الهی !
نظرات(0) | ادامه مطلب

خدا….!
ای عاشقانه ی دل من…
گفتی ؛ فاصله ات با من یک نفس است…
گفتی ؛ تو از اهل زمین جدا شو… من سکوتت را معنا میکنم…
گفتی ؛ دغدغه هایت مال من ، من عشقت را شاعری میکنم…
هان…!!
ای آرامش مطلق…
دلم تو را میخواهد ، همین کنار ، نزدیک نزدیک ، بی ترس فرداها…
دلم میخواهد تنها تو را نفس بکشد…
دلم تویی را میخواهد که مصفایش کنی…

 

عکس نوشته های زیبا , درددل با خدا



نویسنده : مریم حسن زاده
تاریخ : دوشنبه 12 بهمن 1394 
زمان : 3:57 PM
...
نظرات(0) | ادامه مطلب

به خدا اعتماد کنیم...
 
 


نویسنده : مریم حسن زاده
تاریخ : دوشنبه 12 بهمن 1394 
زمان : 3:56 PM
...
نظرات(0) | ادامه مطلب

از خدا یک کمی وقت خواست
وای ای داد بیداد
دیدی آخر خدا مهلتش داد

*
آمد و توی قلبت قدم زد
هر کجا پا گذاشت
تکه ای از جهنم رقم زد

*
او قسم خورد و گفت
آبروی تو را می برد
توی بازار دنیا
مفت قلب تو را می خرد

*
آمد دور روح تو پیچید
بعد با قیچی تیز نامریی اش
پیش از آنکه بفهمی
بالهای تو را چید

*
آمد و با خودش
کیسه ای سنگ داشت
توی یک چشم بر هم زدن
جای قلبت
قلوه سنگی گذاشت
قلوه سنگی به اسم غرور
بعد از آن ریخت پرهای نور
وشدی کم کم از آسمان دور دور

*
برد شیطان دلت را کجا، کو؟
قلب تو آن کلید خدا ، کو؟

*
ای عزیز خداوند
پیش از آنکه درآسمان را ببندند
پیش از آنکه بمانی
توی این راههای به این دور و دیری
کاش برخیزی و با دلیری
قلب خود را از او پس بگیری.

عرفان نظرآهاری



نویسنده : مریم حسن زاده
تاریخ : دوشنبه 12 بهمن 1394 
زمان : 3:56 PM
همراه همیشگی
نظرات(0) | ادامه مطلب

اگر تنهاترین تنها شوم باز خدا هست

 او جانشین همه نداشتنهاست

 نفرین ها و آفرین ها بی ثمر است

 اگر تمامی خلق گرگهای هار شوند

 و از آسمان هول و کینه بر سرم بارد

 تو مهربان جاودان آسیب نا پذیر من هستی

 ای پناهگاه ابدی

 تو می توانی جانشین همه بی پناهی ها شوی




نویسنده : مریم حسن زاده
تاریخ : دوشنبه 12 بهمن 1394 
زمان : 3:56 PM
سخنان امام حسین (ع)
نظرات(0) | ادامه مطلب

امام حسین علیه السلام فرمودند :
 

هر که خدا را ، آن‌گونه که سزاوار اوست ، بندگی کند ، خداوند بیش از آرزوها و کفایتش به او عطا کند.

(بحار الأنوار، ج 68، ص 184)

 

 



نویسنده : مریم حسن زاده
تاریخ : دوشنبه 12 بهمن 1394 
زمان : 3:55 PM
گره گشا...
نظرات(0) | ادامه مطلب

گویند:
روزی دهقانی مقداری گندم در دامن لباس پیرمرد فقیری ریخت. پیرمرد خوشحال شد و گوشه های دامن را گره زد و رفت!
درراه با پرودرگار سخن می گفت:
(ای گشاینده گره های ناگشوده، عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای)
در همین حال ناگهان گره ای از گره هایش باز شد و گندمها به زمین ریخت!
او با ناراحتی گفت:
من تو را کی گفتم ای یار عزیز
کاین گره بگشای و گندم را بریز!
 
آن گره را چون نیارستی گشود
این گره بگشودنت دیگر چه بود؟
 
نشست تا گندمها را از زمین جمع کند , درکمال ناباوری دید دانه ها روی ظرفی از طلا ریخته اند!
 
ندا آمد که:
تو مبین اندر درختی یا به چاه
تو مرا بین که منم مفتاح راه
(مولانا)
 
 


نویسنده : مریم حسن زاده
تاریخ : دوشنبه 12 بهمن 1394 
زمان : 3:55 PM
خدایا
نظرات(0) | ادامه مطلب

به نام خالق هستی

خدایا از همه دلگیرم ،گفت حتی از من؟
گفتم خدایا نگران روزیم ،گفت آن بامن

گفتم خدایا خیلی تنهایم،گفت تنها تر از من
گفتم خدایا درون قلبم خالیست ،گفت پر کن از عشق من

گفتم از تو خیلی دورم ،گفت من از تو نه
گفتم خدایا چگونه آرام گیرم ،گفت با ذکرو یاد من

گفتم خدایا با این همه مشکل چه کنم،گفت توکل
کن به من
گفتم خدایا هیچ کس کنارم نمانده،گفت بجز من

گفتم چرا آنقدر میگویی من،گفت چون من از توام و تو از من...




نویسنده : مریم حسن زاده
تاریخ : دوشنبه 12 بهمن 1394 
زمان : 3:54 PM
خدا خیــلی وقته خداست
نظرات(0) | ادامه مطلب



تا حالا دندونپزشکی رفتین ؟؟؟
اول دکتر چند تا سوزن میزنه تو لثه تون،بعد اون مته رو میگیره دستش...
بعضی وقتا از شدت درد دسته های صندلی رو محکم فشار میدیم
و اشک تو چشمامون جمع میشه ...
چرا نمیزنین تو گوشش ؟
چرا داد و هوار نمی کنید ؟
این همه درد رو تحمل کردید،این همه سوزن و آمپول و مته و انبر و ...
خوب اعتراض کنید بهش !
چرا اعتراض نمی کنید ؟
تازه کلی هم ازش تشکر میکنیم و میخوایم بیایم بیرون میگیم:آقای دکتر ببخشید وقت بعدی کی هستش ؟!
نمی خوای خدا رو اندازه یه"دندونپزشک" قبول داشته باشی...؟؟
به دکتر اعتراض نمی کنیم چون می دونیم این درد فلسفه داره
و منجر به بهبود میشه،میدونیم یه حکمتی داره،خوب خدا هم حکیمه ...
اصلا قبلا هم به دکتر می گفتند حکیم ...
یعنی کارهای او از روی حکمت است .
وقتی درد و رنجی رو تو زندگی ما فرستاد،ازش تشکر کنیم،
بگیم نوبت بعدی کی هستش ؟
رنج بعدی ؟
به من بگو مدرک خدا رو قبول نداری ؟؟؟
حتی قد یه"دندون پزشک" ؟؟؟
یادت نره اون خیــلی وقته خداست ...

"دکتر الهی قمشه ای"



نویسنده : مریم حسن زاده
تاریخ : دوشنبه 12 بهمن 1394 
زمان : 3:53 PM
به خود ببال !
نظرات(0) | ادامه مطلب

به خدا گفتم :
از بازی آدمهایت خسته شده ام ؟

چرا مرا از خاک آفریدی ؟

چرا از آتش نیستم ؟
تا هرکه قصد داشت بامن بازی کند او را بسوزانم !

خدا گفت :
تو را از خاک آفریدم تا بسازی نه بسوزانی !

تو را از خاک از عنصری برتر ساختم تا با آب گـِل شوی و زندگی ببخشی ،

 از خاک آفریدم تا اگر آتشت زنند ، بازهم زندگی کنی و پخته تر شوی.

باخاک ساختمت تا همراه باد برقصی تا اگر هزار بار تو را بازی دادند تو برخیزی سر برآوری !

در قلبت دانهٔ عشق بکاری !

و رشد دهی و از میوه شیرینش زندگی را دگرگون سازی ! . . .

پس به خاک بودنت ببال . . .

 

 



نویسنده : مریم حسن زاده
تاریخ : دوشنبه 12 بهمن 1394 
زمان : 3:53 PM
 

 




.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.