مسافران برزخِ وداع
حسین هدایتی
نوایی حزن آور در تکاپوی کاروان می پیچد. تمام اشیاء، سر در گریبان خویش فرو برده اند و کاروانیان، زانو در آغوش زمستانی خود گرفته اند. هیچ کس را یارای چرخیدن نیست؛ طواف، رنگ ماتم گرفته است.
دست ها و دهان ها یخ کرده اند و شهر سنگی را تمنّای پذیرفتن این همه نیست. اشتران ماتم زده بر سنگفرش های ساییده ظهر می کوبند. قلب شکسته جهان در سینه ستبر عربستان می تپد.
آن مرد با چشم هایی از باران آمد و با چشم هایی از باران خواهد رفت. این آخرین بار است که لبخندهایش نوازشگر دریچه های بیت اللّه خواهد بود. رنج خداحافظی گلوی گسیخته زمین را می فشارد. رگبار مشت ها بر دیوارها، آوار سرها بر زانوها و باران اشک ها بر دامن ها...
شهر آرام آرام می شکند در خویش. الوداع، ای کوچه های بی کسی، ای خاطرات کودکی ها و تنهایی ها! خداحافظ، شهر پدر؛ شهر مادر! خداحافظ، ای عطر نافراموش ابی طالب؛ ای های و هوی سالخورده عبدالمطلب! الوداع، ای راه های بی راه، دقیقه های گذرنده و گرده حجرا، ای بوسه گاه شلاق های سوزان خورشید!
ظهر ثانیه ها بر تن ها عرق کرده است. مسافران برزخِ وداع، چشم از رسول صلی الله علیه و آله برنمی دارند. این پرده آخر را باید آن چنان زار زار گریست که سیلاب خون، دیواره های لجوج فاجعه را در هم بکوبد. هوا سخت نفس گیر است. کوچه ها و دریچه ها سراسیمه به خاک می افتند؛ آخرین بوسه ها بر قدم های آسمان. زمین دلتنگی می کند و آدم ها در گریبان دم کرده خویش فراموش می شوند.
او می رود مثل لبخندهایی که از لب ها خواهد رفت و کعبه می ماند با قطرات اشکی که در چشمه هایش مانده است. خداحافظ، ای پنجره تنهایی ام، حرا! خداحافظ، ای دامنه های مهربان؛ ای جاده های نیمه شبان! و خدا حافظ، ای تربت خدیجه! آخرین همدرد و اولین پناه در ثانیه های ستیهنده وحی!
بقیه در ادامه مطلب...
لبخند بزن، امام!
امیر مرزبان
برخاست و رسالتش را تکمیل کرد؛ می دانست باغ فردا را چه گل هایی روشن می کند. غمگین علف های هرزه بود؛ و سرمست از عطر گل هایی که در راه بودند.
آهای، مردم! این، آخرین ودیعتی است که عشق بر شانه های خسته ولی صبور من گذاشته؛ مژده می دهم شما را به پیوند خدا و ملکوت با زمین، به پیوند بی وقفه نور و رنگین کمان، به بارانی که ریشه در خاک دارد و آسمان به شستن سر و روی خودش با آن، مباهات می کند.
خورشید نورش را از چشم های صبور این مرد می گیرد. ستاره ها تلالؤ آسمانی خنده های او هستند. هر چند این مرد غمگین کم می خندد؛ امّا باور کنید وقتی بخندد، دنیا را بهاری می کند!
بخند علی! تو می دانی تمام پیامبران قبل از منی! تو ادامه همه دلتنگی های من و حرا هستی! تو معنی دهنده تمام گریه های شبانه نوحی! تو هیبت موسا داری! تو نفس عیسا داری! تو از خون ابراهیمی، از تبار اسماعیل، از سلاله عشق، تو محمدی! تو من هستی و من توام؛ در آیینه وحدت ازلی!
بخند علی و دستی را که بالا می برم، ایستاده نگه دار! تا تاریخ زیر سایه آن بخندد، تا فردا از سر انگشت های تو اجازه ورود بگیرد، تا عشق حق داشته باشد از این همه باران بی وقفه ای که بر این دل های خسته باریدیم، بگوید! حالا رنگین کمان چشم های تو معنای همه باران هاست. حالا منم و دست های تو و تویی دست نیاز این خاکِ مشتاق!
آن سوتر از برکه، در صحرا غلغله برپاست. شاد باش گویان از راه می رسند؛ امّا کائنات به تهنیت مردی می آید که صبوری سال های سخت فردا از چشم هایش هویداست و به همه دشنه هایی که در راهند با لبخندی به وسعت این کویر می نگرد...
بگذار سکوت علی پایانی باشد بر همه زخم های تاریخ؛ امّا فریاد آسمان از همین دقایق جاری برمی خیزد. لبخند بزن علی! عید لبخند است، هر چند دلت اندوه کوه ها را بکشد... لبخند بزن مولا! لبخند بزن امام! لبخند...
همایش سبز ولایت
سید علی اصغر موسوی
نوری سبز، از عمق کهکشان ها درخشیدن گرفته بود و مثل ابر دل انگیز بهاری، بر بی کرانه های آسمان گسترده می شد.
زمین در بُهت نوروزی شگفت، خود را می آراست و آسمان غوغایی ترین روز خویش را در ازدحام فرشتگان نظاره می کرد.
جشنی بی نظیر در راه بود، جشنی که عطر دل انگیز نوروز را، لحظه لحظه، به مشام آسمانیان می رسانید و آن ها را از رستاخیز زمین، شگفت زده می کرد.
حتی تمام پیامبران، نشسته بر ارّابه های نور، از آسمان، راهیِ سرزمین «حجاز» بودند تا در جشن بزرگ و بی همانندِ «ولایت» شرکت کنند. یعنی همان حلقه اتصال نبوّت و امامت؛ یعنی همان ادامه راه انبیاء؛ یعنی آغازی زیبا و بشکوه، در مسیر هدایت مردم؛ یعنی تحقق حکومت صالحان بر زمین؛ یعنی کامل ترین عیار، در امتحان اهل تقوا.
نخستین جشن ولایت، در مکانی برپا می شد که تشنگانِ بی شماری، به دنبال اکسیر اعظم معرفت بودند تا از زلال آسمان کوثرش، بهره مند شوند.
چه مکانی شایسته تر از «غدیر خم» تا خمار آلودگان عشق الهی را از خمّ محبت بنوشاند؟! باز هم مثل همیشه، جبریل علیه السلام بود و پیشگاه ادب مصطفوی صلی الله علیه و آله ؛ این بار پیامی آورده بود که پیامبر صلی الله علیه و آله ، سال ها انتظارش را می کشید. زمان، زمان امتحان بود، امتحانی سخت و شیرین برای هر آن چه لاهوتی و ناسوتی است. باید ذر ذره هستی به فراخوانِ فخر کاینات، اشرف مخلوقات، حضرت پیامبر صلی الله علیه و آله لبیک می گفتند! به انتخاب حجّتی که حتی عرش الهی، برابر قامت دلارایش عاجزانه، تواضع و فروتنی می کند!
مردی که فراتر از پندارهای بشری و فراتر از تمام معیارهای ظاهری انسان خاکی است.
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود تا جایگاهی فراهم کنند تا حتی کوته بین ترین انسان ها، قامت آسمانی و دل انگیز حضرت را ببینند؛ تا آن گاه که دست نورانی حضرت، امانت ولایت را به دستان با کفایت امامت می سپارد، همه شاهد باشند. همه شاهد باشند که چگونه در ازدحام انوار سبز الهی «نورِ ولایت» راه به دل های مؤمن می گشاید و نامِ نامیِ «علی علیه السلام » را برای همیشه، بر سینه عاشقانش حکّ می کند، و جدایی ناپذیریِ «امام» از «امت» را نوید می دهد.
اینک دست های توانمند علی علیه السلام ، به بلندای حقیقت، بر فراز تمام نگاه ها به احتراز درآمده است تا محرومان تاریخ به عدالت الهی ایمان بیاورند.
به دستی ایمان بیاورند که در هم شکننده غرورِ عُتبه و ولید و عَمرو و مرحب است. به دستی ایمان بیاورند که گشاینده در خیبر است و مشکل گشای تمام گرفتاری ها. به دستی ایمان بیاورند که با مهربانی، لقمه برای یتیمان خواهد گرفت. به دستی ایمان بیاورند که برای همیشه، بازوی توانای محرومان خواهد بود.
... صدای محبوب قلوب عارفان، حضرت ختمی مرتبت صلی الله علیه و آله در سراسر هستی طنین می اندازد: «مَنْ کُنْتُ مَولاهْ، فَهذا عَلیٌّ مَولاهْ» آی مردم! اینک این دست مولای شماست، این همان وعده عظیم الهی است؛ این همان «نَبأُ العظیم» و «آیتُ الکبری»ست؛ این همان تصویر روشنِ إِنَّمَا وَلیِّکُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ... در قاب قرآن است؛ این همان تفسیر آسمانیِ «والفجر» و «و العادیات» است؛ این همان آیینه تمام نمای اولیای الهی است؛ آیینه حقیقت نمای خَلیفةُ اللّه فِی الاَرض؛ ... آن گاه، دست های پیامبر صلی الله علیه و آله به دعا گشوده می شود:
الهی! دوستش بدار، آن که علی را دوست خواهد داشت و دشمن بدار، هر که با او دشمنی خواهد کرد! یاری اش کن، کسی که او را یاری خواهد کرد و وا بگذار، هر که او را، وا خواهد گذاشت! آمینِ فرشتگان، در ذره ذره هستی انعکاس می یابد و پیامبر صلی الله علیه و آله خشنود از ادای رسالتش، با نگرانی به آینده می نگرد؛ آینده ای که اطمینان بخش به نظر نمی رسد. هلهله مردمان، شادی زمین و آسمان را باهم پیوند می دهد و دست ها از همه سو، به بیعت با ولایت گشوده می شود، ...
امّا کسی هست و خوب می داند که جز اندکی، این دست های ریاکار، به زودی بیعت خواهند شکست.
سال ها صبر و سکوت
حمیده رضایی
صحرا در پوست خویش نمی گنجد. برکه اشک شوق می ریزد و جریان اشتیاقش را موج می زند. دست های آفتاب و ماه در هم فرو می رود، آسمان از شوق، دستی بر پیشانی می کشد. ستاره ها بر مدار دست های قد کشیده می چرخند، بهار پشت پنجره ها دف می گیرد. بهار پشت پنجره ها ایستاده است، کل می کشد و دست می افشاند.
تبریک می گویند و با برق چشم های کینه توزشان خنجرهای کهنه دشمنی را تیز می کنند. نگاه می کنند و در زوایای شب، به دنبال روزنه ای می گردند تا خشم دیر سالشان را فریاد بزنند. هم چنان دست های آفتاب و ماه در هم فرو رفته است و در آسمان می درخشد، هم چنان کوهی از صبر زیر بار سال ها نامردمی، آن چنان استوار ایستاده است که پژواک صدایش را آسمان نیز می شنود.
درهای بسته تاریخ نعره می زنند و سر بر قفل های زنگ زده می کوبند. صحرا دو زانو نشسته و پلک های حیرت خویش را آن چنان گشوده که از چشم هایش خورشید مذاب جاری است. صدای زنگ شتران مست، صحرا را می لرزاند. همهمه ها فروکش می کند؛ قافله زیر سایه خورشید نفس تازه می کند؛ ریگزارهای سوخته بوی حادثه ای شگفت می دهند و این در دست های به هم پیوسته آفتاب و ماه تکمیل می شود.
دست ها پیش می آیند، تبریک می گویند. دست ها می کوشند تا به آسمان برسند. دست ها در زیر آستین خویش، نفاق می پرورانند. دست ها دست های شیطانی است که در مشت، حنجر می فشرد.
چشم ها لبخند می زنند، نظاره می کنند و فراموش می کنند. چشم ها پلک می زنند و خواب آشوب انگیزِ سال ها کفر خویش را مزمزه می کنند. چشم ها آن چه می بینند، کتمان می کنند، هم چنان ملائک بر تف ریگزارها بال گسترده اند، دست های آفتاب و ماه در هم می پیچد و تا آسمان هفتم قد می کشد؛ حادثه اتّفاق می افتد و آن سوتر سال ها صبر و سکوت در حنجره ماه نطفه می بندد.
دست در دست خدا
نزهت بادی
ولایت امیر المؤمنین علیه السلام ، چشمه حیات لازَمان و لا مکانی است که در جوشش همواره خویش، هیچ کس را از آن بیعت تاریخی محروم نمی کند.
از رحمت خدا دور است هرکه این باب فیض الهی را بر مشتاقان حق ببندد و نعمت ولایت را از آنان دریغ نماید.
آن منبری که در غدیر خم ساخته شد تا رسول خدا صلی الله علیه و آله بر فراز آن دست علی علیه السلام را در دست خویش بفشارد، تندیس اهورایی پیوند ولایت به نبوت بود که هنوز در عرصه تاریخ ماندگار است و انعکاس آن صدای ملکوتی حضرت خاتم که آیه حقانیّت وجود امیر المؤمنین علیه السلام را قرائت فرمود، هر لحظه در گوش های زمانه تکرار می شود.
یاران! شتاب کنید، مبادا از میوه های آسمانی این شاخه طوبی دستمان کوتاه بماند که درخت ولایت، ریشه در بوستان وحی دارد و شاخ و برگ در آسمان ها گسترده است.
می دانم توانی بسیار باید دستمان را که بتواند با دستِ خدا بیعت کند و آن همه عظمت را در خویش بفشارد؛ ولی هراسی به دل راه ندهید! بگذارید دستمان زیر فشار قدرت علی علیه السلام بشکند؛ اما بیعتمان استوار بماند!
دریاترین برکه
اکرم کامرانی اقدام
این بار هم، سفری دیگر، چونان گذشته، و بازگشتی دوباره از آخرین سفر، بی شباهت به گذشته؛ حجة الوداع، برکه نزدیک است و حقیقت نزدیک تر، در چند قدمی.
سیل کاروانیان، خاک سوزانِ حجاز را در می نوردند.
تاریخ سالخورده حجاز، گرد زمان بر پلک هایش، با چشم های نیمه باز انتظار حماسه ای دیگر را می کشد و باز هم...
امین وحی از پس پرده های غیب، از ورای ابرهای کبودِ آسمان حجاز، از جانب او...
امّا این بار با سبزترین پیام، با زلال ترین نزول می آید «یا ایها الرّسول بلِّغ ما اُنزل إِلَیْکَ من ربک»
زبان بلیغ رسول در آشوب می افتد و باز هم پیامی سبز، حجم وجودش را پر می کند؛ یا ایها الرّسول بلِّغ ما انزل إِلَیْکَ من ربک» سخت در اندیشه است که چگونه و این بار... پیام دوباره، کاخ اندیشه اش را فرو می ریزد.
«فَاِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رسالتَه»، دل آشوبه اش، زدوده می شود و... به خواست رسول، قافله می ایستد، درست کنار غدیر، دریاترین برکه، حماسی ترین جایگاه تاریخ.
این بار حقیقت دین، در قلب صحراهای حجاز، از ورای جحاز شترانی که تا چندی پیش راه به سوی مدینه می بردند، بر دیواره های زمان طنین افکن می شود.
نوای «من کُنتُ مولاهُ، فهذا علیٌ مولاه» در گوش زمان می پیچد.
«الهم والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَانْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَاخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ؛ بارالها، آن کس را که دوستی اش کند، دوست باش و آن کس را که با او دشمنی کند، دشمن شو و آن کس را که یارش باشد، یاری کن و آن که او را خواری خواهد، خوار ساز.»
این بار امانت خدا و رسالت رسول، بر دوش علی فرود می آید و علی پا بر جای نبی می گذارد.
علی که امام عشق است و «حقیقتی بر گونه اساطیر» و افسوس که تنها پنج بهار با خنکای عدالت شکفت و افسوس که کوفه نشینانِ بی کفایت دچار کفر شدند و قلب دریایی اش را شکستند.
روزهای طعنه و تبعید
حسین هدایتی
گردن کشان کوچه و بازار، شب به خیر!
دشنام های از در و دیوار، شب به خیر!
امروز سمت قافله فریاد می کشم
ای بغض تا همیشه تلنبار، شب به خیر!
من ایستاده ام که خداحافظی کنم
یاران یک مکان ـ مثلاً غار ـ شب به خیر!
ای روزهای طعنه و تبعید، روز خوش!
شب های مهربان بی افطار، شب به خیر!
زهرای من ستاره بی مادرِ پدر
دردانه همیشه گرفتار، شب به خیر!
دیگر فرشته ها پدرت را صدا زدند
تا چند ماه بعد به ناچار، شب به خیر!
نیاز هر کوفه
محمد کامرانی اقدام
باران گرفت و چتر تماشا که باز شد
از هر گلی به سوی تو دستی دراز شد
چشمان توست در همه جا موج می زند
در چشم تو شکوه خدا موج می زند
چشمت اگر اشاره کند بی قرار و مست
دریا بدون چون و چرا موج می زند
در آسمان خشک و تَرَک خورده غدیر
فوج پرنده های رها موج می زند
از پشت شانه های تو از پشت کوه نور
خورشیدی فضای مرا موج می زند
صحرا به دست های تو اصرار می کند
دریا در التماس دعا موج می زند
وقتی به آفتابی تو خیره می شوم
در نقره ای اشک، طلا موج می زند
باران گرفت و چتر تماشا که باز شد
از هر گلی به سوی تو دستی دراز شد
«اَتْمَمْتُ نعمتی»، و به شکرانه اش همه
«حَیّ علی الصلوة» که وقت نماز شد
دریای چاک خورده ز سطح نگاه تو
با آستین پیرهنت، هم تراز شد
دستت نیاز هر شب اندوه کوفه بود
دستی به غیر دست تو کی چاره ساز شد
باران گرفت و چتر تماشا که باز شد
از هر گلی به سوی تو دستی دراز شد
مولا تویی که منتظرت هیچ کس نبود
جز ابر و ماه و چاه، به جز آبشار و رود
مولا تویی که عشق چو نام تو را شنید
نام تو را به خاطر عشق تو برگزید
مولا تویی که از نفست دم نمی زنی
حرفی خلاف گفته خاتم نمی زنی
مولا تویی که هیچ مردّد نمی شوی
هرگز ز روی حق کسی رد نمی شوی
هرگز برای صبح نگاهت غروب نیست
در چشم های تو اثری از رسوب نیست
نامت علی است، شهرتت امّا نگفتنی است
صدها هزار در دلِ دریا نگفتنی است
در ذهن ذره ها همه نام تو جاری است
موسیقی ملایم گام تو جاری است
آب است روشنایی و چشمان تو ترند
فانوس های در جریانی شناورند
آیینه دار اشک تو ماه است و آفتاب
گرد و غبار گام تو آیینه گسترند
شب ها گم است صورت تو در ستاره ها
تا مردم از نگاه تو سر در نیاورند
وقتی به آسمان غزل بال می دهی
گنجشک های شعر من از جای می برند
می نوشد از نگاه تو پی در پی آفتاب
تا کی ستاره گریه کند، تا کی آفتاب
ای نقطه شروع پریدن بدون بال
ای خالِ آسمانی و ای آسمان خال
می خواهمت برای تماشا هزار چشم
تا بنگرم شکوه تو را با هزار چشم
باران گرفت و چتر تماشا که باز شد
از هر گلی به سوی تو دستی دراز شد
برای غدیر
محمدسعید میرزائی
یک برکه است و همهمه رودها در او
آواز رودهای جهان، یکصدا در او
چشمی گشوده است زمین، رو به آسمان
هفت انعکاس آینه های خدا در او
چون مریم است، تشنه به صحرا نهاده سر
باشد جنین واقعه کربلا در او
صحرا دهان گشوده به تأیید آفتاب
تأویل محض آیه «قالوا بلی» در او
در خلوتی غریب تر از غربتت علی
تصویری از حقیقت یک ماجرا در او
یک ماجرا که هم غزل و هم حماسه است
هم ابتدا در اوست و هم انتها در او
قابی به رنگ نقره ای از جنس آسمان
یک عکس، از پیامبر و مرتضی در او
فرشی شد از ستاره و گسترده شد به دشت
تا ماه و آفتاب، نهادند، پا در او
ختم تمام معجزه های نبوّت است
افکنده است حضرت موسی عصا در او
ای نقطه تلاقی دریا و آسمان
ای جان آخرین قدم انبیا در او
روشن ترین دلیل ولایت غدیر بود
تنها گذاشتند علی را چرا در او؟
گلستان شدن آتش نمرود بر حضرت ابراهیم علیه السلام
دوستان را کجا کنی محروم؟!
سید علی اصغر موسوی
... کوهی از آتش در برابر نگاه های شعله ور از آتش خشم، زبانه می کشید و نعره شوم اهریمن با صدای آتش در هم پیچیده بود.
جاهلانه انباشته بودند، هیزم کینه های خود را، در مساحتی شگفت، به وسعت جهالتشان! قصدشان شکستن آیینه الهی بود؛ آیینه ای که با پرتو حقیقت، سعی در زدودن تیرگی ها و جهالت «نمرودیان» داشت؛ آیینه ای که گویای اوصاف خداوند یکتا و فراتر از تصویرها و تصوّرها بود و سرافرازیِ خویش را در تعلیم بندگان خدا به راه راست می دانست!
با هر گونه «بت» صامت و ناطق مبارزه می کرد و اولین درسِ «صُحُف» شریفش «لا اله الا اللّه» بود. تنها زبانِ توحیدگوی خداوند در زمین؛ تنها دوست خداوند در عالم ناسوت؛ تنها جوانمردی که فراتر از تمام نگاه ها، سعی در رفع جهالت داشت.
جاهلانه جاهلانه! انباشته بودند مردمان، هیزم کینه هاشان را، در مساحتی شگفت، و اهریمن متکبّر، از تماشای آن لذّت می برد! لذّتی شوم، به شومی وجود خود نمرود؛ نمرودی که دست پرورده احسان خداوند بود؛ خداوندی که او را از تلاطم امواج حفظ کرد.
آتش زبانه می کشید و زمان پرتابِ تنها توحیدگوی زمین، به میان آتش رسیده بود.
گویی اهریمنِ متکبّر، نبوغ خویش را با ساخت «منجنیق» امتحان می کرد! تا بتواند به پیروان جاهل و هوس پوی خویش بیفزاید، و سدّی در برابر پرتو انوار الهی ایجاد کند؛ امّا حاشا که هیچ اهریمنی را توان مخالفت با خواست خداوند نیست و هیچ موجودی بیرون از دایره اراده خداوند نیست؛ نه باد، نه خاک، نه آب، و نه آتش!
«قُلْنا یا نارُ کُونِی بَرْدا وَّ سَلاما عَلی إِبْراهِیمَ» (انبیا: 69)
سرد شو، ای آتش این آیینه را!
در نگاهش پرتو انوار حق تابیده است.
او خلیل علیه السلام است و دلیل رحمتِ بی انتها ـ
از برایش سرد شو، مثل نسیمی که سحرگه می وزد از سمتِ رود!
فروکش کرد آتش های کینه، و خاکسترنشین شد خیل چشمان شرر بار!
وه! که خداوند چه زیبا با یارانش صحنه می پردازد؟!
ـ شگفتا از خاکستری که از سوسن ها و نیلوفرها، میزبانی می کند!
جشن شعله و شکوفه
حمیده رضایی
هوای پیرامون گُر می گیرد، صدا در سکوت می آمیزد و اضطراب در سینه زمان می تپد، آن چنان که صدای گام هایش را کسی نمی شنود، آن چنان که چشم های مطمئنش را کسی باور نخواهد کرد.
هیمه ای آماده است و زبانه های شرک آسمان را در هم می سوزاند.
هزار چشم، منتظر واقعه ای شگفتند و آن سوتر ایمان بر استواری گام های خویش ایستاده است و خداوند در همه جا...
باد می وزد و شعله های آتش را آشفته تر می سازد، دود در هوا می پیچد و چون پیچکی سیاه بر تن آسمان می پیچد و بالا می رود.
شعله ها در هم می غلتند و آسمان در خویش می پیچد، زمین بوی فاجعه می دهد.
ابراهیم نزدیک می شود، آن چنان که هرم نفس هایش، آتش را بی تاب می کند، اعتقادش را فریاد می زند و آتش بی رحمانه زبانه می کشد.
صدای هلهله از حلقوم نامردان شهر شنیده می شود، و ابلیس ایستاده است تا این واقعه را با چشم بکشد، ابلیس ایستاده است تا صدای قهقه اش، خوابِ سنگین زمین را بر هم بزند.
استوارتر گام برمی دارد و خدا آن چنان به او نزدیک است که هیچ کس را نمی بیند.
آرام تر از همیشه دعا از لبانش بر خاک می ریزد و سپس به سمت آسمان برمی خیزد.
آتش هر لحظه بیش تر زبانه می کشد؛ و آن گاه ابراهیم پای در آتش می نهد، آتش از هم می شکافد، آن چنان که نیل بر موسی. آتش آن چنان سرد می شود که هزاران شکوفه نورسته از چاک گریبان ابراهیم بیرون می ریزد، چشم می گشاید آتش گلستان می شود؛ گام بیرون می نهد، از آن چه به فرمان خدا بر او مقرّر شده بود؛ و آن گاه ابلیس صدای فرو ریختن خویش را در پیکر شهر می شنود، آن زمان که از زیر گام های ابراهیم به جای شعله، شکوفه می جوشد و خدا بزرگ تر است...
... سر فرود آرید!
عاطفه خرّمی
در میان شعله ها حقیقت را فریاد می کند؛ تکه های یقینش در میان آتش نمی سوزند؛ نور خدا جانش را مشتعل کرده است؛ جامه اخلاص بر تن، با جوشنی از جنس ایمان، پاره های چشمش را به شعله ها ارزانی می کند.
جسمم را به آتش بکشید! یقینم از آتش تردید در امان است.
جسمم را به آتش بکشید! آتش دوزخ ارزانی شما! جسمم را به آتش بکشید! این، پاداش مردی است که خدایان سنگی را انکار می کند، این پاداش «مرد تبرداری» است که هیبت خدایان سنگی را با اراده توحیدی اش در هم می شکند و شوکت پوشالی آن ها را به باد استهزا می گیرد. جسم او را به آتش بکشید! در میان آتش غنچه های اعتقاد او گل خواهند کرد. شعله ها گلستانی خواهند شد که شمیم روحبخش گل هاشان فضای تاریک ذهن انسان عصر غفلت را پر خواهد کرد.
شعله ها گلستانی خواهند شد که جلال نمرودیان را به آتش خواهد کشید و حقیقت روشن کلام ابراهیم علیه السلام را در تمام تاریخ منتشر خواهد کرد.
بت های سنگی! سر فرود آرید! خدایان چوبی! در هم شکنید! اعجاز روشن خدا را به تماشا بنشینید! این ناب ترین حقیقتی است که چشم های بسته غفلت زده تان را به سمت سبز ملکوت می خواند.
در محاصره دود و آتش چه دیدی؟
امیر مرزبان
به تولا اگر برسی، رمز از خود بی خود شدن را می فهمی. نور می شوی و بی وقفه می تابی. غرق می شوی در جبروت و نور و حتی همهمه بال های ملایک را نمی شنوی؛ و در حضور خدا، دنیا برایت هیچ می شود.
ابراهیم در منجنیق، با کلام استعاره خدا را دیده است که پلک دلش هم نمی پرد از این آتش که عالمی را گرفته؟!
او خلیل است و خلود در عشق، از چشم هایش و از پیچاپیچ گیسوان سپیدش پیداست. این آتش او را نمی ترساند. آن گاه که این آتش تمام وجودش را در بر گیرد، تازه اول عشق است! او می ماند و خدای او و دیگر هیچ... حتّی فرشتگان نیز حایل آن ها نمی شوند. آی، ابراهیم! بگو در محاصره دود و آتش چه دیدی، آن گاه که حتّی جبرییل سر به شانه شک نهاده بود؟!
ابراهیم! تو خدا را آن جا چگونه دیدی که هنوز از پس قرن ها، نوای لبیک تو به گوش می رسد؟ با تو در آن لحظه زیبا چه گفت که این گونه شاکر، از میان آتش بیرون آمدی؟
من هنوز مبهوت پرندگانی هستم که در منقارهایشان آب می آوردند که تو یکباره نهیب آتش را به دریا وصل کردی. من هنوز در بُهت غریب خودم مانده ام؛ هنوز معنی آتش خلیل را نمی فهمم، کاش با من نیز از ورای این همه شعله سخن بگویی؛ شاید عظمت چشم های اسطوره ای تو را دریابم! کاش گره ابروان من صلابت و استواری تو را داشت! کاش آتش هایی که امروز بر عالم می بارد، نیز... نه، هیچ کس خلیل اللّه نمی شود و هیچ آتش دیگر سرد نمی شود...
نمرود شکن
محدّثه رضایی
بت شکن، نمرود شکن و هر چه غیر از خدا شکن! ابراهیم! جای تعجب نیست اگر شعله های سوزنده خاکی، او را که آسمانی و از جنس زلال آیه های مطهر خداست، نمی سوزاند. شعله شعله گل می کند لطف خداوند بر او و چشم های حیرت نمرودیان ناتوان از درک این حقیقت است. حقیقت در میان آتش! مگر حقیقت می سوزد؟
گل های معجزه از خاکستر می روید و تبسمی شیرین بر لبان پیام آور عشق می شکفد.
آتش، دست های او را که آیه های محکم نورند، نمی سوزاند. آب و باد و آتش و خاک دست های زمین را می شناسند، هر چند با اراده نمرودیان علیه ابراهیم حمله ور شوند. می شناسند دست های بت شکن و کعبه ساز او را.
شعله های آتش اوج می گیرند، اوج می گیرند و بزرگ می شوند و گلستانی بزرگ تر از خود به جای می گذارند و این عظمت ابراهیم است، ابراهیمی که هنوز بت ها از طنین نام بلندش سقوط می کنند.
مزد رسالت
ملیحه عابدینی
با ترس بیگانه بود، آن زمان که تبر بر دوش، کمر سنگی بت ها را دو نیم می کرد و پیشانی شان را با خاک بندگی آشنا. غربت نور را در آن تلاطم شرک، به سرانجام رساند و روشنایی را در آن ظلمتکده، میهمان اندیشه ها گردانید. ابلیس را مقهور پایداری اش کرد و دست پرورده اش، نمرود را با ذلّت به زانو درآورد.
اندیشه اش حقیقت ناب و پیشه اش ایمان به روشنی بود که به مردمان فراموشی، ارزانی می داشت. او آمده بود تا چشم ها را از پرستش ماه و ستارگان باز دارد و بر افق روشنایی پیوند زند. او آمده بود تا دیگر، صدای گوش خراش تراشیدن سنگ های جهل از فراز بتکده ها به گوش زمان نرسد و فطرت پاک الهی را از چنگال ابلیسِ انسان فریب، رها سازد. او آمده بود تا در هم پیچد طومار ظلم و جور نمرود را از سر مردمانی که در عطش عدالت دست و پا می زدند.
و آن روز او را می بردند تا با آتش، بهای مردانگی و دلدادگی اش را بپردازند؛ و ابراهیم مُزد رسالت راستین خویش را شراره آتشی می دانست که او را با محبوب پیوند می زند. او تار و پود جانش را ارزانی معبود گردانده بود و یادش را لبریز از نامش، و خدای ابراهیم این همه را شاهد و ناظر بود. آن روز عقل و عشق، رقیب یکدیگر بودند و دل و جان همراه هم.
غلغله ای در آسمان برپا بود و هلهله ای در زمین، او را آوردند تا دیگر فطرت را فریاد نزند. او را آوردند تا در آتش گناهشان بسوزانند.
نَفَس ها در سینه ها حبس گردیده بود و چشم ها به او دوخته شده بود. ابراهیم نگاهی به آن قوم تباهی کرد و سرانجام خود را در آغوش آتش عشق به پروردگار جای داد؛ امانه، شراره آتش را توان سوزاندن نبود؛ یکباره پیش چشمان باطل گرایان، از سینه سوزان آن کوه آتش، گلستان زیبای عنایت خداوندی نمایان گشت و ابراهیم دوباره طنین نام پروردگار را تا اوج فریاد زد.
و تا زمان باقی است، فریاد توحیدی ابراهیم بر زبان ها جاری خواهد ماند.
... و ناگه ابرها باران گرفت
ابراهیم قبله آرباطان
زمانی سایه افکن دیو و دد در شهر سنگستان
زمین شب، آسمان شب
تارهای جهل و ظلمت گشته آویزان
هوای شهر، سمّی، اطلسی ها پر پر از بی آبی ممتد
دقیقا هر چه دریا، راهشان سد
خدا؛ تندیس زرّین خیابان های خو کرده به تاریکی، به خاموشی
زمین جولانگه صدها هزاران سایه مرموز
و آن سو ...
آسمان ها زیر بال نحس کرکس ها، و احساس شکفتن زیر دستان زمستان، منجمد
تمام کوچه های شهرِ سنگی، خالی از هر عابری کز دست هایش عشق برخیزد
دل دریا پر از مرداب خاموشی و...
خوابی سهمگین در چشم های تک تک آن ها
ـ که ناگه ابرها باران گرفت و...
کوچه های تشنه را سیرابِ دریا کرد و ابراهیم علیه السلام
تبر بر دوش،
او که از پس دیوارهای سنگی اشباح می آید
از این پس، خطّ بطلان روی سنگ و چوب و بت...
به پایان می رسد این عصر رِخوت، عصر یخبندان
به پایان می رسد این قرن پژواک صدای خنده های شوم کفتاران
به نام ربّ باران، ربّ ابراهیم، ربّ هر چه نیلوفر
از این پس کوچه هاتان کعبه کعبه نغمه اللّه اکبر
بهار دست هایش غنچه دادست از دل آتش
گلستان شو، گلستان شو، گلستان
بهاری از دل آتش
به رنگ سبزِ سبزِ سبز،
هلا اهل قبیله! چشمتان روشن
به نام ربّ باران، ربّ ابراهیم
از این پس سینه هاتان مملو از گل های نیلوفر