عشق یعنی یه پلاک که زده بیرون از دل خاک

 

محمد در سال 1342 در خانواده ای متدین و مذهبی دیده به جهان گشود و از همان اوایل کودکی با تشویق والدین در جلسات قرآن ، مراسم مذهبی و صفوف نماز جماعت شرکت می نمود .

با شروع انقلاب شکوهمند اسلامی و نهضت خونین سال 57 ایشان نجدانه در تظاهرات و راهپیمایی ها شرکت می نمود . روح بلند و ایمان قوی او باعث گردیده بود که در تمامی صحنه های انقلاب حضور فعال داشته باشد . سید محمد علاقه زیادی به تلاوت قرآن و عبادت خالصانه داشت .
با شروع جنگ تحمیلی عراق علیه ایران چه در پشت جبهه و چه در خطوط مقدم جنگ حضور فعال و چشمگیری داشت و در این راستا لیاقت و شایستگی فراوان از خود نشان داد به طوری که مسئولیتهای خطیر و سنگینی بر دوش وی گذاشته شد .
ایشان در بسیاری از عملیات ها ی سپاه اسلام شرکت داشت و در مقاطع مختلف مسئولیت بهداری تیپ قمر بنی هاشم ، تیپ بقیه الله و مسئول محور بهداری لشکر 14 امام حسین (ع) را عهده دار بود  . صداقت  شجاعت و اخلاص این سردار بزرگ زبانزد بچه های رزمنده بود ، آنهایی که او را می شناختند مجذوب اخلاق خوب و بر خورد شایسته و اخلاق ایشان بودند . حضور مستمر ایشان در خط مقدم و در بین نیروهای تحت امرش اثر قابل توجهی بر روحیه نیروها داشت .





لينک مطلب
 توسط محمد مفيد در شنبه 11 دی 1389  ساعت 6:28 PM نظرات 0

 

داشتم به عمق عملیات فکر می کردم هنوز کاملا متوجه ابعاد و عمق قضیه نبودم توجهم را افراد نظامی قرار گاه رمضان و راهنمایان کرد آنها جلب کرد که با تجهیزات و قاطر و لباس کردی داشتند آماده اعزام به نقطه ای در پشت ارتفاعی که در دامنه آن بودیم ، می شدند تا شب به خاک عراق اعزام شوند . فرصتی دست داد و از مسئول آنها پرسیدم اعزام بعدی چه زمانی است گفت حدود یک ماه دیگر و کمی دیگر نیز اطلاعات گرفتم . بعد در مورد مصوبات جلسه کمی فکر کردم . تضمینی وجود نداشت که تا یک ماه دیگر که نیروها را انتخاب و آماده کنیم عراق عملیاتی نکند تابستان داشت نزدیک می شد و در جبهه های غرب و کردستان تابستان یعنی تحرک و عملیات . چه برای ما و چه برای دشمن (کومله و دموکرات و منافقین ).

از طرفی توجیه و شناسایی منطقه برای نیروهای اعزامی نیز زمان لازم داشت . پس چاره ای نبود ...





لينک مطلب
 توسط محمد مفيد در چهارشنبه 8 دی 1389  ساعت 2:23 PM نظرات 0

 

نزدیک صبح به یک پایگاه در کوه های قره داغ رسیدیم تعدادی از نیروهایمان از قبل در آنجا مستقر بودند با رسیدن ما چند ساعت بعد نیز مسئول منطقه برادر رجائی از مقر فرماندهی مالبند آمده بودند. گوئی در بعضی مسائل سیاسی اختلافی با رهبران کرد خصوصا با یه کتی ها پیش آمده بود و بدین دلیل آنجا را تخلیه کرده بودند و به این پایگاه روی کوه های قره داغ آمده بودند کمی پایین تر از مقر ما مقر فرماندهی یکی از رهبران کرد منطقه ( فکر کنم کاک احمد نام داشت ) بود.

در پایگاه تجهیزات رفاهی بسیار ناچیزی بود شب را کنار صخره ها خوابیدیم شال کمر کردی ام که چند متر بود و پارچه اش هم ضخیم بود زیر و رویم انداختم و به دلیل خستگی و کوفتگی ...





لينک مطلب
 توسط محمد مفيد در دوشنبه 6 دی 1389  ساعت 10:58 AM نظرات 0

 

توجیه منطقه
 
چند روز بعد بالاخره مسئول اطلاعات آمد نامش برادر حمزه بود و از اهالی شمال بود. شخصی حدودا 30 الی 35 ساله با قدی بلند و چهارشانه، آدم محتاط و با تجربه ای بود. بعدها فهمیدم که قبلا مسئول اطلاعات منطقه مریوان بوده است. جوانی خوشرو و شاد به نام صالح همراه او بود . اهل اصفهان بود و با لجهه غلیظ صحبت می کرد. بعد ها با هر دویشان خیلی صمیمی شدم.

بعد از صحبت با برادر رضا رجایی و مطالعه نامه حاج آقا مقدم ایشان کمی با ...





لينک مطلب
 توسط محمد مفيد در دوشنبه 6 دی 1389  ساعت 1:09 AM نظرات 0

 

موقعی که در منطقه  مریوان بودیم گاهی به شهر می رفتیم  و با مردم آن جا کم و بیش تماس‌هایی داشتیم . اکثر مردم مریوان از اینکه هوانیروز در آنجا مستقر شده و به کمک مردم آن منطقه آمده اند خوشحال بودند  و برخورد خوبی با ما داشتند ولی در بین آنها عده ای هم بودند که به خاطر تبلیغات مسموم گروهک ها نظر  خوبی نسبت به ما نداشتند. البته ما این  مسئله را از نگاه ها و برخوردهای  آنها می خواندیم.
خیلی مایل بودم با بعضی از آنها صحبت کنم و علت  استقرار ارتش را در آنجا به آنها توضیح  بدهم ولی این فرصت تا آن لحظه دست  نداده بود.

روزها به همین منوال  سپری می شد و هوانیروز مأموریت‌های  خود را انجام می داد. یک روز بیمارستان  مریوان از هوانیروز درخواست هلی‌کوپتر  کرد تا زنی را که وضع حمل او با مشکل مواجه شده بود به بیمارستان  سنندج منتقل کنیم. من این مأموریت  را پذیرفتم و با یک فروند هلی‌کوپتر214 به بیمارستان شهر رفتم. بلافاصله مریض را به همراه یک بهیار سوار هلی‌کوپتر  کردند، هلی‌کوپتر از زمین کنده شد و  به طرف سنندج به راه افتاد.

با توجه به اینکه  فشار هوا در روی زمین و در حال  پرواز متغیر است این عامل باعث شد که آن زن در داخل هلی‌کوپتر بچه  خود را به طور طبیعی به دنیا بیاورد. پدر بچه با به دنیا آمدن فرزندش که پسر هم بود، سرشار از شور و شوق  شده بود. او به گروه پروازی می گفت  به خاطر این خدمتی که شما به همسرم  کردید من این بچه را مدیون خدمت شما هستم. او عهد کرد اگر فرزندش بزرگ شود او را به استخدام هوانیروز در آورد.

خبر این مسئله  انعکاس زیادی در منطقه داشت.پس از این ماجرا وقتی به داخل شهر مریوان می رفتیم دیگر نگاه سرد هیچ کس ما را آزار نمی داد و همه به عنوان یک نیروی خدمتگزار به ما می نگریستند.

 "ستوان‌یکم  خلبان امیر مظفری "





لينک مطلب
 توسط محمد مفيد در یک شنبه 5 دی 1389  ساعت 6:08 PM نظرات 0


POWERED BY RASEKHOON.NET