آسمان۳۱۳

روزی بهلول در حالی که داشت از کوچه ای می گذشت شنید که استادی به شاگردانش می گوید :

من امام صادق (ع) را قبول دارم اما در سه مورد با او کاملا مخالفم!

یک اینکه می گوید : خداوند دیده نمی شود
پس اگر دیده نمی شود وجود هم ندارد
دوم می گوید : خدا شیطان را در آتش جهنم می سوزاند
در حالی که شیطان خود از جنس آتش است و آتش
 تاثیری در او ندارد
سوم هم می گوید : انسان کارهایش را از روی اختیار انجام می دهد
در حالی که چنین نیست و از روی اجبار انجام می دهد

بهلول تا این سخنان را از استاد شنید فورا کلوخ بزرگی به دست گرفت و به طرف او پرتاب کرد
اتفاقا کلوخ به وسط پیشانی استاد خورد و آنرا شکافت !
استاد و شاگردان در پی او افتادند و او را به نزد خلیفه آوردند
خلیفه گفت : ماجرا چیست؟
استاد گفت : داشتم به  دانش آموزان درس می دادم که بهلول با کلوخ به سرم زد و آنرا شکست !
بهلول پرسید : آیا تو درد را می بینی؟
گفت : نه
بهلول گفت : پس دردی وجود ندارد
ثانیا مگر تو از جنس خاک نیستی و این کلوخ هم از جنس خاک پس در تو تاثیری ندارد
ثالثا : مگر نمی گویی انسانها از خود اختیار ندارند ؟
پس من مجبور بودم و سزاوار مجازات نیستم
استاد دلایل بهلول دیوانه را شنید و خجل شد و از جای برخاست و رفت !!!






[ جمعه 30 تیر 1396  ] [ 12:45 PM ] [ سید حمید رضا قائم مقامی ]
نظرات 1
.: Weblog Themes By RASEKHOON :.
درباره وبلاگ

آرشيو مطالب
امار سايت
كل بازديدها : 2251 نفر
كل مطالب : 8 عدد
تعداد کل نظرات: 1 عدد
تاریخ ایجاد وبلاگ: جمعه 30 تیر 1396 
آخرین بروز رسانی : سه شنبه 24 مرداد 1396 
امکانات وب