«سَأَلَ سَائِلٌ بِعَذَابٍ وَاقِعٍ». (معارج: ۱)
جمله پیامبر زبان به زبان میگشت. آنهایی که در مدینه بودند، شنیدند و آنهایی که همسر پیامبر بودند، خبر دادند؛ «من کنت مولاه فهذا على مولاه...».
دیگر کسی نمانده بود که این خبر را نشنیده باشد.

حارث بن نعمان، مثل خیلیها در دلش آشوب بود. زیر لب میگفت این دیگر چه دستوری است؟ چگونه باید زیر بار این یکى رفت؟حارث سوار بر شترش به پیامبر نزدیک میشد، درحالیکه به خود امید میداد شاید دستور جانشینی پسر عموی پیامبر از طرف خود فرستاده خدا باشد، نه دستوری مثل نماز و روزه و ترک شراب.
اصحاب جمع بودند و مثل همیشه پیامبر در حلقهای از زمزمه و سؤالها بود. حارث شترش را خواباند و به طرف پیامبر رفت و گفت: ای محمد! به ما دستور دادی که شهادت بدهیم خدایی جز خدای یگانه نیست و اینکه تو پیامبر اویی و ما از تو پذیرفتیم. پذیرفتیم که نماز بخوانیم و روزه بگیریم. حجاب را پذیرفتیم و شراب را ترک کردیم. از زنا دوری جستیم و هرچه خواستی انجام دادیم، ولی تو به این کارها راضی نشدى. حالا پسر عمویت را سرور ما قرار دادهای و میگویى: «من کنت مولاه فهذا على مولاه».
ای محمد! بگو این سخن از جانب توست یا پروردگار؟
پیامبر با متانت خاصی فرمود: «به خداوندی که جز او نیست، دستور خداست.» حارث سرخ شد، از پیامبر روی برگرداند و به طرف شتر خود رفت، درحالیکه میگفت: اگر این حقیقت از نزد توست، باران سنگ بر ما بباران یا به بلای دردناکی گرفتارمان کن! پس به شدت با این کلمات مویه کرد، ولی هنوز به شتر خود نرسیده بود که صدایش قطع شد.
سنگی به پیشانیاش خورد و از پشت سرش بیرون آمد و کنار شترش بر زمین افتاد. از آن پس همه یقین پیدا کردند جملهای که ورد زبانها شده است، دستوری از جانب پروردگار است، نه فرستادهاش.[۷۰]
بازنویسى: محمدعلی کعبى
اشارات :: آذر ۱۳۸۸ - شماره ۱۲۷
لينک مطلب




