پل


اي مدني‏برقع و مکي نقاب
سايه‏نشين، چند بود آفتاب
منتظران را به‏لب آمد نفس
اي ز تو فرياد به فرياد رس

 

از ناکجاي وجود بي مقدارم، تا آستان بي کران کوي تو، در ميان سيلاب اشک،

پلي از نياز مي زدم. پلي از انتظار،
از غيبت تا ظهور





[ جمعه 17 مرداد 1393  ] [ 8:37 PM ] [ طاها ]
[ نظرات (0) ]