![]() |
هدیه ی خدا به مردم
پیامبر بود و علی . ابوبکر و عمر و عثمان هم با عده ای از مهاجرین و انصار نشسته بودند دور پیامبر , حرفهایش را گوش می کردند . حسن از دور می آمد . پیامبر دیدش . فرمود : " حسن را ببینید ؛ جبرئیل هدایتش می کند , میکائیل هوایش را دارد , پاره ی تن من است , پدرم فدایش شود."
بلد شد . اصحاب هم با او به استقبال حسن رفتند . دستش را گرفت , آورد نشاند کنارش , نگاهش را از او بر نمی داشت . فرمود : " این پسر هدیه ای است از طرف خدا برای مردم, بعد از من هدایتشان می کند , متولی کارهایم می شود , سنتم را زنده نگه می دارد .
هر کس که قدرش را بداند و گرامیش بدارد مرا گرامی داشته , خدا او را رحمت کند ."



