نکته های ادبی،قصه وداستان













يک مورچه در پي جمع کردن دانه هاي جو از راهي مي گذشت و نزديک کندوي عسل رسيد. از بوي عسل دهانش آب افتاد ولي کندو بر بالاي سنگي قرار داشت و هر چه سعي کرد از ديواره سنگي بالا رود و به کندو برسد نشد. دست و پايش ليز مي خورد و مي افتاد. هوس عسل او را به صدا درآورد و فرياد زد: اي مردم، من عسل مي خواهم، اگر يک جوانمرد پيدا شود و مرا به کندوي عسل برساند يک «جور» به او پاداش مي دهم. يک مورچه بالدار در هوا پرواز مي کرد. صداي مورچه را شنيد و به او گفت:«مبادا بروي ها... کندو خيلي خطر دارد!» مورچه گفت: بي خيالش باش، من مي دانم که چه بايد کرد. بالدار گفت: آنجا نيش زنبور است. مورچه گفت: من از زنبور نمي ترسم، من عسل مي خواهم. بالدار گفت: عسل چسبناک است، دست و پايت گير مي کند. مورچه گفت: اگر دست و پاگير مي کرد هيچ کس عسل نمي خورد. بالدار گفت: خودت مي داني، ولي بيا و از من بشنو و از اين هوس دست بردار، من بالدارم و تجربه دارم، به کندو رفتن برايت گران تمام مي شود. مورچه گفت: اگر مي تواني مزدت را بگير و مرا برسان، اگر هم نمي تواني جوش زيادي نزن. من بزرگتر لازم ندارم و از کسي که نصيحت مي کند خوشم نمي آيد بالدار گفت: ممکن است کسي پيدا شود و ترا برساند ولي من صلاح نمي دانم و در کاري که عاقبتش خوب نيست کمک نمي کنم. مورچه گفت: پس بيهوده خودت را خسته نکن. من امروز به هر قيمتي شده به کندو خواهم رفت. بالدار رفت و مورچه دوباره داد کشيد: يک جوانمرد مي خواهم که مرا به کندو برساند و يک جو پاداش بگيرد. مگسي سر رسيد و گفت: بيچاره مورچه، عسل مي خواهي و حق داري، من تو را به آرزويت مي رسانم . مورچه گفت: بارک الله، خدا عمرت بدهد. تو را مي گويند، حيوان خيرخواه. مگس مورچه را از زمين بلند کرد و او را دم کندو گذاشت و رفت. مورچه خيلي خوشحال شد و گفت: به به، چه سعادتي، چه کندويي،چه عسلي، خوشبختي از اين بالاتر نمي شود، چقدر مورچه ها بدبختند که جو و گندم جمع مي کنند و هيچ وقت به کندوي عسل نمي آيند مورچه قدري از اينجا و آنجا عسل را چشيد و هي پيش رفت تا رسيد به ميان حوضچه عسل، و يک وقت ديد که دست و پايش به عسل چسبيده و ديگر نمي تواند از جايش حرکت کند. مور را چون با عسل افتاد کار ------- دست و پايش در عسل شد استوار از تپيدن سست شد پيوند او ----------دست و پا زد، سخت تر شد بند او هرچه براي نجات خود کوشش کرد نتيجه نداشت. آن وقت فرياد زد: اي مردم، مرا نجات بدهيد. اگر يک جوانمرد پيدا شود و مرا از اين کندو بيرون ببرد دو جو به او پاداش مي دهم. گر جوي دادم دو جو اکنون دهم -------- تا از اين درماندگي بيرون جهم مورچه بالدار از سفر برمي گشت، دلش به حال او سوخت و او را نجات داد و گفت: هوسهاي زيادي مايه گرفتاري است اين بار بختت بلند بود که من سر رسيدم ولي بعد از اين مواظب باش پيش از گرفتاري نصيحت گوش کني و از مگس کمک نگيري. مگس همدرد مورچه نيست و نمي تواند دوست خيرخواه او باشد.
نوشته شده در یک شنبه 8 آذر 1394  ساعت 7:15 AM توسط میترا حمزه نژادی |نظرات 0
طراحی شده توسط راسخون