داستان کوتاه از امام سجاد (ع)
نظرات(0) | ادامه مطلب

افتخار نوكري در خانه امام جواد نصيبم شده بود.از خانه ي امام كسي مي‌آمد ودستورات را به من مي‌رساند.چند وقتي بود احمد اشعري هم شب‌ها مي‌آمد خانه‌ام، از حال امام خبر بگيرد.

يك شب فرستاده ي امام سرش را آورد نزديك گوشم وآهسته گفت:"امام سلامت رساندند وگفتند امشب از دنيا مي‌روند و بعد از ايشان امامت به پسرشان علي مي‌رسد."

احمد حرف‌‌‌ها را شنيد.

*

خبر شهادت امام كه پخش شد، بر سر جانشينش حرف و نقل در گرفت.

دستور امام را مي‌گفتم،كسي باور نمي‌كرد.احمد كه شهادت داد

من راست گفته‌ام همگي رفتند خدمت امام هادي.

 

 



نویسنده : محمدحسین محمدی محمدآبادی
تاریخ : شنبه 19 دی 1394 
زمان : 4:12 PM
داستان کوتاه از امام باقر(ع)
نظرات(0) | ادامه مطلب

از كوفه آمده بود.

گفتند امام هادي ، در مزرعه است .

رفت و گفت:" قرضي دارم ونمي‌توانم بپردازم. "

امام چيزي نداشت. برگه‌اي نوشت كه اين مرد طلبي دارد از من. آن را به مرد داد و گفت:

"وقتي به سامرا رسيدم ، زماني كه دورم شلوغ بود بيا ، پرخاش كن و ادعا كن كه از من طلب داري."

مرد نوشته را گرفت و در حضور مسئولين، اين كار را كرد.

متوكل براي اين كه ادعاي بزرگي كند . به امام پول داد. امام هم بخشيد به مرد، همه پول را .

 سه برابر آنچه كه مي‌خواست.

 



نویسنده : محمدحسین محمدی محمدآبادی
تاریخ : شنبه 19 دی 1394 
زمان : 4:07 PM
داستان کوتاه از امام سجاد (ع)
نظرات(0) | ادامه مطلب

می گفت : " روزی را می بینم , که بالای قبر پدرم ،حسین ، حرمی ساخته اند و اطرافش بازارهایی و مدتی نمی گذرد که از همه جا به زیارت او می روند ، وقتی که دولت بنی مروان از بین برود . "

و شد آنچه گفته بود.

 



نویسنده : محمدحسین محمدی محمدآبادی
تاریخ : شنبه 12 دی 1394 
زمان : 4:38 PM
داستان کوتاه از امام سجاد (ع)
نظرات(0) | ادامه مطلب

آب که می دید , گریه می کرد . پسرِ عمو عباس را که می دید ، گریه می کرد.

از خاک کربلا مُهر و تسبیح درست کرده بود . آن ها را که می دید ، گریه می کرد.

 



نویسنده : محمدحسین محمدی محمدآبادی
تاریخ : شنبه 12 دی 1394 
زمان : 4:37 PM
داستان کوتاه از امام سجاد (ع)
نظرات(0) | ادامه مطلب

 

صدقات امیر المومنین و شیعیانش و فدک مادرش زهرا ، همه دست عبد الملک بن مروان بود . یکی از دوست هایش آمد پیش او . گفت :" آقا جان ! از عبدالملک بخواه تا صدقات جدت را برگرداند."

گفت : " ما از خدا که خالق دنیاست ، دنیا نمی خواهیم ؛ تو می گویی از عبدالملک بخواهم ؟ "

حرف او که به گوش عبد الملک رسید ، دستور داد تا فدک را به شیعیان برگردانند.

 



نویسنده : محمدحسین محمدی محمدآبادی
تاریخ : شنبه 12 دی 1394 
زمان : 4:36 PM
داستان کوتاه از امام سجاد (ع)
نظرات(0) | ادامه مطلب

حج ، احرام ، خواست مُحرِم شود ، شترش ایستاد. رنگش زرد شد . بدنش لرزید.

نتوانست لبیک بگوید .

گفتند : " چرا لبیک نمی گویی ؟ "

گفت :" می ترسم در جوابم گفته شود : لا لبیک  و لا سَعدَیک "

لبیک هم که گفت ، غش کرد ، از روی شتر افتاد زمین .

 



نویسنده : محمدحسین محمدی محمدآبادی
تاریخ : شنبه 12 دی 1394 
زمان : 4:35 PM
داستان کوتاه از امام سجاد (ع)
نظرات(0) | ادامه مطلب

دستهایش را بلد می کرد برای دعا . می گفت : "خدایا ! تا وقتی که عمرم را در راه اطاعت از فرمان تو به کار می برم ، به من عمر بده  ، آنگاه که عمرم چراگاه شیطان شد ، مرا بمیران . "



نویسنده : محمدحسین محمدی محمدآبادی
تاریخ : شنبه 12 دی 1394 
زمان : 4:20 PM
داستان کوتاه از امام سجاد (ع)
نظرات(0) | ادامه مطلب

می گفتند : " ما تو را برای خدا دوست داریم "

گریه کرد . گفت : " خدایا ! پناه می برم به تو ، که مرا به خاطر تو دوست داشته باشند و تو مرا دشمن خود بداری "

منظور از امام سجاد این بوده که مبادا من را دشمن بداری.



نویسنده : محمدحسین محمدی محمدآبادی
تاریخ : شنبه 12 دی 1394 
زمان : 4:07 PM
داستان کوتاه از امام سجاد (ع)
نظرات(0) | ادامه مطلب

غذا می خورد ، جدای از مادرش . گفتند : " تو که اینقدر به مادرت احترام می گذاری و به او محبت می کنی ما ندیدیم با او سر یک سفره بنشینی . "

گفت : " می ترسم دست به لقمه ای بزنم که مادر می خواهد بردارد ."

 

 



نویسنده : محمدحسین محمدی محمدآبادی
تاریخ : شنبه 12 دی 1394 
زمان : 4:03 PM
داستان کوتاه از امام سجاد (ع)
نظرات(0) | ادامه مطلب

یاد نعمتهای خدا که می افتاد ، سجده می کرد . آیه ی سجده دار قرآن را که می خواند ، سجده می کرد . بعد از نماز ، سجده می کرد . دو نفر را که آشتی می داد ، سجده می کرد . جای مهر روی پیشانیش مانده بود .

به خواطر همین به او می گفتند : " سجاد "



نویسنده : محمدحسین محمدی محمدآبادی
تاریخ : شنبه 12 دی 1394 
زمان : 3:59 PM
داستان کوتاه از امام حسین(ع)
نظرات(0) | ادامه مطلب

 
شهید

 

ابوریاض یکی از افسرای عراقی میگه:
توی جبهه جنوب مشغول نبرد با ایران بودیم که دژبانی من رو خواست. فرمانده مان با دیدن من خبر کشته شدن پسرم رو بهم داد.خیلی ناراحت شدم. رفتم سردخانه ، کارت و پلاکش رو تحویل گرفتم. اونا رو چک کردم ، دیدم درسته. رفتم جسدش رو ببینم. کفن رو کنار زدم ، با تعجب توأم با خوشحالی گفتم: اشتباه شده ، اشتباه شده ، این فرزند من نیست
افسر ارشدی که مأمور تحویل جسد بود گفت: این چه حرفیه می زنی؟ کارت و پلاک رو قبلا چک کردیم و صحت اونها بررسی شده. هر چی گفتم باور نکردند.کم کم نگران شدم با مقاومتم مشکلی برام پیش بیاد.
من رو مجبور کردند که جسد را به بغداد انتقال بدم و دفنش کنم.به ناچار جسد رو برداشتم و به سمت بغداد حرکت کردم تا توی قبرستان شهرمون به خاک بسپارم. اما وقتی به کربلا رسیدم ، تصمیم گرفتم زحمت ادامه ی راه رو به خودم ندهم و اون جوون رو توی کربلا دفن کنم. چهره ی آرام و زیبای آن جوان که نمی دانستم کدام خانواده انتظار او را می کشید ، دلم را آتش زد. خونین و پر از زخم ، اما آرام و با شکوه آرمیده بود. او را در کربلا دفن کردم، فاتحه ای برایش خواندم و رفتم
... سال ها از آن قضیه گذشت.بعد از جنگ فهمیدم پسرم زنده است . اسیر شده بود و بعد از مدتی با اسرا آزاد شد. به محض بازگشتش ، ازش پرسیدم: چرا کارت و پلاکت رو به دیگری سپردی؟
وقتی داستان مربوط به کارت و پلاکش رو برایم تعریف کرد ، مو به تنم سیخ شد
پسرم گفت: من رو یه جوون بسیجی ایرانی و خوش سیما اسیر کرد. با اصرار ازم خواست که کارت و پلاکم رو بهش بدم. حتی حاضر شد بهم پول هم بده. وقتی بهش دادم ، اصرار کرد که راضی باشم. بهش گفتم در صورتی راضی ام که بگی برای چی میخای. اون بسیجی گفت: من دو یا سه ساعت دیگه شهید میشم، قراره توی کربلا در جوار مولا و اربابم حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام دفن بشم، می خوام با این کار مطمئن بشم که تا روز قیامت توی حریم بزرگترین عشقم خواهم آرمید...

منبع:کتاب حکایت فرزندان فاطمه 1 صفحه 54



نویسنده : محمدحسین محمدی محمدآبادی
تاریخ : چهارشنبه 9 دی 1394 
زمان : 3:13 PM
داستان کوتاه از امام حسین(ع)
نظرات(0) | ادامه مطلب

آرامش بخشیدن به زائر

در زیارت یک نوع کشش و نیاز الزام آوری انسان را وا می‌دارد که فشارها و فریادهای درونی را از راهی خارج کند . زائر آن مرقد شریف در پرتو دعا و گفتگو با پاکان و استمداد از ارواح پاک مقربان درگاه الهی، نیرو گرفته و نابسامانی‌ها را با توسل بدان‌ها بر خود هموار می‌سازند .



نویسنده : محمدحسین محمدی محمدآبادی
تاریخ : سه شنبه 8 دی 1394 
زمان : 7:03 PM
داستان کوتاه از امام حسن(ع)
نظرات(0) | ادامه مطلب

ضایع شده بود

معاویه بود و سران بنی امیه . از امام هم دعوت کردند . در دل , مقابل شکوه و عظمتش احساس حقارت می کردند. شروع کردند به ستایش بنی امیه .
هر کدامشان در مورد خانواده اش دروغی به هم بافت و گفت. پسر عثمان چیزی برای گفتن نداشت . به علی توهین کرد ؛
امام جواب همه شان را داد ؛ یک به یک .
 به پسر عثمان گفت:"... درست نیست به بزرگان توهین کنی . مَثلِ تو , مثل پشه ای است که می خواهد از روی تنه ی نخلی بلند شود , می گوید محکم باش ! درخت جوابش می دهد من متوجه نشستنت نشدم که حالا بخواهم بلد شدنت را حس کنم."
حاضران همه به خنده افتادند . از خجالت صورت پسر عثمان سرخ شد. ضایع شده بود.



نویسنده : محمدحسین محمدی محمدآبادی
تاریخ : دوشنبه 7 دی 1394 
زمان : 8:30 PM
داستان کوتاه از امام حسن(ع)
نظرات(0) | ادامه مطلب

جواب بدی با ...

دوست دار معاویه بود . در مدحش شعر می گفت و کینه ی امام را داشت . امام را که دید دیگر چیزی نفهمید . چشمانش را بست و دهانش را باز کرد . هر چه توانست گفت اما امام ساکت بود . حرفهایش که تمام شد دید لبخند می زند, از حال و احوالش پرسید و کیسه ای پول به او داد تا خرج زندگیش کند . سرش را پایین انداخت . شرمنده شده بود . محبت امام بدجوری در دلش افتاد . برگشت . دیگر وِرد زبانش امام بود و تعریف از او .
...
افتاده بودند دست و پای امام را می بوسیدند ؛ خودش با پنجاه نفر از خیشانش , همه شیعه ی امام شده بودند

 

   برگرفته از کتاب « آفتاب  غریب » از مجموعه کتب 14 خورشید و یک آفتاب

 



نویسنده : محمدحسین محمدی محمدآبادی
تاریخ : دوشنبه 7 دی 1394 
زمان : 8:30 PM
داستان کوتاه از امام حسن(ع)
نظرات(0) | ادامه مطلب

آمین

حسن بلند شد :" تو فرزند صخر هستی , من فرزند علی. پدر بزرگ تو حرب است , پدر بزرگ من محمد .  مادر تو هند است , مادر من فاطمه. مادر بزرگ تو نثیله است , مادر بزرگ من خدیجه .    خدا هر کدام از ما را که بدنام و منافق و کافر است , لعنت کند."
مردم آمین گفتند ؛ سخن رانیِ معاویه تمام شد . جواب ِ بدگویی هایش از علی را گرفته بود.



نویسنده : محمدحسین محمدی محمدآبادی
تاریخ : دوشنبه 7 دی 1394 
زمان : 8:29 PM
داستان کوتاه از امام حسن(ع)
نظرات(0) | ادامه مطلب

4004

در نُخَیله بود . با معاویه نشسته بودند زیر سایه چند نخل . معاویه پرسید :"شنیده ام که پیامبر به نخل که نگاه می کرده می گفته چقدر خرما دارد . درست هم می گفته . حسن, تو هم علمش را داری ؟ می دانی این نخل چند خرما دارد ؟!"
فرمود :" پیامبر وزنشان  را می گفته من تعداد دانه هایشان را می گویم ؛ چهار هزار و چهار دانه ."
به دستور معاویه خرمای همه ی نخلها را چیدند ؛ چهار هزار و سه تا بود .
امام فرمود : " دروغ نمی گویم . باید یکدانه ی دیگر باشد . همه را تفتیش کردند , در دست عبدالله بن عامر بود ."



نویسنده : محمدحسین محمدی محمدآبادی
تاریخ : دوشنبه 7 دی 1394 
زمان : 8:28 PM
داستان کوتاه از امام حسن(ع)
نظرات(0) | ادامه مطلب

خجالت نکش

دوباره به پول نیاز پیدا کرده بود. چند بار از امام کمک خواسته بود , اینبار اما رویش نمی شد . ایستاد روبروی امام , می خواست نیازش را بگوید .خجالت می کشید . امام کیسه ای پول درآورد و به او داد , قبل از اینکه حرفی بزند. نمی خواست بیش از این شرمساریش را ببیند .



نویسنده : محمدحسین محمدی محمدآبادی
تاریخ : دوشنبه 7 دی 1394 
زمان : 8:28 PM
داستان کوتاه از امام حسن(ع)
نظرات(0) | ادامه مطلب

پیشگویی امام

گاوی را می بردند تا ذبحش کنند . امام فرمود : " این گاو حامله است . پیشانی و سر دم گوساله اش هم سفید است." راه افتادیم , رفتیم پیش قصاب . سرش را که برید و شکمش را که شکافت , دیدیم گوساله ای با همان مشخصات در شکم دارد .
برگشتیم . پرسیدیم :" پسر رسول خدا ! جز خدا هیچ کس نمی داند چه چیز در رحم هاست . حتی فرشته ها هم   نمی دانند . تو چگونه فهمیدی ؟"
فرمود :" چیزهایی که آنها نمی دانند , ما می دانیم ."



نویسنده : محمدحسین محمدی محمدآبادی
تاریخ : دوشنبه 7 دی 1394 
زمان : 8:27 PM
داستان کوتاه از امام حسن(ع)
نظرات(0) | ادامه مطلب

دو درخت بهشتی

آنشب که مرا به آسمان بردند , داخل بهشت شدم . درختی دیدم , بوی خوشی داشت . زیباییش مبهوتم کرده بود . میوه اش اما از خودش بیشتر .
درخت دیگری هم دیدم . مثل قبلی .
از جبرئیل پرسیدم : " این دو درخت از تمام درختان بهشت بهترند , نامشان چیست ؟"
پاسخ داد :" یارسول الله ! اولی حسن است , دومی حسین."



نویسنده : محمدحسین محمدی محمدآبادی
تاریخ : دوشنبه 7 دی 1394 
زمان : 8:26 PM
 

 




.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.