نکته های ادبی،قصه وداستان
شعر انتظار (شهریار)
باز امشب ای ستاره تابان نیامدی.
باز ای سپیده شب هجران ،نیامدی.
شمعم شکفته بود که خندد به روی تو
افسوس،ای شکوفه خندان ،نیامدی.
زندانی توبودم ومهتاب من،چرا
باز امشب از دریچه زندان نیامدی؟
باماسرچه داشتی ای تیره شب که باز
چون سرگذشت عشق،به پایان نیامدی؟
مگذارقندمن که به یغمابرد
طوطی من که درشکرستان نیامدی
شعرمن از زبان توخوش صید دل کند
افسوس ای غزال غزلخوان ،نیامدی
گفتم به خوان عشق شدم میزبان ماه
نامهربان من،توکه مهمان
نیامدی
خوان شکربه خون جگر دست می دهد
مهمان من چرا به سر خوان نیامدی؟
دیوان حافظی تو ودیوانه تو من
اما پری به دیدن دیوان نیامدی
نشناختی فغان دل رهگذر که دوش
ای ماه قصر،برلب ایوان نیامدی
گیتی متاع چون منش ایدگران به دست
اماتوهم به دست من،ارزان نیامدی
صبرم ندیده ای که چه زورق شکسته ای است
ای تخته ام سپرده ای به طوفان نیامدی
عیش دل شکسته عزا می کنی چرا؟
عیدم تویی،که من به توقربان نیامدی
درطبع شهریار خزان شد بهار عشق
زیراتوخرمن گل وریحان نیامدی
نوشته شده در سه شنبه 19 آبان 1394 ساعت
7:14 AM توسط
میترا حمزه نژادی |
نظرات 0
بی همگان به سرشود بی تو ب سر نمی شود.
داغ تودارد این دلم،جای دگر نمی شود .
دیده عقل مست تو،چرخه چرخ پست تو.
گوش طرب به دست تو،بی تو بسرنمی شود.
جان زتوجوش می کند،دل زتو نوش می کند.
عقل خروش می کند،بی توبسر نمی شود.
خمرمن وخمارمن،باغ من وبهار من.
خواب من و قرار من،بی تو بسر نمی شود.
جاه وجلال من تویی،ملکت ومال من تویی.
اب زلال من تویی،بی تو بسر نمی شود.
گاه سوی وفاروی،گاه سوی جفاروی.
ان منی،کجاروی؟بی توبسر نمی شود.
دل بنهند،برکنی،توبه کنند، بشکنی
این همه خود تو می کنی،بی تو بسر نمی شود.
بی تواگربسر شدی،زیرجهان زبر شدی.
باغ ارم سقر شدی،بی تو بسر نمی شود.
گرتوسری ،قدم شوم،ورتوکفی علم شوم.
وربروی عدم شوم،بی توبسر نمی شود
.خواب مرا ببسته ای،نقش مرا بشسته ای
وز همه ام گسسته ای،بی تو بسر نمی شود ،
بی تونه زندگی خوشم،بی تونه مردگی خوشم .
سرزغم توچون کشم،بی توبسر نمی شود .
هرچه بگویم،ای سند!نیست جدا زنیک وبد.
هم توبگو به لطف خود،بی تو بسر نمی شود.
نوشته شده در چهارشنبه 13 آبان 1394 ساعت
6:24 PM توسط
میترا حمزه نژادی |
نظرات 0
تانقش خیال دوست با ماست
ماراهمه عمر خود تماشاست
انجا که وصال دوستان است
والله که میان خانه صحراست
وانجا که مراد دل براید
یک خار به از هزار خرماست
چون برسرکوی یار خسبیم
بالین ولحاف ما ثریاست
چون عکس جمال او بتابد
کهسار وزمین ،حریر ودیباست
ازباد، چو بوی او بپرسیم
درباد صدای چنگ وسرناست
برخاک ،چونام او نویسیم
هرپاره خاک،حور وحوراست
براتش ازو فسون بخوانیم
زو اتش تیز، اب سیماست
قصه چه کنم،که برعدم نیز
نامش چوبریم ،هستی افزاست
وان لحظه که عشق روی بنمود
اینها همه از میانه برخاست
نوشته شده در چهارشنبه 13 آبان 1394 ساعت
6:21 PM توسط
میترا حمزه نژادی |
نظرات 0
امدنفس صبح وسلامت نرسانید بوی تونیاورد و پیامت نرسانید یاتوبه دم صبح سلامی نسپردی یاصبحدم ا زرشک سلامت نرسانید. من نامه نوشتم به کبوتر بسپردم . چه سود که بختم سوی بامت نرسانید. برباد سپردم دل وجان تا سوی تو ارد . زین هردو ندانم کدامت سوی تو نرسانید. (خاقانی شروانی)
نوشته شده در شنبه 9 آبان 1394 ساعت
10:58 AM توسط
میترا حمزه نژادی |
نظرات 0