرگز به هم نمی رسند،خطها ناراحت شدند چشمانشان پر اشک شد

خط اولی به خط دومی گفت:

بیا از کاغذ خارج شویم و دور دنیا را بگردیم شاید کسی پیدا شد تا راه حلی برای ما پیدا کند خط ها از کاغذ خارج شدند

رفتندو رفتند و رفتند ، تا رسیدن به دکتری ، دکتر گفت: دوایی برای درمان شما ندارم.

نزد فیزیکدان رفتند، گفت: من راه حلی برای تو ندارم

نزد شیمیدان رفتند، گفت: شما دو تا عنصرجدایی نا پذیرهستید

خطها نا امید از همه جا راه خود را گرفتند و رفتند تا رسیدن به صحرایی و نقاشی را دیدند که روبروی بوم خود نشته است

و نقاشی می کند تصمیم گرفتند وارد بوم نقاش شوند و هرگز از آن خارج نشوند...

تا اینکه نقاش با دو خط موازی ریل قطاری را کشید که در غروب آفتاب به یکدیگر رسیدند.

 



[ یک شنبه 15 آذر 1394  ] [ 2:16 PM ] [ محمد قلی نژاد ] [ نظرات(0) ]

مطلب زیبا

 

روزگاری آمدی و تمام وجودم ازآن تو شد،اما امروز هر آمدنی رفتنی نیز به همراه دارد و روزهای خوش،ماندنی نیستند و هر بهاری خزانی دارد.وهر طلوعی نیز غروبی.....

برای آن روزهای رفته و برای قلب شکسته ام که بی صدا و در سکوت بی انتهایش در اعماق سینه ام شکسته تر شد، می گریم و اشکهایم را برای تسکین دردهای بی امانم که وجودم را در بر گرفته مرهم می کنم و مفهوم چشمان پر اشکم را تنها برای آیینه معنا می کنم و رازش را تنها معبودم می داند و یگانه قلب رنجورم!

امان از لبخندهای زود گذر و آه از گریه های ناتمام....

امان از قلبهای سنگی و یخ زده و آه از قلبهای نازک شیشه ایی

امان از عشق و دوست داشتنهای دروغین و افسانه ایی

و آه از این روزگار فانی و پر از سراب...



[ یک شنبه 15 آذر 1394  ] [ 2:16 PM ] [ محمد قلی نژاد ] [ نظرات(0) ]

مادرم

 

    خانه خرابه تو شدم به سوی من روانه شو

         سجده به عشقت میزنم منجی جاودانه شو

          ای کوه پر غرور من سنگ صبور تو منم

        ای لحظه ساز عاشقی عاشق با تو بودنم

روشن ترین ستاره ام

می خواهمت می خواهمت

تو ماندگاری در دلم

میدانمت  میدانمت

ای همه وجود من نبود تو نبود من



[ یک شنبه 15 آذر 1394  ] [ 2:15 PM ] [ محمد قلی نژاد ] [ نظرات(0) ]

شمع...

 

چون شمع نیمه جان به هوای تو سوختیم

با گریه ساختیم وبه پای تو سوختیم

اشکی که ریختیم به یاد تو ریختیم

عمری که سوختیم برای تو سوختیم

 

 

ای شمع آهسته بسوز که شب دراز است

ای  اشک  آهسته بریز که  غم  زیاد  است 



[ یک شنبه 15 آذر 1394  ] [ 2:14 PM ] [ محمد قلی نژاد ] [ نظرات(0) ]

وصیت انسانی غریب

 

بعد از مرگم مرا در تابوت سیاهی بگذارید تا مردم بدانند هر چه سیاهی در این دنیا بوده، من کشیده ام و دستانم را از تابوت بیرون بگذارید که بدانند به آرزویم نر سیده ام و با دستان خالی از این دنیا رفته ام و چشم هایم را باز بگذارید تا مردم بدانند چشم انتظار بوده ام و دهانم را باز بگذارید که بدانند حرفهایم تمام نشده است.پاهایم را ببندید تا بدانند در اسارت و غربت مرده ام و بلاخره تابوتم را در جای بلند بگذارید تا باد بوی کفنم را به وطن ببرد و تکه یخی بر مزارم بگذارید که به جای مادرم برایم اشک بریزد.



[ یک شنبه 15 آذر 1394  ] [ 2:13 PM ] [ محمد قلی نژاد ] [ نظرات(0) ]

مادر...

 

زیبا ترین کلمه برلب های بشریت کلمه«مادر» وزیبا ترین آوا، 

آوای«مادرم» است.این کلمه آکنده از عشق و امید است، 

کلمه شیرین و مهر انگیز که از اعماق قلب بر می خیزد 

وزیبائی است.مادر همه چیز ماست                 

مادر آن روح جاودانی است که 

لبریز از عشق و 

زیبائی است.

 

 



[ یک شنبه 15 آذر 1394  ] [ 2:13 PM ] [ محمد قلی نژاد ] [ نظرات(0) ]

مطلب زیبا

 

کوچیک تر که بودم فکر می کردم بارون اشک خداست 
ولی مگه خدا هم گریه می کنه؟!چرا باید دل خدا بگیره!!!!
 

دوست داشتم زیر بارون قدم بزنم تا بوی خدا رو حس کنم 
اشک خدا را تو یه کاسه جمع کنم 
تا هر وقت دلم گرفت کمی بنوشم تا پاک و آسمانی شوم! 
آسمان که خاکستری می شد دل منم ابری می شد 
حس میکردم که آدما دل خدا رو شکستند
و یا از یاد خدا غافل شدند همه می گفتند باران رحمت خداست 
ولی حس کودکانه من می گفت: 
خدا دلش از دست آدما گرفته

 



[ یک شنبه 15 آذر 1394  ] [ 2:12 PM ] [ محمد قلی نژاد ] [ نظرات(0) ]

زندگی...

 

    زندگی با همه ی وسعت خویش                 محفل ساكت غم خوردن نیست

 حاصلش تن به قضا دادن و افسردن نیست            اضطراب هوس دیدن و نادیدن نیست

 زندگی خوردن و خوابیدن نیست

 زندگی جنبش جاری شدن است

 از تماشاگه آغاز حیات.......... تا به جائی كه خدا میداند



[ یک شنبه 15 آذر 1394  ] [ 2:12 PM ] [ محمد قلی نژاد ] [ نظرات(0) ]

تخته سنگ...

 

روزگار، گذرم را به بیابانی انداخت،

روی تخته سنگ نوشته شده بود،

دل اگر عاشق شد چه کند؟

من هم کنارش نوشتم،<صبر>

بار دگر روزگار گذرم را به همان بیابان انداخت،

روی تخته سنگ نوشته بود،

اگر صبرش لبریز شد چه کند؟

من هم کنارش نوشتم <مرگ> تمام.



[ یک شنبه 15 آذر 1394  ] [ 2:12 PM ] [ محمد قلی نژاد ] [ نظرات(0) ]

دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم ...

 

 

می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند 

ستایش کردم ، گفتند خرافات است 
 
عاشق شدم ، گفتند دروغ است 

گریستم ، گفتند بهانه است 

خندیدم ، گفتند دیوانه است 

دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم 



                            

( دکتر علی شریعتی )

 



[ یک شنبه 15 آذر 1394  ] [ 2:10 PM ] [ محمد قلی نژاد ] [ نظرات(0) ]
.: تعداد کل صفحات 14 :. 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 >

درباره وبلاگ



نویسندگان

  محمد قلی نژاد

لینک دوستان

♛♛♛امام حسن (ع) برگزیده بخشایش گر♛♛♛
اخت الرضا
دانلود ویدیو های آپارات
راسخون
ツ لبخند زیبای زندگیツ
عاشق رضا

آرشیو ماهانه

دی 1396
تیر 1395
مرداد 1395
شهریور 1395
آذر 1394

آرشیو موضوعی

امام رضا
داستان کوتاه

آمار وبلاگ

كل بازديدها : 49881 نفر
كل نظرات : 6 عدد
كل مطالب : 279 عدد
آخرین بروز رسانی : پنج شنبه 14 دی 1396 
تاریخ ایجاد بلاگ : جمعه 13 آذر 1394 

دیگر امکانات

كد موسيقي براي وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

پرتال جامع فرهنگی اطلاع رسانی راسخون
[ ویرایش قالب : راسخون | Theme By : Avazak.ir ]