
به درس علاقه زیادی داشت. شرکت در تظاهرات علیه رژیم شاه و پخش اعلامیه را هم کنار آن انجام می داد. یک روز از سر کار به خانه آمدم در حیاط، محمود را دیدم. به او گفتم: «شال و کلاه کردی. خیره ان شاء الله. کجا؟»
سلام کرد و خندید بعد به من گفت: «بابا درس هایم رو خواندم، به مادر هم کمک کردم. می خوام به مسجد برم تا پرچم ها رو برای تظاهرات فردا آماده کنیم. یک تعداد اعلامیه را هم باید پخش کنیم.»
به او گفتم: «هرکاری می کنی به درس ات برس خدا به همرات.»(1)
پینوشتها:
1- حدیث شهود، ص 68.
سیره شهدای دفاع مقدس شماره (4)، تهران: مؤسسه فرهنگی هنری قدر ولایت، چاپ دوم،(1388)
منبع : راسخون
