نکته های ادبی،قصه وداستان
يک مورچه در پي جمع کردن دانه هاي جو از راهي مي گذشت و نزديک کندوي عسل رسيد. از بوي عسل دهانش آب افتاد ولي کندو بر بالاي سنگي قرار داشت و هر چه سعي کرد از ديواره سنگي بالا رود و به کندو برسد نشد. دست و پايش ليز مي خورد و مي افتاد.
هوس عسل او را به صدا درآورد و فرياد زد: اي مردم، من عسل مي خواهم، اگر يک جوانمرد پيدا شود و مرا به کندوي عسل برساند يک «جور» به او پاداش مي دهم.
يک مورچه بالدار در هوا پرواز مي کرد. صداي مورچه را شنيد و به او گفت:«مبادا بروي ها... کندو خيلي خطر دارد!» مورچه گفت: بي خيالش باش، من مي دانم که چه بايد کرد.
بالدار گفت: آنجا نيش زنبور است.
مورچه گفت: من از زنبور نمي ترسم، من عسل مي خواهم.
بالدار گفت: عسل چسبناک است، دست و پايت گير مي کند.
مورچه گفت: اگر دست و پاگير مي کرد هيچ کس عسل نمي خورد.
بالدار گفت: خودت مي داني، ولي بيا و از من بشنو و از اين هوس دست بردار، من بالدارم و تجربه دارم، به کندو رفتن برايت گران تمام مي شود.
مورچه گفت: اگر مي تواني مزدت را بگير و مرا برسان، اگر هم نمي تواني جوش زيادي نزن. من بزرگتر لازم ندارم و از کسي که نصيحت مي کند خوشم نمي آيد
بالدار گفت: ممکن است کسي پيدا شود و ترا برساند ولي من صلاح نمي دانم و در کاري که عاقبتش خوب نيست کمک نمي کنم.
مورچه گفت: پس بيهوده خودت را خسته نکن. من امروز به هر قيمتي شده به کندو خواهم رفت.
بالدار رفت و مورچه دوباره داد کشيد: يک جوانمرد مي خواهم که مرا به کندو برساند و يک جو پاداش بگيرد.
مگسي سر رسيد و گفت: بيچاره مورچه، عسل مي خواهي و حق داري، من تو را به آرزويت مي رسانم .
مورچه گفت: بارک الله، خدا عمرت بدهد. تو را مي گويند، حيوان خيرخواه.
مگس مورچه را از زمين بلند کرد و او را دم کندو گذاشت و رفت.
مورچه خيلي خوشحال شد و گفت: به به، چه سعادتي، چه کندويي،چه عسلي، خوشبختي از اين بالاتر نمي شود، چقدر مورچه ها بدبختند که جو و گندم جمع مي کنند و هيچ وقت به کندوي عسل نمي آيند
مورچه قدري از اينجا و آنجا عسل را چشيد و هي پيش رفت تا رسيد به ميان حوضچه عسل، و يک وقت ديد که دست و پايش به عسل چسبيده و ديگر نمي تواند از جايش حرکت کند.
مور را چون با عسل افتاد کار ------- دست و پايش در عسل شد استوار
از تپيدن سست شد پيوند او ----------دست و پا زد، سخت تر شد بند او
هرچه براي نجات خود کوشش کرد نتيجه نداشت. آن وقت فرياد زد: اي مردم، مرا نجات بدهيد. اگر يک جوانمرد پيدا شود و مرا از اين کندو بيرون ببرد دو جو به او پاداش مي دهم.
گر جوي دادم دو جو اکنون دهم -------- تا از اين درماندگي بيرون جهم
مورچه بالدار از سفر برمي گشت، دلش به حال او سوخت و او را نجات داد و گفت: هوسهاي زيادي مايه گرفتاري است اين بار بختت بلند بود که من سر رسيدم ولي بعد از اين مواظب باش پيش از گرفتاري نصيحت گوش کني و از مگس کمک نگيري. مگس همدرد مورچه نيست و نمي تواند دوست خيرخواه او باشد.
نوشته شده در یک شنبه 8 آذر 1394 ساعت
7:15 AM توسط
میترا حمزه نژادی |
نظرات 0
يه روز تو پياده رو داشتم مي رفتم ، از دور ديدم يک کارت پخش کن خيلي با کلاس ، کارت هاي رنگي قشنگي دستشه ولي اين کارت ها رو به هر کسي نميده ! به خانم ها که اصلاً نمي داد و تحويلشون نمي گرفت ،
در مورد اقايون هم خيلي گزينشي رفتار مي کرد و معلوم بود فقط به کساني کارت ميداد که مشخصات خاصي از نظر خودش داشته باشند ، احساس کردم فکر ميکنه هر کسي لياقت داشتن اين تبليغات تمام رنگي خيلي خوشگل و گرون قيمت رو نداره ، لابد فقط به ادم هاي با کلاس و شيک پوش و با شخصيت ميده ! بدجوري کنجکاو بودم بدونم اون کارت ها چين !! با خودم گفتم يعني نظر اين کارت پخش کن خوش تيپ و با کلاس راجع به من چيه ؟! منو تائيد مي کنه ؟!
کفش هامو با پشت شلوارم پاک کردم تا مختصر گرد و خاکي که روش نشسته بود پاک بشه و برق بزنه ! شکمو دادم تو و در عين حال سعي کردم خودم رو جوري نشون بدم که انگار واسم مهم نيست ! دل تو دلم نبود ! يعني به من هم از اين کاغذهاي خوشگل ميده ؟! همين طور که سعي مي کردم با بي تفاوتي از کنارش رد بشم با لبخندي بهم نگاه کرد و يک کاغذ رنگي طرفم گرفت و گفت : اقاي محترم ! بفرماييد !
قند تو دلم اب شد ! با لبخندي ظاهري و با حالتي که نشون بدم اصلا برام مهم نيست بهش گفتم : مي گيرمش ولي الان وقت خوندنش رو ندارم ! چند قدم اونورتر پيچيدم توي قنادي و اون قدر هول بودم که داشتم با سر مي رفتم توي کيک ! وايستادم و با ذوق تمام به کاغذ نگاه کردم ، فکر مي کنيد رو کاغذ چي نوشته بود ؟؟
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
ديگر نگران طاسي سر خود نباشيد ! پيوند مو با جديدترين متد روز اروپا و امريکا !!
نوشته شده در چهارشنبه 27 آبان 1394 ساعت
6:24 AM توسط
میترا حمزه نژادی |
نظرات 0
شعر انتظار (شهریار)
باز امشب ای ستاره تابان نیامدی.
باز ای سپیده شب هجران ،نیامدی.
شمعم شکفته بود که خندد به روی تو
افسوس،ای شکوفه خندان ،نیامدی.
زندانی توبودم ومهتاب من،چرا
باز امشب از دریچه زندان نیامدی؟
باماسرچه داشتی ای تیره شب که باز
چون سرگذشت عشق،به پایان نیامدی؟
مگذارقندمن که به یغمابرد
طوطی من که درشکرستان نیامدی
شعرمن از زبان توخوش صید دل کند
افسوس ای غزال غزلخوان ،نیامدی
گفتم به خوان عشق شدم میزبان ماه
نامهربان من،توکه مهمان
نیامدی
خوان شکربه خون جگر دست می دهد
مهمان من چرا به سر خوان نیامدی؟
دیوان حافظی تو ودیوانه تو من
اما پری به دیدن دیوان نیامدی
نشناختی فغان دل رهگذر که دوش
ای ماه قصر،برلب ایوان نیامدی
گیتی متاع چون منش ایدگران به دست
اماتوهم به دست من،ارزان نیامدی
صبرم ندیده ای که چه زورق شکسته ای است
ای تخته ام سپرده ای به طوفان نیامدی
عیش دل شکسته عزا می کنی چرا؟
عیدم تویی،که من به توقربان نیامدی
درطبع شهریار خزان شد بهار عشق
زیراتوخرمن گل وریحان نیامدی
نوشته شده در سه شنبه 19 آبان 1394 ساعت
7:14 AM توسط
میترا حمزه نژادی |
نظرات 0
ملا نصرالدین هر روز در بازار گدایی میکرد و مردم با نیرنگی٬ حماقت او را دست میانداختند. دو سکه به او نشان میدادند که یکی شان طلا بود و یکی از نقره. اما ملا نصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب میکرد. این داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهی زن و مرد میآمدند و
دو سکه به او نشان می دادند و ملا نصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب میکرد. تا اینکه مرد مهربانی از راه رسید و از اینکه ملا نصرالدین را آنطور دست میانداختند٬ ناراحت شد. در گوشه میدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سکه به تو نشان دادند٬ سکه طلا را بردار. اینطوری هم پول بیشتری گیرت میآید و هم دیگر دستت نمیاندازند. ملا نصرالدین پاسخ داد: ظاهراً حق با شماست٬ اما اگر سکه طلا را بردارم٬ دیگر مردم به من پول نمیدهند تا ثابت کنند که من احمق تر از آنهایم. شما نمیدانید تا حالا با این کلک چقدر پول گیر آوردهام.
«اگر کاری که می کنی٬ هوشمندانه باشد٬ هیچ اشکالی ندارد که تو را احمق بدانند.»
نوشته شده در جمعه 15 آبان 1394 ساعت
9:22 AM توسط
میترا حمزه نژادی |
نظرات 0
در يك شب زمستاني سرد ، ملا در رختخواش خوابيده بود كه يكباره صداي غوغا از كوچه بلند شد .
زن ملا به او گفت كه بيرون برود و ببيند كه چه خبر است .
ملا گفت : به ما چه ، بگير بخواب. زنش گفت : يعني چه كه به ما چه ؟ پس همسايگي به چه درد مي خورد .
سرو صدا ادامه يافت و ملا كه مي دانست بگو مگو كردن با زنش فايده اي ندارد . با بي ميلي لحاف را روي خودش انداخت و به كوچه رفت .
گويا دزدي به خانه يكي از همسايه ها رفته بود ولي صاحبخانه متوجه شده بود و دزد موفق نشده بود كه چيزي بردارد. دزد در كوچه قايم شده بود همين كه ديد كم كم همسايه ها به خانه اشان برگشتند و كوچه خلوت شد ، چشمش به ملا و لحافش افتاد و پيش خود فكر كرد كه از هيچي بهتر است . بطرف ملا دويد ، لحافش را كشيد و به سرعت دويد و در تاريكي گم شد.
وقتي ملا به خانه برگشت . زنش از او پرسيد : چه خبر بود ؟
ملا جواب داد : هيچي ، دعوا سر لحاف من بود . و زنش متوجه شد كه لحافي كه ملا رويش انداخته بود ديگر نيست .
اين ضرب المثل را هنگامي استفاده مي شود كه فردي در دعوائي كه به او مربوط نبوده ضرر ديده يا در يك دعواي ساختگي مالي را از دست داده است .
نوشته شده در جمعه 15 آبان 1394 ساعت
9:19 AM توسط
میترا حمزه نژادی |
نظرات 0
لغت عربی توکل از لحاظ ریشه لغوی به معنی تکیه و اعتماد بر خدا و اعتراف به عجز خود کردن است. ولی مصراع بالا به افرادی که جمودت فکری دارند پاسخ آموزنده می دهد و به کسانی که قدرت خلاقه افراد و جماعت بشری را به هیچ می نگرند درس زندگی می آموزد که: نه کار بی توکل مصلحت است و نه توکل و تسلیمی که تلاش و سوق به تعالی و کمال در آن نباشد. توکل و تسلیم باید توام با سعی و فعالیت باشد تا میوه شیرین را به بار دهد باید کار کرد و از فیضان رحمت و مکرمت خدای مهربان نیز غافل نبود. به طوری که می دانیم مصراع بالا از عارف و متفکر نامدار ایران مولوی است.
روزی شتر مرکوب حضرت رسول اکرم(ص) گم شد، پس از تفحص و جستجوی بسیار آن را یافتند و به حضور پیغمبر آوردند . حضرت رو به غلام کرد و فرمود :« مگر در موقع خواباندن شتر زانوانش را نبسته بودی؟ » غلام عرض کرد:« کسی که توکل به قادر متعال داشته باشد الزام و احتیاجی ندارد که زانوان شتر را ببندد من توکل به خدا کردم و بدون آن که زانوانش را ببندم آن را خواباندم.»
حضرت فرمود: « عقل و توکل» یعنی: اول زانوی شتر را ببند و آن گاه توکل کن زیرا قبول مشیت الهی به آن تعلق می گیرد و که با کسب و کار وسعی و مجاهدت همراه باشد نه جبری صرف باش که کاری نکنی و با توسل و توکل همه چیز را از خدا بخواهی و بدانی، نه مختار مطلق که کسب کار و حرکت را بدون توکل و استعانت جستن از ذات باریتعالی منشا خیر و برکت بدانی.
نوشته شده در پنج شنبه 14 آبان 1394 ساعت
11:13 PM توسط
میترا حمزه نژادی |
نظرات 0
روزی مدیر یکی از شرکتهای بزرگ در حالیکه به سمت دفتر کارش می رفت چشمش به جوانی افتاد که در کنار دیوار ایستاده بود و به اطراف خود نگاه میکرد.
جلو رفت و از او پرسید: «شما ماهانه چقدر حقوق دریافت می کنی؟»
جوان با تعجب جواب داد: «ماهی 2000 دلار.»
مدیر با نگاهی آشفته دست به جیب شد و از کیف پول خود 6000 دلار را
در آورده و به جوان داد و به او گفت: «این حقوق سه ماه تو، برو و دیگر اینجا پیدایت نشود، ما به کارمندان خود حقوق می دهیم که کار کنند نه اینکه یکجا بایستند و بیکار به اطراف نگاه کنند.»
جوان با خوشحالی از جا جهید و به سرعت دور شد. مدیر از کارمند دیگری که در نزدیکیش بود پرسید: «آن جوان کارمند کدام قسمت بود؟»
کارمند با تعجب از رفتار مدیر خود به او جواب داد: «او پیک پیتزا فروشی بود که برای کارکنان پیتزا آورده بود.»
برخی از مدیران حتی کارکنان خود را در طول دوره مدیریت خود ندیده و آنها را نمی شناسند. ولی در برخی از مواقع تصمیمات خیلی مهمی را در باره آنها گرفته و اجرا می کنند.
نوشته شده در پنج شنبه 14 آبان 1394 ساعت
10:51 PM توسط
میترا حمزه نژادی |
نظرات 0
یکی از روزهای سال اول دبیرستان بود. من از مدرسه به خانه بر می گشتم که یکی از بچه های کلاس را دیدم. اسمش "جک" بود و انگار همهی کتابهایش را با خود به خانه می برد. با خودم گفتم: "کی این همه کتاب رو آخر هفته به خانه می بره. حتما ً این پسر خیلی بی حالی است!"
من برای آخر هفته ام برنامه ریزی کرده بودم. (مسابقهی فوتبال با بچه ها، مهمانی خانهی یکی از همکلاسی ها) بنابراین شانه هایم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.
همینطور که می رفتم، تعدادی از بچه ها رو دیدم که به طرف او دویدند و او را به زمین انداختند. کتابهاش پخش شد و خودش هم روی خاکها افتاد.
عینکش افتاد و من دیدم چند متر اونطرفتر، روی چمنها پرت شد. سرش را که بالا آورد، در چشماش یه غم خیلی
بزرگ دیدم. بی اختیار قلبم به طرفش کشیده شد و بطرفش دویدم. در حالیکه به دنبال عینکش می گشت، یه قطره درشت اشک در چشمهاش دیدم.
همینطور که عینکش را به دستش میدادم، گفتم: " این بچه ها یه مشت آشغالن!"
او به من نگاهی کرد و گفت: " هی ، متشکرم!" و لبخند بزرگی صورتش را پوشاند. از آن لبخندهایی که سرشار از سپاسگزاری قلبی بود.
من کمکش کردم که بلند شود و ازش پرسیدم کجا زندگی می کنه؟ معلوم شد که او هم نزدیک خانهی ما زندگی می کند. ازش پرسیدم پس چطور من تو را ندیده بودم؟
او گفت که قبلا به یک مدرسهی خصوصی می رفته و این برای من خیلی جالب بود. پیش از این با چنین کسی آشنا نشده بودم. ما تا خانه پیاده قدم زدیم و من بعضی از کتابهایش را برایش آوردم.
او واقعا پسر جالبی از آب درآمد. من ازش پرسیدم آیا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازی کند؟ و او جواب مثبت داد.
ما تمام اخر هفته را با هم گذراندیم و هر چه بیشتر جک را می شناختم، بیشتر از او خوشم میآمد. دوستانم هم چنین احساسی داشتند.
صبح دوشنبه رسید و من دوباره جک را با حجم انبوهی از کتابها دیدم. به او گفتم:" پسر تو واقعا بعد از مدت کوتاهی عضلات قوی پیدا می کنی،با این همه کتابی که با خودت این طرف و آن طرف می بری!" جک خندید و نصف کتابها را در دستان من گذاشت.
در چهار سال بعد، من و جک بهترین دوستان هم بودیم. وقتی به سال آخر دبیرستان رسیدیم، هر دو به فکر دانشکده افتادیم. جک تصمیم داشت به جورج تاون برود و من به دوک.
من می دانستم که همیشه دوستان خوبی باقی خواهیم ماند. مهم نیست کیلومترها فاصله بین ما باشد.
او تصمیم داشت دکتر شود و من قصد داشتم به دنبال خرید و فروش لوازم فوتبال بروم. جک کسی بود که قرار بود برای جشن فارغ التحصیلی صحبت کند. من خوشحال بودم که مجبور نیستم در آن روز روبروی همه صحبت کنم.
من جک را دیدم. او عالی به نظر می رسید و از جمله کسانی به شمار می آمد که توانسته اند خود را در دوران دبیرستان پیدا کنند.
حتی عینک زدنش هم به او می آمد. همهی دخترها دوستش داشتند. پسر، گاهی من بهش حسودی می کردم!
امروز یکی از اون روزها بود. من میدیم که برای سخنرانی اش کمی عصبی است. بنابراین دست محکمی به پشتش زدم و گفتم: " هی مرد بزرگ! تو عالی خواهی بود!"
او با یکی از اون نگاه هایش به من نگاه کرد( همون نگاه سپاسگزار واقعی) و لبخند زد: " مرسی".
گلویش را صاف کرد و صحبتش را اینطوری شروع کرد: " فارغ التحصیلی زمان سپاس از کسانی است که به شما کمک کرده اند این سالهای سخت را بگذرانید. والدین شما، معلمانتان، خواهر برادرهایتان شاید یک مربی ورزش... اما مهمتر از همه، دوستانتان...
من اینجا هستم تا به همه ی شما بگویم دوست کسی بودن، بهترین هدیه ای است که شما می توانید به کسی بدهید. من می خواهم برای شما داستانی را تعریف کنم."
من به دوستم با ناباوری نگاه می کردم، در حالیکه او داستان اولین روز آشناییمان را تعریف می کرد. به آرامی گفت که در آن تعطیلات آخر هفته قصد داشته خودش را بکشد. او گفت که چگونه کمد مدرسه اش را خالی کرده تا مادرش بعدا ً وسایل او را به خانه نیاورد. جک نگاه سختی به من کرد و لبخند کوچکی بر لبانش ظاهر شد.
او ادامه داد: "خوشبختانه، من نجات پیدا کردم. دوستم مرا از انجام این کار غیر قابل بحث، باز داشت."
من به همهمه ای که در بین جمعیت پراکنده شد گوش می دادم، در حالیکه این پسر خوش قیافه و مشهور مدرسه به ما دربارهی سست ترین لحظه های زندگیش توضیح می داد.
پدر و مادرش را دیدم که به من نگاه می کردند و لبخند می زدند. همان لبخند پر از سپاس.
من تا آن لحظه عمق این لبخند را درک نکرده بودم.
هرگز تاثیر رفتارهای خود را دست کم نگیرید. با یک رفتار کوچک، شما می توانید زندگی یک نفر را دگرگون نمایید: برای بهتر شدن یا بدتر شدن.
خداوند ما را در مسیر زندگی یکدیگر قرار می دهد تا به شکلهای گوناگون بر هم اثر بگذاریم.
دنبال خدا، در وجود دیگران بگردیم.
" دوستان، فرشته هایی هستند که شما را بر روی پاهایتان بلند میکنند، زمانی که بالهای شما به سختی به یاد میآورند چگونه پرواز کنند."
هیچ آغاز و پایانی وجود ندارد...
دیروز، به تاریخ پیوسته،
فردا ، رازی است ناگشوده،
اما امروز یک هدیه است
نوشته شده در پنج شنبه 14 آبان 1394 ساعت
10:38 PM توسط
میترا حمزه نژادی |
نظرات 0
آورده اند که خلیفه هارون الرشید در یکی از اعیاد رسمی با زبیده زن خود نشسته و مشغول بازی شطرنج بودند . بهلول بر آنها وارد شد او هم نشست و به تماشای آنها مشغول شد . در آن حال صیادی زمین ادب
را بوسه داد و ماهی بسیار فربه قشنگی را جهت خلیفه آورده بود .
هارون در آن روز سر خوش بود امر نمود تا چهار هزار درهم به صیاد انعام بدهند . زبیده به عمل هارون اعتراض نمود و گفت : این مبلغ برای صیادی زیاد است به جهت اینکه تو باید هر روز به افراد لشگری و
کشوری انعام بدهی و چنانکه تو به آنها از این مبلغ کمتر بدهی خواهند گفت
که ما به قدر صیادی هم نبودیم و اگر زیاد بدهی خزینه تو به اندک مدتی تهی خواهد شد .
هارون سخن زبیده را پسندیده و گفت الحال چه کنم ؟ گفت صیاد را صدا کن و از او سوال نما این ماهی نر است یا ماده ؟ اگر گفت نر است بگو پسند مانیست و اگر گفت ماده است باز هم بگو پس ند ما نیست و او مجبور می شود ماهی را پس ببرد و انعام را بگذارد .
بهلول به هارون گفت : فریب زن نخور مزاحم صیاد نشو ولی هارون قبول ننمود . صیاد را صدا زد و به او گفت : ماهی نر است یا ماده ؟
صیاد باز زمین ادب بوسید و عرض نمود این ماهی نه نر است نه ماده بلکه خنثی است .
هارون از این جواب صیاد خوشش آمد و امر نمود تا چهار هزار درهم دیگر هم انعام به او بدهند . صیادپولها را گرفته ، در بندی ریخت و موقعی که از پله های قصر پایین می رفت یک درهم از پولها به زمین افتاد . صیاد خم شد و پول را برداشت . زبیده به هارون گفت :
این مرد چه اندازه پست همت است که از یک درهم هم نمی گذرد . هارون هم از پست فطرتی صیاد
بدش آمد و او را صدازد و باز بهلول گفت مزاحم او نشوید . هارون قبول ننمود و صیاد را صدا زد وگفت : چقدر پست فطرتی که حاضر نیستی حتی یک درهم از این پولها قسمت غلامان من شود .
صیاد باز زمین ادب بوسه زد و عرض کرد : من پست فطرت نیستم . بلکه نمک شناسم و از این جهت پول را برداشتم که دیدم یک طرف این پول آیات قرآن و سمت دیگر آن اسم خلیفه است و چنانچه روی زمین بماند شاید پا به آن نهند و از ادب دور است .
خلیفه باز از سخن صیاد خوشش آمد و امر نمود چهار هزار درهم دیگر هم به صیاد انعام دادند و هارون گفت : من از تو دیوانه ترم به جهت اینکه سه دفعه مرا مانع شدی من حرف تو را قبول ننمودم و حرف آن زن را به کار بستم و این همه متضرر شدم .
نوشته شده در پنج شنبه 14 آبان 1394 ساعت
10:35 PM توسط
میترا حمزه نژادی |
نظرات 0
بی همگان به سرشود بی تو ب سر نمی شود.
داغ تودارد این دلم،جای دگر نمی شود .
دیده عقل مست تو،چرخه چرخ پست تو.
گوش طرب به دست تو،بی تو بسرنمی شود.
جان زتوجوش می کند،دل زتو نوش می کند.
عقل خروش می کند،بی توبسر نمی شود.
خمرمن وخمارمن،باغ من وبهار من.
خواب من و قرار من،بی تو بسر نمی شود.
جاه وجلال من تویی،ملکت ومال من تویی.
اب زلال من تویی،بی تو بسر نمی شود.
گاه سوی وفاروی،گاه سوی جفاروی.
ان منی،کجاروی؟بی توبسر نمی شود.
دل بنهند،برکنی،توبه کنند، بشکنی
این همه خود تو می کنی،بی تو بسر نمی شود.
بی تواگربسر شدی،زیرجهان زبر شدی.
باغ ارم سقر شدی،بی تو بسر نمی شود.
گرتوسری ،قدم شوم،ورتوکفی علم شوم.
وربروی عدم شوم،بی توبسر نمی شود
.خواب مرا ببسته ای،نقش مرا بشسته ای
وز همه ام گسسته ای،بی تو بسر نمی شود ،
بی تونه زندگی خوشم،بی تونه مردگی خوشم .
سرزغم توچون کشم،بی توبسر نمی شود .
هرچه بگویم،ای سند!نیست جدا زنیک وبد.
هم توبگو به لطف خود،بی تو بسر نمی شود.
نوشته شده در چهارشنبه 13 آبان 1394 ساعت
6:24 PM توسط
میترا حمزه نژادی |
نظرات 0