داستان کوتاه از امام حسن(ع)
نظرات(0) | ادامه مطلب

هدیه ی خدا به مردم

پیامبر بود و علی . ابوبکر و عمر و عثمان هم با عده ای از مهاجرین و انصار نشسته بودند دور پیامبر , حرفهایش را گوش می کردند . حسن از دور می آمد . پیامبر دیدش . فرمود : " حسن را ببینید ؛ جبرئیل هدایتش می کند , میکائیل هوایش را دارد , پاره ی تن من است , پدرم فدایش شود."
بلد شد . اصحاب هم با او به استقبال حسن رفتند . دستش را گرفت , آورد نشاند کنارش ,  نگاهش را از او بر نمی داشت . فرمود : " این پسر هدیه ای است از طرف خدا برای مردم, بعد از من هدایتشان می کند , متولی کارهایم می شود , سنتم را زنده نگه می دارد .
هر کس که قدرش را بداند و گرامیش بدارد مرا گرامی داشته , خدا او را رحمت کند ."



نویسنده : محمدحسین محمدی محمدآبادی
تاریخ : دوشنبه 7 دی 1394 
زمان : 8:25 PM
داستان کوتاه از امام حسن(ع)
نظرات(0) | ادامه مطلب

پیام تسلیت

پیام تسلیت داده بودند برای امام ؛ دخترش از دنیا رفته بود
برایشان نوشت :
" دخترم رفت جایی که گذشتگان رفته اند ، آیندگان هم می روند."

خوف از خدا

رنگش پریده بود. صورتش هم زرد. بند بند بدنش می لرزید ؛ داشت وضو می گرفت .
زردی صورت و لرزش زانوانش بیش تر شد ؛
 به نماز ایستاده بود.



نویسنده : محمدحسین محمدی محمدآبادی
تاریخ : دوشنبه 7 دی 1394 
زمان : 8:24 PM
داستان کوتاه از امام حسن(ع)
نظرات(0) | ادامه مطلب

شرایط صلح با معاویه

- به کتاب خدا و سنت پیامبر عمل کنی.
- ولیعهد انتخاب نکنی، حکومت بعد از تو از آن حسن و اگر نبود حسین است.
- از علی جز به نیکی یاد نکنی.
- یاران و شیعیان علی را امان دهی.
- خطر و مزاحمت برای حسن بن علی و برادرش ایجاد نکنی.
این ها شرایط صلح بود با معاویه.

زیر پا گذاشتن صلح

- شیعیان را دست و پا می برید و به قتل می رساند.
- توهین به علی بیشتر از همیشه شد.
- دوستداران علی کافر شمرده شدند، مالشان غارت شد، خانه شان ویران. خودشان را شکنجه می دادند.
- یزید ولیعهد معاویه شد.
معاویه گفته بود بعد از صلح، عهدی را که با حسن بن علی بسته ام را زیر پا می گذارم.

 



نویسنده : محمدحسین محمدی محمدآبادی
تاریخ : دوشنبه 7 دی 1394 
زمان : 8:23 PM
داستان کوتاه از امام حسن(ع)
نظرات(0) | ادامه مطلب

خیانت

عبیدالله پسر عباس، فامیل امام، اولین کسی بود که مردم را دعوت کرد به جنگ با معاویه. می خواست انتقام خون دو پسرش را بگیرد. شد فرمانده سپاه امام با دوازده هزار سرباز، تعهد داد. قسم خورد در حضور مردم.
شبانه به سپاه دشمن پیوست، با هشت هزار سرباز. وعده ی ریاست و سکه های معاویه فریبش داد.



نویسنده : محمدحسین محمدی محمدآبادی
تاریخ : دوشنبه 7 دی 1394 
زمان : 8:22 PM
داستان کوتاه از امام حسن(ع)
نظرات(0) | ادامه مطلب

سپاه امام

عده ای مسلمانان ظاهر نما آمدند برای دادن شعار.
عده ای حریص و آزمند آمدند برای کسب غنائم
عده ای از بازماندگان صفین آمدند برای کشتن معاویه
عده ای متعصب قبیله ای آمدند، برای تسویه حساب های شخصی
تعداد انگشت شماری شیعه
همه با هم شدند سپاه امام.
                                                                                                                        



نویسنده : محمدحسین محمدی محمدآبادی
تاریخ : دوشنبه 7 دی 1394 
زمان : 8:19 PM
داستان کوتاه از امام حسن(ع)
نظرات(0) | ادامه مطلب

پسر پیامبر

شتر عایشه برایشان بت شده بود .
پِهِنش را می بردند برای تبرک . می گفتند بوی مشک و عنبر میدهد . شتر را که می کشتند کار تمام بود و تکلیف جنگ هم مشخص .
علی نیزه را داد دست محمد بن حنفیه ، دلاور عرب بود . رفت تا نزدیک شتر ولی نتوانست بکشدش.برگشت پیش پدر. علی نیزه را گرفت . داد دست حسن .
صدای لشکرکه بلند شد فهمیدند شتر عایشه کشته شده. صورت محمد قرمز شده بود . از پدرخجالت     می کشید . علی آمد جلو ، سرمحمد را گرفت بالا :
"محمدم شرمنده نباش . تو پسر منی ولی حسن پسر پیامبراست ."



نویسنده : محمدحسین محمدی محمدآبادی
تاریخ : جمعه 4 دی 1394 
زمان : 5:46 PM
داستان کوتاه از امام حسن(ع)
نظرات(0) | ادامه مطلب

خدا دوست داران تو را دوست دارد

از كوچه ها مي گذشتيم. حسن را ديديم. بازي مي كرد. پيامبر قدم هايش را تندتر كرد . رسيد نزديكش . دست هايش را باز كرد ، مي خواست بغلش كند . او اما به اين طرف و آن طرف مي دويد . پيامبر هم به دنبالش ؛ هر دو مي خنديدند .او را گرفت .دستي كشيد روي سرش ، بوسيدش .
 فرمود :" تو از مني ، من از تو . خدا دوست دارد هر كه تو را دوست داشته باشد."



نویسنده : محمدحسین محمدی محمدآبادی
تاریخ : جمعه 4 دی 1394 
زمان : 5:43 PM
داستان کوتاه از امام حسن(ع)
نظرات(0) | ادامه مطلب

راز سجده ی طولانی

سجده اش طولانی شده بود. تعجب کردیم. نماز جماعت و این سجده تا به حال از پیامبر ندیده بودیم گفتیم شاید وحی نازل شده. نماز که تمام شد جلو رفتیم علتش را پرسیدیم.
فرمود: حسن بر گردنم سوار شده بود. دلم نیامد او را پایین بیاورم منتظر ماندم خودش پایین بیاید.
گفتیم : یا رسول الله با دیگران اینطور رفتار نمی کنید.
فرمود: حسن ریحانه من است هر کس می خواهد به  بهشت نگاه کند به حسن نگاه کند.



نویسنده : محمدحسین محمدی محمدآبادی
تاریخ : جمعه 4 دی 1394 
زمان : 5:42 PM
داستان کوتاه از امام علی(ع)
نظرات(1) | ادامه مطلب

عبداللّه بن عبّاس حكايت كند:
در يكى از روزها مقدار سيصد دينار به عنوان هديه ، خدمت حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله داده شد و حضرت تمامى آن ها را به علىّ بن ابى طالب عليه السلام عطا نمود.
سپس ابن عبّاس افزود: امام علىّ عليه السلام اظهار داشت : من آن سيصد دينار را گرفته و خوشحال شدم و با خود گفتم : امشب مقدارى از آن ها را در راه خدا صدقه مى دهم تا خداوند قبول فرمايد
؛ و چون نماز عشاء را پشت سر پيغمبر خدا به جماعت خواندم ، يك صد دينار آن ها را به زنى درمانده دادم .

چون صبح شد، مردم گفتند: ديشب علىّ بن ابى طالب صد دينار به فلان زن فاجره ؛ داده است .
با شنيدن اين سخن بسيار غمگين و ناراحت شدم و با خود عهد كردم كه جبران نمايم
، لذا هنگام شب بعد از نماز عشاء يك صد دينار ديگر از آن پول ها را به مرد رهگذرى دادم .
چون صبح شد، مردم گفتند: ديشب علىّ بن ابى طالب صد دينار به مردى دزد كمك كرده است ؛ و من خيلى ناراحت و افسرده خاطر گشتم و با خود گفتم : به خدا قسم ! امشب صد دينار باقى مانده را به كسى صدقه مى دهم كه مقبول خداوند قرار گيرد.
اين بار نيز هنگام شب ، پس از
نماز عشاء به جماعت حضرت رسول صلوات اللّه عليه از مسجد خارج گشتم و صد دينار باقى مانده را به مردى رهگذر دادم .
وقتى كه صبح شد مردم گفتند: ديشب علىّ بن ابى طالب ، صد دينار به مرد ثروتمندى كمك كرده است .
بسيار غمگين شدم و نزد پيامبر خدا رفتم ؛ و جريان را براى حضرتش بازگو كردم .
حضرت رسول فرمود: اين جبرئيل عليه السلام است ؛ كه مى گويد: خداوند صدقات تو را پذيرفته است .
و مى گويد: آن صد دينارى را كه به آن زن فاجره دادى ؛ چون به منزل خود آمد، توبه كرد و آن صد دينار را سرمايه زندگى قرار داد و هم اكنون دنبال مردى است كه با او ازدواج نمايد.
و آن صد دينارى را كه به آن مرد دزد دادى ، او نيز وقتى به منزل آمد، از كارهاى زشت خود توبه كرد و آن پول ها را سرمايه اى براى كسب و تجارت خويش قرار داد.
و همچنين آن صد دينارى را كه به مرد ثروتمند دادى ؛ چندين سال بود كه زكات و خمس اموال خود را نمى داد
، پس وقتى به منزلش ‍ آمد، با خود گفت : واى بر تو! اين علىّ بن ابى طالب است ، با اين كه مال و اموالى ندارد؛ اين چنين صدقه مى دهد و انفاق مى كند! ولى من بايد با اين همه ثروتى كه دارم از مستمندان دريغ مى دارم ، من بايد همانند علىّ بن ابى طالب به ديگران كمك نمايم و زكات و خمس ‍ اموال خود را بپردازم .
سپس فرمود: بنابراين ، كارهاى تو مقبول خداوند متعال قرار گرفته است و اين آيه شريفه :
(رِجالٌ لا تُلْهيهِمْ تِجارَةٌ عَنْ تَراضٍ ...)(24)، در شاءن و منزلت تو نازل گرديد.(25)



24-سوره نور: آيه 37.
25-مستدرك الوسائل : ج 7، ص 267، ح 16.

 


نویسنده : محمدحسین محمدی محمدآبادی
تاریخ : سه شنبه 1 دی 1394 
زمان : 7:10 PM
داستان کوتاه از امام علی(ع)
نظرات(2) | ادامه مطلب

هنگامی که امام علی(ع) مشغول نماز می شد گوشش نمی شنید و چشمش نمی دید و زمین و اسمان و همه مافیها از خاطرش محو می شد و با تمام وجود توجه خود را به مبدا حقیقت معطوف می داشت. در موقع نماز بدنش در محراب بود اما روحش به سوی خدا ی رحمن در پرواز و ان گونه در ذات حق فانی می شد که به کلی از پیرامون خود غافل می گشت و چنان که خود فرمود به چپ و راست توجه نمی کرد و کسانی را که در طرف چپ و راستش بودند نمی شناخت.



نویسنده : محمدحسین محمدی محمدآبادی
تاریخ : سه شنبه 1 دی 1394 
زمان : 7:09 PM
داستان کوتاه از امام علی(ع)
نظرات(0) | ادامه مطلب

مرحوم علامه طباطبایی از قول استاد برجسته خود «حاج میرزا علی آقا قاضی» داستان تکان دهنده ای را در زمینه سزای مخالفت با امامت علی (علیه السلام) را بیان می کند که ما در اینجا به گزیده ای از آن اشاره می کنیم: ایشان می فرماید: در نجف اشرف در نزدیکی منزل ما مادری از دنیا رفت، به هنگام دفن آن مادر، دخترش درا ثر شدت علاقه ای که به مادر داشت فریاد می زد: «من از مادرم جدا نمی شوم» بازماندگان هرچه تلاش کردند تا او را آرام کنند، نتوانستند، سرانجام تصمیم بر آن شد که او نیز همراه مادرش در قبر بخوابد. اما روی قبر را نپوشاندند، بلکه تخته ای روی آن قرار دادند تا هرگاه بخواهد از آن بیرون آید. آن شب دختر کنار جنازه ی مادر در قبر خوابید، فردای آن شب به سراغ آن قبر آمدند تا از احوال آن دختر مطلع شوند، هنگامی که تخته را برداشتند، ناگهان دیدند تمام موهای سر او سفید شده است! از او سوأل کردند چرا این طور شده ای؟ در پاسخ گفت: آن شب درکنار جنازه ی مادر خوابیدم، ناگهان دیدم دو نفر از فرشتگان آمدند و در دو طرف من ایستادند، و یک شخص محترمی هم آمد و در وسط ایستاد، آن دو فرشته مشغول بازجویی از عقاید مادرم شدند مادر به آن سوألات پاسخ درست می داد. تا اینکه رسیدند به این پرسش که امام تو کیست؟ آن مرد محترم که در وسط ایستاده بود، فرمود: «لَستُ لها بإمام» من امام او نیستم. آن مرد محترم امام علی (علیه السلام) بود.

در آن هنگام آن دو فرشته، چنان گرز بر سر مادرم زدند که آتش آن به سوی آسمان زبانه کشید، من در اثر وحشت و ترس زیاد، به این وضع که می بینید در آمدم...


نویسنده : محمدحسین محمدی محمدآبادی
تاریخ : سه شنبه 1 دی 1394 
زمان : 7:08 PM
داستان کوتاه از امام علی(ع)
نظرات(0) | ادامه مطلب

 

شخصی در حال مرگ بود و قبل از مرگش او وصیت کرد: من ۱۷ شتر و ۳فرزند دارم.

 شتران مرا طوری تقسیم کنید که بزرگترین فرزندم  نصف انها را و فرزند دومم یک سوم انها را و فرزند کوچکم یک نهم  مجموع شتران را به ارث ببرند.

وقتی که بستگانش بعد از مرگ او این وصیت نامه را مطالعه کردند  متحیر شدند و به یکدیگر گفتند ما چطور می توانیم این ۱۷ شتر را به این ترتیب تقسیم کنیم؟

مدیریت بر اعداد

 و بعد از فکر کردن زیاد  به این نتیجه رسیدند که تنها یک مرد در عربستان می تواند به انها کمک کند.

 بنابراین انها به نزد امام علی رفتند تا مشکل خود را مطرح کنند.

حضرت فرمود: رضایت میدهید که من شترم را به شتران شما اضافه کنم آنگاه تقسیم بنمایم؟ گفتند: چگونه رضایت نمی دهیم.هر کسی دوست دارد یک شتر اضافی تر داشته باشد . پس شتر خویش را به شتران اضافه نمود و به فرزند بزرگ که سهمش نصف شتران بود، نه شتر داد (۹=۲÷۱۸) . به فرزند دوم که سهمش ثلث شتران بود، شش شتر داد (۶=۳÷۱۸) و به فرزند سوم که سهم او یک نهم بود، دو شتر داد (۲=۹÷۱۸) .

و در اخر یک شتر باقی ماند که همان شتر  حضرت بود.(۱۷=۹+۶+۲) .

تصمیم سازی و قضاوت درست از ویژگی های ضروری یک مدیر توانمند می باشد.



نویسنده : محمدحسین محمدی محمدآبادی
تاریخ : سه شنبه 1 دی 1394 
زمان : 7:06 PM
داستان کوتاه از امام علی(ع)
نظرات(0) | ادامه مطلب

مردي نزد علي (ع) آمد و عرض کرد: « من حاجتي دارم.» امام فرمود: « حاجتت را روي زمين بنويس؛ زيرا که من گرفتاري تو را آشکارا در چهره تو مي بينم.» مرد روي زمين نوشت: « من فقيري نيازمندم.» امام به قنبر فرمود: « با دو جامعه ارزشمند او را بپوشان. » مرد فقير هم، با چند بيت شعر از اميرالمؤمنين (ع) تشکر کرد. حضرت فرمود: « يکصد دينار نيز به او بدهيد! » بعضي گفتند: « يا اميرالمؤمنين او را ثروتمند کردي ! علي (ع) فرمود: « من از پيامبر خدا (ص) شنيدم که فرمود: مردم را در جايگاه خود قرار دهيد و به شخصيت آنان احترام بگذاريد.» آن گاه فرمود: « من از بعضي مردم درشگفتم. آنان بردگان را با پول مي خرند، ولي آزادگان را با نيکي هاي خود نمي خرند.»

 



نویسنده : محمدحسین محمدی محمدآبادی
تاریخ : سه شنبه 1 دی 1394 
زمان : 7:04 PM
داستان کوتاه از امام علی(ع)
نظرات(0) | ادامه مطلب

نوجوانان باهوش ، اولين مسلمان

علي (ع) وارد خانه شد. پيامبر (ص) و خديجه (س) مشغول خواندن نماز بودند. ايستاد و به رکوع و سجود آنها نگاه کرد . پيامبر (ص) آياتي از قرآن را تلاوت مي کرد. چون نماز آنها تمام شد ، علي (ع) از کارشان پرسيد : پيامبر (ص) در جواب فرمود : «ما نماز مي خوانيم ، براي خدايي که مرا به پيامبري مبعوث کرده است» ؛ و علي (ع) را به اسلام دعوت کرد. او مهلت خواست تا با پدرش مشورت کند. شب تا صبح در فکر بود . صبح نزد رسول خدا (ص) آمد و فرمود : «خداوند مرا آفريد ، در حالي که با پدرم مشورت نکرد. پس دليلي ندارد که من هم در مورد عبادت او با پدرم مشورت نمايم ». (2)



نویسنده : محمدحسین محمدی محمدآبادی
تاریخ : سه شنبه 1 دی 1394 
زمان : 7:00 PM
داستان کوتاه از امام علی(ع)
نظرات(0) | ادامه مطلب

مدافع کوچک

قريش به بچه هاي خود ياد داده بودند که وقتي پيامبر اکرم (ص) از خانه بيرون مي آمد ، پشت سر حضرت مي دويدند و شعرهايي بر عليه ايشان مي خواندند و رسول خدا (ص) را اذيت مي کردند. علي (ع) که کودک بود ، به رسول خدا (ص) مي گفت : «هر وقت از خانه بيرون مي روي ، مرا با خود ببر». پيامبر اکرم (ص) از خانه بيرون مي آمد ، تا بچه ها مي آمدند به حضرت آزار برسانند ، علي (ع) آنها را دنبال مي کرد و گوش و بيني آنها را مي کشيدآنها هم نزد پدران خود شکايت مي کردند که : «قضمنا علي ؛ علي ما را گاز گرفته » اذيتمان کرده). لذا درکودکي به حضرت لقب «قضم»داده بودند. (15)



نویسنده : محمدحسین محمدی محمدآبادی
تاریخ : سه شنبه 1 دی 1394 
زمان : 6:58 PM
داستان کوتاه از امام علی(ع)
نظرات(0) | ادامه مطلب

عيب پوشى و ستار العيوبى

در خبر آمده است كه روزى پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم با جمعى از اصحاب خود نشسته بودند ناگه شخصى خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم رسيد و عرض كرد:

يا رسول الله در فلان خانه مردى و زنى به فساد مشغولند.
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: اين خبر تو را بايد بررسى كنم و آنها را بخواهم ببينم مطلب چيست ؟
چند تن از صحابه كه آنجا بودند اجازه احضار آنها را خواستند، ليكن پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم هيچ يك از آنان را اجازه نداند تا اينكه حضرت على (عليه السلام ) خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم رسيد آنگاه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به على (عليه السلام ) فرمود:
يا على تو برو و ببين اين ماجرا كه مى گويند راست است يا نه
اميرالمؤ منين على (عليه السلام ) آمد تا رسيد به در خانه ، آنگاه چشمان خود را بر هم گذاشت و وارد خانه شد و دست بر ديوار داشت تا وقتى كه گرد خانه گرديد و بيرون آمد چون خدمت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم رسيد عرض كرد: يا رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم من گرد آن خانه گشتم ولى هيچ كس را آنجا نديم .
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به نور نبوت مطلب را يافت كه على (عليه السلام ) نمى خواهد آن دو را رسوا نمايد لذا فرمود:
يا على انت فتى هذه الامه يعنى : يا على تو جوانمرد اين امتى .


نویسنده : محمدحسین محمدی محمدآبادی
تاریخ : سه شنبه 1 دی 1394 
زمان : 6:57 PM
داستان کوتاه از امام علی(ع)
نظرات(0) | ادامه مطلب

بسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم

روزى امام على(ع) در كنار خانه خدا مرد جوانى را ديد كه بر پرده كعبه چسبيده و با حال خوش دعا مى‏كند. مرد جوان، شب اول از خدا آمرزش گناهانش را طلب كرد و شب دوم عزت دنيا و آخرت را خواست.
و در شب سوم خود را به ركن چسبانيده و مى‏گفت: اى خدايى كه مكانى گنجايش تو را ندارد و نه مكانى از تو تهى است، به اين جوان غريب محتاج چهار هزار درهم بده:
اميرمؤمنان(ع) نزد او رفت و فرمود: «اى جوان، دو شب گذشته از خدا هر چه خواستى به تو داد. حالا چهار هزار درهم را براى چه مى‏خواهى؟»
جوان عرض كرد: هزار درهم براى ازدواج مى‏خواهم، هزار درهم براى پرداخت قرض، هزار درهم براى خريد خانه و هزار درهم براى مخارج زندگى.
امام على(ع) فرمودند: وقتى از مكه برگشتم، به خانه‏ام بيا.
جوان عرب يك هفته در مكه ماند، سپس به مدينه آمد و ندا داد: چه كسى مرا به منزل اميرالمؤمنين على(ع) راهنمايى مى‏كند؟
حسين بن على(ع) كه در ميان كودكان بود، گفت: من تو را به خانه ايشان مى‏برم، من فرزند وى هستم.
سالار شهيدان او را به منزل آورد، اميرمؤمنان به فاطمه زهرا(س) فرمود: اى فاطمه! آيا چيزى دارى كه اين جوان بخورد؟
ايشان فرمودند: خير.
امام على(ع) لباس پوشيدند و از منزل بيرون آمدند و سلمان را پيدا كردند و به او فرمودند: اى سلمان! اين باغى را كه رسول الله(ص) برايم كاشته است، بفروش سلمان باغ را فروخت و دوازده هزار درهم نزد على(ع) آورد.
آن حضرت از اين پول چهار هزار درهم به مرد جوان داد و چهل درهم ديگر بابت هزينه سفرش پرداخت.

به نقل از: داستان‏هايى از خدمت به خلق، نوشته زهرا صحرائيان، ص12



نویسنده : محمدحسین محمدی محمدآبادی
تاریخ : سه شنبه 1 دی 1394 
زمان : 6:48 PM
داستان کوتاه از امام علی(ع)
نظرات(0) | ادامه مطلب

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

احـنـف بـن قـیس می گوید: نزد معاویه رفتم، در مجلس او آن قدر شـیـریـنـی و تـرشـی آوردنـد کـه تعجب کردم. بعد از آن، غذاهای رنـگـارنگ در سفره او چیدند که من نام آن ها را ندانستم، و نام یـک یـک آن هـا را از او مـی پرسیدم و او جواب می داد. وقتی که معاویه غذاهای خود را توصیف کرد، گریه ام گرفت.

گفت: چرا گریه می کنی؟

گـفـتم: به یادم آمد که شبی در محضر علی(ع) بودم. هنگام افطار، آن حـضرت مرا تکلیف ماندن کرد، آن گاه انبانی[ کیسه ای] که سرش بـسـته بود و مهر زده شده بود طلبید، گفتم: در این انبان چیست؟

فرمود: سویق[ آرد نرم] جو است.

عـرض کردم: ترسیدی کسی از آن بردارد و یا بخل کردی که این گونه سر آن را مهر کرده ای؟

فـرمـود: نه ترسیدم و نه بخل کردم، بلکه ترسیدم فرزندانم آن را با روغن یا زیتون بیالایند[ تا من سویق روغنی بخورم]. گفتم: اگر چنین غذایی بخوری مگر حرام است؟

فـرمـود: حـرام نـیـست، ولی بر امامان عادل واجب است که به قدر فـقـیـرترین مردم، نصیب خود را بردارند تا مستمندان از جاده حق بیرون نروند

نقل از: استاد شهید مرتضی مطهری، داستان دوستان، ج4، ص



نویسنده : محمدحسین محمدی محمدآبادی
تاریخ : سه شنبه 1 دی 1394 
زمان : 6:46 PM
داستان کوتاه از امام علی(ع)
نظرات(0) | ادامه مطلب

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

در زمان حاتم طایی، عده ای از دشمنان وی با لشگریان خود برای سرکوبی خاتم و قومش قیام کرده بودند.

حاتم، سوار بر اسب خود شده و نیزه خود را برداشت و با اعلام، لشگریان خود را جمع کرد تا به جنگ دشمن بروند ، هنگامیکه دو لشگر در برابر هم در آستانه جنگ ، قرار گرفتند
یکی از لشگریان دشمن گفت : ای حاتم نیزه خود را به من ببخش ( یا حاتم اهب لی رمحک)

حاتم بی درنگ نیزه را به دشمن بخشد! به حاتم گفتند تو با این کار ، خود را به هلاکت انداختی؟ ! ( در این موقعیت حساس علاوه بر اینکه اسلحه تو رفت ، دشمن نیرومندتر شد).
حاتم- تمام این مطالب را می دانم و لیکن، جواب آن کسی را می گوید : به من ببخش چه بدهم: ! ولکن ما جواب من یقول لک: هب لی؟ 1

قال الإمام علی علیه السلام: کن عفوا فی قدرتک، جوادا فی عسرتک، مؤثرا مع فاقتک، یکمل لک الفضل. 2

امام علی علیه السّلام فرمود:: زمانی که قدرت داری با گذشت باش و در زمان تنگدستی بخشنده و در عین نیازمندی ایثارگر، تا فضل تو به کمال رسد.

پندهای جاویدان ص200 مولف: محمد اشتهاردی

2- غررالحکم ح7179



نویسنده : محمدحسین محمدی محمدآبادی
تاریخ : سه شنبه 1 دی 1394 
زمان : 6:45 PM
داستان کوتاه از امام علی(ع)
نظرات(0) | ادامه مطلب

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ


وقتى حضرت امير (عليه السلام ) بدنيا آمد، فاطمه بنت اسد همانند ساير نوزادان على (عليه السلام ) را قنداق مى كرد و دستهاى آن حضرت را در قنداق مى بست . اما بعد از اينكه فاطمه به سراغ على (عليه السلام ) مى آمد، مشاهده مى كرد دستهاى آن حضرت بيرون از قنداق است و پارچه ها هم پاره شده است ، فاطمه بنت اسد دو پارچه مصرى محكم آورد دستهاى آن حضرت را محكم تر از قبل بست و آنگاه حضرت را در گهواره خود گذاشت ، حضرت امير (عليه السلام ) با تكانى ، مجدد دستمال ها را پاره كرد و دست خود را از قنداق بيرون آورد، مجدد فاطمه بنت اسد با سه پارچه محكم دست هاى حضرت را مى بندد، اجمالا تا هفت بار و هفت پارچه بر روى هم ، دست هاى حضرت را در قنداق مى بندد باز حضرت دستان خود را باز مى نمايد. آنگاه حضرت على (عليه السلام ) به مادر خود مى فرمايد.
مادر دست مرا رها كن ، دست على بايد باز باشد كه به درگاه خدا دراز كند

غاية المرام



نویسنده : محمدحسین محمدی محمدآبادی
تاریخ : سه شنبه 1 دی 1394 
زمان : 6:44 PM
 

 




.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.