"قصيده جلجليه" در گذشته سال 43 ه.ق
عمرو بن عاص قصيده اى در 66 بيت سروده است كه از شاهكار هاى زبان عربى بشمار مى رود، اين قصيده بنام قصيده جلجليه معروف است ما، به جهت عظمت اين ابيات قصيده را به همان شكل عربى نقل مى كنيم و سپس ترجمه آن كه به شعر فارسى در آورده ام نقل ميشود.
اما خود شعر بزبان عربى:
معاويه الحال التجهل
و عن سبل الحق لا تعدل
كيست احتيالى فى جلق
على اهلها يوم لبس الحلى؟
و قد اقبلوا زمرا يهرعون
مها ليع كالبقر الجفل
و قولى لهم: يعباوا بالصلاه
بغير وجودك لم تقبل
فولوا و لم يعباوا بالصلاه
و رمت النفار الى القسطل
و لما عصيت امام الهدى
و فى جيشه كل مستفحل
ابالبقر الغكم اهل الشام
الهل التفى و الحجى ابتلى؟
فقلت: نعم قم فانى ارى
قتال المفضل بالا فضل
قبى حاردوا سيد الاوصيا
بقولى: دم طل من نعثل
و كدت لهم آن اقاموا الرماح
عليها المصاحف فى القسطل
و عده تهم كشف سواتهم
لرد الغضنفر المقبيل
فقام البغاه على حيدر
و كفوا عن المشعل المصطلى
كيست محاوره الاشعرى
و نحن على دومه الجندل
الين فيطمع فى جانبى
و سهمين قد خاض فى المقتل
خلعت الخلافه من حيدر
كخلع النعال من الارجل
و البستها فيك بعد الاياس
كلبس الخواتيم بالنمل
و رقيتك المنبر المشمخر
بلا حد سيف و لا منصل
و لو لم تكن انت من اهله
و رب المقام و لم تكمل
و سيرت جيش كفاق العراق
كسير الجنوب مع الشمال
و سيرت ذكرك فى الخافقين
كسير الحمير مع المجمل
و جهلك بى يابن آكله ال
كبود لاعظم ما ابتلى
فلو لا موازرتى لم تطع
و لو لا وجودى لم تقبل
و لو لاى كنت كمثل النساء
تعاف الخروج من المنزل
نصرناك من جهلنا يابن هند
على النبا الاعظم الافضل
و حيث رفعناك فوق الروس
نزلنا الى اسفل الاسفل
و كم قد سمعنا من المصطفى
و صايا مخصصه فى على
و فى يوم "خم" رقى منبرا
يبلغ و الركب لم يرحل
و فى كفه كفه معلنا
ينادى بامر العزيز العلى
انت بكم منكم فى النفوس
باولى؟ فقالوا: بلى فافعل
فانحله امر المومنين
من الله مستخلف المنحل
و قال: فمن كنت مولى له
فهذا له اليوم نعم الولى
فوال مواليه يا ذالجلال
وعاده معادى اخ المرسل
و لا تنقضوا العهد من عترتى
فقاطعهم بى لم يوصل
فبخبخ شيخك لما راى
عرى عقد حيد لم تحلل
فقال:وليكم فاحفظوه
فمدخله فيكم مدخلى
و انا و ما كان من فعلنا
لفى النار فى الدرك الاسفل
و ما دم عثمان منج لنا
من الله فى الموقف المخجل
و ان عليا غدا خصمنا
و يعتز بالله و المرسل
يحاسبنا عن امرو جرت
و نحن عن الحق فى معزل
فما عذرنا يوم كشف الغطا
لك الويل منه غذا كم لى
الا يابن هند ابعت الجنان
بعهد عهدت و لم توف لى
و اخسرت اخراك كيما تنال
يسير الحطام من الاجزل
و اصبحت بالناس حقى استفام
لك الملك من ملك محول
و كنت كمقتنص فى الشراك
تذود الظما عن المنهل
كانك انسيت ليل الهرير
بصفين مع هولها المهول
و قدبت تذرق ذرق النعام
جذارا من البطل المقبل
و حين ازاح جيوش الضلال
و افاك كالاسد المبسل
و قد ضاق منك عليك الخناق
و صار بك الرحب كالفلفل
و قولك: ياعمرو اين المفر
من الفارس الفور المسبيل؟
عسى حيله من عن كنيه
فان فوادى فى عسعل
و شاطرتنى كل ما يستقيم
من الملك دهرك لم يكمل
فقمت على عجلتى رافعا
و اكشف عن سواتى اذيلى
فستر عن وجهه و انثنى
حيا و روعك لم يعقل
و انت لخوفك من باسه
هناك ملئت من الافكل
و لما ملكت حماه الانام
و نالت عصاك يد الاول
منحت لغيرى وزن الجبال
و لم تعطنى زنه الخردل
و انحلت مصرا لعبد الملك
و انت عن الغى لم تعدل
و ان كنت تطمع فيها فقد
تخلى القطا من الااجدل
و ان لم تسامح الى ردها
فانى لحوبكم مصطلى
بخيل جياد و شم الانوف
و بالمرهفات و بالذبل
و اكشف عنك حجاب الغرور
و ايقظ نائمه الاثكل
فانك من امره المومنين
و دعوى الخلافه فى معزل
و مالك فيها و لا ذره
و لا لجدودك بالاول
فان كان بينكما نسبه
فاين الحسام من المنجل
و اين الحصامن نجوم السما
و اين معاويه من على؟
فان كنت فيهابلغت المنى
ففى عنقى علق الجلجل





لينک مطلب
 توسط حمیدرضا نوری در چهارشنبه 25 آبان 1390    نظرات 0

ز لیلایی شنیدم  یا علی گفت            به مجنون چون رسیدم یا علی گفت
مگر این وادی دارالجنون است        که هر دیوانه دیدم یا علی گفت

نسیمی غنچه ای را باز می کرد         به گوش غنچه کم کم یا علی گفت

چمن با ریزش باران رحمت             دعایی کرد و او هم یا علی گفت

یقین پروردگار آفرینش                  به موجودات عالم یا علی گفت

دلا بایست هر دم یا علی گفت          نه هر دم بل دمادم یا علی گفت

به هر روز و به هر شب یا علی گفت         به هر پیچ و به هر خم یا علی گفت

خمیر خاک آدم را سرشتند            چو بر می خواست آدم یا علی گفت

علی در کعبه بر دوش پیمبر               قدم بنهاد وآن دم یا علی گفت

عصا در دست موسی اژدها گشت            کلیم آنجا مسلّم یا علی گفت

ز بطن حوت ، یونس گشت آزاد         ز بس در ظلمت یم یا علی گفت

به فرقش کی اثر می‌کرد شمشیر            شنیدم ابن ملجم یا علی گفت

مگر خیبر ز جایش کنده میشد              یقین آن دم علی هم یا علی گفت





لينک مطلب
 توسط حمیدرضا نوری در چهارشنبه 25 آبان 1390    نظرات 0

برفراز مجلس ما، ماهی امشب سر زند

خنده بر خورشید و ماه از تابش منظر زند

ساقی گل چهره امشب جلوه دیگر کند

مطرب خوش نغمه امشب پرده دیگر زند

آسمان پوشیده بر تن، پرنیان نیلگون

چون عروسان، خویشتن را زینت و زیور زند

آسمان را گفتم این بزم و نشاط از چیست؟ گفت:

چون که فردا آفتاب از برج خاور سر زند

من در آن بزم  کنم خدمت که شاه انبیاء

مصطفی تاج ولایت بر سر حیدر زند

در غدیر خم چو دریا خلق خیز و موج و موج

کشتی لولاک چون آن جا رسد، لنگر زند

کاین علی باشد ولی الله، باید بعد من

بر سریر دین نشیند بر سرش افسر زند

آسمان بر خاک افتاده است خواهد چون زمین

بوسه بر پای، علی داماد پیغمبر زند

نیست مردان خدا را رهبری غیر از علی

مرد حق باید قدم در راه این رهبر زند

آسمان بر گردن افکنده است طوق بندگی

تا به سر تاج ولای خواجه قنبر زند

پرچم شاه ولایت بین که در هر بامداد

خنده بر پرچم دار و اسکندر زند

دست گیر از کرم افتاده ای گر چون “رسا”

دست بر دامان او در عرصه محشر زند

“دکتر قاسم رسا خراسانی”

سایت تبیان
سایت فرهنگی مذهبی راه وصل





لينک مطلب
 توسط حمیدرضا نوری در چهارشنبه 25 آبان 1390    نظرات 0

خواجه    ى   حق   پیشواى   راستین

کوه   حلم  و  باب  علم  و  قطب  دین

ساقى      کوثر،      امام      رهنماى

ابن       عم     مصطفا،     شیرخداى

مرتضاى     مجتبا،     جفت     بتول

خواجه    ى   معصوم،   داماد  رسول

در        بیان       رهنمونى       آمده

صاحب      اسرار      سلونى(۱) آمده

مقتدا   بی  شک  به  استحقاق  اوست

مفتى    مطلق   على  الاطلاق  اوست

چون  على  از  غیبهاى  حق  یکیست

عقل   را  در  بینش  او  کى  شکیست

از  دم  عیسى  کسى  گر  زنده خاست

او   بدم   دست   بریده   کرد   راست

گشته    اندر  کعبه  آن  صاحب  قبول

بت   شکن   بر   پشتى  دوش  رسول

در   ضمیرش   بود   مکنونات  غیب

زان   برآوردى   ید   بیضا   ز  جیب

گر     ید    بیضا    نبودیش    آشکار

کى    گرفتى    ذوالفقار    آنجا   قرار

گاه  در  جوش  آمدى  از  کار  خویش

گه  فرو  گفتى  به  چه  اسرار خویش

در    همه   آفاق   هم   دم  می  نیافت

در درون می گشت و محرم می نیافت

منطق الطیرعطار

سلونی : اشاره به حدیثی از حضرت امیر “سلونی قبل ان تفقدونی ” بپرسید از من قبل از اینکه مرا از دست دهید”

سایت تبیان
سایت فرهنگی مذهبی راه وصل





لينک مطلب
 توسط حمیدرضا نوری در چهارشنبه 25 آبان 1390    نظرات 0

برکوفه و خاک علی، اى باد صبح، ار بگذرى

آنجا به حق دوستى کز دوستان یادآورى

خوش تحفه اى زآن آب و گل، بوسیده، بردارى به دل

تازان هواى معتدل پیش هواداران برى

با او بگویی: کای، ولی، وى  سراحسان و یلى

زان کیمیاى مقبلى درده، که جان می پرورى

اى قبله روح و جسد، وى بیشه دین را اسد

ذات تو خالى از حسد، نفس تو از تهمت برى

کافى کف کوفى وطن، صافى دل صوفى بدن

هم  بوالوفا،هم  بوالحسن، هم مرتضی، هم حیدرى

هستى نبى را ابن عم، از روى معنى لحم و دم(۱)

زان گونه بودى لاجرم، زین گونه دارى سرورى

از جام علمت با طرب، جوشیده مغزان عرب

در بسته صد معدى(۲) کرب(۳)، پیشت میان چاکرى

کفر از کفت شد کاسته، دین از تو شد آراسته

از زیر دستت خاسته، صد چون جنید و چون سرى

بوذر وکیل خرج تو، سلمان رسیل(۴) دَرج(۵) تو

گردون چه داند ارج تو؟ تو آفتاب خاورى

بر پایه علم تو کس، زین ها ندارد دسترس

مهدى تو خواهى بود و بس، گر مهد این پیغمبرى

هم کوه حلمش را  کمر، هم  چرخ  خلقش را قمر

هم  شاخ شرعش را  ثمر، هم شهر علمش را درى

علم  از تو گشت اندوخته، شرع از تو گشت افروخته

از ذوالفقارت سوخته، آیین کفر و کافرى

یاسین ز نامت آیتی، طاها ز علمت رایتى

کشف تو از مه غایتی، برداشت مهر دخترى

شمعى و ماهت هم  نفس، پیشى نگیرد بر تو کس

هر چند شمع  از پیش و پس، فارغ بود، چون بنگرى

رمحت(۶) شهاب و مه سپر، خوانت بهشت و کاسه خور

پاى ترا کرده  به سر، گردون گردان، منبرى

هم میر نحل(۷) وهم نِحَل(۸)،اى خسرو گردون محل

کاخ  تو ایوان زحل، هم تخت کاخ  مشترى

هم  تیغ  داری، هم عَلـَم، هم علم  داری، هم حکم

هم  زهد دارى هم کرم، دیگر چه باشد مهتری؟

از مهر در هر منزلی، مهرى نهادى بر دلى

همچون سلیمان ولی، دیوت نبرد انگشترى

خط  ترا نقاش چین، مالیده بر چشم و جبین

کلک تو از روى زمین، گم  کرده  نقش آزرى

راى تو دشمن مال را، رویت مبارک فال را

نهج تو اهل حال را، کرد از بلاغت یاورى

“اوحدى مراغه‌ای”

پی‌نوشت‌ها:

۱٫ لحم و دم: خون و گوشت ، اشاره ای بر خویشی پیامبر اکرم و حضرت امیر.

۲٫معدی: ستم دیده .

۳٫ کرب: اندوه دم گیر ،غم و غصه .

۴٫ رسیل: هم آواز، موافق، دمساز.

۵٫ درج : مقام و رتبه .

۶٫ رمح: نیزه .

۷٫ نِحـَل: جمع نحله، عطایا و بخشش‌ها.

سایت تبیان
سایت فرهنگی مذهبی راه وصل





لينک مطلب
 توسط حمیدرضا نوری در چهارشنبه 25 آبان 1390    نظرات 0

از غدیر عشق سرشاریم ما

مست آن جام اقاقى شد دلم، بى‏خود از چشمان ساقى شد دلم، باز این دل عشقبازى مى‏کند، عاشقانه تکنوازى مى‏کند، چون که مست از ساغر یاقوتى‏ام، وامدار چشم آن لاهوتى‏ام. واله‏ام سرگشته در صحراى درد، شیعه‏ام سرمست از صهباى درد، تا ابد دست من و جام الست، تا ابد چشمان اشکم مست مست، اى خداى دیده بارانى‏ام، محو دراندیشه عرفانى‏ام، محو در نام بلند ساقى‏ام، عاشق آیینه‏هاى باقى‏ام، در نگاهم موج دریا مى‏شود، شعرهایم وقف فردا مى‏شود، خمى از دریاى حیدر مى‏زنم، جامى از درد پیمبر مى‏زنم، جرعه نوش کوثر ربانى‏ام، در خم ابروى ساقى فانى‏ام.

از غدیرعشق سرشاریم ما، مست چشم ناب دلداریم ما، چشم ما آیینه اهل ولاست، ساغر ما پر ز جام مرتضى است. جامهاى ما اسیر خم تو، مستى ما از غدیر خم تو، خم تو لبریز از حب ولاست، خم تو سرشار از صهباى «لا»ست. اى خروش آبها در یاد تو، معنى فریادها فریاد تو، اى خداى حلم، معبود نیاز ذکر یا قدوس در اوج نماز تا قنوت یادها چشمان توست.

سجده سرخ شفق از آن توست، چشم خورشید است ‏برمستان تو، سبحه افلاک در دستان تو. شب طلوع گریه‏هایت دیده است؛ چاه کوفه، هاى هایت دیده است ذکر بر سجاده‏ات گل مى‏کند، اشک از چشم تو پر مل مى‏کند. اى تغزلهاى سرخ آفتاب، اى امام رود، اى معشوق آب، از همان روزى که رویید آفتاب از فراز دستهایش ماهتاب؛

عاشق اصل ولایت گشته‏ایم، واصل و صل و صایت گشته‏ایم، «وال من والا» ست در خم غدیر، عشق ما مولاست در خم غدیر. حیدر کرار، مستت مى‏شویم، همچو مالک، پاى بستت مى‏شویم. عمر ما در جذبه نازت گذشت در عروج سرخ پروازت گذشت. بیعت‏ خورشید را باور کنیم، از مى حب على ساغر کنیم. این غدیرخم، خم اهل ولاست، مى فروشى شیوه اهل صفاست، ما سبکبالان کوى حیرتیم وارثان ذوالفقار غیرتیم، شیعه را تفسیر خون باید نمود درد و داغ و عشق در دشت‏ شهود. خون ما جارى است در رگهاى دشت، سبزه‏ها سرخند در پهناى دشت. خون، بهاى عشق بازى مى‏شود، خون مقام تکنوازى مى‏شود. مکتب ما مکتب خون است و بس، مکتب گلهاى گلگون است و بس. هر که را زخمى نباشد شیعه نیست، شیعه بى‏درد آیا هست؟ کیست؟

شیعه! با سرخى خون اعجاز کن. با دو بال زخمى‏ات پرواز کن پر گشا تا اوج عرفان خدا تا تلاوتگاه قرآن خدا؛ تا خروش چشمهاى منجلى تا خدا، تا اشک تا بیت على. یا على از غربتت دم مى‏زنم با دل تارم نى غم مى‏زنم؛ یا على این آتش جان من است شعله‏هاى زخم سوزان من است، غربت تو غربت آلاله‏هاست غربت تو انعکاس ناله‏هاست.

اى امام درد یا مولا على، عاشق شبگرد یا مولا على، معنى غیرت خروش چشم تو مردتر از مرد یا مولا على. اى لطافت‏ خیز معشوق سحر یا امام الورد یا مولاعلى. همچو رب تنها و بى‏همتا تویى اى امیر فرد یا مولا على، مى‏چکد از اشک‏هایت ماهتاب آفتاب زرد یا مولا على.

یا على اى امتزاج مهر و ماه، اى امام گریه زخمى چاه. یا على اى همسر بانوى آب، مى‏دمد از چمشهایت آفتاب، پیش چشمت آب نیلى مى‏شود یاس احمد غرق سیلى مى‏شود پیش چشمت آه در را سوختند بیت عترت را به کین افروختند. دست‏ شبنم رنگ نیلوفر شکست، جامهاى ساقى کوثر شکست، بازوان نسترن مجروح شد قامت زهراى تو بى‏روح شد. مثل گوهر گریه‏ات در چاه شد قوس محرابت‏ شهادتگاه شد.

ساقى خم غدیرى یا على، دست ما را چون نگیرى یا على؟! یا على اى ساقى خم، السلام یا على اى مثنوى ناتمام …

سایت تبیان
سایت فرهنگی مذهبی راه وصل





لينک مطلب
 توسط حمیدرضا نوری در چهارشنبه 25 آبان 1390    نظرات 0

جلوه ‏گر شد بار دیگر طور سینا در غدیر

ریخت از خم ولایت مى به مینا در غدیر

رودها با یکدگر پیوست کم‏کم سیل شد

موج مى‏زد سیل مردم مثل دریا در غدیر

هدیه جبریل بود« الیوم اکملت لکم»

وحى آمد در مبارک باد مولى در غدیر

با وجود فیض« اتممت علیکم نعمتى»

از نزول وحى غوغا بود غوغا در غدیر

بر سر دست نبى هر کس على را دید گفت‏

آفتاب و ماه زیبا بود زیبا در غدیر

بر لبش گل واژه « من کنت مولا» تا نشست‏

گلبُن پاک ولایت شد شکوفا در غدیر

« برکه خورشید» در تاریخ نامى آشناست‏

شیعه جوشیده ‏ست از آن تاریخ آنجا در غدیر

گرچه در آن لحظه شیرین کسى باور نداشت‏

مى‏توان انکار دریا کرد حتى در غدیر

باغبان وحى مى‏دانست از روز نخست‏

عمر کوتاهى ‏ست در لبخند گل ها در غدیر

دیده‏ها در حسرت یک قطره از آن چشمه ماند

این زلال معرفت خشکید آیا در غدیر؟

دل درون سینه‏ها در تاب و تب بود اى دریغ‏

کس نمى‏داند چه حالى داشت زهرا در غدیر

“محمد جواد غفورزاده” (شفق)

منبع : تبیان
سایت فرهنگی مذهبی راه وصل





لينک مطلب
 توسط حمیدرضا نوری در چهارشنبه 25 آبان 1390    نظرات 0

سروده ای انتقادی از ع. نظافت تقدیم به تابعان مولا :


با احادیثی کنم آغاز من           نکته ها بس ژرف و بس پر راز من
خلقت زهرا دلیلی بر علی           شد از آن احمد به دنیا منجلی
یعنی از زهرا علی زو احمدی           عرضه بر دنیا نموده سرمدی
در پی اش آید اگر احمد نبود           خلقت افلاک را نی بود سود
پس خلایق جمله از زهراستی           خالق از بهرش جهان پیراستی
هر که زهرا راست همسر بی گمان       اولین باشد به رتبت در جهان
پس علی را شان وقربی دیگر است       شیعه از بعدش به دنیا گوهر است
کشتی نوح و علی مرتضی           خود دلیل دیگری بر مدعا
اکمل دین با علی آغاز شد           زان سبب اورا نبی همراز شد
صد حدیثی اینچنین منقول شد       جمله عالم بر علی محمول شد
شد علی فوق بنی نوع بشر           خاکیان را جمله او چون تاج سر
واعظان گفتند چون نقل و نبات           عالم عرضیات و باشد شیعه ذات
آدمی را آدمیت شیعه راست           چند گویی آدم از شیعه جداست
آدم ار آدم بدی بود از علی           زان سبب بود او به دورانش ولی
بود هابیل از علی مظلوم شد           جور قابلیش بر او محمول شد
بی تامل در سبب پنداشتیم           گام در راه علی بر داشتیم
داد و بی داد از خطابت قیل و قال       الآمان از گفت بی بند و عقال
حرفها گفتیم با سوز و گداز           آگهی دادیـــــــم ما از رمز و راز
گوئیا گوینده خود منهاستیم           جمله اندر پیچ و ما در راستیم
تا زبان بگشود واعظ بر سخن           جمله کودن خوانده خود را اهل فن
عادت آمد گفته بس گفتیم ما           خلق را بیدار و خود خفتیم ما
وا اسف هر چه دروغ از آن ما           وا اسف مهجور شد قرآن ما
گوئیا قرآن نت گویندگیست           دفتر وعظ از برای مدعیست
رشد وغی ازگفته شد,بین ولی       در عمل کی گفته آمد یا علی ؟
مستی احوال و افکار آن ما           مست اعمالند بد خواهان ما
هرچه خوب آن علی گفتیم و رفت      ما بقی را آبرو رفتیم و رفت
سفره های نذر اولاد حسین           واکه شد گفتیم تا بدر و حنین
یا حسین گفتیم و گریان آمدیم           از مظالمها پریشان آمدیم
سینه را صد چاک او کردیم ما           سجده را بر خاک او کردیم ما
یا حسین گویان خیانت می کنیم      ادعای صد دیانت می کنیم
در علو شان مولا بی گمان           کس ندارد شک بین انس و جان
قدر والایی بود مظلوم او           زعاملان در مکتبش محروم او
وی به مظلومی سپر ایام کرد           جام زهر همواره اندر جام کرد
جای پیغمبر علی خسبید شب           وز مریدان نبی بشنید سب
قصه تلخ جمل از ناکثین           جنگ صفین از قبال قاسطین
شورش جمعی بنام مارقین           فتنه انگیزان از دین خارجین
ماجرا ها ئیست بس تلخ و دژم           چاه و آهش خود جهانی جام و جم
مارقین کردند بلواها بپا           فتنه ها کردند آن اهل جفا
اهل دنیا کز عدالت فارقند           هر کجا باشند جمعی مارقند
چونکه در محراب شد مولا شهید       روح پاکش چون از این دنیا رهید
اختلاف آمد پدید اندر میان           هم به جمع دوستان هم این و آن
دوستان کردند بسیاری جفا           روی جهل اما بعنوان وفا
گفته شد مولا ز جنسی دیگراست     او همه نور است واز عالم سر است
او ز آدم نیست تا الگو شود           مستحیل این است کس چون او شود
یک طرف می گفت مولا ونماز؟           یک طرف می برد مر او را نیاز
ظلمها از هر طرف سویش روان           گاه از دشمن گهی از دوستان
کینه ها بر موج ارزشها سوار           بعد او کردند قیل و صد هوار
گاه در تمجید شد مولا خدا           گاه در تکفیر از منبر جدا
در روایات است ارجی بس گران     بهر بو طالب علی مولایمان
اول مسلم به آخر مرسل اوست     آیت اعلاست ,خلقت ,مجمل اوست
زاده بیت الله آن شیر خداست           کشته محراب با فرق جداست
روز خندق ضربت مولا علی           بر سر عبد الود آن کفر جلی
تا ابد اسلام را پاینده کرد           مهر مولا تا ابد تابنده کرد
در غدیر آمد به تصریح این بیان           با علی اسلام شد دین زمان
زاسمان آمد ندا کای مصطفی           ارفع ایدی ابن عمک فی الوداع
این رسالت کن بلاغ آمد ندا           تا کنی تکمیل اطاعت مر خدا
بلغ ان لم تبلغ اینک نیک دان           هر چه کردی از رسالت هیچ دان
فاش گو یا معشر الحضار ,علی           بعد من بر مومنان باشد ولی
هر که آزارش دهد قد آذنی           وانکه با او همنوا قد آونی
کشتی اسلام را لنگر علیست           هر که او صاحب ولا ,رهبر علیست
الغرض تلخیص می گویم کلام           ما مسلمانیم تنها والسلام
ای نظافت وانه این بحث و مگو           مرد میدان عمل زین پس مجو
ما ز اسلام علی نام علی           بر زبان داریم نی در دل ولی

 

http://www.sibtayn.com





لينک مطلب
 توسط حمیدرضا نوری در چهارشنبه 25 آبان 1390    نظرات 0

اشارات :: دی ۱۳۸۶، شماره ۱۰۴
رزیتا نعمتى
نیمه راه حجه‏الوداع، آغاز بیدارى چشم‏هاى زمینیان بود. آسمان، در بلندى‏ها، سکته‏اى ملیح کرد تا شعر شعور على، در سینه عاشقانش سروده شود. آن روز، نگاه محمد صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ، اشاره به جبروت کرد و آرامش على علیه‏السلام اشاره به ملکوت.
خورشید و ماه
با محمد صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ، هر چه بالا مى‏روى، بالاتر مى‏بینى و این لیاقت، تنها شایسته على علیه‏السلام است که در تسخیر قلب ملایک، سابقه‏اى دیرینه دارد. غدیر، آنجاست که شاخه‏هاى على علیه‏السلام و محمد صلى‏الله‏علیه‏و‏آله به اتصال پیوندى به نام فاطمه علیهاالسلام اوج مى‏گیرد و دوازده میوه امامت از شجره طیبه‏شان، به دامان عاشقان مى‏افتد. آنجا، دستان توحیدى رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله حجاب‏هاى ظلمانى را کنار مى‏زند تا آنچه از ناگفته‏هاى رسالت باقى مانده است، زمزمه کند.
مردم! بگویید به باد، به باران، به آفتاب و به آب که اینک على علیه‏السلام ، جانشین من است و در عبور روز و شب، ماه و خورشید، این‏چنین جایگاه خود را عوض مى‏کنند تا تاریکى، رهروانشان را نبلعد.
على حسن ختام رسالت
اینک محمد صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ، دست را به سمت آسمان بالا مى‏برد تا على علیه‏السلام را به همگان نشان دهد. این، حسن ختام زیباى رسالت محمد صلى‏الله‏علیه‏و‏آله است.
اینک، تنها وصى محمد صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ، بر سکّوى قلب‏ها، نشان افتخار و امامت را به سینه نورانى خویش مى‏آویزد تا عشق را دست به دست بچرخانند و به مقصد برسانند.
مکتب‏خانه على علیه‏السلام
آن روز، آنچه در ذهن محمد صلى‏الله‏علیه‏و‏آله مى‏گذشت، اتصال راه‏هاى زمین به آسمان بود و این‏بار، مسافران را به جاده‏اى رو به آسمان هدایت کرد.
مردم، جهاز شتران را روى هم گذاشتند و محمد صلى‏الله‏علیه‏و‏آله با دستان على علیه‏السلام ، آسمان را براى همیشه به زمین پیوند داد و این‏گونه آموخت که براى رسیدن به معبود، چگونه دست نیاز بر دامان على و آل او دراز کنیم.
زیرنویس‏ها
خجسته باد پیوند «نبوت» و «امامت» در نقطه اوجى به نام غدیر خم که غدیر، گره محکمى است براى رشته دیانت.
غدیر خم، عید تکمیل رسالت مبارک باد!





لينک مطلب
 توسط حمیدرضا نوری در چهارشنبه 25 آبان 1390    نظرات 0

اشارات :: دی ۱۳۸۶، شماره ۱۰۴
سودابه مهیجى
صدا، آیه محکم پروردگار بود که از حنجره «لولاک» تراوید: بایستید! به رفتگان بگویید بازگردند و به نیامدگان بگویید بیایند... .
خدا به تماشا ایستاده بود و اقیانوس لایزال رحمت، دست‏هاى خورشید را در دست فشرد و بر فراز نظاره خلق، چون پرچمى به اهتزاز در آورد.
...و تو از غدیر آغاز شدى
تو همان لحظه آغاز شدى؛ همان جایى که گرماى کویر، بند بند آدمى را تبخیر مى‏کرد و ظهرِ بیابان، آن‏همه چشمان مشتاق را با حیرت مى‏نگریست، همان‏جایى که حجه‏الوداع، رو به پایان بود و رسول مهر، دست‏هاى روشنگر پس از خویش را به کائنات نشان مى‏داد.
و تو آغاز شدى؛ اگر چه آغاز تو را پیش‏ترها، لیله‏المبیت و خیبر گواهى داده بودند، اگر چه تو را از ازل، پابه‏پاى محمد، رقم زده بودند.
اتمام نعمت
هفت بند آسمان محکم شد؛ از آن روزى که تو بر فراز غدیر ایستادى و دستت، ستون مشیّد عرش، روبه پروردگار، بالا رفت.
تاریخ، از پیچ و خم سالیان و از پسِ خوابِ سر در گریبانش گردن کشید، تا جبل‏النورِ ولایت را ببیند و شانه‏هاى نخستِ امامت را بشناسد.
...و خدا، با تو، با غدیرِ تو دینش را کامل کرد و نعمت‏هایش را بر مؤمنینِ آخرالزمان، تمام... .
در امان ولایت تو...
این رداى عصمت، این خلعت موزون امامت، چه برازنده است بر قامت خیبرشکنِ تو!
این بزم شادمانى و تبریک، این عید مودّت و سرور، چه شکوهى دارد در پاى دامان تو!
آه، امیر یگانه عدالت و امانت، خوش به روزهاى از این پس که به یمن تو در تقویم هستى سبز مى‏شوند و تا قیامت از تو، با نام تو در امانِ ولایتند!
عرشیان، نام تو را دست به دست مى‏برند و دست افشانى مى‏کنند.
گوش کن؛ رامشگرانِ ملکوت، تو را صدا مى‏زنند:
اى قباى پادشاهى راست بر بالاى تو
زینت تاج و نگین از گوهر والاى تو...





لينک مطلب
 توسط حمیدرضا نوری در چهارشنبه 25 آبان 1390    نظرات 0


  • تعداد صفحات :4
  •    
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
POWERED BY RASEKHOON.NET