متن عربی خطبه غدیر پیامبر
قسمت اول Play Download
قسمت دوم Play Download

 

 

 

 

ترجمه فارسی خطبه پیامبر
قسمت 1 Play Download
قسمت 2 Play Download
قسمت 3 Play Download
قسمت 4 Play Download
قسمت 5 Play Download
قسمت 6 Play Download
قسمت 7 Play Download
قسمت 8 Play Download
قسمت 9 Play Download
قسمت 10 Play Download
قسمت 11 Play Download

 



 نگاشته شده توسط mehdi bisheh در سه شنبه 17 آبان 1390  ساعت 7:27 AM
نظرات 0 | لینک مطلب



غدیر، تنها نه به عنوان «روزى تاریخى‏» ، بلكه به عنوان یك‏«عید اسلامى‏» مطرح است. عید بودن آن نیز، مراسم و سنتهاى خاصى‏را مى‏طلبد و نه تنها باید آن را عید دانست، بلكه باید آن را عید گرفت و به شادمانى پرداخت و به عنوان تعظیم شعائر دینى، آن‏را بزرگ داشت و برشكوه آن افزود، تا ارزشهاى نهفته در این روزعظیم، همواره زنده بماند و سیره معصومین(علیهم السلام)احیاگردد.

مسابقه «غدیر» و «عیدگرفتن‏» این روز مقدس، به زمان ‏پیامبراكرم(ص)مى‏رسد. در دوران ائمه دیگر نیز این سنت دینى‏ادامه داشته و امینان وحى الهى، همچون امام صادق(ع)و امام‏رضا(ع)آن را آشكار ساخته و یادش را گرامى و زنده نگه مى‏داشتند. پیش از آنان نیز، امیرالمومنین(ع)احیاگر این عید بود.

رمز عید بودن «غدیر» نیز، كمال دین و اتمام نعمت در سایه‏تداوم خط رسالت در شكل و قالب امامت‏ بود. به فرمان پیامبر خدا(ص)مسلمانان مامور شدند «ولایت‏» را به‏صاحب ولایت تبریك گویند و با آن حضرت بیعت كنند. رسول خدا نیزبراین نعمت الهى شادمانى كرد و فرمود: «الحمدلله الذى فضلناعلى جمیع العالمین.»

آیه قرآن كه به صراحت، این روز را روز اكمال دین و خشنودى‏پروردگار از این واقعه و این تعیین وصى دانسته، رمزدیگرى ازعید بودن غدیرخم است. فرخندگى این روز و عظمت این مراسم و عیدبودن غدیر، در آن روز و لحظه برهمگان روشن بود. این نكته راحتى «طارق بن شهاب‏» مسیحى كه در مجلس عمربن خطاب حضور داشت،فهمیده بود كه گفت: اگر این آیه(الیوم اكملت لكم‏دینكم...)(مائده / 3) در میان ما نازل شده بود، روز نزول آیه‏را عید مى‏گرفتیم. هیچ یك از حاضران نیز حرف او را رد نكردند. خود عمر نیز سخنى گفت كه به نوعى پذیرش حرف او بود.

عید گرفتن غدیر

غدیر، تنها نه به عنوان «روزى تاریخى‏» ، بلكه به عنوان یك‏«عید اسلامى‏» مطرح است. عید بودن آن نیز، مراسم و سنتهاى خاصى‏را مى‏طلبد و نه تنها باید آن را عید دانست، بلكه باید آن را عید گرفت و به شادمانى پرداخت و به عنوان تعظیم شعائر دینى، آن‏را بزرگ داشت و برشكوه آن افزود، تا ارزشهاى نهفته در این روزعظیم، همواره زنده بماند و سیره معصومین(علیهم السلام)احیاگردد.

همه این ویژگیها براى این روز بزرگ، موقعیتى والا و ارزشمندپدید آورد، آنچنان كه رسول خدا(ص)و ائمه هدى و مومنانى كه پیروآنان بودند، از موقعیت این روز شادمان بودند. مقصود ما از«عیدگرفتن‏» این روز نیز همین است. خود حضرت رسول نیز به این‏نكته اشاره و تصریح فرموده است، از جمله در روایتى كه ‏مى‏فرماید: «روز غدیرخم، برترین اعیاد امت من است، روزى است كه خداى‏متعال مرا فرمان داد تا برادرم على‏بن ابى‏طالب را به عنوان‏پرچمى هدایتگر براى امتم تعیین كنم كه پس از من به وسیله اوراهنمایى شوند، و آن، روزى است كه خداوند در آن روز، دین راكامل ساخت و نعمت را بر امتم به كمال و تمام رساند و اسلام رابه عنوان دین، برایشان پسندید.»

كلام دیگر پیامبر(ص)كه فرموده بود: «به من تهنیت‏بگویید، به‏من تهنیت‏بگویید.» نیز نشان دهنده همین عید بودن روز غدیر دركلام حضرت رسول است.

خود امیرالمومنین(ع)در ادامه خط پیامبر، این روز را عید گرفت‏و در سالى كه روز جمعه با روز غدیر مصادف شده بود، در ضمن خطبه‏ عید فرمود: «خداوند متعال براى شما مومنان، امروز دو عید بزرگ وشكوهمند را مقارن قرار داده است كه كمال هركدام به دیگرى است،تا نیكى واحسان خویش را در باره شما كامل سازد و شما را به راه‏رشد برساند و شما را دنباله‏رو كسانى قرار دهد كه بانور هدایتش‏روشنایى گرفته‏اند و شما را به راه نیكوى خویش ببرد و به نحوكامل از شما پذیرایى كند. پس جمعه را محل گردهمایى شما قرارداده و به آن فراخوانده است، تا گذشته را پاك سازد و آلودگیهاى‏جمعه تا جمعه را بشوید، نیز براى یادآورى مومنان و بیان خشیت‏تقوا پیشگان مقرر ساخته است و پاداشى چند برابر پاداشهاى‏مطیعان در روزهاى دیگر قرار داده و كمال این عید، فرمانبردارى‏از امرالهى و پرهیز از نهى او و گردن نهادن به طاعت اوست. پس‏توحید خدا، جز با اعتراف به نبوت پیامبر(ص)پذیرفته نیست و دین،جز با قبول ولایت‏به امر الهى قبول نمى‏شود و اسباب طاعت‏خدا جزبا چنگ زدن به دستگیره‏هاى خدا و اهل‏ولایت، سامان نمى‏پذیرد.

خداوند در روز غدیر، برپیامبرش چیزى نازل كرد كه بیانگراراده‏اش در باره خالصان و برگزیدگان است و او را فرمان داد كه‏پیام را ابلاغ كند و از بیماردلان و منافقان هراس نداشته باشد وحفاظت او را عهده دار باشد... .

(تا آنجا كه فرمود:)رحمت‏ خدا برشماباد! پس از پایان این‏تجمع، به خانه‏ها برگردید و به خانواده خود، وسعت و گشایش دهیدو به برادران خود نیكى كنید و خداوند را بر نعمتى كه ارزانى‏تان‏كرده، سپاس گویید. باهم باشید، تا خداوند هم متحدتان سازد، به‏یكدیگر نیكى كنید، تا خداوند هم الفت‏شما را پایدار كند، ازنعمت الهى به یكدیگر هدیه دهید، آن گونه كه خداوند برشما منت‏نهاده و پاداش آن را در این روز، چندین برابر عیدهاى گذشته وآینده قرار داده است. نیكى دراین روز، ثروت را مى‏افزاید و عمررا طولانى مى‏كند. ابراز عاطفه و محبت‏به هم در این روز، موجب‏رحمت و لطف خدا مى‏شود. تا مى‏توانید، در این روز از وجودتان خرج‏خانواده و برادرانتان كنید و در برخوردها و ملاقاتها ابرازشادمانى و سرور كنید... »

آیین عید غدیر و ائمه

ائمه اهل‏بیت(علیهم السلام)، این روز را شناخته و شناسانده وآن را عید نامیدند و همه مسلمانان را به عیدگرفتن آن دستوردادند و فضیلت آن روز و ثواب نیكوكارى در آن را بیان كردند.

فرات بن احنف مى‏گوید: به امام صادق(ع)عرض كردم: جانم فدایت!

آیا مسلمانان عیدى برتر از عید فطر و قربان و جمعه و روز عرفه‏دارند؟ فرمود: آرى! با فضیلت‏ترین، بزرگترین و شریفترین روز عیدنزد خداوند، روزى است كه خدا دین را در آن كامل ساخت وبرپیامبرش محمد(ص)این آیه را نازل فرمود: (الیوم اكملت لكم‏دینكم و اتممت علیكم نعمتى و رضیت لكم الاسلام دینا)گفتم: آن‏كدام روز بود؟ فرمود: هرگاه یكى از پیامبران بنى‏اسرائیل‏مى‏خواست جانشین خود را تعیین كند و انجام مى‏داد، آن روز را عیدقرار مى‏دادند. آن روز، روزى است كه پیامبر اكرم(ص)على(ع)را به‏عنوان هادى امت نصب كرد و این آیه نازل شد و دین كامل گشت ونعمت‏خدا بر مومنان، تمام‏شد. گفتم: آن روز، كدام روز از سال‏است؟ فرمود: روزها جلو و عقب مى‏افتد، گاهى شنبه است، گاهى یك‏شنبه، گاهى دوشنبه، تا... آخر هفته. گفتم: در آن روز، چه كارى‏سزاوار است كه انجام دهیم؟ فرمود: آن روز، روز عبادت و نماز وشكر و حمد خداوند و شادمانى است، به خاطر منتى كه خدا بر شمانهاد و ولایت ما را قرار داد. دوست دارم كه آن روز را روزه ‏بگیرید.

حسن بن راشد از امام صادق(ع)روایت مى‏كند كه: به آن حضرت عرض‏كردم: جانم فدایت! آیا مسلمانان را جز عید فطر و قربان، عیدى‏است؟ فرمود: آرى اى حسن! بزرگتر و شریف‏تر از آن دو. پرسیدم: چه‏ روزى است؟ فرمود: روزى كه امیرالمومنین(ع)به عنوان نشانه ‏راهنما براى مردم منصوب شد. گفتم: فداى شما! در آن روز چه كارى‏سزاوار است كه انجام دهیم؟ فرمود: روزه مى‏گیرى و برپیامبر ودودمانش درود مى‏فرستى و از آنان كه در حقشان ستم كردند، به‏درگاه خدا تبرى مى‏جویى. همانا پیامبران الهى به اوصیاء خویش‏دستور مى‏دادند روزى را كه جانشین تعیین شده، «عید» بگیرند. پرسیدم: پاداش كسى كه آن روز را روزه بگیرد چیست؟ فرمود: برابربا روزه شصت ماه است.

عبدالرحمان بن سالم نیز از پدرش روایت كرده كه: از حضرت‏صادق(ع)پرسیدم: آیا مسلمانان غیر از جمعه، قربان و فطر، عیدى‏دارند؟ فرمود: آرى، عیدى محترم‏تر. گفتم: چه روز؟ فرمود: روزى‏كه حضرت رسول(ص)، امیرالمومنین(ع)را به امامت منصوب كرد وفرمود: «من كنت مولاه فهذا على مولاه‏» . عرض كردم: آن روز، چه‏روزى است؟ فرمود: به روزش چه كاردارى؟ سال در گردش است، ولى آن‏روز، هیجدهم ذى‏حجه است. پرسیدم: در آن روز شایسته است چه كارى‏انجام شود؟ فرمود: در آن روز، با روزه و عبادت و یادكردن محمدو آل محمد، خداوند را یاد مى‏كنید. همانا پیامبراكرم(ص) توصیه‏فرمود كه مردم این روز را عیدبگیرند. پیامبران همه چنین‏مى‏كردند و به جانشینان خود وصیت مى‏كردند كه روز تعیین جانشین‏را عید بگیرند.

امام صادق(ع)نیز روزه غدیرخم را برابر با صد حج و عمره مقبول‏نزد خداوند مى‏دانست و آن را «عید بزرگ خدا» مى‏شمرد.

در «خصال‏» صدوق از مفضل بن عمر روایت‏شده كه: به حضرت‏صادق(ع)عرض كردم: مسلمانان چند عید دارند؟ فرمود: چهارعید. گفتم: عید فطر و قربان و جمعه را مى‏دانم. فرمود: برتر از آنهاروز هیجدهم ذى‏حجه است. روزى كه پیامبرخدا(ص)، (دست)حضرت‏امیر(ع)را بلند كرد و او را حجت‏بر مردم قرار داد. پرسیدم: دراین روز، چه باید بكنیم؟ فرمود: با آنكه هرلحظه باید خدا راشكر كرد، ولى دراین روز، به شكرانه نعمت الهى باید روزه گرفت. انبیاى دیگر نیز این گونه به اوصیاى خود سفارش مى‏كردند كه روزمعرفى وصى را روزه بدارند و عید بگیرند.

در حدیث دیگرى در «مصباح‏» شیخ طوسى‏» امام صادق(ع)آن روزرا روزى عظیم و مورد احترام معرفى كرده است كه خداوند حرمت آن‏را برمومنان گرامى داشته و دینشان را كامل ساخته و نعمت رابرآنان تمام نموده است و در این روز، با آنان عهد و میثاق خویش‏را تجدید كرده است. امام، غدیرخم را روز عید و شادمانى و سرورو روز روزه شكرانه دانسته كه روزه‏اش معادل شصت ماه از ماههاى‏حرام(محرم، رجب، ذى قعده و ذى حجه)است.

در حدیثى دیگر است كه، حضرت صادق(ع)در حضور جمعى از هواداران‏و شیعیانش فرمود: آیا روزى را كه خداوند، با آن روز، اسلام رااستوار ساخت و فروغ دین را آشكار كرد و آن را براى ما و دوستان‏و شیعیانمان عید قرار داد، مى‏شناسید؟ گفتند: خدا و رسول وفرزند پیامبر داناتر است، آیا روز فطر است؟ فرمود: نه. گفتند: روز قربان است؟ فرمود: نه، هرچند این دو روز، بسیار مهم وبزرگند، اما روز «فروغ دین‏» از اینها برتر است، یعنى روزهیجدهم ذى حجه... . فیاض بن محمدبن عمر طوسى در سال 259(درحالى كه خودش 90 سال داشت.)گفته است كه حضرت رضا(ع) را در روزغدیر ملاقات كردم، درحالى كه در محضر او جمعى از یاران خاص وى‏بودند و امام(ع)آنان را براى افطار نگاه داشته بود و به‏خانه‏هاى آنان نیز طعام و خلعت و هدایا، حتى كفش و انگشترفرستاده بود و وضع آنان و اطرافیان خود را دگرگون ساخته بود وپیوسته فضیلت و سابقه این روز بزرگ را یاد مى‏فرمود.

محمدبن علاء همدانى و یحیى بن‏جریح بغدادى مى‏گویند: ما به قصد دیدار احمدبن اسحاق قمى (از اصحاب امام عسكرى«ع‏») درشهر قم به درخانه‏اش رفته، در زدیم. دختركى آمد. از او درباره احمدبن اسحاق پرسیدیم. گفت: او مشغول عید خودش است، امروزعید است. گفتیم: سبحان الله! عید شیعیان چهارتاست: عیدقربان،فطر، غدیر و جمعه. این نیز نشان دهنده سیره عملى بزرگان شیعه، نسبت‏به این روزفرخنده است.

امید است كه جامعه شیعى، با اهتمام ورزیدن به عید ولایت ورهبرى، رشد خودشان را نشان دهند و با تكریم این حبل المتین‏استوار شیعه، دین خویش را نسبت‏به بنیادهاى اعتقادى ادا كنند.



 نگاشته شده توسط mehdi bisheh در سه شنبه 17 آبان 1390  ساعت 7:20 AM
نظرات 0 | لینک مطلب



به نظر برخى، در عصر ما بحث از غدیر و امامت حضرت علی(ع) - که زمان بسیارى از آن گذشته است - بى فایده بلکه زیان آفرین است، زیرا این بحث‏ها مربوط به قضیه‏اى است تاریخى، که قرن‏ها از وقوعش گذشته است. بحث از این که خلیفه و جانشین بعد از پیامبر(ص) چه کسى بوده و هست؟ على بن ابى طالب(ع)یا ابوبکر؟ در این زمان خالى از فایده است و حتى چه بسا این مباحث در این زمان، جز ایجاد فتنه و نزاع و برانگیختن کینه‏ها، اثر دیگر ندارد؛ به عبارت دیگر در این عصر که احتیاج مبرم به وحدت و تقریب بین مذاهب است، چرا این گونه مباحث که اختلاف‏زا است مطرح مى‏گردد؟... .
ما به لطف خداوند متعال در صددیم آثار و فواید بحثِ امامت را در این عصر طىّ مطالبى بیان کنیم.

آثار و فواید بحثِ امامت

1 - حقیقت وحدت
از آن جا که اشکال کننده، به واژه «وحدت» اهمیت فراوانى مى‏دهد، جا دارد ابتدا به مفهوم حقیقى آن بپردازیم:
دو اصطلاح و عنوان مهمّ است که باید در کنار هم مورد توجه خاص قرار گیرد و هیچ کدام را نباید فداى دیگرى کرد: یکى حفظ وحدت و یک پارچگى امّت اسلامى و دیگرى حفظ اصل اسلام.
شک نیست که همه مسلمانان وظیفه دارند این دین حنیف را حفظ کرده و در گسترش آن بکوشند و از این رو همگان در این راه مسئولیت سنگینى دارند، هم‏چنین از آن جا که مسلمانان دشمنان مشترکى دارند که در صددند اصل اسلام و مسلمانان را نابود کنند، باید متحد شده و در حفظ کیان اسلام و مسلمانان بکوشند. ولى این بدان معنا نیست که از وظیفه دیگر شانه خالى کرده و از بیان حقایق مسلّم اسلامى سرباز زنند. هرگز نباید مسئله وحدت یا اتحاد را اصل و هدف قرار داده و حقایق شریعت را فرع و فداى آن نماییم. بلکه بر عکس، اگر اسلام بر وحدت یا اتحاد بین مسلمانان تاکید دارد، براى صیانت و نگه‏دارى از دین است، حال چگونه ممکن است مسئله «وحدت» براى کسى بسیار مهم جلوه کند؛ به طورى که دست از برخى مسلّمات دین و مذهب بردارد و یا آن که در صدد توجیهات بى مورد آنها برآید.
تاریخ و سیره پیامبر(ص) بهترین شاهد و مؤیّد این مطلب است: پیامبر اکرم(ص) با آن که مى‏داند بنى‏امیّه با علی(ع) و بنى‏هاشم مخالف است و هرگز عده‏اى زیر سلطه و ولایت امام علی(ع) نمى‏روند و امامت او را هرگز نمى‏پذیرند، اما این مسئله باعث نشد که از بیان حقّ و حقیقت صرف نظر کرده و ولایت و امامت علی(ع) را بیان نکند، بلکه در طول 23 سال بعثت خود در هر جا و هر نحو که ممکن بود و موقعیت داشت، ولایت و امامت علی(ع) را به مردم گوشزد کرد، با این که به طور قطع مى‏دانست از هنگام وفاتش در این موضوع اختلاف خواهند کرد، بلکه این اختلاف باقى مانده تا روز ظهور امام زمان(ع) ادامه پیدا خواهد کرد، با این همه حقّ را بیان کرد. چرا پیامبر(ص) با این که مى‏داند تا روز قیامت به سر مسئله امامت علی(ع) اختلاف مى‏شود، این گونه بر ولایت علی(ع) تأکید مى‏ورزد، که حتّى در روز غدیر براى جلوگیرى از شک و شبهه دست آن حضرت را بالا مى‏برد، تا همه ببینند که پیامبر(ص) چه تأکیدى بر ولایت او داشته‏است.
از این جا به خوبى روشن مى‏شود که بیان حقّ و حقیقت اصل است و در هیچ موقعیّتى نباید از آن صرف نظر کرد؛ حتّى در صورتى که مى‏دانیم با بیان آن میان مسلمین دو صف ایجاد شده و دو دستگى ایجاد خواهد شد. ولى این بدان معنا نیست که مسلمانان به جان یکدیگر افتاده و هم دیگر را نابود کنند، بلکه با بیان مدّعاى خود، یکدیگر را تحمل کرده و به پیروى از گفتار نیکو دعوت نمایند، ولى در عین حال از دشمن مشترک نیز غافل نباشند. قیام امام حسین(ع) نیز دلیل و شاهد خوبى بر مدعاى ماست، زیرا حضرت(ع) با آن که مى‏دانست با قیامش بین دو دسته از مسلمانان نزاع خواهد شد، در عین حال هرگز به جهت اتحاد بین مسلمانان از اصل مهم امر به معروف و نهى از منکر غافل نشد.
سیره و روش امام علی(ع) نیز گویاى این مطلب است، زیرا به نظر برخى حضرت مى‏توانست با دادن امتیاز بى جا به طلحه و زبیر و معاویه، جلوى جنگ جمل و صفین را بگیرد و با این کار از ایجاد اختلاف بین مسلمانان جلوگیرى کند تا هزاران نفر در این قضیه کشته نشوند، ولى آن حضرت به جهت حفظ اصول اسلام و حقّ و حقیقت و شریعت اسلامى هرگز حاضر نشد از آن حقایق چشم پوشى کند.
پس حقیقت مفهوم «وحدت» - و به عبارت صحیح‏تر «اتحاد» - آن است که با حفظ عقاید قطعى و مسلم خود در مقابل دشمن مشترک موضع واحدى داشته و از او غافل نباشیم و این بدان معنا نیست که از بحث و گفتگوى علمى محض و خالى از تعصبات پرهیز کنیم، زیرا همه امور در حقیقت براى حفظ شریعت اسلامى است.
از این رو است که امام علی(ع) در بحبوبه جنگِ صفین، از وقت فضیلت نماز سؤال مى‏کند و بعد از آن که از او سؤال مى‏شود که اکنون در اوج نبرد چه وقت نماز است؟ در جواب مى‏فرماید: مگر ما براى غیر از برپایى نماز مى‏جنگیم؟ لذا نباید هیچ گاه هدف، فداى وسیله گردد.
شیخ محمّد عاشور، معاون رئیس دانشگاه الازهر مصر و رئیس کمیته گفت و گوى بین مذاهب اسلامى در بیان نظریه‏اى کاملاً منطقى و متین مى‏گوید: «مقصود از اندیشه تقریب بین مذاهب اسلامى، یکى کردن همه مذاهب و روى گردانى از مذهبى و روى آوردن به مذهبى دیگر نیست، که این به بیراهه کشاندن اندیشه تقریب است. تقریب باید بر پایه بحث و پذیرش علمى باشد تا بتوان با این اسلحه علمى به نبرد با خرافات رفت و باید دانشمندان هر مذهبى در گفت و گوى علمى خود، دانش خود را مبادله کنند، تا در یک محیط آرام بدانند، بشناسند، بگویند و نتیجه بگیرند».
( بازخوانى اندیشه تقریب، اسکندرى، ص 32)
نگاه اهل هر مذهب به نقاط مشترک، باعث همکارى درون گروهى براى زیستن در جامعه جهانى مى‏شود و نگاه به نقاط اختلاف، در یک بستر علمى و تحقیقاتى، باعث جدّیت و تلاش در بحث و پژوهش علمى براى رسیدن به حقیقت و تبیین آرا و نظرات دیگران مى‏گردد. نمى‏توان در پوشش شعار «تمسک به ولایت اهل بیت:»، آثار و لوازم فقهى اقرار به «شهادتین» را نفى کرد، همان طور که نمى‏توان تحت عنوان «وحدت اسلامى» و با شعار براندازى تعصبات، از جهات اختلاف در اصول ایمانى و آثار و لوازم آن چشم پوشى نمود.
نفى تعصّب به معناى عدول از حقایق نیست، بلکه به معناى پایه ریزى مبانى اعتقادى بر موازین علمى و کارشناسانه است - چه در زمینه پژوهش و تحقیق، و چه در زمینه گفت و گو و بحث - تا در نتیجه این نظام فکرى، سلوک اهل مذاهب با یکدیگر بر پایه مدارا و عدم خشونت، شکل گیرد.

2 - وحدت بر محور امام بر حقّ
اسلام بر وحدت میان مسلمانان تأکید فراوانى دارد؛ قرآن کریم مى‏فرماید:
«اذْکُرُوا نِعْمَتَ اللّهِ عَلَیْکُمْ إِذْ کُنْتُمْ أَعْداءً فَأَلَّفَ بَیْنَ قُلُوبِکُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْوانًا»؛ «و نعمت خدا را بر خود یاد کنید آن گاه که دشمنان [یکدیگر] بودید، پس میان دل‏هاى شما الفت و مهربانى انداخت تا به لطف او برادران هم شدید.»( سوره آل عمران، آیه 103)
«وَ لا تَکُونُوا کَالَّذینَ تَفَرَّقُوا وَ اخْتَلَفُوا مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ الْبَیِّناتُ وَ أُولئِکَ لَهُمْ عَذابٌ عَظیمٌ»؛ «و چون کسانى مباشید که پس از آن که دلایل آشکار برایشان آمد، پراکنده شدند و با هم اختلاف پیدا کردند و براى آنان عذابى سنگین است.»( همان، آیه 105)
«إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ»؛ «در حقیقت مومنان با هم برادرند.»( سوره حجرات، آیه 10)
«إِنَّ الَّذینَ فَرَّقُوا دینَهُمْ وَ کانُوا شِیَعًا لَسْتَ مِنْهُمْ فی شَیْ‏ءٍ»؛ «کسانى که دین را پراکنده ساختند و فرقه فرقه شدند، تو هیچ گونه مسئول ایشان نیستى.»( سوره انعام، آیه 159)
«وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمیعًا وَ لا تَفَرَّقُوا»؛ «و همگى به ریسمان خدا چنگ زنید و پراکنده نشوید.»( سوره آل عمران، آیه 103)
«وَ لا تَنازَعُوا فَتَفْشَلُوا وَ تَذْهَبَ ریحُکُمْ»؛ «و با هم نزاع مکنید که سُست شوید و مهابت شما از بین برود.»( انفال، آیه 46)
«إِنَّ هذِهِ أُمَّتُکُمْ أُمَّةً واحِدَةً وَ أَنَا رَبُّکُمْ فَاعْبُدُونِ»؛ «و این امت شما که امتى یگانه است و منم پروردگار شما، پس مرا بپرستید.»( سوره انبیاء، آیه 92)
با این همه تأکید فراوان که قرآن بر مسئله وحدت اسلامى و اتّحاد دارد، لکن از این نکته نباید غافل بود که وحدت، محور مى‏خواهد و به تعبیر دیگر کانالى براى رسیدن به وحدت و اتحاد لازم است. تأکید بر اصل وحدت، بدون آن که محور و کانال آن مشخّص شود، کارى لغو و بیهوده‏اى است.
هرگز قرآن صامت به تنهایى نمى‏تواند محور وحدت باشد، زیرا به تعبیر امیرالمؤمنین(ع): قرآن داراى وجوهى است که مى‏توان لفظ آن را بر هر یک از آن وجوه حمل کرد؛ از این رو مى‏بینیم که قرآن کریم، با آن که از کتاب آسمانى به «امام» تعبیر مى‏کند آن جا که مى‏فرماید: « وَ مِنْ قَبْلِهِ کِتابُ مُوسى إِمامًا وَ رَحْمَةً»؛ «و پیش از وى [نیز] کتاب موسى راهبر و مایه رحمت بوده است.»( سوره هود، آیه 17) همچنین از صحف ابراهیم و موسى یاد کرده و مى‏فرماید: «صُحُفِ إِبْراهیمَ وَ مُوسى»؛ «صحیفه‏هاى ابراهیم و موسى.»( سوره اعلى، آیه 19) ولى در عین حال به آن اکتفا نکرده، ابراهیم(ع) را به عنوان امام ناطق معرفى مى‏کند و مى‏فرماید: «وَ إِذِ ابْتَلى إِبْراهیمَ رَبُّهُ بِکَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ إِمامًا قالَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتی قالَ لا یَنالُ عَهْدِی الظّالِمینَ»؛ «و چون ابراهیم را پروردگارش با کلماتى بیازمود و وى آن همه را به انجام رسانید، [خدا به او] فرمود: «من تو را پیشواى مردم قرار دادم.« [ابراهیم] پرسید: «از دودمانم [چطور]؟« فرمود: پیمان من به بیدادگران نمى‏رسد.»( سوره بقره، آیه 124)
از این جا به خوبى استفاده مى‏شود که امام صامت که همان کتاب‏هاى آسمانى است، کافى نیست، بلکه نیاز به امام ناطقى است که در موارد اختلاف، بیانگر حقّ و حقیقت باشد. و به تعبیر دیگر او محور حقّ و وحدت اسلامى گردد.
از آیه اعتصام نیز این نکته به خوبى روشن مى‏شود؛ زیرا مسلمانان را امر مى‏کند که به ریسمان الهى چنگ زنند؛ یعنى آن که شما را به طور قطع به خداوند مى‏رساند، کسى جز امام بر حقّ و معصوم نیست، زیرا همان گونه که اشاره شد قرآن داراى ظاهر و باطن متعدّدى. ضابطه بسیار مهم در وحدت اسلامى این است که نتیجه آن باید اتحاد و وحدت بر حقیقتى باشد که پس از بحث و بررسى کارشناسانه خبرگان امر، کشف مى‏شود. مراد و نتیجه وحدت، دست برداشتن از حقایق نیست، بلکه وحدت در مسیر حقیقت است. آیه اعتصام با تعیین معیار و میزان وحدت در امت اسلامى از این راز بسیار مهمّ پرده بر مى‏دارد که این وحدت در امّت محقّق نمى‏شود مگر با اعتصام و تمسک به «حبل اللَّه»؛ چنگ زدن به ریسمان الهى امّت را از تفرقه و فرو افتادن در وادى بدبختى‏ها و فتنه‏هاى تیره و تار نجات مى‏دهد.
نکته قابل توجه این است که از محور وحدت، به حبل تعبیر شده است. روشن است که این ریسمان دو طرف دارد: یک سوى آن امت و سوى دیگرش خداوند متعال است؛ واسطه‏اى است بین زمین و آسمان؛ بشر و غیب. پس باید این قطب دایره وحدت و اتحاد، متّصل به عالم غیب و ملکوت باشد تا بتواند حلقه ارتباط عالم شهود با عالم غیب گردد. از همین جا مى‏توان نتیجه گرفت که کشتى وحدت باید در بندر حقّ و حقیقت پهلو گیرد و لنگر بیندازد، نه در اسکله هوا و هوس؛ اتحاد بر حقّ و حقیقت مدّ نظر است، نه اتفاق بر هوا و هوس.
بنا بر این، «حقیقت» واقعیتى است که هیچ گونه ربطى به وفاق یا عدم وفاق امّت ندارد. و این، وظیفه امّت است که حقیقت را بیابد و به آن به صورت جمعى - چنگ بزند؛ یعنى پس از درک آن حقیقت، با تطبیق خود بر آن، متّحد گردد. پس «حقیقت»، مولود اتفاقِ امت نیست که هر گاه بر چیزى متفق شد، همان حقّ باشد و هر گاه از چیزى روى گرداند، باطل گردد. همان گونه که حضرت سیدالشهدا(ع)، شجاعانه اتحاد مسلمانان را بر هم زد و علیه یزید قیام کرده و فرمود: «إنّما خرجت لطلب الاصلاح فی أمّة جدّی أرید أن آمر بالمعروف وأنهى عن المنکر.»؛ «من به جهت اصلاح در امّت جدّم قیام کردم و هدف من امر به معروف و نهى از منکر است.» ( بحارالانوار، ج 44، ص 329)اگر نفس اتفاق امّت، ملاک و معیار حق و حقیقت است، دیگر احتیاج به اصلاح ندارد. اصلاح و امر به معروف و نهى از منکر قوى‏ترین برهان است که حقّ، حقانیّت خود را از اجماع مردم کسب نمى‏کند، بلکه این مردم‏اند که باید خود را بر حق عرضه کنند، و خویش را با آن هماهنگ سازند. با مراجعه به روایاتى که ذیل آیه «اعتصام» وارد شده نیز به این نتیجه مى‏رسیم که ریسمان خدا همان امامان معصوم‏اند که انسان را به طور قطع و یقین به خداوند متعال مى‏رسانند. ابن حجر هیتمى این آیه را در ردیف آیاتى آورده که در شأن اهل بیت: وارد شده است. هم چنین مى‏توان حدیث ثقلین را مفسّر آیه «اعتصام» دانست، زیرا در آن حدیث، رسول خدا(ع) مؤمنان را امر مى‏کند که به دو گوهر گران بها چنگ زنند، که همان قرآن و عترت است، تا به حقّ و حقیقت رهنمون شده و از گمراهى رها شوند.( الصواعق المحرقة، ص 90)
ابو جعفر طبرى در تفسیر آیه «اعتصام» مى‏گوید: مقصود از «اعتصام»، تمسک و چنگ زدن است، زیرا ریسمان، چیزى است که انسان را به مقصد خواهد رساند. از طرف دیگر در برخى از متن‏هاى حدیث ثقلین، تعبیر «اعتصام» به کار رفته است. از باب نمونه ابن ابى شیبه، حدیث ثقلین را چنین نقل مى‏کند که پیامبر(ص) فرمود: «انّى ترکت فیکم ما لن تضلّوا بعدى ان اعتصمتم به: کتاب اللَّه و عترتى.».( جامع البیان، ج 4، ص 21)
از این جاست که( المصنّف، ابن ابى‏شیبه) مفسران و محدثان، حدیث ثقلین را در ذیل آیه شریفه «اعتصام» ذکر کرده‏اند.
حاکم حسکانى به سند خود از رسول خدا(ص) نقل مى‏کند: «کسى که دوست دارد سوار بر کشتى نجات شده به ریسمان محکم چنگ زند و اعتصام به ریسمان الهى داشته باشد، باید ولایت علىّ را پذیرفته و به فرزندان هدایتگر او اقتدا کند.( شواهد التنزیل، ج 1، ص 130)
نتیجه این که از آیه شریفه و روایاتى که در تفسیر آن آمده است به خوبى استفاده مى‏شود که اهل بیت: محور وحدت میان امّت اسلامى‏اند، و بحث از امامت و ولایت آنان در حقیقت، بحث از محور وحدتى است که قرآن و روایات بر آن تأکید فراوانى داشته‏اند. همان گونه که روایات دیگر نیز بر این امر تأکید دارند؛
حاکم نیشابورى به سند خود از ابن عباس نقل مى‏کند که رسول خدا(ص) فرمود: «ستارگان، امان اهل زمین‏اند از غرق شدن و اهل بیت من امان‏اند براى امّتم از اختلاف و هر گاه قبیله‏اى از عرب با آنان مخالفت کنند، در میان خودشان اختلاف افتاده و جزء حزب ابلیس مى‏گردند. ( مستدرک حاکم، ج 2، ص 149)و نیز به سند خود از ابوذر نقل مى‏کند که او در کنار کعبه ایستاد، دست‏ها را به درِ کعبه گرفت، خطاب به مردم فرمود: اى مردم! هر کس مرا مى‏شناسد که مى‏شناسد و هر کس نمى‏شناسد، من ابوذرم، از رسول خدا(ص) شنیدم که فرمود: «مثل اهل بیت من مثل کشتى نوح است، هر کس سوار بر آن شود نجات یافته است و هر کس از آن سرپیچى کند غرق شود». آن گاه هر دو حدیث را صحیح مى‏شمرد.( همان، ج 2، ص 343)

3 - بحث علمى زمینه ساز وحدت
بزرگ‏ترین اختلاف بین امّت اسلامى، مسئله امامت و رهبرى است. شهرستانى مى‏گوید: «بزرگ‏ترین خلاف بین امّت، اختلاف در مسئله امامت است، زیرا در هیچ مسئله‏اى در اسلام مانند امامت این‏قدر شمشیر کشیده نشده است».( الملل و النحل، ج 1، ص 24) لذا هر مسلمانى وظیفه دارد که در راه وحدت مسلمانان بکوشد ولى این بدان معنا نیست که دست از بحث علمىِ خالى از هر گونه تعصّب و عناد بر دارد، زیرا این بحث‏ها به طور قطع در وحدت صفوف مسلمان اثر دارد. هنگامى که هر کدام از فرقه‏هاى مسلمانان، پى به عقاید واقعى فرقه دیگر برده و بداند که او نیز عقائدش مستند به عقل و قرآن و سنت است. کینه و دشمنى نسبت به یکدیگر کمتر مى‏شود. بخش مهّم کینه‏ها و دشمنى‏ها به این خاطر است که مسلمانان از عقاید یکدیگر بى خبرند و یا بدون دلیل مى‏دانند. اگر شیعه را به جهت اعتقاد به بدا متهم به کفر مى‏کنند، تقیه را به نفاق نسبت مى‏دهند، به خاطر آن است که از حقیقت این اعتقاد و عمل ناآگاه‏اند، که بخشى از آن به کوتاهى ما در عرضه نمودن عقاید خودمان باز مى‏گردد. مسئله امامت نیز از این موضوع مستثنا نیست اگر اهل سنت اعتقاد شیعه امامیه را در مسئله امامت و شرایط آن غلوّ مى‏دانند، به جهت آن است که ما به طور علمى و صحیح آن را معرفى نکرده‏ایم، و هر جا که خوب عمل کردیم تا حدود زیادى موفق بوده‏ایم و زمینه‏ساز وحدت مسلمانان شده‏ایم. اینک به نمونه هایى از این قبیل اشاره مى‏کنیم:

الف - تمایل به حق
1 - شیخ محمود شلتوت، رئیس دانشگاه الأزهر مصر در عصر خود، بعد از مطالعه فراوان در فقه شیعه و مرجعیت اهل بیت: پى به اعتبار شیعه جعفرى برده و فتواى معروف خود را در جواز تعبّد به مذهب جعفرى صادر مى‏کند و مى‏فرماید: «مذهب جعفرى، معروف به مذهب شیعه امامى اثناعشرى، مذهبى است که تعبّد به آن شرعاً جایز است، همانند سایر مذاهب اهل سنت، لذا سزاوار است بر مسلمانان که آن را شناخته و از تعصّبِ به ناحقّ نسبت به مذاهبى معیّن خلاصى یابند».( اسلامنا، رافعى، ص 59 ؛ مجله رسالة الاسلام، تاریخ 13 ربیع الاول 1378 هجرى، قاهره)

2 - شیخ أزهر، دکتر محمّد محمّد فحّام نیز در تقریظى که بر فتواى شلتوت نوشت نظر او را تأیید کرده، فرمود: «من از شیخ محمود شلتوت و اخلاق، علم، گستردگى اطلاع، بهره‏مندى از لغت عرب، تفسیر قرآن و اصول فقه او در عجبم. او فتوا به جواز تعبد به مذهب شیعه امامیه را صادر کرده است. شک ندارم که فتواى او اساس محکمى دارد، که اعتقاد من نیز همان است».( فی سبیل الوحدة الإسلامیة، ص 64)
و نیز مى‏فرماید: «خدا رحمت کند شیخ شلتوت را که به این معناى کریم التفات نمود و با آن فتواى صریح و شجاعانه‏اى که صادر کرد خودش را جاودانه ساخت، او فتوا به جواز عمل به مذهب شیعه امامیه داد، از آن جهت که مذهبى است فقهى و اسلامى، و اعتماد آن بر کتاب و سنت و دلیل محکم است...».( همان)

3 - شیخ محمّد غزالى نیز مى‏گوید: «من معتقدم که فتواى استاد اکبر؛ شیخ محمود شلتوت، راه طولانى را در تقریب بین مسلمان پیموده است... عمل او در حقیقت تکذیب خیالاتى است که مستشرقین در سر مى‏پروراندند، آنان در این خیال بودند که کینه‏ها و اختلافاتى که بین مسلمانان است بالاخره روزى امت اسلامى را از هم پاشیده قبل از آن که به وحدت برسند و تحت لواى واحد در آیند، آنان را نابود خواهد کرد. ولى این فتوا در نظر من شروع راه و اولین کار است».( دفاع عن العقیدة والشریعة، ص 257)

4 - عبدالرحمن نجار، مدیر مساجد قاهره مى‏گوید: «ما نیز فتواى شیخ شلتوت را محترم شمرده و به آن فتوا مى‏دهیم و مردم را از انحصار در مذاهب چهار گانه بر حذر مى‏داریم. شیخ شلتوت، امامى است مجتهد، رأى او صحیح و عین حقّ است، چرا باید در اندیشه و فتاوایمان، اکتفا بر مذاهب معیّنى نماییم، در حالى که همه آنان مجتهد بودند؟».( فى سبیل الوحدة الاسلامیة، ص 66)

5 - استاد احمد بک، استاد شیخ شلتوت و ابوزهره مى‏گوید: «شیعه امامیه همگى مسلمان‏اند و به خدا و رسول و قرآن و هر چه پیامبر(ص) آورده، ایمان دارند. در میان آنان از قدیم و جدید فقیهانى بزرگ و علمایى در هر علم و فنّ دیده مى‏شود. آنان تفکّرى عمیق داشته و اطلاعاتى وسیع دارند. تألیفات آنان به صدها هزار مى‏رسد و من بر مقدار زیادى از آنها اطلاع پیدا نمودم».( تاریخ التشریع الاسلامى)

6 - شیخ محمّد ابوزهره نیز مى‏نویسد: «شکى نیست که شیعه، فرقه‏اى است اسلامى،... هر چه مى‏گویند به خصوص قرآن یا احادیث منسوب به پیامبر(ص) تمسک مى‏کنند. آنان با همسایگان خود از سنّى‏ها دوست بوده و از یکدیگر نفرت ندارند».( تاریخ المذاهب الاسلامیّة، ص 39)

7 - استاد محمود سرطاوى، یکى از مفتیان اردن مى‏گوید: «من همان مطلبى را که سلف صالحمان گفته‏اند مى‏گویم و آن این که شیعه امامیه برادران دینى ما هستند، بر ما حق اخوّت و برادرى دارند و ما نیز بر آنان حقّ برادرى داریم».( مجله رسالة الثقلین، شماره 2، سال اوّل 1413 هجرى، ص 252)

8 - استاد عبدالفتاح عبدالمقصود نیز مى‏گوید: «به عقیده من شیعه تنها مذهبى است که آینه تمام نما و روشن اسلام است و هر کسى که بخواهد بر اسلام نظر کند باید از خلال عقائد و اعمال شیعه نظر نماید. تاریخ بهترین شاهد است بر خدمات فراوانى که شیعه در میدان‏هاى دفاع از عقیده اسلامى داشته است».( فى سبیل الوحدة الاسلامیة)

9 - دکتر حامد حنفى داود، استاد ادبیات عرب در دانشکده زبان قاهره مى‏گوید: «از این جا مى‏توانم براى خواننده متدبّر آشکار سازم که تشیع آن گونه که منحرفان و سفیانى‏ها گمان مى‏کنند که مذهبى است نقلى محض، یا قائم بر آثارى مملو از خرافات و اوهام و اسرائیلیات، یا منسوب به عبد اللَّه بن سبأ و دیگر شخصیت‏هاى خیالى در تاریخ، نیست، بلکه تشیع در روش علمى جدید ما به عکس آن چیزى است که آنان گمان مى‏کنند. تشیع اولین مذهب اسلامى است که عنایت خاصى به منقول و معقول داشته است و در میان مذاهب اسلامى توانسته است راهى را انتخاب کند که داراى افق گسترده‏اى است. و اگر نبود امتیازى که شیعه در جمع بین معقول و منقول پیدا کرده هرگز نمى‏توانست به روح تجدّد در اجتهاد رسیده و خود را با شرایط زمان و مکان وفق دهد به حدّى که با روح شریعت اسلامى منافات نداشته باشد».( نظرات فى الکتب الخالدة، ص 33)
او همچنین در تقریظى که بر کتاب عبداللَّه بن سبأ زده مى‏گوید: «سیزده قرن است که بر تاریخ اسلامى مى‏گذرد و ما شاهد صدور فتواهایى از جانب علما بر ضدّ شیعه هستیم، فتاوایى ممزوج با عواطف و هواهاى نفسانى. این روش بد سبب شکاف عظیم بین فرقه‏هاى اسلامى شده است. و از این رهگذر نیز علم و علماى اسلامى از معارف بزرگان این فرقه محروم گشته‏اند، همان گونه که از آراى نمونه و ثمرات ذوق‏هاى آنان محروم بوده‏اند. و در حقیقت خساراتى که از این رهگذر بر عالم علم و دانش رسیده، بیشتر است از خساراتى که توسط این خرافات به شیعه و تشیع وارد شده است، خرافاتى که در حقیقت، ساحت شیعه از آن مبرّا است. و تو را بس، این که امام جعفر صادق (ت 148ه’.) پرچم دار فقه شیعى - استاد دو امام سنّى است: ابوحنیفه نعمان بن ثابت (ت 150ه’.) و ابى‏عبداللَّه مالک بن انس (ت 179ه’.) و در همین جهت است که ابو حنیفه مى‏گوید: اگر آن دو سال نبود، نعمان هلاک مى‏شد. مقصود او همان دو سالى است که از علم فراوان جعفر بن محمّد بهره‏ها برده بود. و مالک بن انس مى‏گوید: من کسى را فقیه‏تر از جعفر بن محمّد ندیدم».( عبد اللَّه بن سبأ، ج 1، ص 13)

10 - دکتر عبد الرحمن کیالى یکى از شخصیتهاى حلب در نامه خود به علامه امینى؛ مى‏نویسد: «عالم اسلامى همیشه نیاز شدید به مثل این تحقیقات دارد... چرا بعد از وفات رسول اعظم، بین مسلمین اختلاف شد و در نتیجه بنى هاشم از حقّ خود محروم شدند؟ و نیز سزاوار است که از عوامل انحطاط و انحلال مسلمانان سخن به میان آید، چه شد که مسلمانان به این وضع امروز مبتلا شده‏اند؟ آیا ممکن است آن چه از دست مسلمانان رفته با رجوع به تاریخ اصیل و اعتماد بر آن، باز گرداند؟».( الغدیر، ج 4، ص 4 و 5)

11 - استاد ابوالوفاء غنیمى تفتازانى، مدرّس فلسفه اسلامى در دانشگاه الأزهر مى‏گوید: «بسیارى از بحث کنندگان در شرق و غرب عالم، از قدیم و جدید، دچار احکام نادرست زیادى بر ضدّ شیعه شده‏اند که با هیچ دلیل یا شواهد نقلى سازگار نیست. مردم نیز این احکام را دست به دست کرده و بدون آن که از صحت و فساد آن سؤال کنند، شیعه را به آنها متهم مى‏نمایند. از جمله عواملى که منجرّ به بى‏انصافى آنان نسبت به شیعه شد، جهلى است که ناشى از بى اطلاعى آنان نسبت به مصادر شیعه است و در آن اتهامات تنها به کتاب‏هاى دشمنان شیعه مراجعه نموده‏اند».( مع رجال الفکر فى القاهرة، ص 40)

ب - اعتراف به حقّ
طرح مباحث علمى محض و عارى از تعصّب و جدال غیر احسن و تالیف در آن‏ها، نه تنها منجرّ به تمایل برخى از شخصیت‏هاى طراز اوّل اهل سنت در اعتراف به جواز تعبّد به مذهب جعفرى و قبول شیعه امامیه به عنوان مذهبى که داراى اصول و فروع مستند به عقل و قرآن و حدیث است، شد، بلکه باعث شد که عده‏اى دیگر از بزرگان اهل سنت مذهب خود را رها کرده، مذهب تشیع را در آغوش بگیرند. و اعتراف کنند که حقّ یکى است و آن در هیچ مذهبى جز تشیع که همان مذهب اهل‏بیت: است، نیست. اینک تعدادى از این اشخاص را معرفى مى‏کنیم:

1 - علامه شیخ محمّد مرعى، امین انطاکى
او در قریه عنصو از توابع انطاکیه در سال 1314ه’ متولد شد. مذهب شافعى داشت. به همراه برادرش احمد براى فراگیرى علوم به مصر عزیمت نمود و بعد از طىّ مراحل مقدماتى از شخصیت‏هاى طراز اوّل ازهر؛ از قبیل: شیخ مصطفى مراغى، محمود ابوطه مهنى، شیخ رحیم و دیگران استفاده کرده و به درجات عالى از علم رسید. هنگام بازگشت به وطن، بزرگان ازهر از آن‏دو دعوت کردند که در مصر باقى مانده و هر کدام تدریس در ازهر را به عهده گرفته و شاگردان را از علوم خود سیراب کنند، ولى نپذیرفته و به شهر خود باز گشتند. با گذشت زمانى نه چندان دور با مطالعه کتاب‏ها به حقانیّت شیعه پى‏برده و هر دو برادر داخل در مذهب تشیع مى‏شوند.
شیخ محمّد در کتاب خود «لماذا اخترت مذهب الشیعة» مى‏گوید: «به طور قطع خداوند مرا هدایت کرد. و برایم تمسک به مذهب حقّ مقدّر فرمود؛ یعنى مذهب اهل‏بیت:، مذهب نوه رسول خدا(ص) امام جعفر بن محمّد صادق...
او در عوامل و اسبابى که منجرّ به تمسک به مذهب اهل بیت: شد مى‏گوید:
اولاً: مشاهده کردم که عمل به مذهب شیعه مجزى است و ذمه مکلف را به طور قطع برى مى‏کند. بسیارى از علماى اهل سنت - از گذشته و حال - نیز به صحّت آن فتوا داده‏اند...
ثانیاً: با دلایل قوى، برهان‏هاى قطع‏آور و حجت‏هاى واضح، که مثل خورشید درخشان در وسط روز است، ثابت شد حقانیت مذهب اهل‏بیت: و این که آن مذهب همان مذهبى است که شیعه آن را از اهل‏بیت: اخذ کرده و اهل بیت نیز از رسول خدا و او از جبرائیل و او از خداوند جلیل اخذ کرده است...
ثالثاً: وحى در خانه آنان نازل شد و اهل خانه از دیگران بهتر مى‏دانند که در خانه چیست. لذا بر عاقل مدبّر است که دلیل‏هایى که از اهل بیت: رسیده رها نکرده، و نظر بیگانگان را دنبال نکنند.
رابعاً: آیات فراوانى در قرآن کریم وارد شده که دعوت به ولایت و مرجعیت دینى آنان نموده است.
خامساً: روایات فراوانى از پیامبر اکرم(ص) نقل شده که ما را به تعبد به مذهب اهل‏بیت: دعوت مى‏کند، که بسیارى از آن‏ها را در کتاب الشیعة و حججهم فى التشیع آورده‏ام.

2 - علامه شیخ احمد امین انطاکى
او برادر شیخ محمّد امین است که بعد از مطالعه کتاب المراجعات سید شرف‏الدین عاملى و تدبّر و تفکر در مطالب آن، از مذهب خود عدول کرده، مذهب تشیع را انتخاب نموده است. او نیز در مقدمه کتابش فى طریقى إلى التشیع مى‏گوید: «سبب تشیع من گفتارى است از پیامبر اکرم که تمام مذاهب اسلامى بر آن اتفاق نظر دارند. پیامبر(ص) فرمود: «مثل اهل بیت من همانند کشتى نوح است، هر کس بر آن سوار شد نجات یافت و هر کسى از آن سرپیچى کرد غرق شد». ملاحظه کردم که اگر از اهل‏بیت: پیروى کرده و احکام دینم را از آنان اخذ کنم بدون شک نجات یافته‏ام. اگر آنان را رها کرده و احکام دین خود را از غیر آنان اخذ نمایم، از گمراهان خواهم بود...».
و نیز مى‏فرماید: «با تمسک به مذهب جعفرى، ضمیر و درونم آرامش یافت. مذهبى که در حقیقت مذهب آل بیت نبوت: است، که درود و سلام خدا تا روز قیامت بر آنان باد. به عقیده‏ام از عذاب خداوند متعال با پذیرفتن ولایت آل رسول:، نجات یافته‏ام، زیرا نجات جز با ولایت آنان نیست...».

3 - دکتر محمّد تیجانى سماوى
او در تونس متولد شد. و بعد از گذر از ایام طفولیّت، به کشورهاى عربى مسافرت نمود، تا بتواند از شخصیت‏هاى مختلف علمى بهره‏مند شود. در مصر، علماى الازهر از او درخواست کردند که در آن‏جا بماند و طلاب الأزهر را از علم فراوان خود بهره‏مند سازد، ولى قبول نکرد و در عوض سفرى که به عراق داشت، با مباحثات فراوان با علماى شیعه امامیه، مذهب تشیع را انتخاب نمود و الآن در دنیا از مروّجین تشیع شناخته مى‏شود. و کتاب‏هایى را نیز در دفاع از این مذهب تألیف نموده است.
او در بخشى از کتابش مى‏گوید: «شیعه ثابت قدم بوده و صبر کرده و به حقّ تمسک کرده است... و من از هر عالمى تقاضا دارم که با علماى شیعه مجالست کرده و با آنان بحث نماید، که به طور قطع از نزد آنان بیرون نمى‏آید جز آن که به مذهب آنان که همان تشیع است، بصیرت خواهد یافت... آرى من جایگزینى براى مذهب سابق خود یافتم و سپاس خداوندى را که مرا بر این امر هدایت نمود و اگر هدایت و عنایت او نبود، هرگز بر این امر هدایت نمى‏یافتم.
ستایش و سپاس خدایى را سزاست که مرا بر فرقه ناجیه راهنمایى کرد؛ فرقه‏اى که مدتّ‏ها با زحمت فراوان در پى آن بودم. هیچ شک ندارم هر کس به ولاى على و اهل بیتش تمسک کند به ریسمان محکمى چنگ زده که گسستنى نیست. روایات پیامبر(ص) در این مورد بسیار است، روایاتى که مورد اجماع مسلمین است. عقل نیز به تنهایى بهترین راهنما براى طالب حق است... آرى، به حمد خدا، جایگزین را یافتم، و در اعتقاد به امیرالمؤمنین و سید الوصیین امام على بن ابى‏طالب(ع)، به رسول‏خدا(ص) اقتدا کردم، و نیز در اعتقاد به دو سیّد جوانان اهل بهشت و دو دسته گل از این امّت، امام ابو محمّد حسن زکّى و امام ابو عبداللَّه حسین، و پاره تن مصطفى خلاصه نبوت، مادر امامان و معدن رسالت و کسى که خداوند عزیز به غضب او غضبناک مى‏شود، بهترین زنان، فاطمه زهرا.
به جاى امام مالک، با استاد تمام امامان، امام جعفر صادق(ع) و نه نفر از امامان معصوم از ذریه حسین و امامان معصوم را برگزیدم...».
او بعد از ذکر حدیث «باب مدینة العلم» مى‏گوید: «چرا در امور دین و دنیاى خود از علی(ع) تقلید نمى‏کنید، اگر معتقدید که او باب مدینه علم پیامبر(ص) است؟ چرا باب علم پیامبر(ص) را عمداً ترک کرده و به تقلید از ابوحنیفه و مالک و شافعى و احمد بن حنبل و ابن تیمیه پرداخته‏اید، کسانى که هرگز در علم، عمل، فضل و شرف به او نمى‏رسند؟
آن گاه خطاب به اهل سنت نموده مى‏گوید: «اى اهل و عشیره من! شما را به بحث و کوشش از حقّ و رها کردن تعصّب دعوت مى‏کنم، ما قربانیان بنى‏امیه و بنى‏عباسیم، ما قربانیان تاریخ سیاهیم. قربانى‏هاى جمود و تحجر فکرى هستیم که گذشتگان براى ما به ارث گذاشته‏اند.
او کتاب‏هایى در دفاع از تشیع نوشته که برخى از آنها عبارتند از: ثم اهتدیت، لأکون مع الصادقین، فاسألوا أهل الذکر، الشیعة هم أهل السنة، اتقوا اللَّه.

4 - نویسنده معاصر، صائب عبدالحمید
او شخصیتى عراقى است که با سفر به ایران و تحقیقات فراوان، با عنایات خداوند مذهب اهل سنت را رها و تشیع را انتخاب نموده است. او در بخشى از کتاب خود مى‏نویسد: «من اعتراف مى‏کنم بر نفس خود که اگر رحمت پروردگار و توفیقات او مرا شامل نمى‏شد، به طور حتم نفس معاندم مرا به زمین مى‏زد. این امر نزدیک بود و حتّى یک بار نیز اتفاق افتاد. ولى خداوند مرا کمک نمود. با اطمینان خاطر به هوش آمدم در حالى که خود را در وسط کشتى نجات مى‏یافتم، مشغول به آشامیدن آب گوارا شدم و الآن با تو از سایه‏هاى بهارى آن گل‏ها سخن مى‏گویم.
بعد از اطلاع دوستانم از این وضع همگى مرا رها نموده به من جفا کردند. یکى از آنان که از همه داناتر بود به من گفت: آیا مى‏دانى که چه کردى؟ گفتم: آرى، تمسک کردم به مذهب امام جعفر صادق، فرزند محمّد باقر، فرزند زین العابدین، فرزند سیّد جوانان بهشت، فرزند سید وصیین و سیده زنان عالمیان و فرزند سید مرسلین. او گفت: چرا این گونه ما را رها کردى، و مى‏دانى که مردم در حقّ ما حرف‏ها مى‏زنند؟ گفتم: من آنچه رسول‏خدا(ص) فرموده مى‏گویم. گفت چه مى‏گویى: گفتم: سخن رسول‏خدا(ص) را مى‏گویم که فرمود: «من در میان شما چیزهایى قرار مى‏دهم که با تمسک به آن‏ها بعد از من گمراه نمى‏شوید: کتاب خدا و عترتم، اهل بیتم». و گفتار پیامبر(ص) در حق اهل‏بیتش که فرمود: «اهل بیتم کشتى‏هاى نجات اند، که هر کس بر آنها سوار شود، نجات یابد».
صائب عبدالحمید کتاب‏هایى را نیز در دفاع از اهل بیت: و تشیع نوشته که برخى از آنها عبارتند از: منهج فى الانتماء المذهبى وابن تیمیه، حیاته، عقائده و تاریخ الاسلام الثقافى و السیاسى.

5 - استاد صالح الوردانى
او نیز از جمله کسانى است که با مطالعات فراوان پى به حقانیت تشیع برده، و مذهب اهل سنت را رها کرده تشیع را انتخاب مى‏کند. او از جمله کسانى است که بدون خوف و ترس از کسى، به طور علنى اعتراف به تشیع نموده و مردم را نیز در مصر به آن مذهب دعوت مى‏نماید.
در بخشى از کتاب خود الخدعة، رحلتى من السنة الى الشیعة مى‏نویسد: «در مدتى که سنّى بودم، مردم را به عقل گرایى دعوت کرده و شعار عقل را سر دادم، ولى در میان قوم خود جایگاهى نیافتم و از هر طرفى تهمت‏ها و شایعات علیه خود شنیدم... و من به خوبى مى‏دانستم که کوتاه آمدن از عقل یعنى ذوب شدن در پیشینیان و در نتیجه انسان بدون هیچ شخصیتى خواهد بود که واقع را بر او روشن کند... من هرگز چیزى را بدون تحقیق و دقت نظر نمى‏گویم... عقل‏گرایى من عامل اساسى در تمایلم به سوى تشیع و خطّ اهل‏بیت: و اختیار مذهب آنان بود...».( صالح الوردانى، الخدعة، العقل المسلم بین أغلال السلف وأوهام الخلف)

6 - استاد معتصم سید احمد سودانى
او با مطالعات فراوان در تاریخ و حدیث، به حقانیت مذهب اهل‏بیت: پى برده و با رها کردن مذهب خود، تشیع را انتخاب مى‏کند. او در توصیف و وجه نام گذارى کتابش، بنور فاطمة اهتدیت مى‏گوید: «هر انسانى در اندرون خود نورى رإ احساس مى‏کند که راهنماى به حق است، ولى هواهاى نفسانى و پیروى از گمان بر آن نور پرده مى‏اندازد، لذا انسان نیازمند تذکّر و بیدارى است و فاطمه(س) اصل آن نور است. من آن نور را دائماً در وجود خود احساس مى‏کنم...».( المتحّولون، ج 1، ص 123)
او نیز درباره نظریه عدالت صحابه مى‏گوید: «عدالت صحابه نظریه‏اى است که اهل سنت در مقابل عصمت اهل بیت: جعل نمودند، و چقدر بین این دو فرق است. عصمت اهل بیت: حقیقتى است قرآنى و پیامبر(ص) نیز بر آن تأکید دارد و در واقع نیز تحقّق پیدا کرده است. امّا نظریه عدالت صحابه، مخالف قرآن کریم است. همان گونه که پیامبر(ص) نیز تصریح بر خلاف آن نموده است، بلکه خود صحابه به بدعت هایى که در زمان پیامبر(ص) و نیز بعد از آن ایجاد کردند، اقرار نمودند».( همان، ج 3، ص 126)
و نیز مى‏فرماید: «من در وجود خود چیزى مى‏یابم و احساس مى‏کنم، که نمى‏توانم توصیفش کنم. ولى نهایت تعبیرى که مى‏توانم از آن داشته باشم این که: هر روز احساس مى‏کنم که به جهت تمسّک به ولاى اهل‏بیت: در خود قرب بیشترى به خداوند متعال پیدا کرده‏ام، و هر چه در کلمات آنان بیشتر تدبر مى‏کنم معرفت و یقینم به دین بیشتر مى‏شود. معتقدم اگر تشیع نبود، از اسلام خبرى نبود. و هر گاه در صدد تطبیق و پیاده کردن تعلیمات اهل‏بیت: در خود بر مى‏آیم، لذت ایمان و لطافت یقین را در خود احساس مى‏کنم. و هنگامى که دعاهاى مبارکى را که از طریق اهل بیت: رسیده و در هیچ مذهبى یافت نمى‏شود، قرائت مى‏کنم، شیرینى مناجات پروردگار را مى‏چشم...».( همان، ج 3، ص 127)

7 - وکیل مشهور مصرى، دمرداش عقالى
او از شخصیت‏هاى مشهور و بارز مصرى است که در شغل وکالت مدت‏هاست فعالیّت مى‏کند. هنگام تحقیق در یک مسئله فقهى و مقایسه آرا در آن مسئله، فقه و استنباطهاى شیعه امامیه را از دیگر مذاهب فقهى قوى‏تر مى‏یابد و همین مسئله بارقه‏هاى تشیع را در دلش روشن مى‏گرداند، تا این که حادثه‏اى عجیب سرنوشت او را به کلّى عوض کرده و او را مفتخر به ورود در مذهب تشیع مى‏نماید و آن، این بود که: وقتى گروهى از حجّاج ایرانى همراه با حدود بیش از بیست کارتن کتاب اعتقادى وارد عربستان مى‏شوند. تمام کتاب‏ها از طرف حکومت مصادره مى‏شود. سفیر ایران در زمان شاه، موضوع را با ملک فیصل در میان مى‏گذارد. او نیز به وزارت کشور عربستان مى‏نویسد تا به موضوع رسیدگى کنند. وزیر کشور دستور مى‏دهد که تمام کتاب‏ها را بررسى کرده، اگر مشکلى ندارد آن را به صاحبش برگردانند. در آن زمان «دمرداش عقالى» در حجاز به سر مى‏برد، از او خواستند که این کتاب‏ها را بررسى کند و در نهایت رأى و نظر قانونى خود را بدهد. او با مطالعه این کتاب‏ها به حقانیّت تشیع پى مى‏برد و از همان موقع قدم در راه اهل بیت: مى‏گذارد...».( همان، ج 3، ص 87و86، به نقل از صالح الوردانى)

8 - علّامه دکتر محمّد حسن شحّاته
او نیز که استاد سابق دانشگاه ازهر است پس از مطالعات فراوان در رابطه با شیعه امامیّه پى به حقّانیّت این فرقه برده و در سفرى که به ایران داشت در سخنرانى خود براى مردم اهواز مى‏گوید:
«عشق به امام حسین(ع) سبب شد که از تمامى موقعیّت‏هایى که داشتم دست‏بردارم.»
و در قسمتى دیگر از سخنانش مى‏گوید: «اگر از من سؤال کنند: امام حسین(ع) را در شرق یا غرب مى‏توان یافت؟ من جواب مى‏دهم که امام را مى‏توان در درون قلب من دید و خداوند توفیق تشرّف به ساحت امام حسین(ع) را به من داده است».
وى در ادامه مى‏گوید: «50 سال است که شیفته امام علی(ع) شده‏ام و سال‏هاست که هاله‏اى از طواف پیرامون ولایت امام علی(ع) در خود مى‏بینم».( به نقل از روزنامه جمهورى اسلامى، شماره 6771، قسمتى از سخنرانى ایشان در اهواز)

9 - عالم فلسطینى شیخ محمّد عبدالعال
او کسى است که بعد از مدّت‏ها تحقیق در مذهب تشیع، پى به حقانیّت آن برده، و به اهل‏بیت: اقتدا نموده است. در مصاحبه‏اى مى‏گوید: «...از مهم‏ترین کتاب‏هایى که قرائت کردم کتاب المراجعات بود، که چیزى بر ایمان من نیفزود و تنها بر معلوماتم اضافه شد. تنها حادثه‏اى که مطلب را نهایى کرده و مرا به ولایت اهل‏بیت: رهنمون ساخت. این بود که: روزى در پیاده رو، رو به روى مغازه یکى از اقوامم نشسته بودم، مغازه‏اى کوچک بود. شنیدم که آن شخص به یک نفر از نوه‏هاى خود امر مى‏کند که به جاى او در مغازه بنشیند، تا نماز عصر را به جاى آورد. من به فکر فرو رفتم، که چگونه یک نفر مغازه خود را رها نمى‏کند تا به نماز بایستد، مگر آن که کسى را به جاى خود قرار دهد که بتواند حافظ اموالش باشد، حال چگونه ممکن است که پیامبر اکرم(ص) یک امّتى را بدون امام و جانشین رها کند!! به خدا سوگند که هرگز چنین نخواهد بود...
هنگامى که از او سؤال شد که آیا الآن که در شهر غربت لبنان به سر مى‏برى احساس وحشت و تنهایى نمى‏کنى؟. او در جواب مى‏گوید: «به رغم این که عوارض و لوازم تنهایى زیاد و شکننده است، ولى در من هیچ اثرى نگذاشته و هرگز آن‏ها را احساس نمى‏کنم؛ زیرا در قلبم کلام امیرالمؤمنین را حفظ کرده‏ام که فرمود: «اى مردم هیچ گاه از راه حق به جهت کمى اهلش وحشت نکنید».( همان، ج 3، ص 113)
او نیز مى‏گوید: «مردم به خودى خود به دین اهل بیت: روى خواهند آورد، زیرا دین فطرت است، ولى چه کنیم که این دین در زیر چکمه‏هاى حکومت‏ها قرار گرفته است».
و نیز در پاسخ این سؤال که آیا ولایت احتیاج به بیّنه و دلیل دارد مى‏گوید: «ما معتقدیم که هر چیزى احتیاج به دلیل دارد مگر ولایت اهل‏بیت:، که دلیل محتاج به آن است...».( همان، ج 3، ص 117)
و نیز مى‏گوید: «هر کسى که دور کعبه طواف مى‏کند -دانسته یا ندانسته، جبرى باشد یا اختیارى یا امر بین الامرى- در حقیقت به دور ولایت طواف مى‏کند، زیرا کعبه مظهر است و مولود آن، جوهر، و هر کسى که برگرد مظهر طواف مى‏کند در حقیقت به دور جوهر طواف مى‏کند».( همان)

10 - مجاهد و رهبر فلسطینى محمّد شحّاده
او کسى است که هنگام گذراندن محکومیّت خود در زندان‏هاى اسرائیل با بحث‏هاى فراوانى که با شیعیان لبنانى در بند زندان‏هاى اسرائیل داشت پى به حقانیت شیعه برد و با انتخاب تشیع و مذهب اهل‏بیت: از دعوت کنندگان صریح و علنى مردم فلسطین به اهل‏بیت: شد. اینک قسمت‏هایى از مصاحبه‏اى را که با او انجام گرفته نقل مى‏نماییم: «بازگشت فلسطین به محمّد و علىّ است». «من آزاد مردان عالم را به اقتدا و پیروى از امام و پیشواى آزاد مردان؛ حسین(ع) دعوت مى‏کنم».
و نیز مى‏فرماید: «من هم دردى فراوانى با مظلومیّت اهل‏بیت پیامبر(ص) دارم و احساسم این است که على بن ابى‏طالب(ع) حقاً مظلوم بود. و این احساس به مظلومیّت آن حضرت(ع) در من عمیق‏تر و ریشه دارتر شده، هر گاه که ظلم اشغالگرى در فلسطین بیشتر مى‏شود.
جهل من به تشیع عامل این بود که در گذشته در تسنّن باقى بمانم. و امیدوارم که من آخرین کسى نباشم که مى‏گویم: «ثم اهتدیت». رجوع من به تشیع هیچ ربطى به مسئله سیاسى ندارد که ما را احاطه کرده است. من همانند بقیه مسلمانان افتخارها و پیروزى‏هایى را که مقاومت در جنوب لبنان پدید آورد در خود احساس مى‏کنم، که در درجه اوّل آن را«حزب اللَّه» پدید آورد. ولى این بدان معنا نیست که عامل اساسى در ورود من در تشیع مسائل سیاسى بوده است، بلکه در بر گرفتن عقیده اهل‏بیت: از جانب من، در نتیجه پذیرش باطنى من بوده و تحت تأثیر هیچ چیز دیگرى نبوده است. راه اهل‏بیت: راه حقّ است که من به آن تمسک کرده‏ام». «تشیع من عقیدتى است نه سیاسى». «زود است که در نشر مذهب امامى در فلسطین بکوشم و از خداوند مى‏خواهم که مرا در این امر کمک نماید».
«امام قائم آل بیت نبّوت(ع) براى ما برکت‏ها و فیض‏هایى دارد که موجب تحرک مردم فلسطین است. و در ما جنب و جوشى دائمى ایجاد کرده، که نصرت و پیروزى را در مقابل خود مشاهده مى‏کنیم و فرج او را نزدیک مى‏بینیم ان شاءاللَّه. و من با او از راه باطن ارتباط دارم و با او نجوا مى‏کنم و از او مى‏خواهم که ما را در این موقعیت حساس مورد توجه خود قرار دهد».
«آزاد مردان عالم خصوصاً مسلمانان با اختلاف مذاهب را نصیحت مى‏کنم که قیام حسین(ع) و نهضت او بر ضد ظلم را سرمشق خود قرار داده و هرگز سکوت بر ظلمى را که آمریکا، شیطان بزرگ و اسرائیل آن غده سرطانى که در کشورهاى اسلامى رشد کرده، رو اندازد».
من در کنفرانس‏ها و جلساتى که در فلسطین تشکیل مى‏شود و مرا براى سخنرانى دعوت مى‏کنند، در حضور هزاران نفر، تمام کلمات و سخنان خود را بر محور مواقف و سیره اهل‏بیت پیامبر(ص) قرار مى‏دهم که این سخنان سهم به سزایى در تغییر وضع موجود در جامعه فلسطین رابطه با اهل‏بیت: داشته، و این روش را ادامه مى‏دهم تا این که مردم قدر آنان را بدانند و با اقتدا به آنان به اذن و مشیّت خداوند به پیروزى برسند...».
«زود است که با مشیّت خداوند با گروهى از برادران مؤمنم مذهب اهل بیت: را در فلسطین منتشر خواهیم کرد تا این که زمینه ساز ظهور مهدى آل‏محّمد عجل‏اللَّه تعالى فرجه الشریف گردد».
هنگامى که رئیس علماى ازهر مصر به طور صریح به جهت نشر تشیع و دفاع از آن، او را مورد هجوم قرار داد، در جواب فرمود: «من تنها [این را] مى‏گویم: بار خدایا قوم مرا هدایت کن، که آنان نمى‏دانند...» سپس مى‏گوید: «من مردود کلامى را که به زبان جارى کرد: که جهل و نادانى من نسبت به مذهب شیعه باعث شد که وارد تشیع شو و تنها بر این نکته تأکید مى‏کنم که در حقیقت این جهل به تشیع بود که مرا در مذهب تسنن تا به حال باقى گذارد، تا الآن که به حقانیّت آن اعتراف مى‏کنم».( المتحولون، ج 1، ص 709)

11 - طبیب فلسطینى اسعد وحید قاسم
او نیز بعد از مطالعات بسیار در رابطه با شیعه، تشیع را انتخاب نمود و از راه‏هاى مختلف در صدد اثبات حقانیّت و نشر تشیع بر آمد و در این راه سعى و کوشش فراوان نمود. در مصاحبه‏اى که با او انجام گرفته مى‏گوید: «به عقیده من تشیع همان اسلام است و اسلام نیز همان تشیع». او نیز تألیفاتى در دفاع از مذهب تشیع دارد که از( همان، ج 1، ص 462)
آن جمله مى‏توان به ازمة الخلافة و الامامة و آثارها المعاصرة اشاره کرد.
لازم به ذکر است که حقّانیّت تشیّع باعث گرایش تعداد فراوان از پیروان اهل‏سنّت و سایر ادیان به این مذهب گردیده و انسان‏هاى پاک نهاد و حقیقت‏گرا؛ پس از درک حقّانیت شیعه، پیرو این مکتب پویا و مقدّس مى‏شوند.
آنچه در این مختصر آورده شد، نتها به عنوان نمونه مطرح گردید.

4 - تعیین مرجع دینى
مسئله امامت دو جنبه دارد: یکى جنبه تاریخى و دیگرى دینى. بر فرض که از جنبه تاریخى عصر آن گذشته باشد، از جنبه دینى، اثر آن تاکنون باقى است و تا روز قیامت نیز باقى خواهد ماند. اگر از امامت و ولایت بحث مى‏کنیم، یک جهت مهمّش این است که مرجع دینى ما کیست و دین را از چه کسانى باید اخذ کرد؟ سنت واقعى پیامبر(ص) نزد چه کسانى است؟ آیا دین و معارف اسلام را از امثال ابوالحسن اشعرى و ابن‏تیمیه و فقه و فروع دین را از ائمه مذاهب چهارگانه بگیریم، همان گونه که اهل‏سنت و وهابیون مى‏گویند، یا از راه افرادى معصوم که جز اهل‏بیت پیامبر(ص) کسان دیگر نیستند، پیروى‏کنیم؟
0همان گونه که آیات و روایات بر این امر تأکید فراوان نموده است و شیعه امامى بر آن اصرار دارد؛ بر هر مسلمان واجب است که بعد از گذشت زمان و فاصله زیاد از صاحب رسالت، پیامبر اکرم(ص) و اختلاف مذاهب و آرا، راهى را براى رسیدن به سنت نبوى و معارف دینى بپیماید که مورد اطمینان اوست. و لذا نصب امام علی(ع) به مقام ولایت و خلافت غیر از آن که خلأ زعامت و حاکمیّت اسلامى را در امور سیاسى، بعد از پیامبر(ص) جبران مى‏کند، او را مرجعى براى رفع مشکلات دینى و مسائل شرعى مردم نیز قرار مى‏دهد. مشکلاتى که طبیعتاً بعد از پیامبر(ص) پدید آمده بلکه شدیدتر مى‏شود. و به همین جهت است که امام علی(ع) بر این امر مهّم تأکید کرده در توصیف عترت پیامبر(ص) خطاب به مردم مى‏فرماید: «فَأَیْنَ تَذْهَبُونَ؟ وَ أَنَّى تُؤْفَکُونَ وَ الأَعْلاَمُ قَائِمَةٌ وَ الآیَاتُ وَاضِحَةٌ وَ الْمَنَارُ مَنْصُوبَةٌ فَأَیْنَ یُتَاهُ بِکُمْ وَ کَیْفَ تَعْمَهُونَ وَ بَیْنَکُمْ عِتْرَةُ نَبِیِّکُمْ؟ وَ هُمْ أَزِمَّةُ الْحَقِّ وَ أَعْلاَمُ الدِّینِ وَ أَلْسِنَةُ الصِّدْقِ»؛ «مردم کجا مى‏روید؟ چرا از حق منحرف مى‏شوید؟ پرچمهاى حقّ بر پاست، و نشانه‏هاى آن آشکار است، با این که چراغهاى هدایت روشنگر راه‏اند، چون گمراهان به کجا مى‏روید؟ چرا سرگردان هستید؟ در حالى که عترت پیامبر(ص) شما در میان شماست. آنان زمام‏داران حقّ‏ند، پیشوایان دین، و زبان‏هاى راستى و راست گویانند، پس در بهترین منازل قرآن جایشان دهید همچون تشنگانى که به سوى آب شتابانند، به سویشان هجوم ببرید.»( نهج البلاغه، عبده، ج 2، ص 19)
2 - «اُنْظُرُوا أَهْلَ بَیْتِ نَبِیِّکُمْ فَالْزَمُوا سَمْتَهُمْ وَ اتَّبِعُوا أَثَرَهُمْ فَلَنْ یُخْرِجُوکُمْ مِنْ هُدًى وَ لَنْ یُعِیدُوکُمْ فِی رَدًى فَإِنْ لَبَدُوا فَالْبُدُوا وَ إِنْ نَهَضُوا فَانْهَضُوا وَ لا تَسْبِقُوهُمْ فَتَضِلُّوا وَ لا تَتَأَخَّرُوا عَنْهُمْ فَتَهْلِکُوا»؛ «مردم! به اهل بیت پیامبرتان بنگرید از آن سو که گام برمى‏دارند و گام را به جاى گام آنان بگذارید، آنان شما را از راه هدایت بیرون نمى‏برند و به پستى و هلاکت باز نمى‏گردانند. اگر سکوت کردند سکوت کنید و اگر قیام کردند، بپا خیزید. از آنان پیشى نگیرید که گمراه مى‏شوید و از آنان عقب نمایید که نابود گردید.»( همان، ص 19)
3 - «نَحْنُ الشِّعَارُ وَ الأَصْحَابُ وَالْخَزَنَةُ وَ الأَبْوَابُ وَ لا تُؤْتَى الْبُیُوتُ إِلّا مِنْ أَبْوَابِهَا فَمَنْ أَتَاهَا مِنْ غَیْرِ أَبْوَابِهَا سُمِّیَ سَارِقاً»؛ «مردم! ما اهل بیت پیامبر(ص) چونان پیراهن تن او و یاران راستین او خزانه داران علوم و معارف وحى و درهاى ورود به آن معارف، مى‏باشیم، که جز از در، هیچ کس به خانه‏ها وارد نخواهد شد.»( همان، ج 1، ص 278)
4 - «أَیْنَ الَّذِینَ زَعَمُوا أَنَّهُمُ الرَّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ دُونَنَا کَذِباً وَ بَغْیاً عَلَیْنَا أَنْ رَفَعَنَا اللَّهُ وَوَضَعَهُمْ وَ أَعْطَانَا وَ حَرَمَهُمْ وَ أَدْخَلَنَا وَ أَخْرَجَهُمْ بِنَا یُسْتَعْطَى الْهُدَى وَ یُسْتَجْلَى الْعَمَى»؛ «کجایند کسانى که پنداشتند دانایان علم قرآن آنان مى‏باشند نه ما؟ که این ادعا را بر اساس دروغ وستمکارى بر ضد ما روا داشتند. خدا ما اهل بیت پیامبر(ص) را بالا آورد و آنان را پست و خوار کرد، به ما عطا فرمود و آنها را محروم ساخت، ما را در حریم نعمت‏هاى خویش داخل و آنان را خارج کرد، که راه هدایت را با راهنمایى ما مى‏پویند و روشنى دل‏هاى کور از ما مى‏جویند.»( همان، ج 2، ص 55)
5 - «إِنَّمَا مَثَلِی بَیْنَکُمْ کَمَثَلِ السِّرَاجِ فِی الظُّلْمَةِ یَسْتَضِیءُ بِهِ مَنْ وَلَجَهَا»؛ «همانا من در بین شما چونان چراغ درخشنده در تاریکى هستم که هر کس به آن روى مى‏آورد از نورش بهرمند مى‏گردد.»( همان، ج 5، ص 362)
6 - «هُمْ عَیْشُ الْعِلْمِ وَ مَوْتُ الْجَهْلِ یُخْبِرُکُمْ حِلْمُهُمْ عَنْ عِلْمِهِمْ وَ ظَاهِرُهُمْ عَنْ بَاطِنِهِمْ وَ صَمْتُهُمْ عَنْ حِکَمِ مَنْطِقِهِمْ لا یُخَالِفُونَ الْحَقَّ وَ لا یَخْتَلِفُونَ فِیهِ»؛ «آن‏ها -اهل‏بیت پیامبر(ص)- رمز حیات دانش و راز مرگ نادانى هستند، حکمشان شما را از دانش آنان، ظاهرشان از باطنشان و سکوتشان از منطق آنان اطلاع مى‏دهد، نه با دین خدا مخالفتى دارند و نه در آن اختلاف مى‏کنند.»( نهج البلاغه، صحبى صالح، خطبه 147)

5 - نقش غدیر در ساختار زندگى انسان
یکى از امتیازات ادیان این است که اگر هدفى عالى را براى انسان مشخص کرده و راه رسیدن به آن را ترسیم مى‏کنند، الگو و نمونه‏اى را نیز براى آن مشخص مى‏نمایند تا با در نظر گرفتن سیره عملى او، و اقتدا و پیروى از او، انسان‏ها بهتر بتوانند به سر منزل مقصود برسند، زیرا طبق نظر روانشناسان و روان کاوان، با الگوى کامل، بهتر مى‏توان انسان‏ها را به حقّ و حقیقت و هدف راهنمایى کرد.
خداوند متعال پیامبر اسلام را الگوى خوبى براى مسلمین معرفى کرده مى‏فرماید: «لَقَدْ کانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ»؛ «قطعاً براى شما در [اقتدا به] رسول خدا سرمشقى نیکوست.»( سوره احزاب، آیه 21)
باید دانست که موقعیت‏ها و مواقفى بعد از پیامبر اکرم(ص) پدید آمد که هرگز در عصر پیامبر(ص) پدید نیامده بود، تا آن حضرت(ص) را در آن مواقف الگو قرار دهیم، از آن جمله اتفاقى بود که در عصر امام حسین(ع) پدید آمد، که حاکمى به اسم اسلام ولى بر ضدّ اسلام به اسم یزید حاکم بر کشورهاى اسلام شود، در آن وقت تنها کسى که بهترین الگو را تا روز قیامت به جامعه انسانى عرضه کرد امام حسین(ع) بود. این الگو براى جامعه شیعه و پیروان اهل بیت: از آن جمله امام حسین(ع) است، که اهل سنّت چنین الگویى ندارند.
بحث از امامت و خلافت بعد از پیامبر اکرم(ص) اگر چه از جهتى تاریخى است، ولى همین تاریخ صدر اسلام است که انسان ساز است. بحث از امامت بعد از پیامبر(ص) در حقیقت بحث از این موضوع است که امام باید قابلیت امامت داشته باشد و از جانب خداوند منصوب گردد. بحث از این که امام بعد از پیامبر(ص) چه کسى بوده، در حقیقت بحث از این است که چه کسى باید تا روز قیامت براى جامعه اسلامى، بلکه جامعه بشریت الگو باشد؛ آیا مثل علی(ع) الگو باشد که جامع همه صفات کمال است، در شجاعت، عدالت، سخاوت، عبادت، زهد، تقوا، فروتنى، و دیگر صفات که نظیر نداشت، یا آن که ابوبکر الگو باشد که به قول عبدالکریم خطیب، نویسنده مصرى؛ هیچ موقفى در هیچ جنگى نداشته است؟ یا مثل عمر بن خطاب که فرّار غیر کرار در جنگ‏ها بوده است. امّت اسلامى احتیاج به الگوهایى جامع در بین بزرگان صدر اسلام دارد، که بتوانند محرّک آنان تا روز قیامت باشند. و مردم با خواندن مواقف و فضائل و کمالاتشان در راه آنان قرار گرفته، به حق و حقیقت نزدیک شوند.
مگر نه این است که ماهاتما گاندى به عنوان الگو و نمونه ضد استعمار در شبه قاره هند مطرح است؟ مگر نه این است که دهقان فداکار به عنوان الگوى فداکارى و از خود گذشتگى در کتاب‏هاى کودکان مطرح مى‏شود، تا از ابتدا کودکان با ترسیم موقعیت او در روح و روان و ذهنشان فداکار بار آیند. چرا امّت اسلامى در خواب است در حالى که دشمنان اسلام و مسلمانان بر بلاد آنان غلبه و سیطره پیدا کرده و دین و منابع مادى آنان را به غارت مى‏برد؟ مگر خداوند متعال در قرآن کریم نمى‏فرماید: «وَلَنْ یَجْعَلَ اللَّهُ لِلْکافِرِینَ عَلى المُؤْمِنِینَ سَبِیلاً»؛ «و خداوند هرگز بر مؤمنان، براى کافران راه [تسلطى] قرار نداده است.»( سوره نساء، آیه 141)
مگر پیامبر(ص) نفرموده است: «الإسلام یَعْلو و لا یُعلى علیه»؛ «اسلام بر هر دینى برترى دارد و هیچ دینى بر او علوّ و برترى ندارد.»( بحار الانوار، ج 39، ص 44 ؛ کنز العمال، ج 1، ص 166، ح 246)
چرا مسلمانان باید در خدمت به استعمار، حتّى بر ضدّ بلاد دیگر اسلامى سبقت گرفته و مسابقه دهند؟ چرا باید یک کشور اسلامى به خاطر خوش خدمتى به استعمار؛ به خاطر اشغال یکى از بلاد اسلامى به اشغالگر مدال افتخار عطا کند؟ چرا در خوابیم؟ چرا غافلیم؟ چرا ملت تاجیکستان با تقدیم دویست هزار شهید و دو ملیون آواره به پیروزى نرسید؟ ولى ملّت ایران با تقدیم کمترین شهید در حدود شصت هزار ظرف یک سال، حکومت طاغوتى 2500 ساله را بر انداخت، این به جهت داشتن الگوهایى همانند على و حسین(علیهما) بود. کدام کشورى مى‏توانست هشت سال جنگ را که از سوى استکبار و استعمار تحمیل شده بود، از همان اوایل پیروزى انقلابش تحمل کند و در نهایت، سرفراز از جنگ بیرون آید؟ آیا غیر از داشتن الگوهایى همچون حسین(ع) و اهل‏بیت پیامبر(ص) بود؟ آیا به غیر از داشتن الگویى همچون اباالفضل العباس(ع) بود؟ این ادعا از من نیست که یک نفر شیعى هستم، بلکه این ادعاى افراد و شخصیت‏هاى بزرگ سیاسى و انقلابى برخى از کشورهاى اسلامى است، که از بى‏تحرّکى امّتشان رنج مى‏برند. در قضیه فلسطین متأسفانه شاهد بوده و هستیم که برخى از کشورهاى اسلامى از خود هیچ گونه تحرکى نشان ندادند، حتّى در سطح یک راهپیمایى، که در حقیقت به نفع خودشان بود، زیرا اسرائیل چشم طمع به تمام کشورهاى اسلامى دوخته است، ولى گویا که هیچ اتفاقى براى ملّت فلسطین که هم نوع و هم دین آنان است نیفتاده است و آنان همانند پرنده‏اى که سر بزیر برف کرده و شکارچى را نمى‏بیند و مى‏گوید دشمن وجود ندارد، مشغول عیش و نوش خود هستند، اما زهى غفلت که یک مرتبه دشمن بر بالاى سر آنان آمده و همه را شکار کرده و نابود کنند ولى ملّت مسلمان شیعه دوازده امامى با پیروزى بر استکبار، به فکر تمام ملت‏هاى اسلامى است، و از فلسطین و افغانستان و چچن و عراق گرفته تا بوسنى و سایر ملت‏هاى مسلمان در صدد یارى رساندن به آنان از هر طریق ممکن بر آمده است اگر چه در این راه بهاى سنگینى را پرداخته است. این‏ها نیست مگر آن که شیعه امامى الگوهایى دارد که براى او درس‏هایى تا پایان تاریخ به یادگار گذاشته است.
شیعه الگویى مثل علی(ع) دارد که معتقد است اگر به خاطر ربودن خلخال از پاى زن یهودى، انسان بمیرد جا دارد. شیعه الگویى دارد مثل حسین بن علی(ع) که مى‏گوید: «نه ظلم کن به کسى نى به زیر ظلم برو» کسى که مى‏گوید: «هیهات منّا الذله». کسى که مى‏گوید: «مرگ سرخ به از زندگى ننگین است». کسى که معتقد است به خاطر امر به معروف ونهى از منکر گاهى جان باید داد.
بحث از امامت در این زمان در حقیقت بحث از این الگوهاست. بحث از امامت در حقیقت بحث از الگو در تمام زمینه هاست: در زمینه عبادت، نظام خانواده، وظائف فردى و اجتماعى، و... این الگوها هستند که آینده انسان را ترسیم کرده ورق مى‏زنند. فرزند خردسالى که از کودکى پرچم «هیهات منّا الذله» را بر پیشانى مى‏بندد و در مجالس امام حسین(ع) شرکت کرده و او را الگوى خود مى‏بیند، هرگز در سنین بالاتر زیر بار ذلت نمى‏رود، همان گونه مولایش حسین(ع) چنین بود. انسان الگو را نصب العین خود قرار مى‏دهد، تا به او اقتدا کرده و به او نزدیک شود، نزدیکى به او همان، و نزدیک شدن به خدا همان، پس چه بهتر که در الگو، بهترین‏ها انتخاب شوند، آنانى که در طول عمر خود هرگز گناهى انجام نداده و هرگز خطا و اشتباهى از آنان سرنزده است. امام حقیقى است که براى انسان حقّ را از باطل، نیک از بد، مضر از مفید را تمییز مى‏دهد. و با ارتباط به خطّ امامت است که راه انسان از هر یک از دو طرف جدا مى‏شود. اگر من پیرو حسین بن على باشم هرگز دست بیعت به حاکم فاسق و فاجر نمى‏دهم، ولى اگر پیرو فردى مانند عبداللَّه بن عمر باشم، حاضرم حتّى با پاى حجاج بن یوسف ثقفى آن خون‏خوار معروف تاریخ هم بیعت کنم، همان گونه که احمد بن حنبل با الگو قرار دادن عبداللَّه بن عمر، با متوکّل بیعت کرد. امامت است که معیارها و شعارها را مشخّص مى‏کند. پس بحث از «امامت» و «غدیر» بحثى تاریخى و بى‏ثمر عقیم نیست، بحث روز است، بحثى است زنده که حیات جامعه اسلامى بلکه بشرى به آن وابسته است. امامت امرى است که با حقیقت و شالوده وروح انسانى ارتباط دارد. امامت مسیر و آینده انسان را روشن مى‏کند، امامت مربوط به‏دنیا و آخرت انسان است، امامت حقیقتى است که در جاى‏جاى زندگى انسان تأثیرگذار است.

6 - انتخاب مذهب با دلیل و برهان
آیا هر یک از ما مذهب خود را با دلیل و برهان و تحقیق انتخاب کرده‏ایم، یا این که موروثى به دست ما رسیده است؟ چون پدر و مادرمان بر این مذهب و عقیده‏اند ما نیز چنین هستیم؟ آیا امامت از اصول اعتقادى نیست که هر یک باید بر آن دلیل اقامه کنیم؟ چه عاملى باعث شده که من این اعتقاد و مذهب را پذیرفته‏ام؟ آیا عامل قرآنى است یا حدیثى یا عقل سلیم قطعى یا تعصّبات قومى و قبیله‏اى و خانواده‏اى که به هیچ اصلى تکیه ندارد؟ به چه دلیل مذاهب دیگر از مذهب من برتر نباشند؟ آیا در آینده بر این اعتقاداتى که دارم مسئول نیستم؟ اینها سؤال‏هایى است که ممکن است در ذهن هر کسى خطور کند و طبیعتاً باید پاسخگوى آن بود پاسخ آن جز با بحث از امامت نخواهد بود، زیرا محور همه مذاهب بر مسئله امامت است.

تقلید مذموم
تقلید هر چند در برخى از موارد صحیح و ممدوح است؛ مثل تقلید جاهل از عالم در مسائل فقهى، لکن در برخى از موارد دیگر صحیح نیست و مورد سرزنش عقل و شرع است، مثل تقلید جاهل از جاهل، یا تقلید عالم از عالم بر خلاف آن چه که خود به آن نتیجه رسیده است. لذا قرآن کریم مى‏فرماید: «وَإِذا قِیلَ لَهُمْ تَعالَوْا إِلى ما أَنْزَلَ اللَّهُ وَإِلى الرَّسُولِ قالُوا حَسْبُنا ما وَجَدْنا عَلَیْهِ آباءَنا أَوَ لَوْ کانَ آباؤُهُمْ لا یَعْلَمُونَ شَیْئاً وَلایَهْتَدُونَ»؛ «و هنگامى که به آنان گفته شود: به سوى آن چه خدا نازل کرده و به سوى پیامبر بیایید، مى‏گویند: «آن چه از پدران خود یافته‏ایم ما را بس است. آیا اگر پدران آن‏ها چیزى نمى‏دانستند، و هدایت نیافته بودند [باز هم از آن‏ها پیروى مى‏کنند]؟!».( سوره مائده، آیه 104)
و نیز مى‏فرماید: «وَکَذلِکَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِکَ فِی قَرْیَةٍ مِنْ نَذِیرٍ إِلّا قالَ مُتْرَفُوها إِنّا وَجَدْنا آباءَنا عَلى أُمَّةٍ وَإِنّا عَلى آثارِهِمْ مُقْتَدُونَ»؛و بدین گونه در هیچ شهرى پیش از تو هشدار دهنده‏اى نفرستادیم مگر آن که خوش گذرانان آن گفتند: «ما پدران خود را بر آیینى [و راهى] یافته‏ایم و ما از پى ایشان راهسپاریم.»( سوره زحرف، آیه 23)
و نیز مى‏فرماید: «یَوْمَ تُقَلَّبُ وُجُوهُهُمْ فِیالنّارِ یَقُولُونَ یا لَیْتَنا أَطَعْنا اللَّهَ وَأَطَعْنَا الرَّسُولاْ × وَقالُوا رَبَّنا إِنّا أَطَعْنا سادَتَنا وَکُبَراءَنا فَأَضَلُّونَا السَّبِیلاْ × رَبَّنا آتِهِمْ ضِعْفَیْنِ مِنَ العَذابِ َالْعَنْهُمْ لَعْناً کَبِیراً»؛ «روزى که چهره‏هایشان را در آتش زیرو رو مى‏کنند، مى‏گویند: «اى کاش ما فرمان خدا را فرمان مى‏بردیم و پیامبر را اطاعت مى‏کردیم؛ و مى‏گویند:پروردگارا، ما رؤسا و بزرگان خویش را اطاعت کردیم و ما را از راه به در کردند؛ پروردگارا، آنان را دو چندان عذاب ده و لعنتشان کن لعنتى بزرگ.»( سوره احزاب، آیات 68و66)
پیامبر اکرم(ص) فرمود: «امتى نباشید که بگویید اگر مردم کار خوب کردند ما نیز خواهیم کرد و اگر مردم ظلم کردند ما نیز ظلم مى‏کنیم. ولى خود را آماده کنید که اگر مردم کار خوب کردند شما نیز چنین کنید و اگر بد کردند شما بد نکنید».( الترغیب و الترهیب، ج 3، ص 341)

7 - تعیین فرقه ناجیه
پیامبر اکرم(ص) فرمود: «امت موسى بر هفتاد و یک فرقه متفرّق شدند و امّت عیسى بر هفتاد و دو فرقه و زود است که امّت من بر هفتاد و سه فرقه متفرّق گردند، یک فرقه آنان اهل نجات و سایر فرقه‏ها در آتش دوزخ‏اند». مى‏دانیم که عمده( سنن ابن ماجه، باب الفتن، ح 3991 ؛ سنن ترمذى، حدیث 2640)
اختلافات در مسئله امامت است و همین مسئله بود که سرمنشأ بسیارى از فرقه‏ها در جامعه اسلامى شده است. لذا براى آن که به فرقه ناجیه برسیم باید از امامت و رهبرى در جامعه اسلامى بحث‏کنیم.



 نگاشته شده توسط mehdi bisheh در سه شنبه 17 آبان 1390  ساعت 7:16 AM
نظرات 0 | لینک مطلب



اکثر مسلمانان بعد از وفات رسول خدا(ص) از نص غدیر اعراض نموده و آن را انکار کرده یا به فراموشى سپردند در حالى که قرآن مردم را به متابعت از آن دعوت کرده بود، و در نتیجه گرفتار مشکلات و مصیبت‏هاى فراوانى شدند.
1 - خداوند متعال مى‏فرماید: «یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا اسْتَجیبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذا دَعاکُمْ لِما یُحْییکُمْ»؛ «اى کسانى که ایمان آورده‏اید دعوت خدا و پیامبر را اجابت کنید هنگامى که شما را به سوى چیزى مى‏خواند که شما را حیات مى‏بخشد.»( سوره انفال، آیه 24)
2 - و نیز مى‏فرماید: «وَ ما کانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَةٍ إِذا قَضَى اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ یَکُونَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَ مَنْ یَعْصِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً مُبیناً»؛ «هیچ مرد و زن با ایمانى حق ندارد هنگامى که خدا و پیامبرش امرى را لازم بداند، اختیارى [در برابر فرمان خدا] داشته باشد، و هر کس نافرمانى خدا و رسولش را کند به گمراهى آشکار گرفتار شده است.»( سوره احزاب، آیه 36)
3 - و نیز مى‏فرماید: «وَ رَبُّکَ یَخْلُقُ ما یَشاءُ وَ یَخْتارُ ما کانَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ»؛ «پروردگار تو هر چه مى‏خواهد مى‏آفریند، و هرچه بخواهد برمى گزیند، آنان [در برابر او] اختیارى ندارند.»( سوره قصص، آیه 68)

اعتراف اهل سنت به عواقب انکار نصّ
طبیعى به نظر مى‏رسد که انکار نصّ شرعى و الهى بر امام معصوم و واگذارى آن بر امت داراى عواقب و خطراتى خواهد بود که از روشنفکران اهل سنت نیز پوشیده نمانده است. اینک به نقل برخى از عبارات آنها مى‏پردازیم:

1 - دکتر احمد محمود صبحى
او مى‏گوید: «نحوه فکر اهل سنت در مسئله سیاست و اصول حکم یا به تعبیرى جامع‏تر نظام بیعت، بسیارى از چالش‏ها را ایجاد نمود. سه خلیفه اوّل هر کدام به طریقى بر خلاف طریق دیگرى حکم کردند، حال چگونه ممکن است که رأى اسلام را از عملکرد گوناگون آنان استنباط کرده و جمهور مسلمین بر آن اتفاق داشته باشند».( نظریة الامامة لدى الشیعة الاثنى عشریة، ص 501)
او نیز مى‏گوید: «هنگامى که معاویه به فکر افتاد تا خلافت را از بعد خودش براى فرزندش یزید به ارث گذارد در نظام اسلامى بدعت گذارده و در آن تقلید جدیدى ایجاد نمود که با آن سنت سلف را تغییر داد، و خلافت را شبیه پادشاهان فارس و بیزنطى‏ها نمود، و خلافت را -آن گونه که جاحظ گفت- به پادشاهى قیصر و کسرى تبدیل نمود».( النظم الاسلامى نشأتها و تطوّرها، ص 267)
او نیز مى‏گوید: «هر چه که به اسم اسلام از تسلّط و زور در عصر خلفاء جائر اتفاق افتاد دین خدا از آن متبرّى است، و گناه آن تا روز قیامت به گردن کسانى است که چنین حکومتى داشتند».( همان، ص 279)

2 - جاحظ
او در عین حال که از طرفداران عثمان است به روش معاویه در حکومت‏دارى اعتراض کرده و مى‏گوید: «...معاویه در حکومت طریقه استبداد را پیش گرفت، و بر بقیه اعضاى شورا و بر جماعت مسلمین از انصار و مهاجرین در سالى که آن را «سال جماعت» نامیدند استبداد به خرج داد. سالى که سال جماعت نبود بلکه سال تفرقه و قهر و جبر و غلبه بود. سالى که در آن امامت به پادشاهى کسروى منتقل شد و خلافت منصبى قیصرى گشت...».( رسائل جاحظ، ص 297-292، رساله یازدهم)

3 - ابن قتیبه
او مى‏گوید: «جهمیّه و مشبّهه در تأخیر علىّ -کرّم اللَّه وجهه- غلوّ کرده و حقّش را ضایع کردند و در گفتار خود لجاجت به خرج دادند گرچه تصریح به ظلم خود نکردند و خون او را بدون حقّ و از روى تعدّى بر زمین ریختند... و او را به جهت جهل‏شان از امامت امامان خارج کرده و در جمله امامان فتنه‏گر قرار دادند، و بر خلافت او به جهت اختلاف مردم اسم خلافت نگذاشتند و در عوض یزید بن معاویه را به جهت اجماع مردم بر او مستوجب خلافت دانستند...».( الاختلاف فى اللفظ و الردّ على الجهمیّة و المشبّهة، ص 49-47)

4 - مقریزى
او مى‏نویسد: «خدا و رسولش راست گفته‏اند که بعد از رسول خدا(ص) خلفائى خواهند آمد که به هدایت و دین حقّ قضاوت نمى‏کنند و سنت‏هاى هدایت را تبدیل مى‏نمایند...».( النزاع و التخاصم، ج 12، ص 317-315)

5 - ابن حزم ظاهرى
او مى‏گوید: «یزید فرزند معاویه در اسلام آثار قبیحى را از خود بجا گذارد: اهل مدینه و بزرگان قوم و بقیه صحابه را در روز حرّه در آخر دولتش به قتل رسانید، و حسین و اهل بیتش را در اول دولتش به قتل رسانید. و ابن زبیر را در مسجدالحرام محاصره کرد و حرمت کعبه و اسلام را بر پا نداشت...».( جمهرة انساب العرب، ص 112)
او نیز در «المحلّى» مى‏گوید: «پادشاهان بنى امیه تکبیر را در نماز اسقاط کردند و خطبه نماز عید فطر و قربان را مقدم داشتند تا آن که این مطلب بر روى زمین پخش شد. لذا صحیح است که بگوییم عمل هیچ کس به جز رسول خدا حجّت نیست».( المحلّى، ج 1، ص 55)

6 - ابوالثناء آلوسى
او در تفسیر آیه شریفه: «وَ ما جَعَلْنَا الرُّؤْیَا الَّتی أَرَیْناکَ إِلاَّ فِتْنَةً لِلنَّاسِ وَ الشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِی الْقُرْآنِ وَ نُخَوِّفُهُمْ فَما یَزیدُهُمْ إِلاَّ طُغْیاناً کَبیراً»؛ «و ما آن رؤیایى را که به تو نشان دادیم، فقط براى آزمایش مردم بود؛ همچنین شجره درخت نفرین شده را که در قرآن ذکر کرده‏ایم. ما آن‏ها را بیم داده [و انذار] مى‏کنیم، اما جز طغیان عظیم، چیزى بر آن‏ها نمى‏افزاید!»( سوره اسراء، آیه 60). روایاتى از ابن‏جریر از سهل بن سعد، و از ابن‏ابى‏حاتم و ابن‏مردویه و بیهقى در «الدلائل» و ابن‏عساکر از سعید بن مسیّب، و روایت ابن‏ابى‏حاتم از یعلى بن مرّه و از ابن‏عمر، درباره خواب پیامبر(ص) نقل کرده که بنى‏امیه از منبر او همانند بوزینه بالا مى‏رفتند. این خواب بر او دشوار آمد و خداوند این آیه را نازل کرد...( تفسیر آلوسى، ذیل آیه)

7 - دکتر طه حسین مصرى
او در کتاب «مرآة الاسلام» مى‏گوید: «...خداوند مکه را در قرآن حرمت داده و نیز مدینه پیامبر(ص) را محترم شمرده است، ولى بنى‏امیه مدینه و مکه را مباح کردند. از یزید بن معاویه شروع شد که او سه بار مدینه را مباح کرده و غارت نمود. عبدالملک بن مروان نیز به حجاج بن یوسف اجازه داد تا مکه را مباح گرداند و چه جنایاتى که در آن‏جا انجام داد. همه این‏ها براى این بود که بلاد مقدّس براى فرزندان ابى‏سفیان و بنى‏مروان خاضع گردد. ابن زیاد با امر یزید بن معاویه کشتن حسین و فرزندان و برادرانش و به اسارت گرفتن دختران رسول‏خدا(ص) را مباح کرد... مال مسلمانان ملک خلفا شد و آن گونه که دوست داشتند انفاق مى‏نمودند نه آن‏گونه که خدا دوست مى‏داشت...».( مرآة الاسلام، ص 270-268)
او نیز مى‏گوید: «طغیان و سرکشى اصلى از اصول حکم بین شرق و غرب عالم شد. زیاد و فرزندانش در روى زمین فساد مى‏کردند تا حکومت را براى بنى امیه قرار دهند، و بنى امیه براى آنان این فساد را مباح کرده بود. و حجاج بعد از زیاد و فرزندش وارد عراق شد و عراق را پر از شرّ و منکر نمود».( همان، ص 272)
او نیز در کتاب «الفتنة الکبرى» مى‏گوید: «علىّ نزدیکترین مردم به پیامبر(ص) بود. او تربیت شده پیامبر(ص) و جانشین او بر ودیعه‏اش بود. او به حکم عقد اخوّتى که با پیامبر بسته بود برادر او بود. او داماد پیامبر(ص) و پدر ذرّیه رسول(ص) بود. او صاحب پرچم پیامبر(ص) و جانشین او در بین اهل‏بیتش بود. و به نصّ حدیث نبوى منزلتش نزد پیامبر همانند منزلت هارون نزد موسى است. اگر تمام مسلمانان چنین مى‏گفتند و به حکم این مطلب علىّ را انتخاب مى‏نمودند هرگز از حقّ دور نمى‏شده و منحرف نمى‏شدند...
و همه چیز نشانگر کاندیداتورى على بر خلافت بود... خویشاوندى او با پیامبر(ص)، سابقه او در اسلام، جایگاه او در بین مسلمین، بلاهاى حسنى که در راه خدا کشیده، و سیره او که هرگز در آن انحراف و اعواج نبوده است و شدّتش در دین و فقاهت و فهمش نسبت به کتاب و سنت و استقامت رأیش، همگى زمینه ساز امامت و خلافت او بود... بنى هاشم از امر خلافت به طور عمد دور شدند و قریش بودند که آنان را چنین کردند، زیرا از آن مى‏ترسیدند که براى بنى‏هاشم جماعتى جمع شود، و نمى‏خواستند که خلافت به دست قبیله‏اى دیگر غیر از قبیله خودشان قرار گیرد».( الفتنة الکبرى، ج 1، ص 152)
او نیز مى‏گوید: «هر چه مردم درباره معاویه بگویند ولى او فرزند ابوسفیان رهبر مشرکان در جنگ احد و خندق است. او فرزند هند است که باعث قتل حمزه بود، که شکم او را دریده و جگر او را بیرون آورد، امرى که نزدیک بود پیامبر از آن جان تهى کند...».( همان، ج 2، ص 15)

8 - مورّخ مشهور سید امیر على هندى
«حکومت بنى امیه تنها اصول خلافت و تعلیمات آن را تغییر نداد بلکه حکومت آنان منجرّ به واژگون شدن اساس مبدأ اسلام شد».( مختصر تاریخ العرب و التمدن الاسلامى، ص 63)
او در جایى دیگر مى‏گوید: «با به دست گرفتن خلافت توسط معاویه در شام حکومت بت‏پرستى سابق باز گشته و جاى دمکراسى اسلامى را گرفت...».( روح الاسلام، ص 296)
و در جایى دیگر مى‏گوید: «و این چنین بت پرستى مکه بازگشته و سر از شام درآورد».( همان، ص 300)
او نیز مى‏گوید: «بنى امیه به جز عمر بن عبدالعزیز اهل بت پرستى بوده و به مراعات نکردن شرع و ارکان دین مباهات مى‏کردند، همان دینى که اعتراف به داشتن آن مى‏کردند... آنان کرسى خلافت را با جرائم دو چندان خود ملوّث نمودند و در دریاهاى خون غوطه‏ورساختند...».( همان، ص 301)

9 - دکتر احمد امین مصرى
او در کتاب «ضحى الاسلام» مى‏گوید: «...نظر اهل سنت به خلافت متعادل‏تر و قوى‏تر و نزدیک‏تر به عقل است! گر چه باید آنان را مؤاخذه شدید نمود بر این که نظریه خود را به طور محکم و قوى پیاده نکردند، آنان امامان خود را به طور صریح انتقاد نکردند، و هنگامى که ظلم نمودند در مقابلشان نایستادند، و هنگامى که ستم کردند آنان را در راه مستقیم قرار ندادند، و احکامى را که بتواند جلوى ظلم خلیفه را بر امت بگیرد وضع نکردند، بلکه در مقابل آنها تسلیمى داشتند که ناخوشایند بود، و لذا آنان بزرگترین جنایت را بر امت وارد ساختند».( ضحى الاسلام، ج 3، ص 225)
او نیز در کتاب «یوم الاسلام» مى‏گوید: «رسول اسلام در آن مرضى که با آن از دنیا رحلت نمود اراده کرد که متولّى امر مسلمین بعد از خود را تعیین کند آن‏جا که بنابر نقل صحیحین فرمود: بیاورید تا نامه‏اى بنویسم که بعد از من گمراه نشوید... ولى آنان امر خلافت را براى هر کسى از مسلمانان که قصد داشته باشند قرار مى‏دهند، و لذا تا این زمان در امر خلافت اختلاف وجود دارد. اسلام در عصر رسول‏خدا(ص) قوىّ و متین بود ولى چون از دنیا رحلت نمود معرکه‏هاى خانمان‏سوز شروع شد».( یوم الاسلم، ص 41)
او نیز مى‏گوید: «از مظاهر خلاف، اختلافى بود که صحابه در مورد متولّى امر خلافت بعد از رسول‏خدا(ص) پیدا کردند، و این خود ضعف لیاقت آن‏ها را مى‏رساند، زیرا قبل از آن که پیامبر(ص) دفن شود اختلاف نمودند...».( همان، ص 53)
او نیز در کتاب «فجرالاسلام» مى‏نویسد: «چون بنى امیه خلافت را به دست گرفتند عصبیت همانند عصر جاهلیت به حال خود بازگشت».( فجرالاسلام، ص 79)

10 - دکتر على سامى نشار
او مى‏گوید: «...خلیفه دمشق گوش‏هایش در جاهلیت اولى از صوت کنیزان و مغنّیان و آلات لهو و لعب پر شده بود. او به طور علنى و مخفیانه مرتکب گناه مى‏شد... و فحشاء را بین مردم گسترش مى‏داد...».( نشأة الفکر الفلسفى فى الاسلام، ج 1، ص 229)
او نیز مى‏نویسد: «ابوسفیان عقیده کفرآمیزش را هنگامى که عثمان بن عفان به حکومت رسید ابراز داشت، آن جا که گفت: حکومت بعد از تیم وعدى به شما رسید، پس به مانند کره آن را دست به دست کنید و میخ‏هاى آن را در بنى‏امیه قرار دهید، زیرا خلافت ملک و حکومت است و من نمى‏دانم که بهشت و دوزخى باشد( النزاع و التخاصم، ص 31). و عثمان گر چه او را طرد نمود ولى چیزى نگذشت که ریسمان‏هاى این خانواده کافر بر جایگاه‏هاى خلافت قرار گرفت، و زمانى که این خانواده متولّى امر حکومت شدند نفس‏هاى مسموم آن‏ها در بیشتر احیان ظاهر شد».( نشأة الفکر الفلسفى فى الاسلام، ج 1، ص 198)
او نیز مى‏گوید: «من معاویه را از سمّ دادن به حسن(ع) تبرّى نمى‏کنم، زیرا این مرد ابداً مسلمان تامّ نبود، بلکه به تمام معناى کلمه جاهلى بود که استعداد ارتکاب هر گونه گناهى در راه فرزندش یزید را داشت. این مردى که آزاد شده در فتح مکه بود مُرد بعد از آن که برخى از بزرگان صحابه همچون حجر بن عدى و اصحابش را به نحو مرگ صبر به قتل رسانید. او مُرد بعد از آن که از مردم براى فرزندش یزید بیعت گرفت، و لذا امر خلافت به پادشاه جاهلى منتقل شد که با آن آل معاویه خلافت را یکى پس از دیگرى به ارث بردند».( همان، ج 2، ص 46)

11 - عباس محمود عقّاد
او در کتاب خود «معاویه فى المیزان» مى‏نویسد: «قیام دولت بنى‏امیه بعد از عصر خلافت حادثه‏اى عظیم و پرخطر در تاریخ اسلام و تاریخ عالم بود».( معاویة فى المیزان، ج 3، ص 542)
طبرى مدرکى را از سعید بن سوید نقل مى‏کند که معاویه خطاب به مردم گفت: «من با شما نجنگیدم تا روزه داشته و نماز خوانده و حجّ بجا آورده و زکات دهید، زیرا من مى‏دانم که شما این اعمال را انجام مى‏دهید، ولى من با شما قتال کردم تا امیر بر شمإ گردم».( همان، ص 611، به نقل از طبرى)

12 - دکتر محمود خالدى: استاد دانشگاه یرموک، اردن.
او مى‏نویسد: «بعد از وفات رسول خدا(ص) نظام خلافت به طور جدیدى ظهور پیدا کرد... و باب اجتهاد در آن راه پیدا نمود. نحوه خلافت مورد بحث و جدل و اجتهاد بین عموم مسلمین قرار گرفت، و آراء و نظریات متعددى حول آن پدید آمد و فرقه‏ها و جماعت‏هاى سیاسى و دینى حول شکل خلافت و طریقه اختیار خلیفه و خانه‏اى که از آن اختیار مى‏شود پدید آمد، و این اختلاف منجرّ به ظهور شکل‏ها و نمونه‏هاى مختلفى از خلافت شد...».( الاصول الفکریة للثقافة الاسلامیة، ج 3، ص 16)
این مشکلات و اختلافات همه از عوارض و آثار انکار نصّ بر اهل بیت و در رأس آنان على بن ابى‏طالب بوده است.

13 - مصطفى رافعى، دکتراى حقوق در دانشگاه پاریس
او درباره عصر بنى امیه مى‏گوید: «در این عصر شما انقلابى گسترده بلکه ریشه‏اى در تطبیق خلافت به عنوان نظام حکومتى مشاهده مى‏کنید. حکومتى که از جوهر اولش به عنوان یک عمل دینى دور شده است. در این عصر بود که خلیفه براى خود کاخ مى‏سازد، و سریر انداخته و شرطه برپا مى‏دارد... در این عصر است که معاویه سنت جدیدى را بکار گرفته است و براى پیاده کردن و تثبیت آن تمام حیله‏ها را به کار گرفته تا این نظام بین عموم مسلمانان مورد متابعت قرار گیرد».( مصطفى رافعى، الاسلام نظام انسانى، ص 30)

14 - محمّد رشید رضا
او در تفسیر «المنار» مى‏نویسد: «...چگونه بنى‏امیه بعد از آن حکومت اسلام رإ؛غ‏غ‏پ فاسد نمود و قواعد آن را خراب کرد، و براى مسلمانان حکومت شخصى ابدى جعل نمود، پس وزر آن و وزر هر کس که به آن عمل کرده و عمل مى‏کند تا روز قیامت بر گردن او است».( تفسیر المنار، ج 5، ص 188)
این مشکلات همه از انکار نصّ الهى بر امامت و خلافت خلیفه مسلمین صورت گرفت. اگر مسلمانان نصّ بر امامان بعد از رسول خدا را انکار نمى‏کردند هرگز به این مصیبت‏ها گرفتار نمى‏شدند، مصیبت‏هایى که علماى اهل‏سنت به آن اعتراف کرده و از آن‏ها گله دارند، مصیبت‏هایى که هرگز جامعه شیعى به جهت پیروى از اهل‏بیت: به آن مبتلا و گرفتار نشد.



 نگاشته شده توسط mehdi bisheh در سه شنبه 17 آبان 1390  ساعت 7:14 AM
نظرات 0 | لینک مطلب



 ((( توجه: آدرس منابع ذکر شده، از نرم افزار مکتبة اهل بيت (عليهم السلام) مي‌باشد )))

 

آقاي هدايتي

نظر ابن‌تيميه درباره آيه 67 سوره مائده:

يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَ اللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ لَا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكَافِرِينَ.

چيست؟ آيا اين آيه را درباره امير المومنين (عليه السلام) مي‌داند يا خير؟

استاد حسيني قزويني

عزيزان بيننده در نظر دارند که حدود سي‌ماه است که در خدمت اهل بيت عصمت و طهارت (عليهم السلام) و آقا امير المومنين (عليه السلام) بوديم و مهمان خانه‌هاي گرم بينندگان عزيز در سراسر جهان و نقطه نظرات ابن‌تيميه، بزرگ نظريه‌پرداز وهابيت را بارها گفتيم که ايشان نسبت به اهل بيت عصمت و طهارت (عليهم السلام)، همان روش و منهجي را که دودمان بني‌أميه و شجره ملعونه داشتند، ايشان در قرن 7 و 8 إحياء کرد. در کمتر صفحه‌اي از صفحات کتابش، منهاج السنة، - که علامه اميني مي‌فرمايد که بهتر است به آن منهاج البدعة بگوييم - نسبت به امير المومنين (عليه السلام)، کم لطفي‌ها و بي‌مهري‌ها و جسارت‌ها و اهانت‌ها دارد. به طوري که ابن حجر عسقلاني در کتاب الدرر الکامنه، ج1، ص151 صراحت دارد:

تعدادي از مسلمانان - يعني اهل سنت -، ابن تيميه را به خاطر جسارت‌هايي که به امير المومنين (عليه السلام) دارد، منافق مي‌دانند.

چون پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) فرمود:

لا يبغضه إلا المنافق.

صحيح مسلم، ج1، ص61 - مسند احمد، ج1، ص95 - تهذيب الكمال للمزي، ج15، ص233 - تاريخ مدينة دمشق لإبن عساكر، ج42، ص134 - مجمع الزوائد للهيثمي، ج9، ص133 - سنن الترمذي، ج5، ص306 - سنن النسائي، ج8، ص116 - فتح الباري في شرح صحيح البخاري لإبن حجر - ج1، ص60 - المعجم الأوسط للطبراني، ج2، ص337 - تاريخ الاسلام للذهبي، ج3 ص634 - شرح مسلم للنووي، ج2، ص64

تمام تلاش ابن‌تيميه نسبت به امير المومنين (عليه السلام) اين است که کليه فضائل امير المومنين (عليه السلام) و آياتي که درباره امير المومنين (عليه السلام) نازل شده، رواياتي که در ولايت و خلافت امير المومنين (عليه السلام) را به نوعي زير سوال ببرد. از جمله همين آيه 67 سوره مائده است. ايشان صراحت دارد:

اين‌که مي‌گويند اين آيه درباره علي نازل شده است، دروغ محض است.

کيف يکون قوله "يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ" نزل ذلک الوقت و لا خلاف بين أهل العلم أن هذه الآيه نزلت قبل ذلک.

در ميان اهل علم و علماء، هيچ اختلافي نيست که اين آيه، قبل از غدير نازل شده است.

ايشان تعبيري دارد که من از عزيزان بيننده و اهل سنت و جوانان وهابي و کساني که داراي فکر هستند و گوش شنوا و چشمي بينا و قلبي آگاه دارند، تقاضا دارم که به اين عبارت ابن‌تيميه توجه کنند و به پاسخي هم که بنده تقديم بينندگان عزيز مي‌کنم، توجه کنند.

ايشان مي‌گويد:

فمن قال إن المائده نزل فيها شئ بغدير خم فهو کاذب مفتر بإتفاق أهل العلم.

کسي که بگويد چيزي از آيات سوره مائده درباره علي نازل شده، او، به اتفاق اهل علم و علماء، دروغگو و افتراء زننده است.

منهاج السنة لإبن تيمية، ج7، ص315 - 313

در پاسخ ابن‌تيميه، اولا قول مفسران بنام اهل سنت را عرض مي‌کنيم.

آقاي فخر رازي - که تمام تلاشش را براي توجيه آيات مربوط به خلافت امير المومنين (عليه السلام) کرده - در تفسير کبير، ج12، ص49 صراحت دارد:

نزلت الآية في فضل علي بن أبي طالب عليه السلام و لما نزلت هذه الآية أخذ بيده و قال : "من كنت مولاه فعلي مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه"، فلقيه عمر رضي الله عنه فقال: هنيئا لك يا ابن طالب أصبحت مولاي و مولى كل مؤمن و مؤمنة.

اين آيه 67 سوره مائده، درباره علي بن أبي طالب نازل شد. وقتي اين آيه نازل شد، رسول اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) دست علي را گرفت و گفت: «من كنت مولاه فعلي مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه».

آقاي سيوطي - که از استوانه‌هاي علمي اهل سنت و از شخصيت‌هاي برجسته و بنام است - در کتاب الدر المنثور مي گويد:

ابن أبي حاتم و ابن مردويه و ابن عساکر از ابو سعيد خدري صحابه نبي مکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) نقل کرده‌اند که اين آيه درباره امير المومنين (عليه السلام) نازل شده است.

از عزيزان بيننده تقاضا دارم که به اين بخش از سخنان سيوطي، توجه ويژه‌اي داشته باشند:

از ابن مردويه - که از بزرگان و ثقات اهل سنت است - از عبد الله مسعود - مفسر گرانقدر و صحابه پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) - :

عن ابن مردويه عن ابن مسعود قال: كنا نقرأ على عهد رسول الله: يا أيها الرسول بلغ ما انزل إليك من ربك "أن عليا مولى المؤمنين" و إن لم تفعل فما بلغت رسالته و الله يعصمك من الناس.

ما قرآني را که در زمان پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) نوشته بوديم و قرائت مي‌کرديم، اين آيه 67 سوره مائده را اينگونه قرائت مي‌کرديم: «يا أيها الرسول بلغ ما انزل إليك من ربك أن عليا مولى المؤمنين».

يعني اين واژه «أن عليا مولى المؤمنين»، طبق روايت عبد الله مسعود، در قرآن‌هايي که در زمان نبي مکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) بود، موجود بوده است.

الدر المنثور للسيوطي، ج2، ص298 - فتح القدير للشوكاني، ج2، ص60 - روح المعاني للآلوسي، ج6، ص193 - المنار لمحمد رشيد رضا، ج6، ص463

با توجه به اين قضيه، آقاي ابن‌تيميه مي‌گويد:

کسي که بگويد چيزي از آيات سوره مائده درباره علي نازل شده، او، به اتفاق اهل علم و علماء، دروغگو و افتراء زننده است.

پس ايشان ابو سعيد خدري، عبد الله مسعود، سيوطي، آلوسي، رشيد رضا و شخصيت‌هاي برجسته اهل سنت مانند فخر رازي و ابن عساکر و ديگران را دروغگو و مفتري مي‌داند. آقايان اگر مراجعه کنند به کتاب‌هاي تاريخي و تفسيري و رجالي، مي‌بينند که شايد صدها کتاب از کتب تفسيري و تاريخي و رجالي اهل سنت، آورده‌اند که اين آيه در شأن امير المومنين (عليه السلام) نازل شده است. از بينندگان عزيز تقاضا مي‌کنم که دوباره، سخن ابن‌تيميه را مرور کنند و سخن بزرگان و مفسران اهل سنت، به ويژه آقاي آلوسي و رشيد رضا را که هوادار وهابيت هستند، ببينند.

* * * * * * *

آقاي هدايتي

آيا علماء و بزرگان اهل سنت، به حديث غدير استدلال کرده‌اند که اين حديث دال بر ولايت امير المومنين (عليه السلام) است؟

استاد حسيني قزويني

در اين مورد، سخن زياد است و اگر بخواهيم در اين مورد، بحث کنيم، بايد سه چهار جلسۀ يک ساعت و نيمي، به اين اختصاص بدهيم. ولي بينندگان عزيز توجه داشته باشند که برخي از شخصيت‌هاي برجسته اهل سنت در معتبرترين کتاب‌ها نقل کرده‌اند که حديث غدير دلالت بر امامت و خلافت و جانشيني امير المومنين (عليه السلام) دارد. آقاي ابو حامد غزالي - که آقاي سيوطي از ايشان به الإمام نام مي‌برد و آقاي يافعي از ايشان به الإمام حجت الاسلام نام مي برد و ايشان را مجدد قرن پنجم هجري مي‌داندٰ

در مرآة الجنان، حوادث 505 - التنبئة بمن يبعثه الله على رأس كل مائة للسيوطي، ص12

- وقتي به حديث غدير مي‌رسد، با صراحت تمام مي‌گويد:

حديث غدير، حجت قطعي است بر ولايت امير المومنين (عليه السلام) و خليفه دوم بعد از بيان قضيه غدير و نصب حضرت علي (عليه السلام) براي خلافت، به ايشان تبريک گفت:

لقد أصبحت مولاي و مولى كل مؤمن و مؤمنة.

جالب اين‌که آقاي ابوحامد غزالي مي‌گويد:

وهذا تسليم و رضا و تحکيم.

اين‌که آقاي خليفه دوم به امير المومنين (عليه السلام) تبريک مي‌گويد، براي تسليم و راضي شدن به خلافت حضرت علي (عليه السلام) است و حکم کرد بر اين امر.

مسئله محبت و ياري حضرت علي (عليه السلام)، که تبريک گفتن نمي‌خواهد، تبريک براي يک امر جديد و انتصاب و مقام و موقعيت جديد است.

سپس آقاي غزالي مي‌گويد:

ثم بعد هذا غلب الهوى لحب الرياسة و حمل عمود الخلافة و عقود البنود.

سپس، رياست‌خواهي و رياست‌طلبي، باعث شد که خليفه دوم آنچه را که تسليم او شده بود در روز غدير خم، کنار بگذارد و پرچم خلافت را بالا گرفت و مخالفت خودش را با امير المومنين (عليه السلام) اعلام کرد.

سرّ العالمين لأبو حامد الغزالي، ص483

جالب اين‌که آقاي ذهبي وقتي اين مسئله را نقل مي‌کندٰ در سير اعلام النبلاء، ج19، ص328 اين تعبير را دارد:

و ما أدري ما عذره في هذا؟ و الظاهر أنه رجع عنه و تبع الحق، فإن الرجل من بحور العلم، والله أعلم.

نمي دانم عذر آقاي ابو حامد غزالي در اين قضيه چيست؟ ظاهر اين است که از اين حرفش برگشته است. آقاي ابو حامد غزالي، دريا و اقيانوس علم است. خدا داناتر است.

يعني ذهبي تعجب مي‌کند که آقاي ابو حامد غزالي با آن شخصيت علمي که دارد، آمده حديث غدير را دال بر خلافت امير المومنين (عليه السلام) و تسليم خليفه دوم بر اين امر معرفي کرده است.

ما مي‌گوييم آقاي ابو حامد غزالي از اين سخن خود برنگشته است و اين افتراء آقاي ذهبي است بر ابو حامد غزالي. اگر برگشته است، در کدام کتابش و در کدام آثارش است؟

شخصيت ديگري به نام محمد بن طلحۀ شافعي - متوفاي 652 هجري که ذهبي در حق او مي‌گويد:

العلامة الأوحد

علامۀ يگانۀ دهر بوده است.

سير اعلام النبلاء للذهبي، ج23، ص293

- در کتاب خود صراحت دارد که مراد از کلمه «مولا» در حديث غدير، در خلافت و امامت امير المومنين (عليه السلام) بوده است و مي‌گويد:

اين مرتبه‌اي که پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) براي علي در غدير خم بيان کرد:

و هي مرتبة سامية و منزلة شاهقة و درجة علية و مكانة رفيعة خصه صلى الله عليه وسلم بها دون غيره، فلهذا صار ذلك اليوم يوم عيد و موسم سرور لأوليائه.

مقامي بالا و جايگاهي بس رفيع و درجه‌اي برتر و موقعيتي والا را پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) ويژه علي قرار داد و براي أحدي غير از او ثابت نيست. به همين دليل، روز غدير، روز عيد و ايام خوشحالي است براي دوستان علي.

مطالب السئول، ص45-44

آقاي سبط ابن جوزي - متوفاي 654 که ذهبي درباره او مي‌گويد:

کان اماما فقيها واعظا علامة في التاريخ.

تاريخ الاسلام للذهبي، وفيات 660، ص183

- وقتي به مسئله غدير خم مي‌رسد، مي‌گويد:

هذا نص صريح في إمامته و قبول طاعته.

حديث غدير، نص صريحي است بر امامت علي و قبولي طاعت او بر همگان.

تذكرة الخواص لسبط ابن الجوزي، ص39

جالب اين‌که همين آقاي سبط ابن جوزي، استشهاد مي‌کند به اشعار حسان بن ثابت - شاعر پر آوازه عصر نبوي (صلي الله عليه و آله و سلم) - و مي‌گويد:

بعد از پايان مراسم غدير، ايشان از نبي مكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) اجازه گرفت تا بيانات پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) را به شعر دربياورد:

يناديهم يوم الغدير نبيهم            بخم وأسمع بالرسول مناديا

فقال له قم يا علي فإنني            رضيتك من بعدي إماما و هاديا

پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) فرمود که علي جان برخيز که من تو را بعد از خودم، امام و هادي قرار دادم.

جالب اين‌که آقاي سبط ابن جوزي، اشعار کُميت را که از شعراي بنام اهل بيت (عليهم السلام) بوده، مطرح مي کند:

و يوم الدوح دوح غدير خم        أبان له الولاية لو أطيعا

و لكن الرجال تبايعوها              فلم أر مثلها خطرا منيعا

نبي مكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) در روز غدير خم، ولايت علي را براي همگان آشکار کرد، اگر آن روز و ولايت علي را مردم گرامي بدارند. تمام مردم در روز غدير با علي بيعت کردند. همانند روز غدير خم، روز بزرگ و جليلي نديده‌ايم.

بعد ابن جوزي مي گويد:

يکي از بزرگان و اساتيد من نقل کرده که:

يک شيخي در موصل، به نام عمر بن صافي اين اشعار را خواند و خوابيد و وقتي رسيد به «خطرا منيعا»، در اين حال آقا اميرالمؤمنين (عليه السلام) را در عالم رؤيا ديد و فرمود: آيا من هم يک بيت بر شعر کُميت اضافه کنم، عرض کردم بفرمائيد: حضرت فرمودند:

و لم أر مثل ذاک اليوم يوما        و لم أر مثله حقا اضيعا

مانند روز غدير، روز بزرگي نديده‌ايم و مانند حقي که در روز غدير ضايع شد و از بين رفت، حق ضايع شده تاکنون نديده‌ايم.

تذكرة الخواص لسبط ابن الجوزي، ص30

و ده‌ها نفر از علماي بزرگ اهل سنت آمده‌اند و حديث غدير را دليل بر امامت و خلافت آقا اميرالمؤمنين (عليه السلام) تثبيت کرده‌‌اند.

* * * * * * *

آقاي هدايتي

آيا آقاي ابو حامد غزالي، همان امام محمد غزالي است؟ در چه سالي زندگي مي‌کرده است؟

استاد حسيني قزويني

بلي ابو حامد امام محمد غزالي در سال 505 از دنيا رفته است و تاريخ تولدش در سال 445 بوده است. ايشان را از مجددين قرن 5 هجري مي‌دانستند.

* * * * * * *

آقاي هدايتي

برخي مي‌گويند که اگر جريان غدير وجود داشت، چرا خود اميرالمؤمنين (عليه السلام) بر اين حديث غدير استدلال نکرده است؟

استاد حسيني قزويني

اميرالمؤمنين (عليه السلام) در اين زمينه استدلال کرده است و بحث در اين زمينه، مفصل است و اگر بخواهيم کليه موارد را بيان کنيم، شايد به درازا بکشد. کتاب‌هاي متعددي از شيعه و اهل سنت آورده‌اند که اميرالمؤمنين (عليه السلام) بر حقانيت خودش و بطلان ديگران و غصب خلافت، بارها استدلال کرده است. اما به خصوص حديث غدير، بيش از 30 مورد روايت غالبا صحيح در کتاب‌هاي معتبر اهل سنت يافته‌ايم که آقا اميرالمؤمنين (عليه السلام) بر حديث غدير استناد کرده و بلکه در دوران خلافت و امامت خود اميرالمؤمنين (عليه السلام)، برخي اختلاف ايجاد کردند و آتش فتنه جنگ جمل را روشن کردند و بعد هم جنگ صفين و نهروان را و هزاران انسان‌هاي بي‌گناه را در اين ميان به خاک و خون کشاندند، براي برخي از مردم، شبهه ايجاد شد که آيا واقعا حضرت علي (عليه السلام)، خليفه منصوب پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) است يا خير؟ اميرالمؤمنين (عليه السلام) در رَحبه - بخش بيروني مسجد کوفه - مردم را سوگند داد که آيا شما از نبي مكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) در روز غدير خم شنيديد که فرمود: «من کنت مولاه فعلي مولاه» يا خير؟

آقاي احمد بن حنبل - متوفاي 241 هجري، رهبر حنابله و امام وهابيين در ادعا، نه در عمل - از ابو طفيل صحابه پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) نقل مي‌کند:

جمع على رضى الله تعالى عنه الناس في الرحبة، ثم قال لهم: أنشد الله كل امرئ مسلم سمع رسول الله صلى الله عليه و سلم يقول يوم غدير خم ما سمع لما قام، فقام ثلاثون من الناس و قال أبو نعيم: فقام ناس كثير، فشهدوا حين أخذ بيده، فقال للناس: أتعلمون انى أولى بالمؤمنين من أنفسهم؟ قالوا: نعم يا رسول الله، قال: من كنت مولاه فهذا مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه، قال: فخرجت و كأن في نفسي شيئا، فلقيت زيد بن أرقم، فقلت له: انى سمعت عليا رضى الله تعالى عنه يقول كذا و كذا؟ قال: فما تنكر قد سمعت رسول الله صلى الله عليه وسلم يقول ذلك له.

علي مردم را در رحبه جمع کرد و گفت: شما را سوگند مي‌دهم هر کس در غدير خم بوده و از زبان پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) در حق من، سخني شنيده، برخيزد و شهادت بدهد. ابو طفيل مي‌گويد: 30 نفر از مردم برخاستند. ابو نعيم مي‌گويد: عده‌اي زيادي از مردم برخاستند. شهادت دادند که در روز غدير، پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) دست علي را گرفت و به مردم گفت: آيا مي‌دانيد که من بر مومنين از خودشان سزاوارتر هستم؟ گفتند: بله، يا رسول الله. سپس حضرت فرمود: من بر هر کس ولايت دارم، علي هم بر او ولايت دارد ... .

مسند احمد، ج4، ص370 - مجمع الزوائد للهيثمي، ج9، ص104

آقاي همزه احمد زين، محقق بنام اهل سنت که کتاب مسند احمد را تحقيق کرده و جديدا چاپ شده، در ج14، ص436 مي‌گويد:

اسناده صحيح.

آقاي شعيب ارنوط - که از محقيقن پرآوازه معاصر اهل سنت و هيچ عالم و دانشجوي اهل سنت نيست که با نام او آشنا نباشد، - در ذيل همين روايت که از مسند احمد نقل مي‌کند، مي‌گويد:

اسناده صحيح، رجاله ثقات، رجال الشيخين.

سند اين روايت صحيح است و راويانش، راويان صحيح بخاري و صحيح مسلم است.

جالب اين‌که آقاي ناصر الدين الباني - که از او به بخاري دوران تعبير مي‌کنند و آقاي بن باز از او به امام الحديث تعبير مي‌کند - در کتاب سلسلة الأحاديث الصحيحة، ج4، ص331 مي‌گويد:

اسناده صحيح علي شرط البخاري

اين روايتي که آقاي احمد نقل کرده، سندش صحيح است و تمام شرائط صحيح بخاري را دارد.

آقاي احمد در مسندش، تقريبا 12 روايت را نقل مي‌کند و در يکي از اين سندها آمده است که:

فقام اثنا عشر بدريا، فقالوا نشهد إنا سمعنا رسول الله صلى الله عليه و سلم يقول يوم غدير خم: ألست أولى بالمؤمنين من أنفسهم و أزواجي أمهاتهم؟ فقلنا: بلى يا رسول الله، قال: فمن كنت مولاه فعلى مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه.

12 نفر از صحابه که در جنگ بدر شرکت کرده بودند، در ميان مردم در رحبه بودند برخاستند و شهادت دادند که نبي مكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) در غدير خم، علي را براي خلافت نصب فرمودند.

مسند احمد، ج1، ص119

الباني هم بعد از نقل اين روايت، مي‌گويد:

و هو صحيح بمجموع الطريقين.

اين روايت صحيح با هر دو طريق و سندش.

سلسلة الأحاديث الصحيحة، ج4، ص249

آقاي ابوبکر بزّار - متوفاي 292 هجري که آقايان اهل سنت به او ارادت ويژه‌اي دارند - همين قضيه را نقل مي‌کند که اميرالمؤمنين (عليه السلام) مردم را سوگند داد، هر کس که در غدير خم، مطلبي درباره من از پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) شنيده، برخيزد و شهادت بدهد. جالب اين است که آقاي بزار مي‌گويد:

پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) بعد از اينکه فرمود:

من كنت مولاه فعلى مولاه.

دعا کرد و گفت:

اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و ابغض من أبغضه و انصر من نصره و اخذل من خذله.

خدايا! دوست بدار هر کس که علي را دوست مي‌دارد، و دشمن بدار هر کس را که او را دشمن مي‌دارد، و بغض و کينه داشته باش به هر کس که بغض و کينه او را در دل دارد، و ياري کن کسي را که او را ياري مي‌کند، و خوار گردان کسي را که او را خوار کند.

البحر الذخار، ج3، ص35 - مجمع الزوائد للهيثمي، ج9، ص105

آقاي ابن حجر هيثمي يا مکي - متوفاي 974 هجري - همين قضيه را نقل مي‌کند و مي‌گويد:

تعدادي از صحابه اين قضيه را نقل کرده‌اند و وقتي اميرالمؤمنين (عليه السلام) صحابه را سوگند داد، همه بلند شدند و شهادت دادند.

الصوائق المحرقة، ص64، چاپ دار الکتب العلمية بيروت

آقاي ملا علي قاري در کتاب مرقاة المفاتيح، ج9، ص37 تا 39، همين قضيه را نقل مي‌کند و مي‌گويد:

شبهه‌اي نيست که اين روايت، از احاديث متواتر است.

و في رواية لأحمد أنه سمعه من النبي ثلاثون صحابيا و شهدوا به لعلي لما نوزع ايام خلافته.

وقتي عده‌اي با علي منازعه کردند و ايستادند در برابر او، 30 تن از صحابه که در غدير خم بودند، بلند شدند و شهادت دادند بر اينکه ما در غدير خم بوديم و علي به دست نبي مكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) براي ولايت نصب شد.

فقيه نامدار اهل سنت، مهندس کتاني در کتاب نظم المتناثر - که در احاديث متواتر است - ص194 همين قضيه را دارد.

نکته جالب و ظريف اين‌که در جنگ جمل - که در يک طرف آقا اميرالمؤمنين (عليه السلام) و امام حسن (عليه السلام) و امام حسين (عليه السلام) و عمار و عبد الله عباس و ديگر شخصيت‌هاي برجسته و در طرف ديگر هم آقاي طلحه و زبير و عايشه هستند - اميرالمؤمنين (عليه السلام) کسي را فرستاد به سراغ طلحه و آمد خدمت اميرالمؤمنين (عليه السلام) و اميرالمؤمنين (عليه السلام) فرمود:

نشدتک الله هل سمعت رسول الله يقول من کنت مولاه فعلي مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاده؟ قال: نعم، قال: فلم تقاتلني؟ قال: لم اذكر. قال فانصرف طلحة.

تو را به خدا سوگند مي‌دهم! آيا شنيدي که پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) در حق من فرمود: من کنت مولاه فعلي مولاه ... ؟ گفت: بله، شنيده‌ام. حضرت فرمود: اگر شنيده‌اي، پس چرا با من مي‌جنگي؟ گفت: يادم نبود. طلحه از پيش اميرالمؤمنين (عليه السلام) برگشت و رفت.

مستدرک الصحيحين للحاکم النيشابوري، ج3، ص371 - کنز العمال للمتقي الهندي، ج11، ص332 - تاريخ مدينة دمشق لإبن عساكر، ج25، ص108

البته اميرالمؤمنين (عليه السلام) با زبير هم محاجّه کرد و گفت:

آيا من خليفه منصوب نبودم و آيا پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) به تو نفرمود که تو، روزي با علي مي‌جنگي و علي بر حق است و تو بر باطل؟ گفت: فراموش کرده بودم. او هم برگشت. ولي پسرش عبد الله آمد و تحريک کرد زبير و طلحه را براي معرکه جنگ جمل.

و ده‌ها از اين قضايا در کتب اهل سنت داريم که اگر حديث غدير دليل بر حقانيت و امامت و خلافت اميرالمؤمنين (عليه السلام) نيست، اميرالمؤمنين (عليه السلام) روي چه اصلي مي‌آيد در رحبه، صحابه را سوگند مي‌دهد؟ چرا در وسط معرکۀ جمل، طلحه را سوگند مي‌دهد؟ اين نيست مگر اين‌که اميرالمؤمنين (عليه السلام) بخواهد ثابت کند که حديث غدير، نص صريح است بر خلافت و حقانيت او و بطلان کساني که در برابر اميرالمؤمنين (عليه السلام) قيام کردند.

* * * * * * *

آقاي هدايتي

چرا در سقيفه، نامي از حديث غدير به ميان نيامد؟ آيا کسي در آنجا ياد آوري نکرد؟

استاد حسيني قزويني

اين‌که چرا در سقيفه، نامي از حضرت علي (عليه السلام) به ميان نيامد يا اسمي از حديث غدير به ميان نيامد، سخن زياد است. اگر فرصت شود، يک روزي به موضوع «سقيفه و غدير» يا «سقيفه و اميرالمؤمنين (عليه السلام)» بپردازيم و مفصل در اين زمينه بحث کنيم.

بينندگان عزيز توجه داشته باشند که فلسفه تشکيل سقيفه براي اين بود که غدير را از نظرها محو کنند. اگر اين‌ها معتقد به غدير بودند، نيازي نبود که اينها بيايند در سقيفه، آن بساط را پهن کنند.

در سقيفه، مجموعا شايد 20 نفر بيشتر نبودند. چون از اين طرف، جز آقاي عمر و ابوبکر و ابو عبيده جراح، کسي از مهاجرين نبود و از طرف انصار هم سعد بن عباده و سعد بن معاذ و حباب بن منذر و شخصيت‌هاي برجسته انصار بودند.

انصار، با آن‌همه خدمات ارزنده‌اي که در ياري کردن نبي مكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) و اسلام انجام داده بودند و مبدأ هجرت از مکه به مدينه، اعلام ياري انصار بود. نبي مكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) هم در آن 11 سال، ارتباط خيلي گرمي با آن انصار داشتند و مي‌فرمود:

ديگران هرچه دارند، دارند، ولي آيا شما راضي نيستيد که منِ پيامبر، از شما انصار هستم.

ولي ما مي‌بينيم که انصار در اين مسئله فراموش کردند حديث غدير، از قريش و مهاجرين، جلو زدند.

اتفاقا در بحث سقيفه هم فرصت نشد به اين مسئله، خوب بپردازيم، من فقط يک اشاره‌اي مي‌کنم. انصار، بارها از نبي مكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) شنيده بودند که فرموده بود:

قريش، نخواهند گذاشت که خلافت به اميرالمؤمنين (عليه السلام) برسد.

اين مسئله براي آنها قطعي بود. با آن همه تأکيدي که نبي مكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) در 23 سال دوران نبوتش داشتند، از حديث الدار و حديث منزلت و حديث رايت گرفته تا حديث غدير و ولايت و حديث قرطاس. به ويژه وقتي نبي مكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) مي‌خواست نامه بنويسد و خود خليفه دوم هم مي‌گفت:

و لقد أراد في مرضه ان يصرح باسمه فمنعت من ذلك.

پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) مي‌خواست در آن وصيت نامه، نام علي را بنويسد و من جلوگيري کردم.

شرح نهج البلاغة لإبن أبي الحديد، ج12، ص21

خب، انصار اين را به خوبي مي‌دانستند و بارها هم از پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) شنيده بودند که فرموده بود:

و ان تؤمروا عليا رضي الله عنه و لا أراكم فاعلين تجدوه هاديا مهديا يأخذ بكم الطريق المستقيم.

اگر علي را امير خودتان کنيد، گرچه مي‌دانم نمي‌کنيد، شما را به راه مستقيم هدايت مي‌کند.

مسند احمد، ج1، ص109 - مجمع الزوائد للهيثمي، ج5، ص176 - البداية و النهاية لإبن كثير، ج7، ص397

در بعضي از موارد هم آمده که:

و إن تستخلفوا عليا و ما أراكم فاعلين تجدوه هاديا مهديا.

اگر علي را خليفۀ خودتان کنيد، گرچه مي‌دانم نمي‌کنيد، هم هدايت‌گر است و هم هدايت‌شده و شما را بر راه مستقيم هدايت مي‌کند.

حلية الاولياء، ص64 - کنز العمال للمتقي الهندي، ج11، ص630

حتي حاکم نيشابوري مي‌گويد:

و إن وليتموها عليا فهاد مهتد يقيمكم على صراط مستقيم.

اگر ولايت أمرتان را به علي بدهيد ... ، همه شما را به راه راست، هدايت مي‌کند.

حاکم نيشابوري مي‌گويد:

اين روايت صحيح است به شرط شيخين.

مستدرک الصحيحين للحاکم النيشابوري، ج3، ص142

انصار اين را از پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) شنيده بودند و از آن طرف هم بارها شنيده بودند که چگونه فرموده بود:

ضغائن في صدور أقوام لا يبدونها لك إلا من بعدي

کينه‌هايي در دل مردم نسبت به تو مي‌بينم که بعد از من، ظهور خواهد کرد.

مسند أبي يعلى، ج1، ص427

حاکم نيشابوري تعبيري را در مستدرک الصحيحين، ج3، ص150 دارد:

پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) به حضرت علي (عليه السلام) فرمود:

امت، در حق تو، بعد از من خيانت مي‌کنند.

اين‌ها را بارها از پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) شنيده بودند. از آن طرف هم، انصار از پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) شنيده بودند که به انصار فرموده بود:

ستلقون بعدي اثرة، فاصبروا، حتى تلقوني على الحوض.

آقايان انصار! بعد از من، شما مصيبت‌ها و گرفتاري‌ها مي‌بينيد و صبر کنيد بر آن مصيبت‌ها و ديدار من و شما در کنار حوض کوثر.

صحيح بخاري، ج4، ص225 - صحيح مسلم، ج3، ص109

با توجه به اين دو نکته، انصار مي‌‌‌دانستند که حضرت علي (عليه السلام) به خلافت نمي‌رسد و اگر قريش هم به خلافت برسد قطعا نسبت به انصار، کم‌لطفي خواهند کرد و حق انصار ضايع خواهد شد، لذا آمدند در سقيفه و خلافت را قبل از آن‌که قريش تصاحب کند، اينها تصاحب کنند. جالب اين‌که آقاي حباب بن منذر از شخصيت‌هاي برجسته انصار در همان سقيفه گفت:

نخاف أن يليها أقوام قتلنا آبائهم و إخوتهم.

مي‌ترسيم خلافت به دست کساني بيفتد که ما در جنگ بدر و احد و حنين و ...، پدران و برادران آنها را به قتل رسانديم.

فتح الباري لإبن حجر عسقلاني، ج7، ص24 - کنز العمال للمتقي الهندي، ج5، ص606 - الطبقات الكبرى لإبن سعد، ج3، ص182 - تاريخ مدينة دمشق لإبن عساكر، ج30، ص275

انصار هم از اين مسئله، وحشت داشتند. البته در برخي از منابع آمده که پسر سعد بن عباده به پدرش گفت:

پدر! با اينکه اين همه از پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) مطلب در حق علي شنيده‌ايد، باز هم خود را کانديداي خلافت کردي؟ گفت: پسرم! من مي‌دانستم که قريش نمي‌گذارد علي خليفه شود، من تصميم داشتم که خلافت را بگيرم و به صاحب حق برگردانم.

اين يک قضيه بود که عزيزان بايد به اين مسئله توجه کنند.

مسئله ديگر اينکه در خود سقيفه مي‌بينيم که خيلي از افراد، حتي انصار، صراحتا گفتند:

فقالت الانصار او بعض الانصار لا نبايع الا عليا.

همه انصار يا بعضي از انصار وقتي ديدند که قريش، خلافت را تصاحب مي‌کند، گفتند: ما، جز با علي، با کسي بيعت نمي‌کنيم.

تاريخ الطبري، ج2، ص443 - الكامل في التاريخ لإبن الأثير الجزري، ج2، ص325

جالب اين‌که در واپسين ساعات سقيفه، اول کسي که در جلسه عمومي، مسئله حديث غدير را مطرح مي‌کند، محبوب‌ترين و عزيزترين صحابه و گرامي‌ترين انسان‌ها در نزد خدا و پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم)، حضرت فاطمه زهراء (سلام الله عليها) است که مي‌آيد در مسجد و بر سر مهاجرين و انصار فرياد مي‌کند و مي‌فرمايد:

أنسيتم قول رسول الله صلى الله عليه و سلم يوم غدير خم: من كنت مولاه فعلي مولاه؟

آيا فراموش کرديد سخن پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) را که در غدير خم فرمود: من كنت مولاه فعلي مولاه.

نزهة الحفاظ، ج1، ص102 - أسنى المطالب في مناقب آل أبي طالب، ص66 - ضوء اللامع للسخاوي، ج9، ص256 - بدر الطالع للشوکاني، ج2، ص297

همچنين منابع شيعه آمده است که حضرت فاطمه زهراء (سلام الله عليها) فرمود:

هل ترک أبي يوم غدير خم لأحد عذرا؟

آيا در غدير خم، پدرو براي کسي عذري باقي گذاشت؟

الخصال للشيخ الصدوق، ص173 - بحار الأنوار للعلامة المجلسي، ج30، ص124

در بعضي از مصادر ديگر آمده است که:

فما جعله الله لأحد بعد غدير خم من حجة و لا عذر

خداوند بعد از غدير خم، براي کسي، هيچ دليل و عذري باقي نگذاشت.

دلائل الامامة لإبن جرير الطبري، ص122

* * * * * * *

سوالات بينندگان

سوال:

آقايان وهابيان در مورد خداوند سخناني مي‌گويند، ‌مثلا مي‌گويند كه براي خداوند دست و پا دارد و يك پاي او در بهشت است و يك پاي او در جهنم. اين را چه كسي ديده است؟ آيا فرشته امين وحي او را اين‌گونه ديده است، يا پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم)؟ چه كسي مدعي ديدار خداوند با اين‌گونه اعضاء است؟

آيا عقل قبول مي‌كند كه از حضرت آدم (عليه السلام) تا حضرت عيسي (عليه السلام)، همه پيامبران، بشارت به آمدن پيامبري در آخر الزمان بدهند و اين پيامبري كه بايد در آخرالزمان، كامل‌ترين پيامبر باشد، به قول اين وهابيت، پيامبري فراموش‌كار يا هوس‌باز باشد؟

جواب:

اين مطلب شما، روايتي است كه آقاي ابو هريره در كتاب صحيح بخاري، ج6، ص48، كتاب التفسير، تفسير سوره ق نقل مي‌کند:

در روز قيامت كه مردم را به جهنم مي‌برند:

يقال لجهنم: هل امتلأت؟ و تقول: هل من مزيد؟ فيضع الرب تبارك و تعالى قدمه عليها. فتقول: قط قط.

خداوند به جهنم مي‌گويد: آيا سير شدي؟ مي‌گويد: آيا باز هم افرادي جهنمي هستند تا بريزي داخل جهنم؟ خداوند - نستجير بالله - قدمش را داخل آتش جهنم مي‌گذارد و جهنم مي‌گويد: ديگر بس است.

حالا آيا اينكه خداوند هم پايش مي‌سوزد يا خير و يا اينكه بعدا پايش را خارج مي‌كند يا خير، اين را بايد از ابوهريره و محمد بن اسماعيل بخاري - صاحب صحيح بخاري - سوال كرد.

صحيح بخاري، ج7، كتاب الإيمان و النذور، ص225 - صحيح مسلم، ج8، ص152

حتي اينها رواياتي را مي‌آورند كه نستجير بالله، پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) هوسران بوده است. اينها را بايد آقايان اهل‌سنت مردانگي كنند و شهامتي به خرج دهند تا اين روايات جعلي و اسرائيليات و دروغ‌هايي را كه در دوران بني‌أميه، پول مي‌گرفتند و اين احاديث را مي‌ساختند، پاك كنند. البته با يك خبر بشارت بخشي شنيديم كه برادر آقاي حسن البناء، رهبر اخوان المسلمين مصر، اخيرا يك صحيح بخاري تلخيص شده و منزه را نوشته و در مجموع، 500 روايت بيشتر نياورده است. در سايت‌ها و شبكه‌هاي مختلف هم با ايشان مصاحبه كرده بودند و ايشان مدعي بود:

ديدم در صحيح بخاري كه روايات زيادي بر خلاف عقل و قرآن است و لذا آمدم اين روايات را منزه كردم.

گرچه شنيديم كه آقايان اهل‌سنت، بويژه وهابيت، عليه ايشان شوريده‌اند كه مثلا در اين كارها فضولي نكن و به تو ربطي ندارد كه احاديث صحيح بخاري را كه سنت است، بخواهي براي ما منزه كني.

* * * * * * *

سوال:

در مورد حديث غدير، خود پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) مي‌دانست كه بعد از او، حضرت علي (عليه السلام) را خانه‌نشين مي‌كنند و امير المومنين (عليه السلام) هم اين را مي‌دانست. اگر با همسرش به دنبال انصار رفته بودند براي بيعت، اينها همه فرمايشي بود، فقط مي‌خواست اتمام حجت بكند با آنان تا فردا روزي، آنها نگويند كه ما نمي‌دانستيم.

جواب:

بله، ما هم بر اين عقيده هستيم كه اينها اتمام حجت بود. همانطوري كه حضرت صديقه طاهره (سلام الله عليها) فرمودند:

هل ترك أبي يوم غدير خم لاحد عذرا.

آيا خداوند براي كسي در روز غدير خم، عذري باقي گذاشت؟

اينها همه، اتمام حجت بوده است. حتي عقيده خودم بر اين است كه نبي مکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) در آخرين لحظاتي كه داشت از دنيا مي‌رفت، وقتي قلم و كاغذي را طلبيد تا چيزي بنويسد، ما يقين داريم كه نبي مکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) از قبل، برخورد صحابه را قطعا مي‌دانست و خواست با اين عمل ثابت كند:

آنانكه نسبت به نبي مکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) نسبت هذيان مي‌دهند و جسارت مي‌كنند و شعار «حسبنا كتاب الله» را سر مي‌دادند و نبي مکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) از آنها غضبناك مي‌شود و پيامبري كه مفتخر به «وَ إِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ(سوره قلم/آيه4)» است، مي‌فرمايد: «قوموا عني» [برويد بيرون از خانه من]، خواست ثابت كند كه اين افرادي كه اينچنين برخوردي داشتند، هرچقدر هم كه جايگاهشان نزد برخي، بزرگ باشد، شايستگي براي خلافت ندارند.

همين ديروز، يكي از دوستان، مجله نداي اسلام را زاهدان براي من آورد و سخنراني جناب مولوي عبد الحميد در كردستان را خواندم و خيلي هم خنديدم. ايشان در يكي از سخنراني‌هاي خود در سنندج، گفته بود:

اين اسلام عزيز، دين خيلي خوبي است. آمد راهزنان را، حاكم و خليفه مردم قرار داد. روزي حضرت عمر از يك بيابان مي‌رفت و گفت: روزي من در اين بيابان، شترچراني مي‌كردم و امروز آمدم خليفه مسلمين شدم.

من نمي‌دانم اين عبارتي را كه ايشان گفته، آيا خواسته از اسلام تمجيد كند يا نقص اسلام را بيان كند؟ خواسته از خليفه دوم تمجيد كند يا نه؟ اين عبارتي است كه ما نمي‌فهميم چه بوده است. إن شاء الله كه خود ايشان متوجه بودند.

* * * * * * *

سوال:

 آيا زنده شدن حبيب بن مظاهر و شهادت دوباره ايشان، صحت دارد؟

جواب:

اين دروغ محض است. اما كساني كه در ركاب امام حسين (عليه السلام) شهيد شدند و مؤمنين خالص، در رجعت، بر مي‌گردند.

* * * * * * *

سوال:

درك و شناخت فلسفه تاريخ، آنقدر اهميت دارد كه آگاهي از تاريخ گذشته، به انسان توفيق بدهد كه وضع كنوني خود را اصلاح دهد. آيا اين آگاهي از گوشه‌هاي تاريخ گذشته، با شناخت اصول و دستورات دين اسلام با سفارشات پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) و اولادش با هم هماهنگي ندارد؟ آيا فرهنگ غدير خم به اين حديث پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) كه فرمودند:

هر كس امام زمان خودش را نشناسد و بميرد، مردن او، مانند مردن دوران جاهليت قبل از اسلام است.

بستگي ندارد؟ لطفا در اين زمينه، توضيحاتي بفرماييد.

جواب:

اينها مكمّل يكديگر هستند. اين روايت در صحيح مسلم، ج6، ص22 از پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) نقل مي‌کند:

من مات و ليس في عنقه بيعة، مات ميتة جاهلية.

هر كس بميرد و بيعت امامي بر گردن او نباشد، مرگش مرگ جاهلي است.

آقاي احمد بن حنبل هم در مسند، ج4، ص96 صراحت دارد كه پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) فرمود:

من مات بغير امام، مات ميتة جاهلية.

هر كسي كه بدون امام بميرد، مرگش مرگ جاهلي است.

يعني تفسير ديگري است از اين آيه شريفه:

وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ                                                                      (سوره مائده/آيه67)

اگر ولايت حضرت علي (عليه السلام) اعلام نشود، رسالت تو ناتمام است.

الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلَامَ دِينًا                         (سوره مائده/آيه3)

با ولايت حضرت علي (عليه السلام)، دين اسلام كامل شد و دين بدون ولايت حضرت علي (عليه السلام)، دين ناقصي است. آن اسلامي كه خداوند از آن راضي باشد و هر كس به بركت آن اسلام، مي‌خواهد به بهشت برود و اعمالش قبول باشد، اسلامي است كه ولايت امير المومنين (عليه السلام) را داشته باشد.

* * * * * * *

سوال:

در رابطه با آيه ولايت، با توجه به حديث امام رضا (عليه السلام) «به شرطها و شروطها»، معني ولي بودن را در صحبت‌هاي امام رضا (عليه السلام) مي‌شود فهميد. آيا اگر ما، حكم پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) را قبول نكنيم و حكم آنهايي را كه نماز به پا مي‌دارند و زكات مي‌دهند در حالي‌كه در حال ركوع هستند، آيا خداوند مي‌تواند ولي ما باشد يا خير؟

جواب:

اين نكته، نكته ظريفي است و توحيد، بدون ولايت اهل بيت (عليهم السلام)، نه در دنيا و نه در آخرت، ثمر بخش نخواهد بود.

* * * * * * *

سوال:

آيا شكل شمايل حضرت علي (عليه السلام) را مي‌توانيد تا اندازه‌اي توضيح بفرماييد.

جواب:

اگر اين عزيزمان سواد خواندن عربي را دارد، مي‌تواند به كتاب مقاتل الطالبيين براي آقاي ابو الفرج اصفهاني از علماي بزرگ اهل‌سنت، ص16 مراجعه كند و در آنجا، در اين مورد، مفصل صحبت كرده است.

و كان عليه السلام أسمر مربوعا و هو إلى القصر أقرب، عظيم البطن، دقيق الأصابع، غليظ الذراعين، حمش الساقين، في عينيه لين، عظيم اللحية، أصلع ناتئ الجبهة، قال أبو الفرج: و صفته هذه وردت بها الروايات متفرقة فجمعتها.

حضرت علي (عليه السلام)، شخصي گندمگون، متوسط القامه بوده است، نه خيلي قد بلند و نه خيلي قد كوتاه بود. انگشتان مباركش، خيلي ظريف بود. بازوان خيلي تنومند و ساق‌هاي درشتي داشت. نگاهش، مملوّ از محبت و مهر بود و محاسن بزرگي داشت. دو طرف پيشاني‌اش، كشيدگي داشت و ... . اينهايي كه من گفتم، در روايات متعدد بوده و من جمع كردم.

* * * * * * *

سوال:

لطفا در مورد دين اهل حق، توضيحي بدهيد. من هنوز با اينكه در اهل‌سنت 24 سالگي هستم، هنوز نمي‌دانم بر چه ديني هستم.

جواب:

بنده خودم مدتي در سال‌هاي 53 تا 55، در كرمانشاه بودم. در آنجا و در شهر صحنه، جلساتي داشتم. عزيزاني كه از آن منطقه، تصوير بنده را مي‌بينند، شايد يادشان بيايد. يكي از مسائل حادّي كه در آنجا مطرح است، مسئله اهل حق است. البته اهل حق، دين نيستند، بلكه مذهبي هستند از صوفيه، با يك سري عقائد كه غالب اين عقائد، هيچ تطبيقي با اسلام و قرآن نمي‌كند. مثلا مي‌گويند:

كسي كه به مرحله‌اي از كمال برسد، نماز و روزه از او ساقط مي‌شود.

مگر از پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) و امير المومنين (عليه السلام) كامل‌تر داريم؟ آيا آنها، لحظه‌اي از نماز و روزه جدا شدند؟ من از عزيزان تابع اهل حق، تقاضا مي‌كنم كه تحقيق و بررسي كنند و آنچه كه براي ما و شما مهم است، قرآن است و در رابطه با احكام، صراحتا مطالبش را بيان كرده است و همچنين سنت پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) در منابع شيعه و اهل‌سنت آمده است. اين حرف‌هايي كه برخي از افراد مي‌زنند كه «اگر كسي به اين مرحله از كمال رسيد، نبايد نماز بخواند و روزه بگيرد»، حرف‌هاي شيطاني است و با اسلام، سنخيتي ندارد.

* * * * * * *

سوال:

در جلسات قبل، استاد حسيني قزويني فرمودند كه پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) دو عمامه داشت كه در روز غدير، يكي از آنها را بر سر حضرت علي (عليه السلام) قرار دادند و در كارهاي حكومتي هم از آن عمامه ديگر استفاده مي‌كردند. در اين مورد توضيحي بدهيد كه آيا كارهاي حكومتي پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) با كارهاي ديگر فرق مي‌كرد؟

جواب:

بنده عرض مي‌كنم كه نه در دو هفته قبل و نه در دو سال قبل و نه در بيست سال قبل، يادم نمي‌آيد كه همچنين حرفي را زده باشم كه پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) دو عمامه داشته باشد و ... . البته اين مطلب در روايات است و اگر خواسته باشند، اين مطلب را بحث مي‌كنيم. سهاب، اسم يكي از عمامه‌هاي نبي مکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) بوده و در روز غدير خم، بر سر مبارك امير المومنين (عليه السلام) قرار دادند و روايات متعددي در اين زمينه، از شيعه و سني داريم. قضيه تاجگذاري پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) بر امير المومنين (عليه السلام) كه عمامه خودشان را بر سير امير المومنين (عليه السلام) قرار دادند، يك مسئلۀ ثابت شده است. مرحوم علامه اميني (ره) در الغدير، ج1 اين قضيه را مطرح كرده است.

* * * * * * *

سوال:

اخيرا در يك سايتي خوانده بودم و حتي شنيده بودم كه وهابيت عربستان سعودي، قرآن‌هايي را با ترجمه دلخواه خودشان، چاپ كرده و در اختيار حجاج قرار مي‌دادند و من اطلاع ندارم كه اين كار انجام شده است يا خير. ولي اگر چنين باشد، آيا مي‌توان به استناد ماجراي جنگ صفين كه قرآن‌ها را بر نيزه كردند، مي‌توان با اين قرآن‌هاي چاپ وهابيت با ترجمه دلخواه، چنين برخوردي كرد؟

جواب:

بله، ما هم شنيده‌ايم كه اين قرآن چاپ شده است و ترجمه كرده‌اند و تمام آياتي را كه در مورد امير المومنين (عليه السلام) است، در ترجمه‌اش تصرف كرده‌اند. در ترجمه برخي آيات، مطالبي را در فضائل خلفاء اضافه كرده‌اند. البته اين مطلب، اختصاص به عربستان سعودي ندارد و در خود تهران هم اين كار انجام شده است. حدود سه چهار سال قبل، يكي از مراجع بزرگوار تقليد به منزل ما آمدند و قرآني را كه در تهران چاپ شده بود، با خود آورده بودند. اين قرآن را برخي از افراد مغرض، آيات مربوط به ولايت را وارونه ترجمه كرده بودند. به نظر من، خواندن اين قرآن‌ها، خلاف شرع است و از بين بردن اين قرآن‌ها، براي اينكه به دست ديگران نرسد، نه تنها جائز است، به نظر من واجب است. چون قرآني كه بر خلاف آنچه كه نازل شده است، بخواهد ترجمه شود، نوعي تغيير در معناي قرآن و به انحراف كشاندن افراد است.

* * * * * * *

سوال:

در اصول كافي، ج2، 597 از هشام بن سالم روايت شده كه ابا عبد الله (عليه السلام) فرموده‌اند:

همانا قرآني كه حضرت جبرئيل (عليه السلام) براي پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) آورده بود، 17 هزار آيه بود.

در جاي ديگري هم نوشته شده است:

ائمه (عليهم السلام) بدون اجازه خودشان نمي‌ميرند.

و:

ائمه (عليهم السلام) از ران راست مادرشان متولد مي‌شوند.

لطفا اين موارد را جواب دهيد.

جواب:

كسي كه به شما آدرس داده، اشتباه آدرس داده است و در كافي، ج2، ص634، حديث 27 اين روايت آمده است:

إن القرآن الذي جاء به جبرئيل (عليه السلام) إلى محمد (صلى الله عليه و آله) سبعة عشر ألف آية.

اين قرآن، 17 هزار آيه داشته است.

البته عزيزان دقت داشته باشند كه در حقيقت، همه شارحين كتاب كافي، صراحت دارند كه اين، غلط املائي بوده است و در اصل، «سبعة آلاف» بوده است و كلمه «عشر»، اشتباه چاپي است. در شرح اصول كافي ملا محمد صالح مازندراني، ج11، ص87، «سبعة آلاف» آمده است، يعني حدود 7 هزار آيه. مرحوم علامه مجلسي (ره) در مرآة العقول به اين شكل آورده است. در چاپ قديم كافي كه بنده هم يك نسخه از آن را دارم كه در سال 1305 قمري چاپ شده است، در آنجا هم «سبعة آلاف» آمده است. اينها غلط چاپي است. همانطوري كه در صحيح بخاري و صحيح مسلم، غلط چاپي وجود داشته، در اين كتاب هم بوده است و كسي معتقد نيست كه قرآن، داراي 17 هزار آيه است.

در اين زمينه حرف بسيار دارم، ولي اگر كسي به شرح اصول كافي مرحوم ملا صالح مازندراني و يا جلد اول مقدمه مرآة العقول علامۀ عسگري مراجعه كند، در آنجا، مفصل در اين مورد بحث شده است.

اما اينكه مي‌گويند ائمه (عليهم السلام) با اجازه خودشان از دنيا مي‌روند، اين آقا به جاي اينكه اين حرف‌ها را بزند، برود صحيح بخاري و صحيح مسلم را بخواند كه از ابوهريره نقل مي‌کنند:

ارسل ملك الموت إلى موسى عليه السلام، فلما جاءه، صكّه، ففقأ عينه، فرجع إلى ربه، فقال: أرسلتني إلى عبد لا يريد الموت، قال: فرد الله إليه عينه.

وقتي عزرائيل (عليه السلام) آمد سراغ حضرت موسي (عليه السلام) براي گرفتن جان او، حضرت موسي (عليه السلام) آنچنان سيلي‌اي بر صورت عزرائيل (عليه السلام) زد كه چشمش از حدقه بيرون زد. عزرائيل (عليه السلام) رفت نزد خداوند و شكايت كرد و خداوند هم چشمش را به او بازگرداند و چشم سالم شد.

صحيح بخاري، ج2، ص92 - صحيح مسلم، ج7، ص100

در برخي منابع هم اينگونه آمده است:

و لولا كرامته عليك لشققت عليه.

خدايا اگر مي‌دانستم رابطه حضرت موسي (عليه السلام) با تو، خيلي گرم نيست، مي‌فهماندم كه سيلي زدن چگونه است و طوري سيلي مي‌زدم كه دلش خنك شود.

فتح الباري في شرح صحيح البخاري لإبن حجر، ج6، ص316 - مسند احمد، ج2، ص533 - مستدرک الصحيحين للحاکم النيشابوري، ج2، ص578 - مجمع الزوائد للهيثمي، ج8، ص204

اين مطلب را بزرگان اهل‌سنت در كتاب‌هاي خود آورده‌اند و نيازي نيست كه اينطور مطالب را از كتاب‌هاي شيعه مطرح كند.

* * * * * * *

* * * * * * *

* * * * * * *

««« والسلام عليكم و رحمة الله و بركاته »»»


 نگاشته شده توسط mehdi bisheh در سه شنبه 17 آبان 1390  ساعت 7:12 AM
نظرات 0 | لینک مطلب



مطلع شديم كه وهابي‌ها جزوه‌اي به زبان فارسي منتشر و پخش كرده‌اند كه در آن چند مسأله را مورد بحث قرار داده‌اند كه يكي از آنها بحث و شبهات مربوط به غدير است . بنده اين مبحث را انتخاب كردم روي اين جهت كه عيد غدير نزديك است و از الآن ما به پيشواز غدير برويم و شبهاتي را پيرامون غدير است يك مقداري مطرح كنيم و ببينيم كه اينها در رابطه با چه بحثي تلاش‌هاي ناجوانمردانه و مذبوحانه دارند .

عزيزان مي‌دانند كه بحث غدير ، بحث عادي نيست . نبي مكرم در طول23 سال در مناسبت هاي مختلف از جانشيني ، خلافت و امامت اميرالمؤمنين سخن گفته است . از «حديث دار» كه در اولين جلسه نبوت خويش بود و در همان جلسه فرمود :

هذا أخي و وصيّي و خليفتي من بعدي

تا برسد به جنگ خندق ، جنگ احزاب و در تمام مناسبتهاي مختلف ؛ قضيه طاير مشويّ ، نزول آيه تطهير ، نزول آيه مباهله و قضيه تصدق دادن به فقير در حال ركوع ، يعني يكي ، دو مورد نيست .

ما با يكي از اين وهابي‌ها بحث داشتيم ، اينها در مورد (من كنت مولاه) شك داشتند و مي‌گفتند : اگر چنانچه رسول خدا منظورش اين بود كه علي را به عنوان خليفه نصب كند ، اين طور مي‌گفت : (ايّها الناس من كنت نبيّه فعلي امامه) و ديگر ما اين اشكال را نمي‌كرديم . گفتم : اگر ما10 تا روايت بياوريم كه پيغمبر فرموده : علي إمام المتقين يا علي امام البررة ، آيا شما قبول مي‌كنيد ؟ گفت : بله ، بياوريد . ما آورديم . گفتند : نه ، اين امام يعني اينكه براي نماز جماعت پيش‌نماز شود ، دليلي بياوريد كه فرموده باشد : خليفه من است . گفتم : ما10 دليل مي‌آوريم كه فرموده : علي خليفه من است . گفتند : نه ، خليفه يعني جانشين من در خانواده من است و يعني اينكه بعد از من خانواده مرا سرپرستي بكند و ديون مرا اداء كند . گفتند كه فرموده باشد : وصي من است . گفتم : من50 روايت مي‌آورم كه پيغمبر فرموده : علي وصي من است . عاقبت ديد كه ما هر دليلي كه مي‌خواست مي‌آوريم ، شروع كرد به فحّاشي كردن . ببينيد اينها وقتي كه به بن‌بست مي‌رسند و جوابي ندارند ، تنها حربه‌شان اهانت و فحاشي است .

شما هر عبارتي را كه بخواهيد پيغمبر در مورد اميرالمؤمنين نگفته باشد ، پيغمبر فرموده است . جالب اين است كه معمولاً واژه‌هائي وارد لغت مي‌شود كه فرهنگ براي مردم شده باشد؛ مادامي كه يك لغت يا يك واژه ، جزو فرهنگ عمومي مردم نشده باشد وارد كتابهاي لغت نمي‌شود . شما كلمه (وَصِيَ) را در كتابهاي لغت اهل سنت ؛ كتاب تاج العروس ، صحاح اللغه جوهري ، لسان العرب و غيره را ببينيد ، مي‌گويند : يكي از القاب علي كه درزمان پيغمبر به آن شهرت داشت لقب و كلمه (الوصيّ) بوده است . آيا از اين روشن‌تر و واضح‌تر ؟ خب ، اين لقب وصي از كجا آمده ؟ اجنّة گذاشتند ؟ ملائكه گذاشتند ؟ يهودي‌ها گذاشتند ؟ مسيحي‌ها گذاشتند ؟ يا نه ، اين لقب وصي برخاسته از روايات متعددي بود كه توسط نبي مكرم درباره علي استعمال شد ؟ ولي باز هم با تمام تلاشهائي كه نبي مكرم در غدير خم داشت ، روز18 ذي‌الحجة سال10 هجري يك دفعه آيه نازل مي‌شود كه :

يا أيّها الرسول بلّغ ما أنزل اليك من ربك و إن لم تفعل فما بلّغت رسالته

آنچه كه مأمور هستي در يك مجمع عمومي ، علي را به عنوان جانشين معرفي كني ، معرفي كن و اگر معرفي نكني رسالت ناتمام خواهد بود .

و لذا ما مي‌بينيم كه يك مجمع بزرگ بي‌نظير در آن روز كه ابن‌حجر هيثمي در الصواعق المحرقه مي‌گويد : حداقل نود هزارنفر و حداكثر يكصد و بيست و چهار هزار نفر تخمين زده شده است . در يك چنين مجمع بزرگي سه شبانه‌ روز نبي مكرم مردم را در گرماي سوزان نگه داشت ، خطبه غدير خوانده ألست أولي بكم من أنفسكم خوانده ، تاج گذاري كرده و مردم يكي يكي آمده‌اند و با علي عليه السلام بيعت كرده‌اند كه در پيشاپيش مردم ابوبكر و عمر گفتند :

بخٍّ بخٍّ لك يا علي ، أصبحت مولاي و مولا كل مؤمن و مؤمنةٍ

مرحوم علامه اميني از 62 كتاب از كتاب هاي اهل سنت اين مطلب را آورده است . بگوئيم50 تا از اين كتاب ها غير معتبر و ضعيف است ، باز هم12 كتاب معتبر داريد كه اين قضيه را آورده‌اند . حتي در روز سوم ، نبي مكرم زنان خودش را ــ البته اين مطلب را هم داشته باشيد كه اولين سفري كه نبي مكرم همه زنان خود را به سفر برد ، همين سفر حجة الوداع بوده است ، در ساير سفرها حضرت قرعه مي‌انداخت چنانكه اين ‌قرعه انداختن در سفرها را عايشه هم نقل كرده است؛ ولي در حجة الوداع تمام زنان خودش را با خود برد ــ در روز سوم حضرت در يك خيمه‌اي تشتي گذاشتند و در آن آب ريختند ، علي عليه السلام دست خود را در داخل آب قرارداد و زنان پيغمبر به عنوان بيعت دستشان را در داخل اين آب قرار دادند . از اين واضح‌تر و روشن‌تر نيست .

و لذا دشمنان به دنبال اين بودند كه از همان روز اول ، تلاش كنند تا زحمات پيغمبر را به يك نوعي به هدر بدهند . فخر رازي مي‌آيد و مي‌گويد : اصلاً علي در قضيه حجة الوداع نبوده است و اينها را شيعه‌ها ساخته‌اند؛ علي نه در حجة الوداع بود و نه در غدير خم بود ، علي در يمن بود . اين را ما در سال گذشته بحث كرديم كه ابن‌حجر در الصواعق المحرقه مي‌گويد : غلط مي‌كند كسي كه مي‌گويد علي در حجة الوداع نبوده است حتي علي در حجة الوداع از يمن آمد و بخشي از قرباني‌هائي را كه پيغمبر در مني ذبح فرمودند را از يمن با خود آورده بود . اين در صحيح بخاري هست ، در صحيح مسلم هست ، در سنن ابن‌ماجه هست ، در سنن ابي‌داود هست ، همه صحاح سته آورده‌اند . گاهي مي‌آيند و مي‌گويند كه روايت صحيح نيست . مُقبلي مي‌گويد : اگر بنا باشد كه حديث غدير صحيح نباشد ، پس ما در اسلام يك حديث صحيح هم نداريم .

اينها نهايت تلاششان را براي بي‌اثر كردن غدير كرده‌اند و شبهه ديگري مطرح كرده‌اند تا در اختيار جوانهاي ما قرار بدهند . مي‌گويند : آيا مي‌دانيد واقعيت غدير چه بوده است ؟ علي براي جمع‌آ؛وري بيت المال به يمن رفته بود . تعدادي از اين لشكريان در بيت المال تصرف كردند ، علي عليه السلام عصباني شد و فرمود : چرا شما در بيت المال تصرف كرديد ؟ شتران بيت المال را سوار شديد و لباسهاي بيت المال را به تن كرديد ، اينها بايد به مدينه برود و جزو بيت المال قرار بگيرد . اگر پيغمبر تقسيم كرد شما مجاز هستيد در سهم خود تصرف كنيد اما اينها مال عموم مسلمان‌ها است . اين سخت‌گيري اميرالمؤمنين باعث شد كه وقتي سپاه يمن خدمت نبي مكرم آمدند از علي شكايت كردند . براي اينكه پيغمبر اين ناراحتي را از دل سپاه يمن و كدورتي را كه از علي در صحابه بود بيرون كند ، آمد در قضيه غدير خم فرمود :

أيّها الناس من كنت مولاه فعلي مولاه

علي آدم خوبي است ، هر كس مرا دوست دارد علي را هم دوست داشته باشد . اصلاً قضيه غدير يك قضيه شخصيه بود كه پيغمبر به خاطر اينكه كدورت علي را از دل صحابه بيرون كند اين حرف را فرمودند . من قسمتي از اين شبهه را مي‌خوانم كه البته جواب آن دو ، سه جلسه طول خواهد كشيد كه در اين جلسه جواب مختصري داده جوابهاي مفصل‌تر را در جلسات بعدي خواهيم داد :

ماجراي غدير خم و رابطه آن با اصل امامت :

پيامبر خدا صلي الله عليه و سلّم سپاهي را به فرماندهي خالد بن وليد به يمن فرستاد غنائم زيادي را به دست آوردند . پامبر صلي الله عليه و سلّم علي بن ابي‌طالب را فرستاد تا خمس غنائم را اجرا كند و بقيه را تقسيم نمايد . او از اين كار فارغ شد در حالي كه خسته به نظر مي‌رسيد . بريده مي‌گويد : گفتيم : يا ابا الحسن! اين چيست ؟ گفت : اين جاريه‌اي به نام وصيفه ، جزء اسرا بود كه در تقسيم به سهم اهل بيت پيامبر و سپس به خانواده علي رسيد . خالد بن وليد در نامه‌اي ماجرا را براي پيامبر نوشت ، علي از يمن خارج شد . همراهان از او خواستند تا كه شتران خود را استراحت بدهند و بر شتران به غنيمت گرفته شده شوار شوند . علي آنان را منع كرد سپس براي خود جانشيني تعيين كرد و خودش زودتر رفت تا كه به مراسم حجة الوداع برسد . جانشين علي رضي الله عنه به هر يك از همراهانش يك لباسي از كتان داد و به آنان اجازه داد كه بر شتران به غنيمت گرفته شده سوار شوند . علي رضي الله عنه بعد از فارغ شدن از مراسم حج نزد آنان بازگشت ، لباس و شتران را از افراد گرفت و بر نائبش خشمگين شد و او را بر كارش سرزنش كرد . گلايه و شكايت در ميان سپاه ظاهر شد و با علي به مخالفت پرداختند و هنگام رسيدن به پيامبر شكايت خود را از رفتار علي اعلام كردند . بدين ترتيب در ميان همراهان پيامبر بحث علي و شاكيانش منتشر شد و سخن عليه علي ــ ببينيد كه اينها اين ظرافت‌ها را هم در نوشتار فارسي رعايت كرده‌اند نگفته برعليه بلكه گفته عليه ــ نزد پيامبر افزايش يافت . بريده مي‌گويد : وقتي نزد پيامبر رسيدم از كار علي انتقاد كردم و اشكالات او را گفتم تا ديدم چهره پيامبر صلي الله عليه و سلم تغيير كرد و فرمود : آيا من از خود مؤمنين ــ ببينيد مي‌خواهند قضيه غدير به اين شكل لوث كنند ــ نسبت به آنان اولي نيستم ألست اولي بالمؤمنين من أنفسهم ، گفتم : بله ، سپس فرمود : من كنت مولاه فعلي مولاه ــ مي‌خواهند بگويند كه تمام جريان غدير كه شيعه اين‌گونه سر و صدا مي‌كند اين بوده است ــ پس پيامبر در ميان ما بلند شد و فرمود : اي مردم از علي شكايت نكنيد ، قسم به خدا او با تقواتر از آن است كه از او شكايت شود .

در حقيقت عصاره اين جزوه وهابي‌ها روي اين مسأله دور مي‌زند ، بعد مي‌گويند : امامت كه شيعه معتقد است كه جزو اصول دين است ، اين عقيده شيعه اشتباه است و بر همين محور نظر داده‌اند كه غير شيعه همه نجس هستند ، اصول دين بايد با قرآن ثابت شود اگر چنانچه امامت جزو اصول دين است چرا ما يك آياه هم در قرآن درباره امامت نداريم ؟ با آنكه در رابطه با روزه ، نماز ، زنا و دروغ قرآن آيه دارد ولي در رابطه با امامت يك آيه هم نداريم ـــ ببينيد چقدر شيطنت! ـــ پس اثبات اصول بدون آيات محكم امكان‌پذير نيست و اثبات امامت نيازمند نصّ قرآن است . بعد در اين جزوه مي‌گويند كه آيات بلاغ (بلّغ ما أنزل اليك من ربّك) ، اكمال دين (اليومَ اكملتُ لكم دينكم) ، آيه ولايت (إنّما وليّكم الله . . .) نه صريحاً و نه اشارتاً ارتباطي با امامت ندارد ، چه رسد به امامت علي رضي الله عنه و ساير امامان ديگر كه مردم جز شناخت آنها راه ديگري ندارند . بعد در پايان دوباره شروع كرده در رابطه با غدير و دلالت روايت غدير صحبت كردن .

ببينيد اين نشان مي‌دهد كه اولاً نويسنده مقاله از الفباي تاريخ بي‌خبر بوده كه عرض خواهيم كرد ، حتي اگر يك كتاب تاريخي مثل تاريخ طبري را مي‌خواند اين حرفهاي گزاف و لاطائلات نمي‌زد . در ابتداي مقاله آمده قضيه بريده را با قضيه غنائم جنگي و خطبه پيغمبر (لا تشكوا علياً فإنّه أخشن في ذات الله) را به هم مخلوط كرده . قضيه بريده و وصيفه كنيزي كه علي براي خود گرفت را با قضيه تقسيم غنائم با هم مخلوط كرده است . كه عرض خواهيم كرد كه هركدام از اينها يك دنياي ويژه‌اي براي خودش دارد . جالب اين است كه دوباره در بخش پاياني مقاله مي‌گويد :

دلالت روايت غدير :

اگر به ابتداي روايت و قصه توجه كنيم معلوم مي‌شود كه بين علي و سپاهش به علت نكاح وصيفه و جلوگيري از سوار شدن بر شتران غنيمت و در آوردن لباس كتاني غنائم از تن آنها اختلاف ايجاد شد . بعد از بازگشت از حج كه دوباره به پيامبر رسيدند ، شكايت و انتقاد از علي زياد شد و در ميان مردم بحث او انتشار يافت تا آنجا كه پيامبر صلي الله عليه و سلم ضروري دانست كه در اين مكان ــ يعني در غدير خم ــ با وجود هواي گرم پياده شود و با بياناتش علي را تبرئه نمايد . پس اصلاً صحبت از بيعت با كسي از دور و نزديك براي خلافت مطرح نبود لذا چون شناخت سبب حقيقت امر را كشف مي‌كند ، قائلين به امامت روايت را بريده و قطع مي‌كنند و بدون ذكر مقدمه آن را نقل مي‌نمايند براي اينكه سبب آن مجهول باشد و حجتشان ابطال نگردد .

پس در حقيقت عصاره شبهه اين است كه حديث غديردو انگيزه داشته است :

اول اينكه علي عليه السلام وقتي در يمن غنائم جنگي را تقسيم كرد يكي از كنيزان را به نام وصيفه خودش برداشت كه در برخي مصادر آمده كه كنيز خيلي زيبائي بود و مي‌گويند كه حضرت تصرف كرد و از خيمه‌اش بيرون آورد در حالي كه قطرات بضع از سر مباركش مي‌ريخت و اين بر خالد و سپاهيان گران آمد و پيش پيغمبر شكايت كردند و او فرمود :

من كنت مولاه فعلي مولاه .

انگيزه دوم آنكه سپاه در غياب علي در بيت المال تصرف كردند و بر شتران بيت المال سوار شدند ، از لباسهاي بيت المال استفاده كردند و وقتي علي عليه السلام رسيد لباسها را از تنشان بيرون آورد ، شتران را از آنها گرفت و اين بر سپاه يمن گران آمد . آمدند خدمت نبي مكرم و از علي شكايت كردند . پيغمبر هم در غدير خم فرمود : من كنت مولاه فعلي مولاه ، هر كس كه مرا دوست دارد بايد علي را هم دوست داشته باشد ، از علي ناراحت نشويد .

و مي‌گويند : شيعه بدون اينكه سبب غدير را بگويد روايت غدير را مطرح مي‌كند .

چند مسأله است كه بايد در مورد آنها كار كرد : يكي سابقه اين شبهه : اين شبهه‌اي كه مثلاً امسال آقايان وهابيون با يك تيراژ صد هزار تا به صورت بروشور چاپ مي‌كنند و در اختيار جوانان ايراني قرار مي‌دهند ، آيا سابقه داشته يا اينكه اين همين امسال ساخته‌اند ؟ بحث دوم سفرهاي اميرالمؤمنين به يمن است و اينكه حضرت چند سفر به يمن داشته است ؟ نكته سوم شكايت بُرَيده كه از ناحيه خالد بن وليد مي‌آيد و از علي شكايت مي‌كند، اين و همچنين شكايت سپاه صحابه بايد روشن شود و در پايان ببينيم كه اين شكايت در كجا بوده است ، شكايت در مدينه بوده يا در مكه بوده و يا در غدير خم ؟ اينها چيزهائي است كه بايد از آنها جواب بدهيم . شاكيان از علي چه كساني بودند ، سپاه بود ، بُرَيده بود ، ابوسعيد خدري بود يا ديگر صحابه بودند ؟ پيغمبر اكرم خطبه خواند و فرمود : از علي شكايت نكنيد ، او باتقواتر از آن است كه از او شكايت كنيد يا لاتَشّكُواْ عليّاً فإنّه أخْشَنِ في ذاتِ الله ، اين خطبه پيغمبر مربوط به غدير خم است يا مربوط به مكه مكرمه ؟ و اين شكايت قبل از مراسم حج بوده يا بعد از مراسم حج ؟ اين مسائل بايد كاملاً روشن شود.

امّا سابقه اين شبهه : اين شبهه را حدود سه سال قبل ، در روزنامه رسمي اهل سنت شرق كشور به نام «نداي اسلام» در سال84 يا83 ، قبل از غدير، شماره17 يا 18 كه با امكانات جمهوري اسلامي و با مجوّز وزارت ارشاد چاپ مي‌شود مطرح كردند كه انگيزه حديث غدير شكايت مردم يمن بوده است . شيعه در اشتباه است كه مي‌گويد : حديث غدير براي معرفي امامت اميرالمؤمنين بوده است . ما تاريخ را ورق مي‌زنيم و به عقب بر ‌مي‌گرديم ، باز مي‌بينيم كه قبل از اينها «دهلوي» كه از شخصيتهاي برجسته اهل سنت است در كتاب التحفة الاثناعشريّة اين شبهه را مطرح كرده است ، دهلوي متوفاي 1239 هجري است . باز ورق مي‌زنيم و به عقب بر مي‌گرديم ، مي‌بينيم ابن‌حجر هيثمي متوفاي974 هجري است در كتاب الصواعق المحرقة اين شبهه را مطرح كرده . ورق مي‌زنيم تاريخ را و به عقب بر مي‌گرديم ، مي‌بينيم ابن‌كثير دمشقي متوفاي 774هجري هم باز اين شبهه را مطرح كرده . باز به عقب بر مي‌گرديم ، مي‌بينيم آقاي بيهقي صاحب كتاب دلائل النبوة و كتابهاي متعدد ديگر كه متوفاي 458هجري است باز اين شبهه را مطرح كرده است . بنده آنچه كه توانستم پيدا كنم اينها بوده است و البته جديداً هم يكي از وهابيون عربستان به نام دكتر ناصر الغفاري در كتاب أصول مذهب الشيعة الإثناعشريّ از بيهقي نقل كرده است . قبل از بيهقي بنده نديدم ، احتمال مي‌دهم كه شايد قاضي عبدالجبار معتزلي متوفاي413 هجري در كتاب المغني مطرح كرده باشد كه عرض كردم بنده نديدم ؛ چون وهابيّون هر چه دارند از شبهات ضدّ شيعي عيال كنار سفره قاضي عبدالجبارند يعني ايشان مغز متفكر اقاء شبهه عليه شيعيان بوده است ، تمام شبهاتي را كه وهابيون امروز مطرح مي‌كنند اگر بخواهيد سر نخشان را پيدا كنيد و به عقب بر گرديد شايد هفتاد يا هفتاد و پنج در صد آن باز گردد به قاضي عبدالجبار. از آن طرف پاسخ‌هائي كه شيعه مي‌دهد چه بزرگان معاصر، چه علامه اميني ، قبل ازاو مرحوم مير حامد حسين صاحب عبقات ، قبل از ايشان قاضي نور الله شوشتري صاحب احقاق الحق ، قبل از او علامه حلّي ، قبل از او شيخ طوسي همه بر مي‌گردند به سيد مرتضي علم الهدي . أسّ و أساس پاسخ‌گوئي به شبهات ، سيد مرتضي علم الهدي ــ كه رضوان خدا بر او باد ــ بوده است ، متوفاي435 هجري . اگر بنده كارهاي حوزوي در دستم مي‌بود كتاب سيد مرتضي الشافي في الإمامة را جزو كتابهاي درسي و نمره قبولي را هم از18 به بالا قرار مي دادم . اين قدر اين كتاب محكم ، متقن و زيبا است و واقعاً مي‌ارزد كه يا خود الشافي و يا تلخيص آن را كه مال شيخ طوسي متوفاي460هجري است ، دوستان يك مطالعه‌اي كنند اگر چه عبارت سيد مرتضي يك مقدار اغلاق دارد ولي شايد در حد رسائل و مكاسب باشد و چه بسا در بعضي قسمتهاي كتاب نياز به توضيح استاد است . من عرض كردم كه سر نخ اين شبهه را تا بيهقي رسانده‌ام و اگر دوستان بتوانند بفهمند كه آيا به قاضي عبدالجبار هم مي‌رسد و در اختيار ما قرار دهند ما تشكر مي‌كنيم .

امّا در رابطه با پاسخ :

عزيزان خوب دقت كنند ، من يكي جواب سر انگشتي و خلاصه و مجمل عرض كنم . آنچه كه در تاريخ ثبت است ، اميرالمومنين سلام الله عليه به امر رسول الله سه مرتبه به يمن مسافرت كرد ـــ اين را كه من عرض مي كنم بيش از دويست ساعت روي اين شبهه كار كرده‌ام و چون چند باردر بحث‌ها و مناظرات گرفتار شدم ، ديدم با مطالعه الغدير و نفحات الاظهار و يا عبارت‌هاي ديگران نمي‌شود جواب داد . امروز دشمن آمده با يك آب و تابي اين شبهه را مطرح مي‌كند لذا ما هم بايد با اين شبهه جلو برويم . بعضي از محققين عراقي هم كه با ما كار مي‌كردند ، شايد بيش از دويست و پنجاه ساعت هم آنها كار كرده باشند . تقريباً از مجموع چهار صد و پنجاه ساعت مطالعه و تحقيق مقاله‌اي ده صفحه‌اي به دست آمده است . شما ببينيد كه چه كاري شده و چه نتيجه‌اي به دست آمده است ـــ ما در بررسي‌هايمان به اين نتيجه رسيديم كه علي عليه السلام سه سفر به يمن داشته است : سفر اول به عنوان داعياً الي الاسلام ، اهل يمن را دعوت كنند به اسلام يا رفته‌اند غازياً يعني براي جنگ و اعلام اينكه يا اسلام يا جزيه يا جنگ . در اين باره روايات متعدد داريم از جمله محمد بن مسلم بخاري متوفاي256 هجري در كتاب صحيح بخاري اين جريان را مفصل آورده است كه اميرالمومنين به دستور پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم به يمن رفتند داعياً الي الاسلام . سفر دومي كه علي رفته به يمن براي قضاوت بود ــ كه البته اگر رسيديم در اين جلسه و الا در جلسه بعد روايات آن را بررسي خواهيم كرد ــ علي عرض كرد : يا رسول الله من جوان هستم ، تجربه قضائي ندارم . حضرت دست خود را بر روي سينه من گذاشت و دعا كرد و بعد از دعاي پيغمبر هيچ مسأله قضائي نبود كه برايم لاينحلّ باشد . سفر سوم : براي جمع‌آوري بيت المال ، ذكوات و صدقات . ما توانستيم اين سه سفر را در كتب تاريخ پيدا كنيم البته به طور مستند ؛ ما براي هر يك از اين سفر‌ها بيست ، سي مصدر از كتب تاريخي اهل سنت يافتيم . فقط يك مطلبي را از كتاب شيخ مفيد گرفته‌ايم كه ــ ان شاء الله ــ در جاي خود آن را مورد بحث و نقد قرار خواهيم داد و جسارت خود را به محضر مقدس شيخ نشان خواهيم داد . پس اميرالمؤمنين سه سفر به يمن داشته است .

نكته بعد اين است كه در سفر اول و سفر سوم از علي شكايت به پيغمبر رسيده است ، اما در سفر وسط كه براي قضاوت رفته حتي در يك روايت ضعيف هم شكايتي مطرح نشده است و البته كه مدارك اينها را عرض خواهيم كرد .

نكته ديگر اينكه در سفر اول ، محرك براي شكايت ، خالد بن وليد بوده است . در روايات دارد كه : خالد بن وليد به امر پيغمبر براي دعوت به اسلام به يمن رفت ولي مردم به او جواب ندادند و او نتوانست كاري انجام دهد . سپس اميرالمومنين رفت و پيغمبر فرمود : فرماندهي لشكر به عهده علي عليه السلام است . علي رفت و در مدت كوتاهي جنگ مختصري صورت گرفت و حضرت ــ به قول معروف ــ ضربه شصتي به يمني‌ها نشان داد و بعد مردم يمن طوعاً اسلام آوردند بويژه قبيله همدان از كساني بودند كه وقتي آمدن علي سفير پيغمبر را شنيدند ، دخلوا في دين الله أفواجاً . پيغمبر اكرم وقتي كه خبر اسلام آوردن قبيله همدان را شنيد ، يك يا سه بار فرمود :

السلام علي همدان

و مردم يمن از همان ابتدا جزو ارادتمندان اميرالمومنين بودند . آن شعر را هم كه حفظ هستند كه ؛

يا حارُ همدان من يَمُت يرني من مؤمنٍ أو منافقِ قَبِلا

اي كه گفتي (فمن يَمُت يرني) جان فداي كلام دلجويت كاش روزي هزار مرتبمي مردمت تا بديدمت رويت

همين حار همدان كه حارث همداني است ، جزو همان قبيله‌اي است كه به دست اميرالمومنين سلام الله عليه مسلمان شدند . در اين قضيه اول ، خالد بن وليد به پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم نامه‌اي نوشت و آن را به دست بُرَيده داد . بريده نيز از صحابه پيغمبر و جزو سپاهيان خالد بن وليد بود . بريده به مدينه آمد ــ ببينيد اين آقايان كه عرض كردم از الفباي تاريخ هم بي‌خبر هستند ، قضيه مسافرت اول علي مربوط به اوائل سال10 هجري است يعني شايد هفت ، هشت ، ده ماه قبل از حركت پيغمبر براي حجة الوداع ــ بريده به مدينه آمد و صراحت دارد ــ براي روشن شدن بي‌تقوائي اينهائي كه جزوه مي‌نويسند و يا شب‌نامه پخش مي‌كنند و معلوم شدن دروغ اينهائي كه از الفباي حتي تاريخ خود اهل سنت هم بي‌خبرند و مي‌گويند : قضيه حديث غدير مربوط به شكايت بريده بود از سپاه يمن ــ ببينيد ، خود بريده مي‌گويد :

و أخذ عليّ جاريةً من الخمس

علي عليه السلام جاريه‌اي از خمس غنائم جنگي گرفت.

كه عرض كردم داستانش به طور مفصل در تاريخ طبري ، تاريخ ابن‌اثير، سيره ابن‌هشام آمده است كه : اميرالمؤمنين غنائم را بين قبائل تقسيم كرد ، ده كنيز به قبيله آل ابي‌طالب رسيد ، بعد آنها را تقسيم كرد و بالاخره يك كنيز خيلي زيبا در قرعه به نام علي عليه السلام افتاد ــ البته اين را اينها دارند نقل مي‌كنند كه ما زير بار اين چنين قضيه‌اي نمي‌رويم چون ما معتقد هستيم و روايات متعدد داريم بر اين كه

إنّ الله حرّم نساء العالَم علي عليٍّ ما دامت فاطمة حيّةً

مادامي كه فاطمه زهرا در قيد حيات بود تمام زنان عالم بر اميرالمؤمنين حرام بوده است.

ولي اينها مي‌گويند : اين كنيز زيبا به علي افتاد و حضرت تصرف هم كرد ، غسل هم كرد و در حالي كه قطرات آب هم از سر مباركش مي‌ريخت جلوي مردم آمد به قول معروف براي پُز دادن . اين براي خالدي كه سراپاي وجودش بغض علي بن ابي‌طالب است گران آمد . خالد بريده را خواست و نامه‌اي به عنوان شكايت نوشت ، به بريده گفت : به نزد پيغمبر مي‌روي و اين قضايا را به او بگو . كه علي اين چنين كاري كرده است ، حالا اگر خلاف شرع نبوده خلاف عرف كه بوده است ؛ چرا علي در غنائم تصرف كرده ، جلوي ديگران غسل هم كرده است ؟ بريده خود مي‌گويد : ــ ببينيد اينها كه شبهه كرده‌اند چقدر بي‌سواد بوده‌اند يا اگر سواد هم دارند معاند هستند . اين شكايت ارتباطي به قضيه غدير خم ندارد و حدود ده ماه قبل از حركت پيغمبر به حجة الوداع بوده است يعني بعد از فتح يمن پيغمبر عده‌اي را براي قضاوت فرستاده ، دوباره علي را چند ماه براي قضاوت فرستاده ، علي قضاوت كرده و برگشته ، دوباره او را براي جمع‌آوري زكات فرستاده و بعد از آن خود حضرت براي حجة الوداع حركت كرده است يعني اين قضيه شكايت ده ماه قبل از حجة الوداع است ــ بريده مي‌گويد :

دخلت المسجد و رسول الله صلي الله عليه و سلّم في منزله و ناسٌ من أصحابه علي بابه فقالوا ما الخبر يا بريده ؟ فقلت : خير فتح الله علي المسلمين فقالوا ما أقدم ؟ قال : جارية أخذها عليّ من الخمس فجئت لأخبر النبي صلي الله عليه و سلّم قالوا : فأخبره فإنّه يسقطه من عين رسول الله .

وارد مسجد شدم كه رسول خدا در منزل خود بودند در حالي كه عده‌اي از ياران آن حضرت هم در مقابل در مسجد بودند . گفتند : بريده از يمن چه خبر داري ؟ گفتم : خبر خوش دارم ، خداوند عالم پيروزي و فتح نصيب مسلمانان كرده است . گفتند : تو براي چه جلوتر از سپاه آمده‌اي ؟ علي كنيزي را از غنائم گرفته و تصرف كرده ، آمده‌ام كه به پيغمبر خبر دهم . گفتند : بريده برو و حتماً اين خبر را به پيغمبر بده كه اين كار باعث مي‌شود كه علي از چشم پيغمبر بيفتد .

پس در اينكه شكايت از علي كرده‌اند ماه قبول داريم ولي اين شكايت چه ربطي دارد به حديث غدير . حديث غدير مربوط است به ذي‌الحجه سال10هجري و اين قضيه مربوط به تقريباً يك سال قبل از غدير و حجة الوداع . آيا اين بي‌وجداني و بي‌انصافي نيست ؟ ما بيائيم آسمان و ريسمان را به هم بپيونديم تا بتوانيم عقائد شيعه را زير سؤال ببريم و ستون‌هاي امامت و ولايت علي را متزلزل كنيم ، ارتباطي ندارد .

نكته اول اين است كه اين قضيه مربوط به مدينه است نه در حجة الوداع ، خود بريده هم مي‌گويد : وقتي من وارد مسجد شدم رسول خدا در منزل خود بود و برخي از اصحاب در مقابل در مسجد بودند ؛ اينها همه نشان مي‌دهد كه اين قضيه ربطي به غدير خم ندارد . اما سند اين قضيه‌اي كه نقل كرديم : معجم أوسط طبراني ، ج6 ، ص163 و معجم كبير طبراني ، ج18 ، ص128 و مستدرك حاكم نيشابوري ، ج3 ، ص110 كه مي‌گويد : هذا حديث صحيح علي شرط مسلم ، اين حديث صحيح است و شرائط صحيح بودن مسلم را هم دارد ، يعني روايت معتبر است و آقايان نمي‌توانند حرفي را در اين زمينه به ما بزنند .

نكته دوم آنكه اين روايت دلالت دارد بر توطئه صحابه بر ضدّ علي . شما كه مي‌فرمائيد : الصحابه كلّهم عدول و هر كس نسبت به صحابه بد بگويد فهو زنديق ، خود همين قضيه‌اي كه شما نقل مي‌كنيد دلالت مي‌كند بر توطئه و بر سعايت صحابه بر ضد علي ، آيا سعايت از ديدگاه شما مخل به عدالت نيست ؟ شما كه خواستيد غدير را زير سوال ببريد صحابه را زير سؤال برديد ، شما كه خواستيد اهل بيت را رها كرديد و صحابه را گرفتيد و مي‌گوئيد كه پيغمبر فرموده : اصحاب من مانند ستارگانند كه به هر يك از آنها اگر تمسّك كنيد هدايت مي‌يابيد ، آيا اين روايت درست است ؟ آيا يك مسلمان مي‌تواند با تمسك به اين دسته از اصحاب رسول خدا كه سعايت علي را كردند تا او را از چشم پيغمبر بيندازند ، سعايت مسلماني را كند تا او را از چشم مسلمان ديگر بيندازد . آيا قبول مي‌كنيد كه ما استناداً به عمل صحابه سعايت مسلمانان را كنيم ؟ كسي بيايد و سعايت داماد شما را بكند تا زندگي او را بر هم بزند استناداً به عمل صحابه ، آيا شما مي‌پذيريد ؟ يا نه ، به اين نتيجه مي‌رسيد كه يك شعري انشاء كرده‌ايد كه در قافيه‌اش مانده‌ايد ؟

اما نكته سوم اين است كه اين قضيه شكايت بريده و همچنين شكايت برخي از افراد باعث غضب پيغمبر شد . احمد بن حنبل ــ كه در مسندش مي‌گويد هر حديث صحيحي را من توانسته‌ام در اين كتاب آورده‌ام ، اگر روايتي را در صحيح من نديديد بدانيد كه آن روايت صحيح نيست ــ از قول بريده مي‌گويد : آمدم نزد پيغمبر و نامه خالد را به او دادم

فرأيت الغضب في وجه رسول الله .

مسند احمد (چاپ قاهره ، شرح حمزة احمد زين) ، ج16 ، ص486

آثار غضب و خشم در سيماي پيغمبر مشاهده كردم.

كه محقق اين چاپ نيز به آن افزوده كه : اسناده صحيحٌ . آقاي نسائي هم در سنن كبري ، ج5 ، ص133 اين حديث را نقل كرده است . در بعضي از روايات است كه وقتي بريده با اصحاب مشغول گفتگو بود كه لشكر پيروز شد اما علي فلان كار و فلان كار را كرد ، رسول خدا كلام ما را مي‌شنيد

فخرج رسول الله مغضباً و قال : ما بال أقوال ينتقصون عليّاً ؟ من ينتقص عليّاً فقد تنقّصني و من فارقني فقد فارقني

پيغمبر در حالي كه غضبناك بود از حجره بيرون آمد و فرمود : چه فكرهائي مي‌كنند كساني كه اين همه از علي بدگوئي مي‌كنند ؟ هر كس از علي بدگوئي كند از من بدگوئي كرده است و هر كس از علي جدا شود از من جدا شده است.

اين را معجم أوسط طبراني ، ج6 ، ص163 آورده است . حاكم نيشابوري در مستدرك ، ج3 ، ص110 دارد كه :

فأقبل عليه رسول الله و الغضب يعرف في وجهه و قال : ما تريدون من علي ؟ عليً منّي و أنا منه .

پيغمبر از حجره‌اش بيرون آمد به طرف بُرَيده در حالي كه غضب در چهره حضرت نمايان بود ، فرمود : از جان علي چه مي‌خواهيد ؟ علي از من و من از علي هستم .

اين كار آقايان باعث شد كه پيغمبر غضبناك و اذيت شد ؛ آيه قرآن مي‌فرمايد :

إنّ الذين يُؤذونَ الله و رسولَه لعنَهُم الله في الدنيا و الآخرةِ و لهم عذاب أليمٌ

شما آمديد كه ابرو را درست كنيد اما چشم شخص را هم كور كرديد . اين صحابه‌اي را كه اين همه نقل مي‌كنيد كه چنين‌ هستند و چنان هستند يا به قول آن آقا كه در كتابش كم‌تقوائي يا بي‌تقواوي نشان مي‌دهد و مي‌گويد : إنّ الصحابه مراجع الأمّة بعد النبيّ و ليس يعدل عنهم الي الأبد يا اينكه مي‌گويد: إنّ الصحابه لايصدرون إلا عن مصدر الوحي و لاينطقون إلا بلسانه الناطق كه متأسفانه برخي از حوزه‌اي‌هاي ما هم بي‌خبر اين مطالب ضد قرآني و ضر ضروريات ديني را تجليل مي‌كنند ، اگر اينها واقعاً (لايصدرون إلّا عن مصدر الوحي) هستند ، باعث شدند كه پيغمبر از كارشان غضبناك و متأذي شد ، ايذاء پيغمبر هم كه كار كوچكي نيست لعنهم الله في الدنيا و الآخرة هر كس زمينه ايذاء پيغمبر را فراهم كند گرفتار لعنت خدا خواهد شود هم در دنيا و هم در آخرت . شما بايد به ما جواب بدهيد ؛ مي‌فرمائيد : حديث غدير شكايت بريده و برخي از صحابه بوده است ، خب شكايت صحابه كه تمام تار و پود مباني شما اهل سنت را بر هم مي‌زند . صحابه در همين قضيه زمينه غضب و ايذاء پيغمبر را فراهم كردند .

سلّمنا كه قضيه شكايت بريده باعث شد كه رسول اكرم بفرمايد : من كنت مولاه فعلي مولاه ، ثمّ ماذا ؟ آيا در اين گونه موارد أخذ به سبب مي‌شود يا أخذ به مسبب ؟ از نظر مباني فقهي به هيچ وجهي در قضاياي خارجيه به سبب و علل نگاه نمي‌شود ؛ اگر كسي در مسجد، بچه‌اي را گذاشت و آن بچه مسجد را نجس كرد و از آن طرف پيغمبر مي‌فرمايد : مسجد را سريعاً بشوئيد و مسجد نبايد نجس باشد ، كاري به كسي كه آن بچه را آورده نداريم كه آيا كارش چنين است يا چنان است ؟ بلكه حكمي استنباط مي‌كنيم كه كل آن قسمت مسجد بايد در همان لحظه طاهر شود ، فقهاء أخذ به سبب نمي‌كنند ، ملاك مسبب است . اينجا هم مردم آمده‌اند نزد پيغمبر و شكايت كرده‌اند ، حضرت هم فرموده : ايها الناس من كنت مولاه فعلي مولاه . از اين هم بالاتر ، پيغمبر فرمود: علي منّي و أنا من علي ، علي از من و من از علي هستم . از اين بهتر، از اين روشن‌تر ، از اين واضحتر ، عدوّ شود سبب خير اگر خدا خواهد . اينها از علي شكايت كردند و پيغمبر اين گونه فرمود. آقاي حاكم نيشابوري در مستدرك ، ج3 ، ص110 مي‌گويد : هذا حديث صحيح علي شرط مسلم ، اين حديث شرائط صحت مسلم را دارد . در روايات صحيح اهل سنت از جمله احمد بن حنبل در مسند خود ، ج5 ، ص350 دارد كه : و هو ولي كلّ مؤمن بعدي ، علي بعد از من ولي و سر پرست تمام مسلمين است . جالب اينجاست كه آقاي ذهبي كه متهم به نصب است و تلاش مي‌كند كه روايات فضائل علي را به يك نوع قلع و قمع كند ، در كتاب تاريخ اسلام ، ج3 ، ص603 به اين روايت (و هو ولي كل مؤمن بعدي) كه مي‌رسد مي‌گويد : أخرجه احمد في المسند و الترمذي حسّنه و النسائي . پس ثبت ولاية علي بن ابي‌طالب . اين همه آقايان تلاش كردند كه غدير را زير سؤال ببرند و گفتند كه انگيزه اين حديث شكايت مردم يمن يا بريده بوده است ، ما چهار جواب از اشكالشان داديم :

1ـ شكايت بريده يك سال قبل از غدير و همچنين در مدينه بوده نه در مكّه و يا منطقه غدير خم.

2ـ اين قضيه نشان مي‌دهد كه صحابه عليه علي توطئه و سعايت كردند كه با عدالت صحابه سازگاري ندارد .

3ـ اين كار موجب ايذاء پيغمبر شد و ايذاء پيغمبر همان است كه آيه شريفه مي‌فرمايد :

الذين يُؤذون رسول الله لعنهم الله في الدنيا و الآخرة و لهم عذاب اليمٌ .

4ـ اين قضيه باعث شد كه پيغمبر بفرمايد : علي ولي همه مؤمنين بعد از من است. من ينتقص عليّاً فقد تنقّصني و من فارقني فقد فارقني ، هر كس از علي بدگوئي كند از من بدگوئي كرده است و هر كس از علي جدا شود از من جدا شده است. و اين يعني خط بطلان بر عمل صحابه بعد از پيغمبر و يعني خط بطلان بر تمام كساني كه جنگ خانمان‌سوز جمل را به راه انداختند و بيش از سي هزار نفر را به خاك و خون كشاندند و يعني خط بطلان بر كساني كه18 ماه جنگ صفين به راه انداختند كه نتيجه آن يكصد و ده هزار كشته از طرفين شد و يعني خط بطلان بر كساني كه آتش جنگ نهروان را برافروخته كردند و چهار هزار نفر انسان در اين ميان كشته شد ؛ من فارق علياً فقد فارقني .

در آخر از شما سؤال مي‌كنيم : شما كه امروز در كتابهاي فقهي‌ ، اصولي ، تاريخي و تفسيريتان از ابوهريره ، كعب الاحبار يهودي ، تميم الداري هزاران روايت داريد ولي از علي هيچ روايتي نداريد . موطأ مالك يكي از صحاح سته شماست ، منصور دوانيقي به مالك رئيس مالكي‌ها مي‌گويد : اي مالك ! كتابي بنويس به شرط آنكه در آن يك روايت از علي نياورده باشي . شما كتاب موطأ مالك را ببينيد ، اگر يك روايت از علي عليه السلام پيدا كرديد ! آيا اين مصداق من فارق علياً فقد فارقني نيست ؟ ان شاء الله قضيه سفر دوم و سوم اميرالمؤمنين را مورد بررسي قرار خواهيم داد .


 نگاشته شده توسط mehdi bisheh در سه شنبه 17 آبان 1390  ساعت 7:09 AM
نظرات 0 | لینک مطلب



غدیر عید همه عمر با على بودن

غدیر آینه‏دار على ولى الله ست

 

غدیر حاصل تبلیغ انبیا همه عمر

غدیر نقش ولاى على به سینه ماست

 

غدیر یک سند زنده ، یک حقیقت محض

غدیر از دل تنگ رسول عقده گشاست

          

غدیر صفحه تاریخ وال من والاه

غدیر آیه توبیخ عاد من عاد است

 

هنوز لاله   اکملت دینکم   روید

هنوز طوطى   اتممت نعمتى   گویاست

          

هنوز خواجه لولاک را نداست بلند

که هر که را که پیمبر منم ، على مولاست

          

بگو که خصم شود منکر غدیر ، چه باک

که آفتاب ، به هر سو نظر کنى پیداست

          

چو عمر صاعقه کوتاه باد دورانش

خلافتى که دوامش به کشتن زهراست

 

" حاج غلامرضا سازگار "



 نگاشته شده توسط mehdi bisheh در یک شنبه 15 آبان 1390  ساعت 4:26 PM
نظرات 0 | لینک مطلب



بخش دیگری از مراسم پر شور غدیر، درخواست حسان بن ثابت بود. او به حضرت عرض کرد: یا رسول الله، اجازه می فرمایید شعری را که درباره علی بن ابی طالب (به مناسبت این واقعه عظیم) سروده ام بخوانم؟ حضرت فرمودند: بخوان ببرکت خداوند.

حسان گفت:

 

ای بزرگان قریش، سخن مرا به گواهی و امضای پیامبر گوش کنید.

 

و سپس اشعاری را که در همانجا سروده بود خواند که به عنوان یک سند تاریخی از غدیر ثبت شد و به یادگار ماند. ذیلاً متن عربی شعر حسان و سپس ترجمه آنرا معنی آوریم:

 

أَ لَمْ تَعْلَمُوا أَنَّ النَّبِیَّ مُحَمَّداً                 لَدَى دَوْحِ خُمٍّ حِینَ قَامَ مُنَادِیاً

 

وَ قَدْ جَاءَهُ جِبْرِیلُ مِنْ عِنْدِ رَبِّهِ                    بِأَنَّکَ مَعْصُومٌ فَلَا تَکُ وَانِیاً

 

وَ بَلِّغْهُمْ مَا أَنْزَلَ اللَّهُ رَبُّهُمْ                  وانْ أَنْتَ لَمْ تَفْعَلْ وَ حَاذَرْتَ بَاغِیاً

 

عَلَیْکَ فَمَا بَلَّغْتَهُمْ عَنْ إِلَهِهِمْ              رِسَالَتَهُ إِنْ کُنْتَ تَخْشَى الْأَعَادِیَا

 

فَقَامَ بِهِ إِذْ ذَاکَ رَافِعُ کَفِّهِ                   بِیُمْنَى یَدَیْهِ مُعْلِنَ الصَّوْتِ عَالِیاً

 

فَقَالَ لَهُمْ مَنْ کُنْتُ مَوْلَاهُ مِنْکُمْ          وَ کَانَ لِقَوْلِی حَافِظاً لَیْسَ نَاسِیاً

 

فَمَوْلَاهُ مِنْ بَعْدِی عَلِیٌّ وَ إِنَّنِی                      بِهِ لَکُمْ دُونَ الْبَرِیَّةِ رَاضِیاً

 

فَیَا رَبِّ مَنْ وَالَى عَلِیّاً فَوَالِهِ               وَ کُنْ لِلَّذِی عَادَى عَلِیّاً مُعَادِیاً

 

وَ یَا رَبِّ فَانْصُرْ نَاصِرِیهِ لِنَصْرِهِمْ           إِمَامَ الْهُدَى کَالْبَدْرِ یَجْلُو الدَّیَاجِیَا

 

وَ یَا رَبِّ فَاخْذُلْ خَاذِلِیهِ وَ کُنْ لَهُمْ            إِذَا وُقِفُوا یَوْمَ الْحِسَابِ مُکَافِیَا

 

آیا نمی دانید که محمد پیامبر خدا صلی الله علیه و اله و سلم کنار درختان غدیرخم با حالت ندا ایستاد، و این در حالی بود که جبرئیل از طرف خداوند پیام آورده بود که در این امر سستی مکن که تو محفوظ خواهی بود، و آنچه از طرف خداوند بر تو نازل شده به مردم برسان، و اگر نرسانی و از ظالمان بترسی و از دشمنان حذر کنی رسالت پروردگارشان را نرسانده ای.

 

در اینجا بود که پیامبر صلی الله علیه و اله و سلم دست علی علیه السلام را با دست راست بلند کرد و با صدای بلند فرمود: هر کس از شما که من مولای او هستم و سخن مرا بیاد می سپارد و فراموش نمی کند، مولای او بعد از من علی است، و من فقط به او – نه به دیگری – به عنوان جانشین خود برای شما راضی هستم. پروردگارا هر کس علی را دوست بدارد او را دوست بدار، و هر کس با علی دشمنی کند او را دشمن بدار. پروردگارا یاری کنندگان او را یاری فرما بخاطر نصرتشان امام هدایت کننده ای را که در تاریکیها مانند ماه شب چهارده روشنی می بخشد. پروردگارا خوار کنندگان او را خوار کن و روز قیامت که برای حساب می ایستند خودت جزا بده.



 نگاشته شده توسط mehdi bisheh در یک شنبه 15 آبان 1390  ساعت 4:25 PM
نظرات 0 | لینک مطلب



متن انگليسي خطابه غدير



In the name of Allah (Who’s) the Compassionate Merciful

O, the Commander of the faithful!

Upon you be peace;

O the Remainder of Allah, on His earth,

Upon You be peace!

O Mahdi!

How could we suppress our despair in your extended non-attendance?

Where should we look for to find you?

Which supplication can lead us to you?

So that we head for it and learn how to get to you!

O Savour!

Being perplexed and wandering in your absence,

The diverse dreams – the inward Satan –

Has so prevailed us that we have become

Captives to our own passions!

O You the Gracious!

My heart, since start, has fallen in love with thy,

Fine hair – it will not break its promise till I die!

Thus, we adore you, so do we your ancestors,

And we are, with our own ‘laden-with-sin-hearts’,

To fit out a ground to delight you:

We are looking forward to witnessing that

Allah may forward your appearance to us;

And He may cast mercy on us, and deliver us

From this 'the wondering of us',

And to save us from the inwardly depression of us …

O Patriarch!

Now, we are to take to Allah this complaint of:

Not-appearing of yours,

As well the grievance of our ‘Not-knowing

You, and Your ancestor

I am uneasy, impoverished,

So I will, forever, hum this ‘Hymn’:

‘O Lord! Make me recognize You,

O Lord! Make me know the Messenger of Yours;

O Lord! Make me recognize the Assured Sign of Yours.’

O Daystar!

It is now a long period we have resorted to Your worthy ancestors

Hoping to catch Your sight, having Your affection upon us.

The main ambition of us is to get closer to Your wisdom–

Though we are too feeble to plunge amid Your know-how,

We pray Him to bless us to do so.

As it is said:

‘If it is hard to draw sea-water off,

Let’s try that to quench our thirst of’.

O Great!

We heard most heartily from the Messenger,

(Peace be upon him and his descendants), say:

“This ‘say of mine’: 'The Divine Leadership of Ali and his offspring'

Must be delivered by those present, at this Ghadir Khom,

To those who are not present;

And also by the elderly to their offspring

Up to the Day of Resurrection...”

Now, we wonder how to carry out Your command?

From which direction shall we set out to fulfill Your bid?

We wonder what to do and what to relate!

You Yourself assist us, and guide us along our path.

Hold us on our hands to find our way,

And try to find out the endless superiority and competence

Of Your Father, and then to teach it to others.

We bear it in our minds that, by the Pool of Khom,

Our Messenger received the loyalty of the people for

Ali and his offspring, (upon them all be peace),

As the Leadership; and he confirmed to keep

That treaty until the Day of Resurrection...

Now, humbly we come to the court of yours:

You the Generous, from the lineage of Generosity –

So that You might give a shelter to us, the miserable!

So, pardon us; help us! Guide us to the right path!

Bestow the ray of Your radiance upon us,

Do not turn away from us;

And say, ‘Amen’ to this prays of us, as:

“O Lord! Hasten the advancement of

Your own adopted Master, Mahdi!”

“O, You the Omnipotent!

Trouble has afflicted us and our family,

And we have come [to you] with meager merchandise –

[which is too little to get anything].

So do [us] a favour, and fill up the load for us,

And act charitably toward us …”

Whether you shun us, with our thin goods,

or out throw,

We have not, in this word, a Master except You!

On the Assigned Day of the Commander of the faithful,

and the Highness Zahra (upon her be peace)

Aghdaseiie, Tehran.

Sunday: at 8 am, 29/11/1385, 29th Moharram 1428

S. Hosein Hoseiny

Nowadays, some of the intellectual religious leaders believe that the
‘Leadership’ in Islam is something related to the history! Therefore, they
believe that any kind of discussion, concerning the ‘Leadership’, causes
hostility among the different sects and creeds in Islam. In fact, by saying so,
they refer to Shiite, not any other sects among the Muslims! They deliberately,
or un-deliberately, but we believe deliberately, support the other sects rather
than, the main theology, Shiite.

To probe their opinions, we are to point out the question of belief, the
‘Leadership’ in Islam, and then we refer to the straightforward narrations of
the Holy Prophet and his offspring, (peace be upon them all), through the plain
Verses of the Holy Qur’an.

I – Generally speaking, the first party of them are those who have no knowledge
about the ‘Prophet-hood’ of the Messenger (peace be upon him and his
descendants) that is related to the Unseen World – Divine. Thus, they see to the
matter of the religion with their material eyes. And they simply take the Holy
Prophet (peace be upon him and his descendants), who is the Divine message
carrier, as a peacemaker and merely a talented one. And, in their opinion, the
religious percepts must be suited to the terrestrial affairs. Therefore,
considering the ‘Divine Leadership’ as historical, not the truth, is their wrong
assumption; the true believers, who believe that the ‘Leadership’ is straight
from the Divine, do not agree with their false brainwork.

And that, in their opinion, such questions on the ‘Divine Leadership’, may lead
to hostility; thus, we reply: ‘If you are telling the truth, and are so
well-wishers to man, then why do you not make people accept the fact and set the
ideology on the truest faith? There! In the name of solidarity, you ignore the
numerous facts but set up a temporary brief and frail unity.

II – The sign of belief in the ‘Divine Leadership’ and its meaning must be taken
into consideration. Regarding to Abraham, (peace be upon him), and his
leadership, we read in the Holy Qur’an: ‘And when the Lord of Abraham tested him
by means of some words of command and he fulfilled them, Allah stated, “I am
going to set you as a guide for mankind,” he asked, “What about my offspring?”
He stated, “My ‘Leadership’ pledge does not apply to the wrongdoers,”’ (the Cow:
2/124).

Therefore, the ‘Divine Leadership’ is a compact set by Allah Alone, and it is a
position requiring integrity, and no one, but Allah picks one to such dignity if
He desires. On the other hand, as the well-known narration of ‘θæghælæin’
quotes, there are two definite substitutions to the Holy Prophet (peace be upon
him and his descendants): 1) the ‘holy Qur’an’, and 2) ‘the Divine Leader’. They
are adhered to the prophet-hood – they both are attached and are side by side
supporting the Rule of Islam and the teaching of the Messenger.

The Holy Prophet (peace be upon him and his descendants), said: “I am to leave
two most precious *Subordinates with you: Allah’s Book and my household. Now let
me see how you are going to refer to them and respect those two,” (Kafee: 1/293,
and the explanation of Nahj-ul-Balagheh: 7/375).

*Here the word, ‘subordinates’ means that the Holy Prophet (peace be upon him
and his descendants) was commanded to present a deputy by Allah’s leave; and his
mentioning the household of his, alongside with the Holy Qur’an, means that his
command by chosen them, was not merely choosing the ‘Imam’ as a simple governor
or commander, but someone to represent all the characteristic of Prophet as a
Messenger of Allah – except that his prophet-hood and law carrying was by Allah
– as he had time and again announced:

“O Ali, you are for me as Aaron to Moses, except for that there will not be a
messenger after me,” (Kafee: 1/199. [But after Moses there came messengers].

And Imam Kazim, (Peace be upon him), has narrated: “The Divine Leadership is but
Light, (Kafee: 25).

And we read in Imam Reza’s famous narrations: ‘The ‘Divine Leadership’ is the
main pride pillar of Islam, and also its tall branches,” (Kafee: 1/198).

The dignity and the state of ‘Divine Leadership’ is far beyond the reach of
man’s wisdom to be chosen with ballot castings! That is why the Holy Prophet has
chosen and introduced the ‘Leader’ and the ‘Divine Leadership’ as his own proxy
after him. He well knew the dignity of Ali (peace be upon him), and during his
twenty and else prophet-hood he has time and again expressed of Ali’s status of
being a ‘Leader’ and owning the ‘Leadership’. And he has mentioned of his
important positions in conveying the religious law, and commenting on the Qur’an
and rites – governing and ruling the society, and his knowledge of the Unseen,
and also the bravery and the courage of his.

III – The importance of the Leadership of Ali, (peace be upon him), is so great
that many a Verses in the Holy Qur’an has been sent down about it, as:

(1) “Your Guardian is just Allah and His Messenger, and also those who believe,
perform prayer, and pay the due welfare tax even when he bow down [to pray],”
(The Heavenly Food 5: 55).

All the Shiite commentaries, as well as most commentators of the Sunnis have
unanimously said that this lofty Verse has been revealed concerning Ali (peace
be upon him). It was sent down when, bowing down to pray at the mosque, he had
offered his welfare tax – it is recorded in Shiite’s comments: Majma-ul-Bayan:
3/209, Ghomi’s comment: 1/170, Ayashi comment: 2/ 56-58; and in Sunnis’
comments, Kashshaf: 1/623, Fakhr Razi: 12/25, Tabari: 6/186).

(2) O you who believe, obey Allah and His Messenger and those who hold the
Divine Command, (Woman 4/59).

According to the commenter, the word ‘Those’ in ‘Thos who hold the Divine
Command’, refers to the infallible Leaders, Imams, (Shiite commentators:
Majma-ul-Bayan: 3/62, Hhomi: 1/141, Ayyashi: 1/410 – 4/14; and Sunnis
commentators: Kashshaf: 1/535, Fakhr Razi: 10/ 142, Tabari: 5/93).

(3) Today I have preferred your religion for you, and completed My favour upon
you, and have granted Islam as a religion for you – a commitment to live in
peace, [The Heavenly Food: 5/3]; (Majma-ul-Bayan: 3/156).

Thus, we notice that the forgoing Verses, and tens of other Verses are about
Ali, (peace be upon him)’s Leadership, and the assured guardianship of his.

IV– The above basis is about the Leadership of the Commander of the faithful,
Ali, (peace be upon him):

The deputy and the chief-deputy should have something in common.

Thus, in Ali, (peace be upon him)’s case, Holy Prophet (peace be upon him and
his descendants), had already trained him and brought him up in the warm and
kind household of his. He had acquainted him with his moral attitude. In this
respect, Ali, (peace be upon him), in the Sermon of the ‘Ghaseah’ says:

“You are aware that I am very closely related with the Holy Prophet, Muhammad,
(peace be upon him and his descendants). When I was a lad, he took me up in his
lap, he pressed me to his breast and he always kept me with him. He gave me food
out of his mouth to eat. He never found me telling lies and doing anything
unfair. Allah appointed the angel Gabriel to show the Holy Prophet (peace be
upon him and his descendants) good morals and manners right from the very
beginning of his childhood. I followed in the footsteps of the Prophet very
closely. Daily he gave me instruction and told me to follow it. The Holy Prophet
(peace be upon him and his descendants) lived in the mount of Hira every year
for one month and none but me saw him there. I saw the Light of revelation on
his face, When Gabriel brought the first revelation from Allah to Muhammad
(peace be upon him and his descendants), the Satan cried. I asked the Prophet
what that cry was for. He said, “This is the cry of Satan. Now he is despondent
and disappointed. You are indeed hearing what I hear. You are seeing what I see.
But you are not a prophet; you are the minister of the Prophet. Surely you will
stick to Islam.”

During the revelation of the Verse of (Poets: 26/214, ‘And warn your close
relatives’), the Holy Prophet announced thrice: ‘Ali, you are the close tribe
and relative to me. Surely Allah did not set up a messenger unless among his
household was a brother, appointed heir and a deputy to him. So which one of you
swear allegiance with me as a brother, heir and administrator; and in the mean
time, being to me as Aaron to Moses, though there comes no messenger after me.’

But his relatives kept silence, and soon after, the Holy Prophet (peace be upon
him and his descendants) said: “Now, let one of you stand up or somebody else
will rise and then you will regret it.” Right then Ali, (peace be upon him)
stood up on his feet. The Holy Prophet asked him to walk closer to him, so did
he. The Holy Prophet (peace be upon him and his descendants) received him kindly
and announced: ‘Here! I quench him with the wisdom and knowledge’, (Behar: 18/
163).

This event, along with hundreds alike, are the affairs going on between the Holy
Prophet (peace be upon him and his descendants) and the Commander of the
faithful, Ali, (peace be upon him), concerning the Divine Leadership.

V– The famous and the most authentic proof about the ‘Divine Leadership’ of Ali,
(peace be upon him) is the event of Ghadir Khom, when the Holy Prophet (peace be
upon him and his descendants), after the rites of pilgrimage, in the historical
farewell pilgrimage hold Ali, (peace be upon him) on hand and introduced him to
the people around saying: “O Prophet announce what has been sent down to you by
your Lord. If you do not do so, you have not conveyed His message. Allah defends
you from people; surely Allah does not guide the unbelieving people, (The
Heavenly Food: 5/ 67).

The successive narrations and the relevant texts of the Sermon about ‘Ghadir’
prove the importance and the credit of it, as:

(1) The announcement of the farewell pilgrimage and the last year of the Holy
Prophet (peace be upon him and his descendants)’s life.

(2) Inviting the Muslims of Medina and all other Islamic regions for the rites
of the pilgrimage.

(3) The set out of ‘one hundred and twenty thousand people’ from Medina to the
pilgrimage ceremony.

(4) Summoning Ali, (peace be upon him) and his companions from Yemen to take
part in the farewell ceremony.

(5) Delivering a speech, by the Holy Prophet (peace be upon him and his
descendants) in Medina, and in the Mosque of Khif for preparing the people for
the Ghadir Khom event.

(6) Staying by the roadside and asking the people to settle and calling back the
advanced crowd.

(7) The three-day stop for the announcement of the ‘Leadership by the Commander
of the faithful, Ali, (peace be upon him) – from the first Day of Ghadir, Monday
18th of Dilhajjeh until Wednesday the 20th).

(8) The detailed sermon of the Holy Prophet (peace be upon him and his
descendants) and his insisting on the ‘Devine Leadership’, and the guardianship,
as well the duty of the guardian by Ali and his offspring (peace be upon all)
until the Day when the Awaited Upriser, Mahdi, (may Allah hasten his emerge) –
rise up.

(9) The demand of the Holy Prophet (peace be upon him and his descendants)
having the crowd swear allegiance – both orally, and then by hand-shakings, and
getting the covenant of those present.

(10) Having the males swear allegiance by shaking hands, and the females socking
their hands in the full-with-water tub, (so that to avoid touching males'
hands).

(11) Having the crowd swear allegiance for the Holy Prophet (peace be upon him
and his descendants) to obey his descendants, as well as the Faithful.

(12) Having the people to congratulate the Holy Prophet (peace be upon him and
his descendants) and his Faithful Commander, Ali, (peace be upon him) about his
Leadership and being an assured government.

(13) A durable and everlasting bid to the future generation of the world that
the message of the selection of ‘Divine Leadership’ must be carried by those
present to the people absent at that moment; and also the elderly to their
children.

(14) Announcing that the ‘Publicizing the Event of Ghadir’ is the chief
‘Enjoining to Goodness’ and it is highly recommended.

(15) Introducing Ali, (peace be upon him) on the pulpits to those unknown, and
highly admiring him during the lectures and sermons.

(16) Counting his about 200 virtues and pointing to his vast personality.

(17) Recommending the ‘Allegiance’ and offering peace upon him as the ‘Commander
of the faithful’.

(18) Insisting on this title, the ‘Commander of the faithful’ and allocating it
to Ali, (peace be upon him) only.

(19) Considering the Holy Qur’an, and Ali, (peace be upon him), and also the
rest of the ‘Imams’ at the same inseparable level.

(20) Grounding the affection and the anger of Ali, (peace be upon him) in case
of the people’s faith and disbelief.

The above points, as well as some other tens, point put the importance of Ghadir,
and introduce Ali, (peace be upon him) as the ‘Imam’ and the right proxy of the
Messenger of Allah.

VI– Since the beginning of the Ghadir, the Muslims and even the non-Muslims have
considered the historical event of Ghadir, and the ‘Divine Leadership, and the
proxy pick as, ‘the chief religious event’. They have commented on it in
different books – it has been put in historical books. As the narration, they
have brought it in the story books; and in dictionaries, by means of it, they
have explained the words and phrases and the words meanings in it. It has come
to use in the commentaries concerning the revelation of the Verses, and at last,
from the point of Ghadir, it has been transcribed in the books of literatures.
Now, as you notice, by the historians are:

Blazary: in Ansab Alashraf, (demised 279)

Ibn Ghatibeh: in Almaarif, and Imamat and Alseiaseh, (demised 276)

Tabari: in a separate book about Ghadir Khom, (demised 310)

Khatib Baghdadi: in his own history, (demised 463)

From the Narrations:

Mohammad Ibn Idris Shafeae: quoted from Nehayeh Ibn Athir, (demised 204)

Ahmad Hanbal: in Masnad and Managhib, (demised 241)

Ibn Majeh: in Sunan, (demised 273)

Termizi: in Sahih, (demised 276)

From the Commentators:

Tabari: in his Commentary, (demised 310)

Tha’labi: in his Commentary, (demised 427-37)

Wahedi: in Asbab An-Nozol, (demised 468)

Fakhr Razi: in his commentary, (demised 606)

The Orators:

Ghazi Abobar Baghlani Basari: in Al-Mottahed, (demised 403)

Ghazi Abdor Rahman Ijea Shafeae: in Mawagheb, (demised 756)

Sharif Jorjani: in Sharh Al-Mawagheb, (demised 816)

Ghoushchi: in Sharh Tajrid, (demised 879)

And from the Philologists:

Khom, Ghadir, Wali and …

Ibn Darid: in Jomhareh, volume 1/71, (321)

Ibn Athir: in An Nahayeh, (1)

Al Ghadir volume 1/ 6-8

As you see, these documents prove that the question of ‘Divine Leadership’ is
not merely a historical event.

VII – Answering to a question:

Question: If the event of Ghadir is a bone of contention between the Shiites and
Sunnis, then why the Sunnis do not accept the Leadership and the Guardianship of
Ali, (peace be upon him) only?

Answer: We too unanimously question the Sunnis why, after seeing so many proofs
about the ‘Leadership’ of Ali, (peace be upon him), they still do not give up
and accept the fact! Why do they not refer to their conscience and take the
straight path and then surrender to Allah?

2- Such questions as: ‘Why, with so many proofs, non-Muslims did not believe in
the truth of Islam; and why the faith-rejecters, after seeing so many proofs,
rejected the Creator of the worlds?’ were still existed before the ‘Leadership’.

The answer to this question is: a man can be so engaged in selfishness,
prejudice and in many inwardly blind states that he easily ignores noticing the
facts. In this way, he follows the bygones and by observing his passion, he
takes the track to nowhere.

Off course, it is not so simple to accept the fact, and in practice, it is
harder to give an undertaking to that, and being bound to the righteousness,
especially when accepting the fact, one should leave many of the attachments he
already had.

3- Those who, because of the eminence of the sermon of Ghadir, have not been
able to reject its main sense, as: “One to whom I am Master, so is Ali his
Master”, have translated the phrase in such a way that to suit their taste. That
is, they have changed the Arabic letter ‘Y’ in the main text, which is ‘Master’,
to mean something as, ‘Friend’.

Their next question is: “Was the sermon of Ghadir a short speech or a long and
detailed one?

Answer: What have the Sunnis frequently put in their books are two: one is the
main Ghadir sermon, and another one short and brief, which the lengthiest of
them is put in (Al-Ghadir: Volume 1 page 10-11) by the great scholar, Amini.

And also in most Sunnis tales and traditions we see that the Holy Prophet (peace
be upon him and his descendants) has delivered a lecture ‘in Ghadir’ thus, it
must be discussed in details.

1- Zeid ibn Argham says, the Messenger of Allah made a speech on the Day of
Ghadir Khom and said: “One to whom I am Master, so is Ali his Master”. (The
History of Damascus: volume 42/ 217- Narration 8707, and The Islam History (Khalaf
Era: 632 and the history of Damascus volume 2/41 – Narration 541).

2- Hazifeh bin Asid says: Indeed the Messenger of Allah delivered a speech under
the (shadows) of the trees on the Day of Ghadir Khom and said, … (Kanz al-Aamal:
1/188 Narration 958 and Al-Bayan and Nehayeh Volume 7/362 the events of year
40).

3- Umar Bin Zimarr and Zeid Bin Argham says: On the day of Ghadir Khom, the
Messenger of Allah made a speech: ... (Al-Majan Kabir volume 5 Narration 5059,
narrated from Noor Al-Amir 16-17).

We see, in the forgoing narrations, as well as hundreds alike – which now we
overlook them for keeping it brief; they have quoted this sentence, ‘And the
Holy Prophet lecture us’, and some similar ones, which all of them have
mentioned ‘lecture’ in them, and begun with the praise of Allah. They all need
explanations and they cannot be short narrations, especially in such a condition
and exceptional introduction.

VIII- In justifying the Ghadir narration, another question rises: Why the
Commander of the faithful, Ali, (peace be upon him), has not deduced on Ghadir
Sermon to defend his right?

Answer: Ali, the Excellency, time and again, in objecting the seizure of the
‘Leadership’ unlawfully has referred to this sermon and deduced thus: which in
brief, we point to some of them:

(Al-Ghadir: volume 1/ 159 onward).

1- Ali, (peace be upon him)’s own saying on the Council Day, Migration Year 23:
Abul Talib Amer ibn Aelah says, “On the Day of Council, I was with Ali, (peace
be upon him) by the gate of the house, when I heard that he asked the people
there: “For Allah’s sake, is there anyone among you prior to me in praying the
Unity of Allah?” They answered, ‘Not at all, by Allah.’ He added, ‘By Allah’s
sake, tell me, is there anyone among you to whom the Prophet of Allah would ay
this clause as he told me, “One to whom I am Master, so is Ali his Master”? They
answered, ‘By Allah, never’.

2- During the ruler of Qthman, Saleem Tabaee said:

During the rule of Othman, I was in the Mosque of the Messenger of Allah, when I
heard a discussion was going on concerning knowledge and chastity. The
discussion lead to the priority of Ghoraish, until when Holy Prophet (peace be
upon him and his descendants) said: ‘Imams are of Ghoraish. There were about two
hundred people present, and Ali, Ibn Abi Talib (peace be upon him) was among
them, and Saad Bin Waghghas, Abdor Rahman Aof Talhe and Zobeir, Meghdad, Hashem
Bin Bin Atabeh, Bin Umar, Hasan, Hosein Bin Abbas, Muhammad Bin Abi Bakr …

Othman was at home then, and he was unaware of the discussion, and the Commander
of the faithful, Ali and his household were sitting quite in peace. The people
turned to Ali, (peace be upon him) and said, “Why do you not say a word, Ali?”
It was then the Excellency answered: “Prophet (peace be upon him and his
descendants) made me stand up on the Day of Ghadir Khom and he read this sermon,
‘One to whom I am Master, so is Ali his Master’, (Al-Ghadir: volume 1/ 165).

3- The logic of Ali, the Commander of the faithful, on the Day of Rohbah, in the
year 35, when the Excellency understood that Prophet (peace be upon him and his
descendants) is, about his privilege to the rest, under questioning, (in a big
gathering), he quoted the story of Ghadir that we clearly notice it in the most
authentic Al-Ghadir.

IX - Have the Imams (peace be upon them all), during their research, ever
referred to Ghadir Khom and talked on it?

Answer:

(A) Yes, The Holy Imams, as well as their followers have frequently deduced it,
and stated it and related the story of Ghadir. You can notice it in ‘Al-Ghadir’
volume 1, page 159-197, and in Ghadir Sermon in the Documentary Mirror, page 85;
and also in ‘The Secret of Ghadir’ (Asrar-r-Ghadir) 262-272.

The above mentioned points are more than enough proof for us to refer to Ali,
(peace be upon him) as the Commander of the faithful, as well the other Holy
Imams who have expressed the story of Ghadir. For example, Zahra, (peace be upon
him), has stated: “Have you forgotten the Holy Prophet’s saying on the Day of
Ghadir, who said: ‘Whoever I am his Master, so is Ali his Master’, and also
said, ‘You are to me as Aaron to Moses is’”, (Al-Ghadir: volume 1 page 196) –
quoted Shamsaddin Jazari.

And the Excellency, Imam Mojtaba (peace be upon him) said: “O people, did you
notice when the Holy Prophet (peace be upon him and his descendants), on the Day
of Ghadir hold my father on his hand and announced, ‘Whoever I am his Master, so
is Ali his Master …’”.

Then he wanted the people present at the scene to carry the message to the
absentee ones, (Al-Ghadi: volume 1, page 197 quoted by: Yanabee Al-Mawaddah).

And also Imam Hosein (peace be upon him), a year prior to the event of Karbala
which was before the death of Moaveyeh, in the pilgrimage ceremony at Mina where
there were more than seven hundred men and women of Banihashim, and the
followers of Imam – mostly the residence; and about two hundred of the followers
of the Messenger of Allah, stood up and addressed the crowd. First, he praised
Allah and then said: “O people! For the sake of Allah, tell me whether you agree
the Messenger of Allah’s introducing Ali, (peace be upon him) as a ‘Leader and
the Governor, and then asking the people to carry the message of his to those
who were absent in the ceremony?”

All those who were present at Mina said: “We swear by Allah that he did,” (the
secret of Ghadir 274, and Salim volume 2/ 791); and also Imam Sajjad, Imam
Bagher and rest of the Imams (peace be upon all) have unanimously expressed it
in different aspects, (Asrar Ghadir 275 onward – adopted from Ethbat Al-Hadiyeh
volume 2, Behar volume 37 and so on …).

(B) This prolong sermon has been delivered by Imam Baghir (peace be upon him),
as well as the main story of Ghadir Khom, in two documents from the book of,
‘Ehtijaj Tabari’ and ‘Al-Yaghin ibn Tawoos’, and Rozatol Waezin Bin Fetal
Nishabori’ as well as ‘Nazhat Al-Keram’.

It is interesting to note that the text of the sermon of Hazifeh Bin Yemen and
Zeid Bin Argham, who were present at Ghadir, is remarkably close to the
Narration of Imam Baghir (peace be upon him); therefore, any difference between
the text and the sermon is rare.

X – Question:

Why some books, prior to ‘Ehtijaj’ and ‘Rozatl Waezin’ in the 5th century, have
not mentioned it–especially those people as Koleiny, Sadough and Shaikh Mofid
and.. ?

Answer”

A) ‘Not narrating’ an event does not mean a weak point of narration. On the
other hand, there are so many claims to prove its authentic, as: the chains of
the documents from the infallible Imams which have been put in the ‘Ghadir
sermony’. Above all, Hazifah’s narration, as well as Argham’s in most
story-texts math with Imam Baghir (peace be upon him)’s narratins.

B) The earliest scientists have fallen short in capturing some of the
narrations, whereas, the later ones have come to them through close
investigations.

C) Because of the dissimulation and the restricted condition, and also the hard
condition of Shiite, some of the narrations have not been broadcast by the
narrators. In such strangling condition, they have just recorded the main facts
under those tyrannical rulers. It was just because, the scientists, like Koleiny
and Moufid, as well others, who lived among their opponents in Baghdad, for
avoiding troubles, could not write the narrations in details.

D) The Shiite’s scientists have written so many books, which most of them have
been destroyed in the periods of time. Among them is Thaghghatol Islam Koleini
in the year 329, who had written a book about Ghadir. It has been put in the
book ‘Azzarial’ by ‘Agha Bozorg Tehrani’.

XI – The main text of the sermon has been in details brought in Shiite’s books,
as well in the different papers of the Sunnis.

In Shiite’s book:

Rozatol-Waezin: Bin Fetal Nishabori, the 5th century.

Al-Ehtejaj: Shaikh Tabarsi, the 5th century

Al-Yaghin: said Ibn Tawoos the 7th century

Nazhat Al-Keram: Muhammad Bin Hosei Razi the 7th century

Al-Ighbal: Saiid Bin Tawoos the 7th century

As-Serat Al-Mostaghim: Ali Ibn Yunes Bayazi 9th century

Nahj-o-Iman: Ali Bin Hosein Ibn Jabar the 7th century

In the forgoing books, the narration has been put by the documents which
stretches to Imam Baghir (peace be upon him), and Hozaifeh Bin Yemen and Zeid
Ibn Argham.

1- The sermon of Ghadir in the Crystal Clear Documents 85-86, narrated by:
Azzariah volume 7/ 173 No. 900

We still see more explanations in the Crystal Clear Documents. And in Sunnis
books, the main event of Ghadir has been put exclusively and openly. To find
their index, we should refer to ‘Al-Ghadir, volume 1’. To get acquainted with
the narrators of the Ghadir’s event and to refer to them in ease, we should
refer to ‘Al-Ghadir 1, page 14-151’.And also for getting information about the
writers, we should refer to ‘Al-Ghadir volume 1, page 152-158.

Although the Sunnis have not narrated the very text in details, they have put
the scattered phrases or sentences of that in their books.

The noble book of Noor Al-Amin has divided the sermon into one hundred parts
which all have been picked from the Sunnis’ books

XII – In the text of ‘Ghadir Sermon’, the Holy Prophet (peace be upon him and
his descendants) has warned man with two exceptional sayings: thus, this lecture
along with numerous specialties, is unique. One of them is: ‘So this ‘saying’
must be conveyed by those who are present now to those who are absent; and also
the elderly to their children.

And the other one is, ‘’Now the pick of ‘Enjoining to good’ is that to
understand my words about the Imams and then to convey it to the people about;
recommend my lecture to the absentees and make them accept it willingly, for
indeed my word is Allah’s word.’

With such emphasis and the world-wide command for communicating the contents of
Ghadir sermon to the faithful Muslims, a serious step needed to be taken.

Therefore, we humbly recommend these under coming points:

1- The youth must be encouraged to memorize the text and receive prizes –
furnishing them to go on pilgrimage tours, to Karbala for visiting the Shrine of
Imam Hosein (peace be upon him); and giving them other prizes for memorizing the
small parts of the sermon.

2- Making them recite the whole text of the sermon, or even a part of it, and
then translating it in the religious ceremonies.

3- To recite a peace of the sermon in the parties of the marriage compact, so
that to make it a good custom for the next generations.

4- Including it as dowry along with the Qur’an as the agreement with the ‘Hadith
Thaghalein’ of the Messenger of Allah.

5- Publishing and freely distributing books of Ghadir Khom.

6- Painting and carving phrases from the sermon on the fine materials.

7- Teaching the Ghadir Khom sermon at schools, universities and the theological
schools.

8- Presenting the sermon as the thesis at the colleges, and the universities.

9- Making lectures on the sermon and its contents by the respectable lecturers.

10- Translating the sermon into the living languages, putting the whole, or the
scattered parts of the sermon on tapes and the site.

11- Preparing books about Ghadir sermon and presenting them at the specific
occasions at the religious ceremonies.

12- Presenting and introducing it to the firms, companies, and factories so that
to be handed to the customers or the agencies.

13- Making children books for the youth out of its sermon.

14- Making films, clips and animations from the phrases of the sermon.

15- From the short phrases, sending messages at different occasions such as:
anniversaries, births and the demises of the Imams and their ‘Leaderships’.

16- Setting the text as the reference for searching about: the Unity of Allah,
prophet-hood, Imamat, and Mahdaveyyat, and so on …

17- As the gifts to be presented to the youth – boys and girls.

18- Encouraging the people, as a vow, to recite the whole sermon at parties; and
to dedicate a vow to publicize it when one is in need.

19- To bring the sermon on CDs and tapes …

20- To compose literary lyrics and poems from the main text of the sermon.

21- Teaching the short phrases of the sermon to the children and encouraging
them to read and memorize them.

22- Making fine arts, paintings, and inscribing short phrases of the text on
fine selected grounds.

23- Writing plays: theatres and songs of the text of Ghadir.

Till my breath is with me, I will reveal secrets

As my prayer, I repeat it at nights and days;

From Ali, and Ghadir: generation to generation,

They said it, and I’ll keep saying with patience.

Rewritten:

as an introduction for Payam Negar,

Aghdaseiieh, Tehran.

8 am, Monday, the third of Sha’ban 1427, 1385/6/6

S. Hosein Hoseiny

In the name of Allah (Who's) the Compassionate Merciful

The first man, who in God believed, was Ali,

To His Fair Messenger believed, was Ali;

Believed in God, and was Messenger’s friend,

Ne’er could beat him one ‘in His Doctrine’!



The Closing Sermon of God's Prophet

(Peace be upon him and his descendants)



(1)

1. “Praise belongs to Allah, Who is Sublime in His Oneness, and He is with all
beings in His Loneliness. Glorious is He in His Domination, and He is great in
His Foundations! His Knowledge encircles all beings without taking a move or
having a dwelling; He subdues everything with His Power and Reasoning! He has
eternally been praised, and so will be praised forever! There is no end to His
Greatness, Dignity and Grandness; He is the Originator, Resurrector, and to Him
all things return.

2. He is the Maker of the heavens, as well the expander of the Earth(es), and He
is Ruler over them; He is [beyond all beings], and He is Glorified and
Sanctified. So is He the Lord of the Angels, and the Spirit! He favours all
creatures that He has created! His Grace is expanded to all that He has created.
He perceives the eyes [of all beings], while no eyes can see Him; He is the most
Generous, Patient and Calm. His Mercy cuddles the whole entity; He favours them
with His Bounty. He is Serene in His revenge, and is Patient to the
pain-deserved!

3. He is Aware of the secrets, and is discerned of thoughts, the covered are
discovered to Him, and the hidden manifest. It is His to hold everything, and
dominate it. The Source of strength is He, and is Powerful over everything.
There is no comparable unto Him.

It is He Who has created things out of absolute 'Nil'. He is Immortal, Alive,
and is the Spreader of Justice; there is no deity but Him, the Wise Almighty.

4. No eyes can see Him but he perceives all eyes; He is aware of the secrets [of
men], and is informed of all things. No one can attribute Him by means of
seeing, and no one can appreciate His Being by His concealment or manifestation,
but only what the 'Glorified' wills us to know.

5. I testify that He is Alone ‘God’, the One Whose Sanctity has filled up the
whole world; and His Light has prevailed the Eternity! Without any counselor He
enacts His proper Command, and has no ally in His Providence; and without aid,
He does His plans and measures.

6. Without an initial plan for creation, He has shaped and fashioned all beings
with help of no one – with no effort, not thinking about, and without having had
recourse, He has brought the world to being from ‘Nil’, His will has brought
them to existence.

Thus, He is God, the Almighty; there is none as a deity but Him! It is He Whose
Artistry is solid and firm, and [the Structure of His] Work is fair! He is Just;
He does not commit oppression, and He is so generous that to Him return all
things.

7. And I testify that He is God that all beings humble before His Dignity, and
all are debased before His Glory; everything bows as submission before His
Power, and all things are in state of humility before His tremendous and
impressive Majesty!

8. He is the King of all beings, and the roller of the encircling heavens, He
submits the sun and the moon to His bid to move just according to a time limit.
He rolls up the night in the day; moreover, He wraps up the day into night which
each goes rapidly: one after other, (The Heights: 7/54). He is the destroyer of
any oppressive tyrant, and the eliminator of the rebellious, insurgent demon!

9. There is neither an opponent for Him, nor is anyone equal to Him. He is the
One Who needs none! He is not born, and He has not given birth to anyone, there
is nothing comparable unto Him; (The Sincerity: 112). He is the Unique God, and
the Glorious Lord. He wills, and carries out! He intends, and ordains, He is
All-Knowing, and thus, He calculates [things]. He gives life and sends death. He
impoverishes [one] and enriches [another], He sends mirth or makes one cry; He
draws closer or moves away; He forbids [one] then grants! To Him belongs the
Sovereignty, and to Him go all praises and lauds! And He is Capable of [doing]
everything.

10. He merges the night into the daylight, and the daylight into the nigh. There
is no God but Him, Who is Glorious and Forgiving. He answers the appeals and
fulfills prayers, grants abundantly and counts the numbers of breaths; He is the
Lord of Jinn and Mankind, nothing is baffling to Him.

The cries of the criers do not distress Him, nor does the insistence of those
who insist, bother Him! He is the Guardian of the pious, and the Assistant of
the righteous; the Guardian of the believers, and the Lord of the universe! He
deserves to be praised and glorified by all those have been created.

11. I greatly thank, and eternally praise Him: not only in tranquility or in
hardship, nor in extreme difficulty, but also in peace and serenity. I believe
in Him and His Angels, in His Scriptures, and His Messengers! I heed His
Commands and obey Him. I hasten to do whatever pleases Him, and I submit myself
to His Command for I am inclined to obey Him, and I fear His chastisement. For
indeed: He is such a God that no one remains safe from His Astuteness; and no
one fears His Injustice – (for there comes no injustice from Him)!”



(2)

12. “And now, I confess to my servitude to Him, so do I confess to the Divinity
of His: and I carry out my duty concerning the Revelation has announced to me,
in fear that if I were not to execute it, such a torment might befall on me that
no one could eliminate it – even though having a great astuteness, and his
friendship be sincere [to me]! There is no God but Him, for He has announced to
me that if I do not proclaim to you [the Fact] that concerning Ali, (peace be
upon him) has been stated to me, I have not fulfilled my mission as a Messenger
of God. And God has guaranteed me of His protection against the people's
corruption, for God is Generous, all-Sufficient. So, God has revealed to me
thus:

‘In the name of Allah (Who's) the most Merciful Bountiful

(O Messenger of Us)!

Announce this Message that; to you

Being sent from your Great Lofty Lord:

[Regarding Ali, and Command of Ali]

Or else, then you have not carried

Your own task as a right Messenger of His;

‘DEFENDER’, from reproach of men, God is.’ (The Table: 5/67)

13. “O people! I have not been neglectful about publicizing what has been
delivered to me by God. Now, I am to explain to you the cause of the Revelation
of this Verse: Gabriel, bearing His Command, came down to me thrice from
‘Peace’, the Creator – for only He is [the source of] Peace – he brought it to
me that to stand amid this vast mass and deliver God's Command. Now, I announce
you the coloured or white that: Ali, the son of Talib, is [as] a brother to me,
and he is my executor, and successor to lead my people as an Imam after me! His
relation to me is as Aaron to Moses is, except for no other messengers will
follow me. After God and His Messenger, Ali is going to be your Conserver, and
God has sent down a Verse saying: ‘Verily, your Guardian is Only God, His
Messenger and the believers who pray and pay alms while are bowing down,’ (The
Table: 5/55). Surely it is Ali who did set up prayer, and while bowing [down to
pray], paid out alms, and always sought the Will of Almighty God.”

14. “And I asked Gabriel to beseech Almighty God so that He may discharge me
from this duty of mine, because I well knew the scarcity of the virtuous, but
the excess of the deceivers; and the vices of the blamers, as well who scald,
and the deceit of those who insult Islam – those whom God has defined in His
Book that: ‘They say what does not exist in their hearts, and they take it of
very little importance, while it is of the utmost importance to God,’ (The
Light: 24/25).

15. Also because the frauds have always annoyed me, and have called me: ‘He is
all ears, listening to every word!’ [It was] just because of Ali's following me,
and because of my deep attachment to him, and my fond attention toward him, and
because of my approval of him. It was until then God sent this Verse down
saying: ‘And of those some annoy Messenger and say, "He is only an ear.’" [But o
Messenger] say: "An ear, yes, but it is good for you; for he [listens but to the
Revelations of God], which is of your benefit. [He] believes [in God], and
trusts [the believers] – taking them all the serious righteous. Surely for them
is a painful chastisement …” (The Repentance: 9/61).

Had I wished, I could name those who use these words, or I could point them out
to you one by one; and had I wished, I could lead you to them but I swear to God
that I have behaved gracefully and generously towards them.

16. But, despite this, God may not be pleased with me if I do not let you know
what has been revealed to me, about Ali, [then he recited God's Words]: ‘…

O Messenger! Announce what has been sent down to you from Your Lord [about Ali,
(peace be upon him). And if you do not then, you would not have fulfilled your
duty as the Messenger of God. Surely God protects you from the annoyance of the
mischievous people;’” (The Table: 5/67).



(3)

17. “O People! Know that this Verse is about him: so perceive it thoroughly and
know that God has picked him as your Defender, and appointed him as your
'Leader'. His obedience is bound to the Immigrants, the Allies, and those who
obey them in fairness; so is for the villagers and the citizens, the non-Arabs
as well the Arab clans, and for the free men and the servants; for all – young,
old, black and white, and for every Monotheist whosoever!

You are bound to achieve his decision and word, and to obey his instruction!
Whosoever opposes him is damned; and whosoever obeys him and regards, receives
the Grace of God. God delivers and forgives whosoever gives ear and obeys him!

18. O people! It is my final rising in such a [huge] gathering. Thus, listen,
and then obey well [the Words of] God! And submit yourselves to His Command! For
God Almighty is your Master and your Lord; and after God, your Master is the
Messenger of God, the Prophet, who is at present calling out to you. And after
me, according to the Divine Command, Ali is your Master, and your Leader,
[Imam]. Then after him, the Leadership will be preserved, and perpetuated in my
progeny, by his lineage, until the Day of Judgement when you come to encounter
your God and His Messenger.

19. Nothing is lawful but whatever God and His Messenger, and the Imams permit;
and nothing is forbidden to you, unless God, and His Messenger, as well as Ali,
and the next Imams forbid it. God, glory to Him in the highest, has stated to me
all about permissible and the forbidden, and whatever lawful and unlawful that
God has taught me in His Book, I have put it all in Ali’s disposal.

20. “O people! Prefer [the superiority of] Ali to others, for there is no
knowledge that God has offered me, and then, I have offered it to Ali, the
Leader of the believers – all knowledge of mine has been transferred to him. He
is the ‘The clarifying Leader (Imam-e-Moabin)’; so doubtless that it is said in
(Yaa-sin: 36/12), ‘Thus We have accounted, the knowledge of all things in the
Exposing Book of Guidance!’

21. O people! Never forget him, and do not deviate from his Leadership, and do
not violate his guardianship. He is one, who guides you to path of Truth, and he
himself does all what he discloses; he ruins lies, deceits, and he bars
artifice. Never can the reproaches of who blame [annoy and bother, or] cease him
in his way!

22. He is the first man to believe in God, and to His right Messenger who
believed was Ali; no one has ever beaten him ‘In His Doctrine’!

It was he who put his soul in danger for the sake of Messenger, and he adored
him. It was he who was always next to the Messenger of Almighty God, and prayed
God along with Him – it was no one but Ali.

23. “Ali is the first man to establish prayer with me. I informed him of God’s
Command that to lie on my bed, [on the Night of Immigration], so did he accepted
to sacrifice his soul for me.

‘Bid him I, to lie in bed of mine, the Night

Threatened hazard me – he did with delight,

He did sacrifice soul of his for me, and

Away journeyed I, dim within, off the Land.’”

24. “O people! Honor him greatly; for God Almighty has honored him – do accept
the ‘Bid’, for the Almighty God has chosen him as the ‘Imam’.

25. O people! He has been picked as Imam by God; therefore, He does not accept
the repentance of the deniers. It is the absolute God’s will on those opposing
Truth. Beware of opposing him in ill-will, or you will be caught up by the Fire
whose fuel is stones and stone-men that have been prepared for all
faith-rejecters!

26. O people! I swear to Almighty God that the bygone messengers have announced
‘Fact’, about my coming: now here, I am proof for the whole world – on the
earth, and in the heavens. Accordingly who doubts about my rightfulness, he will
be among the early ignorance. And one who doubts about my today’s percept, will
doubt the entire ‘REVELATIONS’, and one who doubts about one of the Imams, he
doubts not one of them but all! And the denier: i.e. those who doubt Us, will be
dwelt within the Fire.

27. O people! God has extremely honored me, and bestowed His immense favours
upon me, and know that, ‘There is no deity but Him! And know that all praise,
through all Eternity, and in all occasions belongs to Him only.

28. O people! Honor Ali, for he is indeed the best of men next to me among you,
men and women! This will continue until the creatures exist on land and until
God sends His provision to man! May one be damned, may damned thus! May one be
buried in Wrath, in Divine Wrath: who refuses [listening to] my say, or agrees
not with what I have just said.

Know that Gabriel brought me this news of God, [saying]: "One who rises against
Ali, and does not accept his Leadership, then, let My wrath, and My course fall
upon that type. It is just for a man to see what [good or bad] he has forwarded
for his tomorrow – Next Day. Thus, fear God, for by opposing Ali, lest your foot
may slip after it is planted and found root! For indeed God is Aware of
everything you do!

29. O people! He is indeed the one next to God, and God has remarked about whom,
in His Lofty Book, and He has stated about those who oppose him: ‘Alas! How
negligence I was at neighborhood of Allah!’”

30. “O people! Do deeply reflect on the Holy Qur'an, and try to catch the
Verses’ sense and comprehend, then try to observe the even Verses of its, but do
not dazzle at resembled Verses. By God! Whatever is deeply rooted in it, and the
true meaning and the sense of its cannot be well explained to man, except by
this man that I am holding his hand high; now I announce that: ‘Whomsoever I am
master to, so is this Ali to him master!’

And he is none but Ali, the son of Talib, my brother, my successor and my help,
whose Leadership’s Decree, has been sent to me from God, Almighty:

31. O people! It is obvious that Ali and my pure descendants born in this family
represent the minor benefit, and the Qur'an represents major.

Either of these two heralds, and relates to another, or they are in harmony with
one another: they will not separate from each other until they come to me at
‘Koathar’, (on that Certain Day)! Let it be known that: they are the Trustees of
God among His creatures, and are rulers by His Command on the earth.

32. Thus, know that I have done my duty, and let it be known that I have
conveyed the communiqué, and made you hear the truth, and brightened you about.
Let it be known that it was God Word and I repeated it on His behalf:

33. Thus, let it be known that except this brother of mine, no one can be called
the ‘Lord of the Believers’, who is here [as] a brother with me. And let it be
known that: after I am gone, the title of, ‘The Lord of the Believers’ is not
allowed to be used by any one except for him!”



(4)

34. Then he added: “O people! Who is to you, in most privilege than you
yourselves?” They said, ‘It is God, and His prophet – you.’ So he said, “Now let
it be known that, “Whosoever I am a master to, so is Ali his master.” Then he
added: “O Lord: please love those who love his Authority, and be the enemy to
one who is his enemy. And assist one who helps him, but do not support one who
holds him apart.

35. O people! This is Ali, [as] my brother, executor and so is he my [aide and]
Knowledge keeper! And he is my successor for my people who, believe in me, and
he is my successor who aided me in the interpretation of the Book of God, and he
is the one who will invite people to that. He puts into practice whatever
pleases God, and he makes war against the enemies of His. And he befriends those
who believe in Him, and forbids the things outlawed by Him.

36. It is he, who is the successor of the Messenger of God; the Lord of the
Believers, and the Imam who guides [people] by the Command of God; and by His
Command, he destroys those wicked who break their oaths, the vicious who turn
away from goodness and righteousness – and those heretic who ran away from the
religion!

37. God Almighty States: ‘My Word of Promise never displaces.’”

“O Lord! Thus I say according to Your Command: ‘O Lord! Love those who love this
Ali, and be foe to them, who are the foes of Ali, assist those who enjoy
assisting Ali and abase him who declines to help this Ali. Do curse whosoever
disavows him, and send Your Wrath upon them!’”

38. “O Lord! When You Yourself appointed Ali as the Guardian, You sent down this
Verse about him and announced: ‘Today, I have perfected your religion for you,
and I have completed my Blessing upon you, and I have approved Islam as Religion
for you; (The Table: 5/3). And also You stated: “In fact, religion in sight of
God is Islam, (The Family of Imran: 3/9); You also stated: “And whoever chooses
any religion other than Islam, it will not be accepted from him, and in the
Hereafter, he will be among the losers,’” (The Family of Imran 3/85).

39. “O Lord! I take You as a Witness that I uttered people Your Command.



(5)

40. “O people! God, glory to Him in the highest, has completed Religion with the
Leadership of Ali. Thus, those who do not show their submission to him, and his
successors, who are my progeny, and born from his lineage and are going to
continue until the Day of Resurrection, their actions will become useless in
this world and in the world to come. And they shall remain in the Eternal Flame,
so that not a single torment will be reduced from them, and no delay is granted
to them. (The Cow: 2/161)

41. O people! This Ali is the most useful, and deserving, and the closest, as
well is the dearest one to me! God Almighty and I are most pleased with him. Not
a Verse of God's Satisfaction yet has been revealed, unless ‘he’ is the subject
of it, and He did called out to the believers, unless ‘he’ was the first among
to be called out! And there has been no Verse of praise unless Ali was meant.
And in Chapter “(Man: 76/1), Hæl ætæ Illæl Ensān, Has a period of time not come
over man …)” God has mentioned ‘heaven’ only for him; He has not revealed it or
praised anyone but him.

42. ‘O people! He is the helper of the Religion of God,

So is he the defender of the Messenger of God;

He is the most pious, pure, and a sincere guide

To the Straight Path, to God he will guide.

Your Messenger is the best Messenger,

And his executor is the best executor,

So are his descendants the best executors!’”

“O people! The descendants of every prophet continue with his discordance, but
my breed yet will be perpetuated with Ali's descendants, who are the believers’
Leader [and Attendant]!

43. O people! Indeed, with his jealousy, Satan chased away Adam from Paradise,
thus, for God's sake, be not jealous of Ali, lest your deeds are rejected, and
your steps slip. Adam was sent down to the earth for a single fault, while he
was, in fact, the chosen one, by God; thus, how will it come to you? While you
are no other than yourselves; and the enemies of God are also among you!

44. Know that no one becomes Ali's enemy, but who is cruel, and no one accepts
his Leadership but one who is prospers and pious, and no one, but a virtuous
believes him. I swear to God that the Chapter of (wæl-æsr: 103/1-2) has been
sent down in regard with Ali, [which goes as]: ‘In the name of Allah (Who’s) the
most Merciful Bountiful!

By the Era, (i.e.wæl-æsr), that man is indeed at a loss. Except for those, as
Ali, who believes, and is first class.’”

45. “O people! I took God as my Witness that I have delivered His Message to
you, and “The duty and the mission of a Messenger is but to make known God's
Messages and to proclaim them the things crystal clear! (The Spider: 29/18, The
Light: 24/54).

46. O, people! Be heedful of God in such a way that He deserves, and try to be
honorable Muslims and then die.” (The Family of Imran: 3/102).



(6)



47. “O people! Believe in God and believe in His Messenger and in the Glorious
[Book] which has been sent down with him, (Haggling: 64/8), before We blot out
the faces and turn them backwards; or curse them as We cursed the People of the
Sabbath – [The Jews who were to act wittingly against God] (The Woman: 4/47).

I swear to God that the true sense of this Verse is referred to a group of my
companions whose names I know, but it is pity, I have been asked not to reveal
their identity. Thus, behave you according to your hearts’ pleasure – whatever
you feel: of love or hatred towards Ali.

48. O people! The Light, by God Almighty, is put inside me, and then inside Ali,
and then inside his lineage, until Mahdi, the Upright, who shall demand the
Divine Right as well our right. For God has put us as an irrefutable Proof,
before those who are careless, and disprove us; who are throughout the world as:
traitors, usurpers, sinners, tyrants, and oppressors!

49. O people! I announce that I am God’s Messenger and before me, there were
also other messengers. So, what if I should pass away, or be killed? Will you
return backwards – turn on your heels? For one who turns backward, will not harm
God, and God will reward those who are thankful and patient! (The Family of
Imran: 3/144).

50. And know that indeed Ali, and after him my progeny, all from his linage, are
perfect and deserve being praised.

51. O people! Do stop, and do not impress me the Islam you have embraced for
your own, (The Chambers: 49/17), such action will indeed damage all your acts;
and Almighty God will be annoyed with you. Then He will involve you in the Flame
of Fire and the melted bronze, (The Mercy giving: 55/35), that is kept in store
for you. For indeed God is on the look-out for you! (The Daybreak: 89/14).

52. O people! Soon after me, there will come to you some leaders, who will call
you enter the Fire, then, on that Day of Judgement, there is no assistant to
rise for their aid! (The Narration: 28/41).

53. O people! Know that both God and I detest such crowd.

54. O people! These men along with their disciples, and their companions and
their followers, will be thrown in the lowest part of the Fire; see how horrible
is the place of such proud! (The Bees: 16/29).

55. Know that they are the followers of ‘Manuscript’, thus, now each of you
should look at his own manuscript.

56. O people! Now, I leave to you, [as documentation], the issue of the
Leadership, and the succession, and its perpetuation in my lineage until the Day
of Resurrection; I have passed on to you what I have been said to disclose, so
that it becomes as a clear argument for those who are present and those who are
absent; for those-who are here or not here-and those who are born, or even not
born. Thus, those present today, should make this news known to those who are
absent, that is, fathers [should tell it to] their sons, until the Day the
Resurrection rises!

57. But soon after I am gone, there will be some who shall unfairly take the
Leadership by force, then replace it with Monarchy. May God damn the usurpers
and those who take [the trusteeships] by force, but, of course, when, at that
moment, God unleashes the infernal Fire, and melted bronze on you, the jinn and
Mankind, you will not have a helper to be kind to you! (The Mercy giving; 55 /
31-35).

58. O people! God will not leave you on your own, except He has separated the
pure from the impure; and God will not let you know of the ‘Unseen’, (The Family
of Imran: 3/179).

59. O people! There shall remain not a single land, which has not been destroyed
by God’s Will before the coming of the Resurrection Day, it is for the
abjurations and the denials that their inhabitants will have pronounced, and
their places will be under the government of his holiness Mahdi, and God
Almighty fulfills His Promise!

60. O people! Before your era, the most people of the older times went astray,
and it was God’s will to destroy them all, and again it will be He Who will
eliminate the on-coming generations. God Almighty, in His Book, has stated: ‘Did
We not destroy the despots of the old? So shall We do with the later generations
after them. Thus We deal with the men of errors. Ah! Woe that Day, to the
Rejecters!’” (The Emissaries: 77/19).

61. “O people! God has stated me His exemption and restriction of certain
things, and I also, by Divine Command, have ordained Ali the knowledge of it,
and forbidden him [some things]. And [thus] the knowledge of ordaining and
forbidding, remains with him; therefore, listen to his commands, so that to be
safe, and obey him so as you may get on the course. Accept his Warning, so that
to find the right direction, and walk on towards his ultimate destination!
[Thus, beware] so as not to draw away from His Path into the diverted paths!”
(Livestock: 6/153).



(7)

62. “O people! I am the Straight Path of God, whom He has ordained you to
follow; and after me, it is Ali, and then my discordance, who shall be the
Leaders of the Guidance and will guide you to the righteousness and beauty.”

Then the Messenger of God announced:

‘In the name of Allah, (Who's) the most Merciful Bountiful

Praise be to God only Lord of the worlds,

The Source of Grace, Mercy, Fair, and the Force,

Ruler of the Day when Repayments begin,

Owner of the Day when the Decree’s given!

Alone You we worship, You only the Wise,

From You the Sublime we ask for the rise,

Lead us into Direct Path of all the roads,

The Path of the Right, for repayment, You chose,

Not of those who were dishonored, neither those

Disowned by Your anger; thrown off the course!’ (The Opening: 1-7).

And then he continued:

‘This Verse has been sent down regarding me, and the Imams are appointed and
included in it. They are God’s Friends, and indeed they do not fear nor will
they grieve! (Jonah: 10/62).

Ah, of course the party of God is victorious! (The Heavenly Food: 5/56).

63. Know that the enemies of the Imams are nothing but ignorant, who have been
led astray from the Direct Path; they are the Demons’ allies, who bring nothing
to people but bothering, insignificant and useless things, (Livestock: 6/112).

64. Know that God, in His Book, has expressed about the friends of the Imam,
thus: ‘(O Prophet,) you find not a people believing in God, and the Last Day,
yet showing love for those who oppose God, and His Messenger– even if they are
their own fathers, sons, their brothers or anyone from their family connection.
With such [people], God has engraved faith on their hearts. Assisted them with
the spirit of His Own, and He will admit them into the gardens where streams
flow by their trees, to live in [forever]. God will be pleased with them, and
they are pleased with Him. They are the lovers of God. Ah! Victorious are the
lovers of God!’ (The Pleading Woman: 58/22).

65. Know that the friends of the Imams are those believers who have been
described in the Qur’an, as: ‘Those who have believed and not cloaked their
faith in transgressing will feel more secure and will be guided.’ (Livestock:
6/82).

66. “Know that their friends are those



 نگاشته شده توسط mehdi bisheh در یک شنبه 15 آبان 1390  ساعت 4:22 PM
نظرات 0 | لینک مطلب



عید کمال دین .سالروز اتمام نعمت وهنگامه اعلان وصایت و ولایت امیر المومنین علیه السلام بر شیعیان وپیروان ولایت خجسته باد

خورشید چراغکی ز رخسار علیست / مه نقطه کوچکی ز پرگار علیست
هرکس که فرستد به محمد صلوات / همسایه دیوار به دیوار علیست
عید غدیر مبارک

روز عید غدیرخم از شریف ترین اعیاد امت من است.

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم

نازد به خودش خدا که حیدر دارد / دریای فضائلی مطهر دارد
همتای علی نخواهد آمد والله / صد بار اگر کعبه ترک بردارد
عید غدیر خم مبارک باد

خدایا به حق شاه مردان / مرا محتاج نامردان مگردان

فرا رسیدن عید غدیرخم بر عاشقان آن حضرت مبارک

دلا امشب به می باید وضو کرد / و هر ناممکنی را آرزو کرد

عید بر شما مبارک

علی در عرش بالا بی نظیر است
علی بر عالم و آدم امیر است
به عشق نام مولایم نوشتم
چه عیدی بهتر از عید غدیر است؟

آنان که علی خدای خود پندارند / کفرش به کنار عجب خدایی دارند

چون نامه ی اعمال مرا پیچیدند

بردند به میزان عمل سنجیدند
بیش از همه کس گناه ما بود ولی
آن را به محبت علی بخشیدند
عیدتان مبارک

تمام لذت عمرم در این است / که مولایم امیرالمومنین است

عیدشما مبارک

نه فقط بنده به ذات ازلی می نازد
ناشر حکم ولایت به ولی می نازد
گر بنازد به علی شیعه ندارد عجبی
عجب اینجاست خدا هم به علی می نازد

هان! ای مردمان! علی را برتر بدانید، که او برترین انسان از زن و مرد بعد از من است... هرکه با او بستیزد و بر ولایتش گردن ننهد نفرین و خشم من بر او باد. (خطبه ی غدیریه)

قرآن به جز از وصف علی آیه ندارد
ایمان به جز از حب علی پایه ندارد
گفتم بروم سایه لطفش بنشینم
گفتا که علی نور بود سایه ندارد
عید غدیر مبارک

شبی در محفلی ذکر علی بود

شنیدم عارفی فرزانه فرمود
اگر آتش به زیر پوست داری
نسوزی گر علی را دوست داری
خورشید شکفته در غدیر است علی
باران بهار در کویر است علی
بر مسند عاشقی شهی بی همتاست
بر ملک محمدی امیر است علی

مدح علی و آل علی بر زبان ماست / گویا زبان برای همین در دهان ماست

روز مـحـشــر پـرسـیـد ز مـن رب جـلــــــــی

گفت تو غـرق گنـاهی؟ گفتمش یـا رب بلی
گفت پس آتش نمیـگیرد چـرا جـسم و تنـت
گفتمش چون حـک نمودم روی قلبم یا علی

نام علی : عدالت -- راه علی : سعادت -- عشق علی : شهادت -- ذکر علی : عبادت -- عید علی : مبارک

ما زین جهان از پی دیدار میرویم ، از بهر دیدن حیدر کرار میرویم ، درب بهشت گر نگشایند به روی ما ، گوییم یا علی و ز دیوار میرویم

جلوه‌گر شد بار دیگر طور سینا در غدیر
ریخت از خمّ ولایت می به مینا در غدیر
رودها با یکدگر پیوست کم‌کم سیل شد
موج می‌زد سیل مردم مثل دریا در غدیر

ستاره سحر از صبح انتظار دمید

غدیر از نفس رحمت بهار چکید
گرفت دست قدر، رایت شفق بر دوش
زمین به حکم قضا آب زندگی نوشید

گرفت پرچم اسلام را على در دست

از این گزیده، زمین و زمان به خود بالید
به یمن فیض ولایت، شراب خمّ الست
به عشق آل على از غدیر خم جوشید

غدیر، عید همه عمر با على بودن
غدیر، آینه‌دار على ولی الله ست
غدیر، حاصل تبلیغ انبیا همه عمر
غدیر، نقش ولای على به سینه ماست

غدیر، یک سند زنده، یک حقیقت محض

غدیر، از دل تنگ رسول عقده گشاست
غدیر، صفحه تاریخ «وال من والاه»
غدیر، آیه توبیخ «عاد من عاد» است

جمع کرد آنگاه اقیانوس‌ها را در غدیر

ریخت موج التهابی در دل آن آبگیر
آبگیر آیینه‌ای شد از جهان در اهتزاز
موج، پشت موج بالا رفت با دست امیر

ولایت امیر المؤمنین علیه‏السلام ، چشمه حیات لازَمان و لا مکانی است که در جوشش همواره خویش، هیچ کس را از آن بیعت تاریخی محروم نمی‏کند.


غدیر، یک کلمه نیست، یک برکه نیست؛ یک دریاست؛ رمزی است بین خدا و انسان

«غدیر ای باده‏گردان ولایت     رسولان الهی مبتلایت
ندا آمد ز محراب سماوات     به گوش گوشه‏گیران خرابات
رسولی کز غدیر خم ننوشد     ردای سبز بعثت را نپوشد»

خوش به حال فرشتگان که هر شامگاه، با سرخی شفق، فوج فوج در زلال بی‏کران غدیر بال می‏شویند و در ساحل سبز غدیر به نماز می‏ایستند!


غدیر، آبراهه‏ای بود به خشک‏زار اندیشه‏های تمام اَعصار


آحاد ملک چو سجده بر آدم کرد

بر نام علی و شوکت خاتم کرد
در روز غدیر خم نه تنها آدم
بر قامت مرتضی فلک سر خم کرد

کاش رفتگان تاریخ هم برمی‏گشتند! کاش آیندگان را مجال وصالی بود؛ شاید ما غربت‏نشینان شهر غیبت هم شاهد می‏شدیم؛ آن‏گاه که محمد با گلوی خسته از گذر سال‏ها، مرتضی را تصنیف کرد.

من یک مسلمانم ولى را مى‏شناسم

مولا على مولا على را مى‏شناسم
مهر على را تا ابد در سینه دارم
در سینه از مهر على گنجینه دارم.

از دور دست تاریخ، آن سوى غدیر؛ از دور دست خاطره‏هاى آفتاب سوزان حجاز، صداى محمد صلى‏الله‏علیه‏و‏آله به گوش مى‏رسد. گویى استمداد مى‏کند از زمان؛ گویى یاور مى‏خواهد از تاریخ؛ گویى مى‏خواهد خاک‏هاى گرم غدیر را شاهد بگیرد بر این انتصاب آسمانى.


غدیر، یک تاریخ است؛ تاریخى سرخ که اولش مدینه است،میانش کربلا و سرانجامش ظهور

خجسته باد پیوند «نبوت» و «امامت» در نقطه اوجى به نام غدیر خم که غدیر، گره محکمى است براى رشته دیانت.
غدیر خم، عید تکمیل رسالت مبارک باد!

کشتی اسلام را لنگر علیست           هر که او صاحب ولا ,رهبر علیست

الغرض تلخیص می گویم کلام           ما مسلمانیم تنها والسلام

غدیر علی ، هنوز هم چشمه ای لبریز از آب حیات و دریایی موّاج از کرامتهاست .

غدیر دریایی از باور و بصیرت ، در کویر حیرت و هامون ضلالت است ، تا کام جان ها از آن سیراب شود .

علی ، برگزیده محمد نیست ، بلکه منتخب خداست و پیامبر فقط ابلاغگر پیام الهی نسبت به امامت اوست

غدیر درخشان چون گوهری در تابش آفتاب است، وسیع به وسعت ابدیت است و جاری در لحظه لحظه کائنات است،

کاش در این نورانی ترین لحظات زندگی ( ایام عید الله الاکبر ) با باران مداوم حضورش این عطش بی پایان را به پایان برساند که تنها عشق او شایسته تسخیر دلهاست.


از ولایت عهدی حیدر، خدا تاج شرف     بار دیگر بر سر زهرای اطهر می زند

در حریم ناز و عصمت زین همایون افتخار     فاطمه لبخند بر سیمای شوهر می زند

باز تابید از افقْ روزِ درخشانِ غدیر                            شد فضا سرشار عطرِ گل ز بستان غدیر

موج زد دریای رحمت در بیابان غدیر                               چشمه های نور جاری شد ز دامان غدیر

بیاویزد آن کس به غدر خدای     که بگریزد از عهد روز غدیر

چه گویی به محشر اگر پرسدت     از آن عهد محکم شَبَر یا شُبیر
حکیم ناصرخسرو قبادیانی

ای غدیر خم که هستی روز بیعت با امام           بر تو ای روز امامت از همه امت سلام

از تو محکم شد شریعت، وز تو نعمت شد تمام          ما به یاد آن مبارک روز و آن زیبا پیام

از ولای مُرتضی دل را چراغان می کنیم

بـا علی بار دگر تجدید پیمـان می کنیم

غدیر، محل تلاقی رودخانه به دریاست. غدیر، پیوند نبوت به امامت است. غدیر، قله شکوهنده دستگیری و دلالت پیوسته آدمیان در جاری صلابت اعصار است.

خطابه غدیر، منشور راهبردی تشیع است؛ تشیع نه به عنوان یک فرقه و اقلیت، بلکه به عنوان شیوع انسانی و همگرایی کلی.

رسولی کز غدیر خم ننوشد ، ردای سبز بعثت را نپوشد . عید غدیر خم مبارک


ای خدای مرتضی ، گردی از گامهای فتوت مرتضی را بر سر جهانیان بپاش تا ریشه نامردی در جهان بخشکد . عید غدیر خم ، عید ولایت و امامت مبارک


اگر خلق عالم علی را می شناختند ، دوستش میداشتند و اگر خلق عالم علی را دوست میداشتند ، جهنم آفریده نمیشد .


به روز غدیر خم از مقام لم یزلی ، به کائنات ندا شد به صوت جلی . که بعد احمد مرسل به کهتر و مهتر ، امام و سرور و مولا علیست علی ، عید غدیر خم بر شما مبارک

منبع :(www.sibtayn.com)



 نگاشته شده توسط mehdi bisheh در یک شنبه 15 آبان 1390  ساعت 4:19 PM
نظرات 0 | لینک مطلب



ضمن تبريک عيد غدير خم به تمامي شيعيان ، به همين مناسبت مجموعه اي از اس ام اس هاي ويژه اين عيد بزرگ را آماده کرده ايم که در ادامه مطلب قابل مشاهده است.
 

آريا موبايل | Ariamobile.Net

 

------------------
علي در عرش بالا بي نظير است
علي بر عالم و آدم امير است
به عشق نام مولايم نوشتم
چه عيدي بهتر از عيد غدير است؟
------------------
عيد غدير خم مبارک - Sms Eyde gadir khom
------------------

خورشيد چراغکي ز رخسار عليست / مه نقطه کوچکي ز پرگار عليست
هرکس که فرستد به محمد صلوات / همسايه ديوار به ديوار عليست
------------------
عيد غدير خم مبارک - پيامک ، اس ام اس ،sms ،payamak
------------------

عيد کمال دين .سالروز اتمام نعمت وهنگامه اعلان وصايت و ولايت
امير المومنين عليه السلام
بر شيعيان وپيروان ولايت خجسته باد
------------------
عيد غدير خم مبارک - اس ام اس عيد غدير خم
------------------

روز عيد غديرخم از شريف ترين اعياد امت من است.
پيامبر اکرم(ص)
------------------
عيد غدير خم مبارک - پيامک عيد غدير خم
------------------

نازد به خودش خدا که حيدر دارد / درياي فضائلي مطهر دارد
همتاي علي نخواهد آمد والله / صد بار اگر کعبه ترک بردارد
------------------
عيد غدير خم مبارک - مسيج عيد غدير خم
------------------

خدايا به حق شاه مردان / مرا محتاج نامردان مگردان
فرا رسيدن عيد غديرخم بر عاشقان آن حضرت مبارک
دلا امشب به مي بايد وضو کرد / و هر ناممکني را آرزو کرد
------------------
عيد غدير خم مبارک - sms عيد غدير خم
------------------

چون نامه ي اعمال مرا پيچيدند
بردند به ميزان عمل سنجيدند
بيش از همه کس گناه ما بود ولي
آن را به محبت علي بخشيدند
------------------
عيد غدير خم مبارک - تبريک عيد غدير خم
------------------

تمام لذت عمرم در اين است / كه مولايم اميرالمومنين است
------------------
عيد غدير خم مبارک - عيد غدير
------------------

نام علي : عدالت -- راه علي : سعادت -- عشق علي : شهادت -- ذكر علي : عبادت -- عيد علي : مبارك
------------------
عيد غدير خم مبارک - اس ام اس جديد
------------------

نه فقط بنده به ذات ازلي مي نازد
ناشر حكم ولايت به ولي مي نازد
گر بنازد به علي شيعه ندارد عجبي
عجب اينجاست خدا هم به علي مي نازد
------------------
عيد غدير خم مبارک - پيامک جديد
------------------

هان! اي مردمان! علي را برتر بدانيد، که او برترين انسان از زن و مرد بعد از من است... هرکه با او بستيزد و بر ولايتش گردن ننهد نفرين و خشم من بر او باد. (خطبه ي غديريه)
------------------
عيد غدير خم مبارک - پيام کوتاه عيد غدير
------------------

شبي در محفلي ذكر علي بود ، شنيدم عاشقي مستانه فرمود ، اگر آتش به زير پوست داري ، نسوزي گر علي را دوست داري
------------------
عيد غدير خم مبارک - پيامک هاي عيد غدير
------------------

رسولي كز غدير خم ننوشد ، رداي سبز بعثت را نپوشد
------------------
عيد غدير خم مبارک - اس ام اس هاي عيد غدير
------------------

قرآن به جز از وصف علي آيه ندارد
ايمان به جز از حب علي پايه ندارد
گفتم بروم سايه لطفش بنشينم
گفتا كه علي نور بود سايه ندارد
------------------
عيد غدير خم مبارک - جديد ترين اس ام اس ها
------------------

شبي در محفلي ذکر علي بود
شنيدم عارفي فرزانه فرمود
اگر آتش به زير پوست داري
نسوزي گر علي را دوست داري
خورشيد شکفته در غدير است علي
باران بهار در کوير است علي
بر مسند عاشقي شهي بي همتاست
بر ملک محمدي امير است علي
------------------
عيد غدير خم مبارک - اس ام اس هاي فارسي
------------------

ما زين جهان از پي ديدار مي رويم ، از بهر ديدن حيدر كرار مي رويم ، درب بهشت گر نگشايند به روي ما ، گوييم يا علي و ز ديوار مي رويم
------------------
عيد غدير خم مبارک - اس ام اس عيد غدير خم
------------------

مدح علي و آل علي بر زبان ماست / گويا زبان براي همين در دهان ماست
------------------
عيد غدير خم مبارک - اس ام اس جديد
------------------

روز مـحـشــر پـرسـيـد ز مـن رب جـلــــــــي
گفت تو غـرق گنـاهي؟ گفتمش يـا رب بلي
گفت پس آتش نميـگيرد چـرا جـسم و تنـت
گفتمش چون حـك نمودم روي قلبم يا علي
------------------
عيد غدير خم مبارک - پيام کوتاه عيد غدير
------------------

اگر خلق عالم علي را مي شناختند ، دوستش ميداشتند و اگر خلق عالم علي را دوست ميداشتند ، جهنم آفريده نميشد .
------------------
عيد غدير خم مبارک - پيامک هاي عيد غدير
------------------

به روز غدير خم از مقام لم يزلي ، به كائنات ندا شد به صوت جلي . كه بعد احمد مرسل به كهتر و مهتر ، امام و سرور و مولا عليست علي
------------------
عيد غدير خم مبارک - پيامک عيد غدير خم
------------------

عيد کمال دين , سالروز اتمام نعمت و هنگامه اعلان وصايت و ولايت امير المومنين عليه السلام بر شيعيان وپ يروان ولايت خجسته باد
------------------
عيد غدير خم مبارک - جديد ترين اس ام اس ها
------------------

مدح علي و آل علي بر زبان ماست / گويا زبان براي همين در دهان ماست
------------------
عيد غدير خم مبارک - پيامک جديد
------------------

نخواهم گل که گل بي اعتبار است
تمام عمر گل فصل بهار است
تو را خواهم من از گلهاي عالم
که عطر تو هميشه ماندگار است

 

منبع : مرجع تخصصی موبایل ایرانیان (www.ariamobile.net)



 نگاشته شده توسط mehdi bisheh در یک شنبه 15 آبان 1390  ساعت 4:14 PM
نظرات 0 | لینک مطلب