آقای من!
آقایِ من !
از بَس که درد می کشی و دَم نمی زنی
حتی خدا به صبرِ تو تبریک گفته است
مهتاب اگر هنوز درخشنده مانده است
نامِ تو را در این شبِ تاریک گفته است
نامِ تو را پرنده به گوشِ بهار خواند
صدها درختِ پیر ، جوان شد ، جوانه زد
چترِ اَقاقیا به سرِ کوچه ها نشست
گیسویِ باغ را ، نفسِ باد شانه زد
گیسویِ شهر عطرِ تو را پخش می کند
بی شک عبور کرده ای از این کناره ها
دلدادگانِ رفته ، کفن پاره می کنند
صوتِ سلام می شنوم از مزارها
این انتظار ، پُشتِ زمین را شکسته است
آقا ! تو شانه هایِ زمان را تکان بده
تنها به دستِ تو کمرش راست می شود
لطفی کن و دوباره خودت را نشان بده
این انتظار را به بهاری تمام کن
یا ذره ای به ما بده از آن صبوری ات
بی تو نفس کشیدن و مُردن بدونِ تو
تقدیرمان مباد ! که سخت است دوری ات
السلام علیک یا قائمِ آلِ محمد

[ سه شنبه 22 مهر 1393 ] [ 8:34 PM ] [ طاها ]
