جستجو در وبلاگ

درباره ما

موضوعات

آخرين مطالب

بایگانی

پيوند ها

آمار وبلاگ



خدا

خدا

آن گاه که

تنهایی در گوش هستی ام با نوایی غریب زمزمه می کند،
آسمان ابری سر بر دلم می گذارد و چون غرش رعدی ناله سر می دهد،

ابر سیاه بر مزرعه سوخته غربت و جدایی ام، اشک می ریزد،

باد سرد پاییزی بر باغ بی نشان از بلبل جانم،  می گذرد،

هزار غارتگر بر قلب من هجوم می آورند و همه چیز را به تاراج می برند جز اشک و آه،
طوفان کوبنده طومار زورق خیالم را چون برگی بر آب می پیچد و می برد،

ناگهان

مهمان برگ های زرد و بی رمق چهره ی من دانه های شبنم رؤیا می شود؛

و در آن همه غوغا و فریاد دل، کاخ شوق را بر آب آرزو بنا می کنم؛

و گرم از حضور خیال تو، از دره های فراق تا قله های وصال پرواز می کنم.




نظرات (0) نويسنده : ياسمين چيني چيان - ساعت 9:17 PM - روز شنبه 1 مرداد 1390    |  

 

استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع مجاز است.