خدا
آن گاه که
تنهایی در گوش هستی ام با نوایی غریب زمزمه می کند،
آسمان ابری سر بر دلم می گذارد و چون غرش رعدی ناله سر می دهد،
ابر سیاه بر مزرعه سوخته غربت و جدایی ام، اشک می ریزد،
باد سرد پاییزی بر باغ بی نشان از بلبل جانم، می گذرد،
هزار غارتگر بر قلب من هجوم می آورند و همه چیز را به تاراج می برند جز اشک و آه،
طوفان کوبنده طومار زورق خیالم را چون برگی بر آب می پیچد و می برد،
ناگهان
مهمان برگ های زرد و بی رمق چهره ی من دانه های شبنم رؤیا می شود؛
و در آن همه غوغا و فریاد دل، کاخ شوق را بر آب آرزو بنا می کنم؛
و گرم از حضور خیال تو، از دره های فراق تا قله های وصال پرواز می کنم.
نظرات (0) نويسنده : ياسمين چيني چيان - ساعت 9:17 PM - روز شنبه 1 مرداد 1390 |