آسمان۳۱۳

یکی از اصحاب و دوستان امام حسن عسکری(ع) به نام ابوهاشم جعفری حکایت کرد: روزی امام(ع) سوار مرکب سواری خود شد و به سمت صحرا و بیابان حرکت کرد و من نیز همراه حضرت سوار شدم و به راه افتادم و حضرت جلوی من حرکت می کرد، چون مقداری راه رفتیم ناگهان به فکرم رسید که بدهی سنگینی دارم و بدون آنکه سخنی بگویم، در ذهن و فکر خود مشغول چاره‌اندیشی بودم. 
در همین بین امام(ع) متوجه من شد و فرمود: ناراحت نباش، خداوند متعال آن را اداء خواهد کرد و سپس خم شد و با عصایی که در دست داشت، روی زمین خطی کشید و فرمود: ای ابوهاشم! پیاده شو و آن را بردار و ضمناً مواظب باش که این جریان را برای کسی بازگو نکنی، وقتی پیاده شدم، دیدم قطعه‌ای طلا داخل خاک‌ها افتاده است، آن را برداشتم و در خورجین نهادم و سوار شدم و به همراه امام(ع) به راه خود ادامه دادم، باز مقدار مختصری که رفتیم، با خود گفتم: اگر این قطعه طلا به اندازه بدهی من باشد که خوب است، ولی من تهیدست هستم و توان تامین مخارج زندگی خود و خانواده‌ام را ندارم،  


ادامه مطلب

[ سه شنبه 24 مرداد 1396  ] [ 3:47 PM ] [ سید حمید رضا قائم مقامی ]
نظرات 0

به رسول خدا صلى الله علیه و آله خبر دادند که سعد بن معاذ فوت کرده . پیغمبر صلى الله علیه و آله با اصحابشان از جاى برخاسته ، حرکت کردند. با دستور حضرت - در حالى که خود نظارت مى فرمودند - سعد را غسل دادند. پس از انجام مراسم غسل و کفن ، او را در تابوت گذاشته و براى دفن حرکت دادند. 

در تشییع جنازه او، پیغمبر صلى الله علیه و آله پابرهنه و بدون عبا حرکت مى کرد. گاهى طرف چپ و گاهى طرف راست تابوت را مى گرفت ، تا نزدیکى قبر سعد رسیدند. حضرت خود داخل قبر شدند و او را در لحد گذاشتند و دستور دادند سنگ و آجر و وسایل دیگر را بیاورند!


ادامه مطلب

[ سه شنبه 24 مرداد 1396  ] [ 3:46 PM ] [ سید حمید رضا قائم مقامی ]
نظرات 0

یکی از یاران امام صادق نقل می کند که : 

روزى خدمت امام صادق علیه السلام بودم، سهل بن حسن خراسانى وارد شد، سلام کرده، نشست. آن گاه عرض کرد: 

- یابن رسول الله ، امامت حق شماست زیرا شما خانواده رحمتید، از چه رو براى گرفتن حق قیام نمى کنید، در حالى که یکصدهزار تن از پیروانتان با شمشیرهاى بران حاضرند در کنار شما با دشمنان بجنگند! 

امام فرمود: اى خراسانى ! بنشین تا حقیقت بر تو آشکار شود. 

به کنیزى دستور دادند، تنور را آتش کند. بلافاصله آتش تنور افروخته شد، به طورى که شعله هاى آن ، قسمت بالاى تنور را سفید کرد. 

به سهل فرمود: اى خراسانى ! برخیز و در میان این تنور بنشین ! 


 


ادامه مطلب

[ سه شنبه 24 مرداد 1396  ] [ 3:45 PM ] [ سید حمید رضا قائم مقامی ]
نظرات 0

مردی چهار پسر داشت. هنگامی  که در بستر بیماری افتاد، یکی از پسرها به برادرانش گفت: «یا شما مواظب پدر باشید و از او ارثی نبرید، یا من پرستاری اش می کنم و از مال او چیزی نمی خواهم؟!» برادران با خوش حالی نگه داری از پدر را به عهده او گذاشتند و رفتند. پس از مدتی پدر مُرد. شبی پسر در خواب دید که به او می گویند در فلان جا، صد دینار است، برو آن را بردار، اما بدان که در آن خیر و برکتی نیست!

پسر سراغ پول ها نرفت. دو شب بعد هم همان خواب ها تکرار شد تا آن که در شب سوم خواب دید که می گویند، در فلان مکان یک درهم است. آن را بردار که پرخیر و برکت است! 


ادامه مطلب

[ سه شنبه 24 مرداد 1396  ] [ 3:45 PM ] [ سید حمید رضا قائم مقامی ]
نظرات 0

روزی روزگاری، عابد خداپرستی بود که در عبادتکده ای در دل کوه راز و نیاز خدا میکرد، آنقدر مقام و منزلتش پیش خدا زیاد شده بود که خدا هر شب به فرشتگانش امر میکرد تا از طعام بهشتی، برای او ببرند و او را بدینگونه سیر نمایند...

بعد از ۷۰ سال عبادت ، روزی خدا به فرشتگانش گفت: امشب برای او طعام نبرید، بگذارید امتحانش کنیم آن شب عابد هر چه منتظر غذا شد، خبری نشد، تا جایی که گرسنگی بر او غالب شد. 

طاقتش تمام شد و از کوه پایین آمد و به خانه بت پرستی که در دامنه کوه منزل داشت رفت و از او طلب نان کرد، بت پرست ۳ قرص نان به او داد و او بسمت عبادتگاه خود حرکت کرد.


ادامه مطلب

[ سه شنبه 24 مرداد 1396  ] [ 3:44 PM ] [ سید حمید رضا قائم مقامی ]
نظرات 0

مردی برای اصلاح به آرایشگاه رفت در بین کار گفتگوی جالبی بین آنها در مورد خدا صورت گرفت آرایشگر گفت:من باور نمیکنم خدا وجود داشته با شد مشتری پرسید چرا؟ آرایشگر گفت : کافیست به خیابان بروی و ببینی مگر میشود با وجود خدای مهربان اینهمه مریضیو درد و رنج وجود داشته باشد؟ 

مشتری چیزی نگفت.از مغازه بیرون رفت به محض اینکه از آرایشگاه بیرون آمد مردی را در خیابان دید با موهای ژولیده و کثیف با سرعت به آرایشگاه برگشت و به آرایشگر گفت می دانی به نظر من آرایشگر ها وجود ندارند مرد با تعجب گفت :چرا این حرف را میزنی؟ من اینجاهستم و همین الان موهای تو را مرتب کردم مشتری با اعتراض گفت : پس چرا کسانی مثل آن مرد بیرون از آریشگاه وجود دارند آرایشگر گفت : آرایشگر ها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه نمیکنند . مشتری گفت : دقیقا همین است خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نمیکنند . برای همین است که اینهمه درد و رنج در دنیا وجود دارد.


ادامه مطلب

[ سه شنبه 24 مرداد 1396  ] [ 3:44 PM ] [ سید حمید رضا قائم مقامی ]
نظرات 0

سالهای بسیار دور پادشاهی زندگی می کرد که وزیری داشت. 

وزیر همواره می گفت: هر اتفاقی که رخ می دهد به صلاح ماست. 

روزی پادشاه برای پوست کندن میوه کارد تیزی طلب کرد اما در حین بریدن میوه انگشتش را برید، وزیر که در آنجا بود گفت: نگران نباشید تمام چیزهایی که رخ میدهد در جهت خیر و صلاح شماست ! 

پادشاه از این سخن وزیر برآشفت و از رفتار او در برابر این اتفاق آزرده خاطر شد و دستور زندانی کردن وزیر را داد... 


ادامه مطلب

[ سه شنبه 24 مرداد 1396  ] [ 3:43 PM ] [ سید حمید رضا قائم مقامی ]
نظرات 0

روزی بهلول در حالی که داشت از کوچه ای می گذشت شنید که استادی به شاگردانش می گوید :

من امام صادق (ع) را قبول دارم اما در سه مورد با او کاملا مخالفم!

یک اینکه می گوید : خداوند دیده نمی شود
پس اگر دیده نمی شود وجود هم ندارد
دوم می گوید : خدا شیطان را در آتش جهنم می سوزاند
در حالی که شیطان خود از جنس آتش است و آتش
 تاثیری در او ندارد
سوم هم می گوید : انسان کارهایش را از روی اختیار انجام می دهد
در حالی که چنین نیست و از روی اجبار انجام می دهد


ادامه مطلب

[ جمعه 30 تیر 1396  ] [ 12:45 PM ] [ سید حمید رضا قائم مقامی ]
نظرات 1
.: Weblog Themes By RASEKHOON :.
درباره وبلاگ

آرشيو مطالب
امار سايت
كل بازديدها : 2244 نفر
كل مطالب : 8 عدد
تعداد کل نظرات: 1 عدد
تاریخ ایجاد وبلاگ: جمعه 30 تیر 1396 
آخرین بروز رسانی : سه شنبه 24 مرداد 1396 
امکانات وب