اي زمين کربلا اينجا بود ماءواي من 

مي شود اي کربلا اينجا فزون غمهاي من

 

کربلا بر روي تو عرش خدا بنهاده پا 

تا ببوسد خلق عالم خاک زير پاي من

 

کربلا اينجا دگر وادي جانبازان بود 

قاب قوسين عون و جعفر،اکبر او" ادناي من

 

کربلا وادي طور مصطفي اينجا بود 

غرق خون اينجا بيند خواهرم سيماي من

 

کربلا اين سرزمين گلزار زهرا مي شود 

در کنار يکديگر پرپر شود گلهاي من

 

از براي کشتن من شمر دون بي حيا 

ميزند با چکمه بر سينه سيناي من

 

اين سر نوراني بالاي ني منزل کند 

مي چکد از نوک ني خون جگر از ناي من

 

هرکه چون آرام دل با نغمه هاي جان گداز 

مي شود مدهوش اگر نو شد مي از ميناي من تارک زيارت قبر حسين (ع)


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 29 آبان 1393  | 6:33 AM | نویسنده : هادیزاده | نظرات 0

 

نگرانم بیفتی از مرکب

روی این سنگ ها خدا نکند

به تنت نیزه ها فرو نروند؟!

تیر، خود را به سینه جا نکند؟

 

 کاش می شد که من سپر بشوم

سنگ ها بر دهان تو نخورد

کاش می شد که تیغ بردارم

نگذارم سر تو را ببُرد

 

کاش می شد نیاید این ملعون

کاش پیکار با گلو نکند

کاش بوسه نمی زدم هرگز

که تو را شمر پشت و رو نکند

 

تو بگو خواهرت چه کار کند؟

که سر از پیکرت جدا نشود؟

کاش می شد که چاره ای بکنم

پای مادر به گود وا نشود

 

کاش مادر ندیده باشد که

شمر ملعون نشست روی تنت

کاش اصلا دروغ باشد که

نیزه ای گیر کرده در دهنت

 

هرچه داری خودت بده بهِشان

که نخواهند جست و جوت کنند

پیرهن را خودت بکن از تن

که نیایند زیر و روت کنند

 

کاش جسم تو پاره پاره نبود

که کسی فکر بوریا نکند

کاش می شد خودت تکان بخوری

که تو را نیزه جا به جا نکند

 

جان من را بگیرد ای کاش و

روی نیزه سر تورا نبَرد

هرچه دارم برای زجر، بگو -

معجر دختر تو را نبرد


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 15 آبان 1393  | 6:16 AM | نویسنده : هادیزاده | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید