داستان کوتاه از امام صادق(ع)
نظرات(0) | ادامه مطلب

صفوان جمال مى گوید: به حضور امام صادق (ع ) رفتم و در مورد امام بعد از او سؤ ال کردم که کیست ؟
امام صادق (ع ) در پاسخ سؤ ال من فرمود: ((صاحب مقام امامت ، بازى و بیهوده گرى نمى کند )) (لا یلهو و لا یلعب )در همین هنگام موسى بن جعفر(ع ) را که در آن هنگام کودک بود، دیدم ، و همراهش یک بزغاله مکى بود آن بزغاله را گرفته بود و به او مى گفت : ((خدایت را سجده کن )).
امام صادق (ع ) او را در آغوش گرفت و فرمود: ((پدر و مادرم به فداى کسى که بازى و بیهوده گرى نمى کند))(۱) (بزغاله که وسیله بازى کودکان است ، برخورد حضرت موسى بن جعفر(ع ) با بزغاله ، بازى کودکانه نبود، بلکه از این برخورد، استفاده ذکر خدا مى کرد)

 

(1)باب الاشارة النص على ابى الحسن موسى (ع )، حديث 15 ص 311، ج



نویسنده : محمدحسین محمدی محمدآبادی
تاریخ : یک شنبه 20 دی 1394 
زمان : 6:09 PM
داستان کوتاه از امام صادق(ع)
نظرات(0) | ادامه مطلب

مـام صـادق (ع ) از رسـول اکـرم (ص ) نـقـل می کند که حضرت عیسی بن مریم از کنار قبری که صاحبش در حال عذاب بود عبور کرد,اما وقتی که سال بعد از کنار همان قبر گذشت , با شگفتی دیـد کـه صـاحـب قبر, این بار, در حال عذاب نیست .
حضرت عیسی به خداوند عرض کرد : خدایا چـطـور سـال اول کـه از این جا گذشتم , او در حال عذاب بود,اما امسال که عبور کردم در حال عذاب نبود .
بـه او وحـی شد که : او دارای فرزند صالحی است که راه خدا رادنبال می کند و از جمله یتیمی را پناه داده است , به سبب این عمل صالح ,از گناه پدرش چشم پوشی کردیم و او را بخشیدیم .
آن گاه رسول خدا(ص ) فرمود : آنچه برای بنده مؤمن پس ازمرگش باقی می ماند, فرزندی است که بعد از پدر عبادت خدا می کند .
آن گاه این آیه را تلاوت کرد : رب هب لی من لدنک ولیا یرثنی ویرث من آل یعقوب واجعله رب رضیا .
((1))

 1 - وسائل الشیعه , ج 15, ص 98

 

أكرِموا أولادَكُم و َأَحسِنوا آدابَهُم يُغفَرلَكُم؛

 

 رسول اكرم صلى‏ الله ‏عليه ‏و‏ آله :


فرزندان خود را گرامى بداريد و خوب تربيتشان كنيد تا گناهان شما آمرزيده شود.

مكارم الأخلاق ص 222

 فـرزنـد صالح , علاوه بر این که فایده اخروی دارد,فایده دنیوی نیز دارد .
بسیار اتفاق افتاده است که از اخلاق فرزندپی به اخلاق پدر می برند و چنانچه اخلاق فرزند خوب باشد, مردم درحق پدر و مادرش دعا می کنند و اگر شرور باشد, نفرین حواله شان می سازند



نویسنده : محمدحسین محمدی محمدآبادی
تاریخ : یک شنبه 20 دی 1394 
زمان : 6:08 PM
داستان کوتاه از امام صادق(ع)
نظرات(0) | ادامه مطلب

کارویژه حضرت آدم (علیه‌السلام)

ما احترام حضرت آدم (علیه‌السلام) را درست رعایت نمی‌کنیم. خیلی راحت به پیامبر خدا- که در همه زیارت‌نامه‌ها به او سلام می‌دهیم- اعتراض می‌کنیم که چرا ما را از بهشت پایین آورده! غافل از این‌که به استناد قرآن، از همان اول قرار بود خدا خلیفه خود را در زمین قرار دهد. (بقره،30)

پس نه‌تنها اعتراضمان بی‌خود است، بلکه باید متواضعانه پای مکتب حضرت آدم علیه‌السلام زانو بزنیم و ببینیم ایشان چه کار بزرگی در عالم خلقت کرده که ما هنوز داریم از آن بهره می‌بریم؟ جواب یک کلمه است: توبه. آدم (علیه‌السلام) به ‌حکم خدا جانشین او در زمین شد و علاوه بر آغاز کردن تشریع، باب بالا رفتن انسان‌ها به‌سوی خدا را با توبه باز کرد:

فَتَلَقَّي آدَمُ مِنْ رَبِّهِ کَلِماتٍ فَتابَ عَلَيْهِ إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحيمُ (بقره،37)

سپس آدم از پروردگارش کلماتى را دریافت کرد (و به وسیله آن‌ها توبه نمود.) خدا نیز به سوى او بازگشت (و توبه‌اش را پذیرفت)، چرا که او بسیار توبه‌پذیر و مهربان است.

قدر توبه را بدانیم که اولین مرحله است برای رشد.



نویسنده : محمدحسین محمدی محمدآبادی
تاریخ : یک شنبه 20 دی 1394 
زمان : 6:08 PM
داستان کوتاه از امام صادق(ع)
نظرات(0) | ادامه مطلب

علی‌بن حمزه گوید: دوستی داشتم که در دیوان بنی‌امیه شغل نویسندگی داشت. از من درخواست کرد که از امام صادق‌علیه السلام برای او اجازه ملاقات بگیرم و امام‌علیه السلام اجازه فرمود.
وقتی بر امام‌علیه السلام وارد شد، سلام کرد و نشست. سپس عرض کرد، فدایت شوم، من در دیوان بنی‌امیه بودم و از دنیای آن‌ها مال فراوانی به دست آوردم و در تحصیل این اموال از مسائل دینی چشم‌پوشی نمودم.
امام صادق‌علیه السلام فرمود: اگر بنی‌امیه کسی را نمی‌یافتند که برای آن‌ها بنویسد و مالیات جمع‌آوری کند و برای آن‌ها بجنگد و در جماعت آن‌ها حضور یابد حق ما را غصب نمی‌کردند. اگر مردم آن‌ها را ترک می‌گفتند و به اموال آن‌ها توجهی نمی‌کردند، بیش از آنچه در دست داشتند نمی‌یافتند.
جوان عرض کرد: فدایت شوم! آیا راه نجاتی هست؟
امام‌علیه السلام فرمود: اگر بگویم عمل می‌کنی؟
پاسخ داد: آری.
امام‌علیه السلام فرمود: تمام اموالی را که در دیوان آن‌ها به‌دست آوردی رد کن، اگر کسی را می‌شناسی به او ردنما و اگر نمی‌شناسی از طرف او صدقه بده و من هم قول می‌دهم که بهشت را از خدا برای تو تضمین نمایم.
جوان مدتی سر به زیر انداخت و ساکت ماند. سپس گفت: فدایت شوم انجام می‌دهم. او با ما به کوفه برگشت و هر چه داشت حتی لباسی که پوشیده بود را رد کرد و ما برای او لباس خریدیم. چند ماهی نگذشت که بیمار شد و ما او را عیادت می‌کردیم.
روزی بر او وارد شدم چشم‌هایش را باز کرد و گفت: ای علی بن‌حمزه! امام صادق‌علیه السلام به قولش وفا کرد و از دنیا رفت و او را به خاک سپردیم.
پس از آن بر امام صادق‌علیه السلام وارد شدم. وقتی مرا دید فرمود: ای علی‌بن حمزه! و اللَّه برای دوست تو به قول خود وفا کردیم.
عرض کردم: فدایت شوم راست می‌گویی. واللَّه! به هنگام مرگش به من خبر داد.(1)

 



نویسنده : محمدحسین محمدی محمدآبادی
تاریخ : یک شنبه 20 دی 1394 
زمان : 6:06 PM
داستان کوتاه از امام باقر(ع)
نظرات(0) | ادامه مطلب

نامش جنيدي بود،از علماي ناصبئي و دشمن سرسخت علويان.

معلم علي شش ساله شده بود، بعد از شهادت پدرش به دستور معتصم.

بايد ارتباطش را با شيعيان قطع مي كرد و به خيال خودش و معتصم مي خواست همراه با كينه ي اهل بيت اعتقادات ناصبي به او بياموزد!

مدتي گذشت. حالِ علي را از او پرسيدند با لفظ كودك.

 عصباني شد، گفت:"كودك كدام است؟ در مدينه عالم تر از من سراغ داريد؟"

- نه!

- به خدا قسم! هر چه مي خواهم يادش بدهم، خودش مي داند. ادامه اش را هم به من ياد مي دهد. تمام قرآن را با تفسير كامل مي داند و با صداي خوش از حفظ مي خواند . نمي دانم اين همه علم را از كجا آورده،وقتي در ميان ديوار هاي سياه مدينه بزرگ شده.

علي شش ساله معلم خوبي بود براي معلمش.

جنيدي،ناصبي سرسخت ، شد از دوست داران اهل بيت.

 آن هم سرسختانه.



نویسنده : محمدحسین محمدی محمدآبادی
تاریخ : شنبه 19 دی 1394 
زمان : 4:27 PM
داستان کوتاه از امام باقر(ع)
نظرات(0) | ادامه مطلب

همراه سي صد نفر،مامور شد براي آوردن امام هادي از مدينه.

در طول راه با يار امام بحث مي كرد،

مي گفت:

"مگرعلي بن ابي طالب نگفته هيچ زميني، خالي از قبر نيست،اگر هم باشد،به زودي قبرستان مي شود.پس گورستان اين بيابان بي آب و علف كجاست؟"

ميان راه،وسط تابستان، برف سنگيني شروع شد.امام و يارانش لباس گرم آورده بودند.ماموران امّا ، از سرما تلف شدند و همان جا شد گورستان شان.

 

                               برگرفته از کتاب «حصار آفتاب » از مجموعه کتب 14 خورشید و یک آفتاب


برچسبك: حضرت امام هادي, خاطره, ائمه, داستان كوتاه, داستانك



نویسنده : محمدحسین محمدی محمدآبادی
تاریخ : شنبه 19 دی 1394 
زمان : 4:27 PM
داستان کوتاه از امام باقر(ع)
نظرات(0) | ادامه مطلب

مردم را دور خودش جمع كرده بود، ميگفت زينب است؛دختر فاطمه بردنش پيشه خليفه . پرسيد: " چطور جوان مانده‌اي؟"

گفت:

"پيامبر دست كشيد بر سرم تا هر چهل سال يك بار جوان شوم."

علي‌ بن محمد آمد، رو به زن گفت:

"گوشت فرزندان فاطمه بر درندگان حرام است.برو داخل قفس شيرها،اگر راست ميگويي."

زن، پاهايش سست شد.عقب عقب رفت.

گفت :" مي‌خواهي مرا به كشتن دهي، چرا خودت نمي‌روي؟"

همه ساكت شدند.متعجب و منتظر!

علي‌بن محمد وارد قفس شد. شيرها دورش راگرفتند. صورت‌شان را ماليدند به لباسش.

او هم دست ميكشيد روي يال‌هايشان ونوازششان مي‌كرد.



نویسنده : محمدحسین محمدی محمدآبادی
تاریخ : شنبه 19 دی 1394 
زمان : 4:22 PM
داستان کوتاه از امام باقر(ع)
نظرات(0) | ادامه مطلب

ماجراي كناررفتن پرده براي امام دهن به دهن مي گشت.

 پرده دارِ متوكل هم براي صالح،يكي از دوستان واقفي مذهبش تعريف كرد. تا شنيده بود شروع كرده بود به خنديدن و مسخره كردن.

همان موقع امام رسيد،به او لبخندي زد،هر چند تا آن موقع هم ديگر را نديده بودند.

 گفت:

"صالح ! خدا در وصف سليمان پيامبر گفته : ما باد را در تسخير او داديم تا به امرش هر كجا خواست بوزد. پيامبر تو و اوصياء او كه پيش خدا عزيز تر از  سليمانند!"

عقايد واقفي اش همه بر باد رفت ، شيعه شد.

 

 



نویسنده : محمدحسین محمدی محمدآبادی
تاریخ : شنبه 19 دی 1394 
زمان : 4:20 PM
داستان کوتاه از امام باقر(ع)
نظرات(0) | ادامه مطلب

متوكل بعد از شفاي بيماريش، علما را جمع كرد تا تصميم بگيرد چقدر صدقه براي نذرش بپردازد.

نذر كرده بود مال زيادي انفاق كند.

علما اختلاف داشتند با هم.

امام هادي گفت : " هشتاد دينار بپرداز ."

گفتند : "چرا؟"

گفت : "خدا در قرآن گفته:

« لقد نصركم الله في مواطن كثيره؛ خداوند شما را در جاهاي زيادي ياري كرد»

آن‌ها را شمرديم، هشتاد مورد بود."



نویسنده : محمدحسین محمدی محمدآبادی
تاریخ : شنبه 19 دی 1394 
زمان : 4:20 PM
داستان کوتاه از امام باقر(ع)
نظرات(0) | ادامه مطلب

به اين آدرس نقل مكان كرديم  www.manbarak.ir

20داستان كوتاه از زندگي امام هادي عليه السلام

 

 توجه : این متون در برگه های " ابر و باد" یا "تذهیب"  متناسب برای ایام شهادت یا میلاد حضرت امام هادي جهت نصب در مسجد ،  پايگاه بسيج ، دانشگاه ، اداره و يا ... می باشد

 

/**/

 

 

 

 

از كوفه آمده بود.

گفتند امام هادي ، در مزرعه است .

رفت و گفت:" قرضي دارم ونمي‌توانم بپردازم. "

امام چيزي نداشت. برگه‌اي نوشت كه اين مرد طلبي دارد از من. آن را به مرد داد و گفت:

"وقتي به سامرا رسيدم ، زماني كه دورم شلوغ بود بيا ، پرخاش كن و ادعا كن كه از من طلب داري."

مرد نوشته را گرفت و در حضور مسئولين، اين كار را كرد.

متوكل براي اين كه ادعاي بزرگي كند . به امام پول داد. امام هم بخشيد به مرد، همه پول را .

 سه برابر آنچه كه مي‌خواست.

 

 

 

افتخار نوكري در خانه امام جواد نصيبم شده بود.از خانه ي امام كسي مي‌آمد ودستورات را به من مي‌رساند.چند وقتي بود احمد اشعري هم شب‌ها مي‌آمد خانه‌ام، از حال امام خبر بگيرد.

يك شب فرستاده ي امام سرش را آورد نزديك گوشم وآهسته گفت:"امام سلامت رساندند وگفتند امشب از دنيا مي‌روند و بعد از ايشان امامت به پسرشان علي مي‌رسد."

احمد حرف‌‌‌ها را شنيد.

*

خبر شهادت امام كه پخش شد، بر سر جانشينش حرف و نقل در گرفت.

دستور امام را مي‌گفتم،كسي باور نمي‌كرد.احمد كه شهادت داد

من راست گفته‌ام همگي رفتند خدمت امام هادي.

 

 

 

 

امام به او گفته بود:

 "هر وقت مسأله و مشكلي برايت پيش آمد، بنويس و زير جانمازت بگذار . چند ساعت بعد بيرون بياور و جوابت را ببين."

همين كار را ميكرد، هروقت مشكلي برايش پيش مي‌آ‌مد.

جوابش را بلافاصله ميگرفت.

 

 

 

 

امام جماعت مدينه بود.

 مُدام نامه مي نوشت براي متوكل:

"اگر اين جا را مي خواهي،علي بن محمد را از مدينه بيرون كن!"

متوكل حرفش را قبول كرد. وقتي كه امام مي خواست از مدينه برود،آمد پيش امام، گفت:" اگر شكايتم را پيش خليفه بكني ، زندگي ات را به آتش ميزنم و بچه ها و غلام ها يت را مي كشم."

امام آرام رو كرد به اوگفت:

"من ، مثل تو آبروريز نيستم.شكايت را به كسي مي كنم كه من و تو و خليفه را آفريد."

خجالت كشيد. سرش را انداخت زير،افتاد به التماس كه مرا ببخشيد.

 

 

 

ايستاده بود بيرون كاخ ، علي بن محمد خواست وارد قصر شود.

 همه احترامش كردند.

عده اي عصباني ، اعتراض كردند:

"براي چه بايد به يك كودك احترام بگذاريم ؟"

قسم خوردند وقتي از كاخ بيرون آمد ، از اسب پياده نشوند.

آمد بيرون.

 از اسب پياده شدند، بي اختيار.

همه ي آنهايي كه قسم خورده بودند.

 

 

 

 

چند سالي مي‌شد كه متوكل كشته شده بود و خلافتش دست به دست بين پسرانش گشته بود. حالا نوبت معتمد شده‌ بود تا ثابت كند فرزند خلف پدر است ؛ امام هادي را در چهل سالگي شهيد كرد ... .

*

امام آماده لبيك شده است . جمعي از شيعيان مخلص واصحاب خاص آمده‌اند . خود امام فرستاده بود دنبال آنها تا در حضورشان وصي و امام بعد از خود را معرفي كند ، فرزندش حسن.

همان طور كه سرش به سينه‌ي حسنش بود، وصيت‌ها را كرد، يكي يكي. اصحاب گريه مي‌كردند...  .

 

 

 

 

خليفه از فقهاي مجلس پرسيد:

" چه كسي سر آدم را در حج تراشيد؟"

همه به هم نگاه كردند.كسي چيزي نگفت.

گفت :

" حالا مي‌فرستم دنبال كسي كه جواب اين سوال را بلد باشد!"

چشم‌ها به در خيره شده بود. امام آمد.

جواب داد:

" پيامبر مي‌گفت كه سر آدم را جبرئيل تراشيد، با ياقوتي از بهشت و تا جايي كه نور ياقوت تابيد، حرم نام گرفت."

 

 

 

خوابيده بود توي رخت خواب.

گريه مي‌كرد و ناله.

امام آمد به ديدنش.

نشست بالاي سرش.دستانش را گرفت در دستش و گفت:

" از مرگ مي‌ترسي!؟ اگر تن و بدنت كثيف باشد، حمام نمي‌روي!؟ مرگ هم مثل حمام است . از گناهان پاكت مي‌كند و تو را به آسايش مي‌رساند."

بيمار،آرام شد و همان طور دست در دست امام از دنيا رفت.

 

 

 

دست و بالم حسابي تنگ شده بود.رفتم خانه‌ي امام،رو كرد طرفم: "ابا هاشم! شكر كدام يك از نعمت‌هاي خدا را مي‌خواهي ادا كني؟"

زبانم بند آمده‌ بود،مانده بودم چه جوابي بدم ....  .

ـ  به تو ايمان داده و بدنت را بر آتش حرام كرده. سلامتي و عافيت داده تا نيرو داشته باشي و طاعتش را بجا آوري، رضايت و قناعت داده تا گرفتار اين و آن نشوي. اين‌ها را من زودتر گفتم، چون فكر مي‌كردم آمده‌اي از كسي كه اين‌ها را به تو داده، شكايت كني....  .

بلند شدم كه بروم،امام ادامه داد:

"گفته‌ام صد دينارت بدهند،خواستي بروي،برو بگيرشان"

 

 

 

 

رفت پيش امام هادي ، گفت :" به من سخني ياد بدهيد كه با آن شما اهل بيت را بشناسم و زيارت كنم.

 امام با مهرباني جواب داد:

"غسل كن،به حرم كه رسيدي شهادتين بگو و صد تكبير و بعد بگو ...   ."

*

سينه به سينه و از كتابي به كتاب ديگر، رسيد به نسلهاي بعدي تا شيعيان يك دوره‌ي فشرده از امام شناسي در دستشان باشد.

اسمش شد؛

زيارت جامعه كبيره.

 

 

 

رفت خانه امام ،با عجله گفت:"خانواده واموالم را سپردم به شما."

- چه خبر شده يونس؟

- بايد از اين جا فرار كنم.

امام لبخندي زد، گفت: " چرا؟"

- نگين با ارزشي راوزير خليفه داده بود براي حكاكي ، موقع كار نصف

شد.

امام گفت:

"آرام باش، به خانه ات برگرد ، انشاءالله درست مي شود."

فردا وزير او را خواست گفت:

"همسرانم دعواشان شده . نگين را دو قسمت كن، دو انگشتر بساز با دست مزد دو برابر."

 

 

 

 

كنيزها را آورده بود براي فروش‌‌،براي هر كدام قيمتي مي گفت. امام نشاني هايش را برايم گفته بود . پيدا كردنش زياد سخت نبود. برده فروش پرسيد:

"بالاخره كدامشان را بياورم؟"

- آن يكي را ... .

با انگشت اشاره كردم وادامه دادم: "قيمتش را نگفتي ؟"

- هفتاد دينار طلا!

هر چند بالاتر از معمول، اما درست همان مقدار بود كه امام به من پول داده بود.

 كيسه ي دينارها را دادم وخريدمش.

با احترام بردمش براي امام.

بعدها معلوم شد كه بنا بوده بشود مادر امامِ دهم.



نویسنده : محمدحسین محمدی محمدآبادی
تاریخ : شنبه 19 دی 1394 
زمان : 4:19 PM
داستان کوتاه از امام باقر(ع)
نظرات(0) | ادامه مطلب

ـ ما نفهميديم اين ديگر چه جور دشمني اي است كه تو با علي بن محمد داري؟

وقتي كه مي آيد خانه ات از نوكر و كلفت گرفته تا ديگران همگي مي شوند خادمش. كار به جايي رسيده كه زحمت پس كردن پرده را هم به خود نمي دهد، چون ديگران زود تر مي دوند و برايش پس مي زنند !

- بي جا كرده اند! ديگر كسي حق ندارد برايش پرده كنار بزند.

امام وارد شد. كسي جرات نكرد نزديك پرده برود.يكي دو قدم مانده بود

كه يك دفعه باد زد و پرده كنار رفت. وقتي مي خواست برگردد هم.

فرياد متوكل پيچيد توي خانه:

"از اين به بعد اين پرده ي لعنتي را برايش كنار بزنيد نمي خواهم باد پرده دارش باشد!"



نویسنده : محمدحسین محمدی محمدآبادی
تاریخ : شنبه 19 دی 1394 
زمان : 4:19 PM
داستان کوتاه از امام باقر(ع)
نظرات(0) | ادامه مطلب

رفت خانه امام ،با عجله گفت:"خانواده واموالم را سپردم به شما."

- چه خبر شده يونس؟

- بايد از اين جا فرار كنم.

امام لبخندي زد، گفت: " چرا؟"

- نگين با ارزشي راوزير خليفه داده بود براي حكاكي ، موقع كار نصف

شد.

امام گفت:

"آرام باش، به خانه ات برگرد ، انشاءالله درست مي شود."

فردا وزير او را خواست گفت:

"همسرانم دعواشان شده . نگين را دو قسمت كن، دو انگشتر بساز با دست مزد دو برابر."

 



نویسنده : محمدحسین محمدی محمدآبادی
تاریخ : شنبه 19 دی 1394 
زمان : 4:18 PM
داستان کوتاه از امام باقر(ع)
نظرات(0) | ادامه مطلب

رفت پيش امام هادي ، گفت :" به من سخني ياد بدهيد كه با آن شما اهل بيت را بشناسم و زيارت كنم.

 امام با مهرباني جواب داد:

"غسل كن،به حرم كه رسيدي شهادتين بگو و صد تكبير و بعد بگو ...   ."

*

سينه به سينه و از كتابي به كتاب ديگر، رسيد به نسلهاي بعدي تا شيعيان يك دوره‌ي فشرده از امام شناسي در دستشان باشد.

اسمش شد؛

زيارت جامعه كبيره.

 



نویسنده : محمدحسین محمدی محمدآبادی
تاریخ : شنبه 19 دی 1394 
زمان : 4:18 PM
داستان کوتاه از امام باقر(ع)
نظرات(0) | ادامه مطلب

دست و بالم حسابي تنگ شده بود.رفتم خانه‌ي امام،رو كرد طرفم: "ابا هاشم! شكر كدام يك از نعمت‌هاي خدا را مي‌خواهي ادا كني؟"

زبانم بند آمده‌ بود،مانده بودم چه جوابي بدم ....  .

ـ  به تو ايمان داده و بدنت را بر آتش حرام كرده. سلامتي و عافيت داده تا نيرو داشته باشي و طاعتش را بجا آوري، رضايت و قناعت داده تا گرفتار اين و آن نشوي. اين‌ها را من زودتر گفتم، چون فكر مي‌كردم آمده‌اي از كسي كه اين‌ها را به تو داده، شكايت كني....  .

بلند شدم كه بروم،امام ادامه داد:

"گفته‌ام صد دينارت بدهند،خواستي بروي،برو بگيرشان"

 



نویسنده : محمدحسین محمدی محمدآبادی
تاریخ : شنبه 19 دی 1394 
زمان : 4:17 PM
داستان کوتاه از امام باقر(ع)
نظرات(0) | ادامه مطلب

خوابيده بود توي رخت خواب.

گريه مي‌كرد و ناله.

امام آمد به ديدنش.

نشست بالاي سرش.دستانش را گرفت در دستش و گفت:

" از مرگ مي‌ترسي!؟ اگر تن و بدنت كثيف باشد، حمام نمي‌روي!؟ مرگ هم مثل حمام است . از گناهان پاكت مي‌كند و تو را به آسايش مي‌رساند."

بيمار،آرام شد و همان طور دست در دست امام از دنيا رفت.

 



نویسنده : محمدحسین محمدی محمدآبادی
تاریخ : شنبه 19 دی 1394 
زمان : 4:17 PM
داستان کوتاه از امام باقر(ع)
نظرات(0) | ادامه مطلب

خليفه از فقهاي مجلس پرسيد:

" چه كسي سر آدم را در حج تراشيد؟"

همه به هم نگاه كردند.كسي چيزي نگفت.

گفت :

" حالا مي‌فرستم دنبال كسي كه جواب اين سوال را بلد باشد!"

چشم‌ها به در خيره شده بود. امام آمد.

جواب داد:

" پيامبر مي‌گفت كه سر آدم را جبرئيل تراشيد، با ياقوتي از بهشت و تا جايي كه نور ياقوت تابيد، حرم نام گرفت."



نویسنده : محمدحسین محمدی محمدآبادی
تاریخ : شنبه 19 دی 1394 
زمان : 4:16 PM
داستان کوتاه از امام باقر(ع)
نظرات(0) | ادامه مطلب

چند سالي مي‌شد كه متوكل كشته شده بود و خلافتش دست به دست بين پسرانش گشته بود. حالا نوبت معتمد شده‌ بود تا ثابت كند فرزند خلف پدر است ؛ امام هادي را در چهل سالگي شهيد كرد ... .

*

امام آماده لبيك شده است . جمعي از شيعيان مخلص واصحاب خاص آمده‌اند . خود امام فرستاده بود دنبال آنها تا در حضورشان وصي و امام بعد از خود را معرفي كند ، فرزندش حسن.

همان طور كه سرش به سينه‌ي حسنش بود، وصيت‌ها را كرد، يكي يكي. اصحاب گريه مي‌كردند...  .

 



نویسنده : محمدحسین محمدی محمدآبادی
تاریخ : شنبه 19 دی 1394 
زمان : 4:15 PM
داستان کوتاه از امام سجاد (ع)
نظرات(0) | ادامه مطلب

امام جماعت مدينه بود.

 مُدام نامه مي نوشت براي متوكل:

"اگر اين جا را مي خواهي،علي بن محمد را از مدينه بيرون كن!"

متوكل حرفش را قبول كرد. وقتي كه امام مي خواست از مدينه برود،آمد پيش امام، گفت:" اگر شكايتم را پيش خليفه بكني ، زندگي ات را به آتش ميزنم و بچه ها و غلام ها يت را مي كشم."

امام آرام رو كرد به اوگفت:

"من ، مثل تو آبروريز نيستم.شكايت را به كسي مي كنم كه من و تو و خليفه را آفريد."

خجالت كشيد. سرش را انداخت زير،افتاد به التماس كه مرا ببخشيد.

 

 



نویسنده : محمدحسین محمدی محمدآبادی
تاریخ : شنبه 19 دی 1394 
زمان : 4:14 PM
داستان کوتاه از امام سجاد (ع)
نظرات(0) | ادامه مطلب

 

ايستاده بود بيرون كاخ ، علي بن محمد خواست وارد قصر شود.

 همه احترامش كردند.

عده اي عصباني ، اعتراض كردند:

"براي چه بايد به يك كودك احترام بگذاريم ؟"

قسم خوردند وقتي از كاخ بيرون آمد ، از اسب پياده نشوند.

آمد بيرون.

 از اسب پياده شدند، بي اختيار.

همه ي آنهايي كه قسم خورده بودند.



نویسنده : محمدحسین محمدی محمدآبادی
تاریخ : شنبه 19 دی 1394 
زمان : 4:14 PM
داستان کوتاه از امام سجاد (ع)
نظرات(0) | ادامه مطلب

به اين آدرس نقل مكان كرديم  www.manbarak.ir

20داستان كوتاه از زندگي امام هادي عليه السلام

 

 توجه : این متون در برگه های " ابر و باد" یا "تذهیب"  متناسب برای ایام شهادت یا میلاد حضرت امام هادي جهت نصب در مسجد ،  پايگاه بسيج ، دانشگاه ، اداره و يا ... می باشد

 

/**/

 

 

 

 

از كوفه آمده بود.

گفتند امام هادي ، در مزرعه است .

رفت و گفت:" قرضي دارم ونمي‌توانم بپردازم. "

امام چيزي نداشت. برگه‌اي نوشت كه اين مرد طلبي دارد از من. آن را به مرد داد و گفت:

"وقتي به سامرا رسيدم ، زماني كه دورم شلوغ بود بيا ، پرخاش كن و ادعا كن كه از من طلب داري."

مرد نوشته را گرفت و در حضور مسئولين، اين كار را كرد.

متوكل براي اين كه ادعاي بزرگي كند . به امام پول داد. امام هم بخشيد به مرد، همه پول را .

 سه برابر آنچه كه مي‌خواست.

 

 

 

افتخار نوكري در خانه امام جواد نصيبم شده بود.از خانه ي امام كسي مي‌آمد ودستورات را به من مي‌رساند.چند وقتي بود احمد اشعري هم شب‌ها مي‌آمد خانه‌ام، از حال امام خبر بگيرد.

يك شب فرستاده ي امام سرش را آورد نزديك گوشم وآهسته گفت:"امام سلامت رساندند وگفتند امشب از دنيا مي‌روند و بعد از ايشان امامت به پسرشان علي مي‌رسد."

احمد حرف‌‌‌ها را شنيد.

*

خبر شهادت امام كه پخش شد، بر سر جانشينش حرف و نقل در گرفت.

دستور امام را مي‌گفتم،كسي باور نمي‌كرد.احمد كه شهادت داد

من راست گفته‌ام همگي رفتند خدمت امام هادي.

 

 

 

 

امام به او گفته بود:

 "هر وقت مسأله و مشكلي برايت پيش آمد، بنويس و زير جانمازت بگذار . چند ساعت بعد بيرون بياور و جوابت را ببين."

همين كار را ميكرد، هروقت مشكلي برايش پيش مي‌آ‌مد.

جوابش را بلافاصله ميگرفت.

 



نویسنده : محمدحسین محمدی محمدآبادی
تاریخ : شنبه 19 دی 1394 
زمان : 4:13 PM
 

 




.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.