صِلَةُ الرَّحِمِ تُدِرُّ النِّعَمَ وَ تَدفَعُ النِّقَمَ؛
صله رحم، نعمتها را فراوان مىكند و سختىها را از بين مىبرد.
غررالحكم، ح5836
ادامه مطلب
صِلَةُ الرَّحِمِ تُدِرُّ النِّعَمَ وَ تَدفَعُ النِّقَمَ؛
صله رحم، نعمتها را فراوان مىكند و سختىها را از بين مىبرد.
غررالحكم، ح5836
اَلبَنونَ نَعيمٌ وَ البَناتُ حَسَناتٌ وَ اللّهُ يَسألُ عَنِ النَّعيمِ، وَ يُثيبُ عَلَى الحَسَناتِ؛
پسران، نعمتاند و دختران خوبى. خداوند ، از نعمتها سؤال مىكند و به خوبىها پاداش مىدهد .
كافى، ج6، ص7، ح12
مَن قامَ بِشَرائِطِ العُبوديَّةِ أَهلٌ لِلعِتقِ، مَن قَصَّرَ عَن أَحكامِ الحُرِّيَّةِ اُعيدَ اِلىَ الرِّقِّ؛
هر كس شرايط بندگى خدا را بهجا آورد سزاوار آزادى مىشود و هر كس در عمل به شرايط آزادگى كوتاهى كند، به بندگى (غير خدا) مبتلا مىشود.
(غررالحكم، ج 1، ص 113، ح413)
إن لَم يَكُن لَكُم دينٌ وَكُنتُم لاتَخافونَ المَعادَ فَكونوا أَحرارا فى دُنياكُم؛
اگر دين نداريد و از قيامت نمىترسيد، لااقل در دنياى خود آزاد مرد باشيد.
(بحارالانوار)
إنّ تَقوَى اللّه مِفتاحُ سَدادٍ ، و ذَخيرَةُ مَعادٍ ، و عِتقٌ مِن كُلِّ مَلَكَةٍ ، و نَجاةٌ مِن كُلِّ هَلَكَةٍ ، بِها يَنجَحُ الطّالِبُ ، و يَنجو الهارِبُ ، وتُنال الرَّغائبُ؛
تقواى خدا، كليد پاكى و درستى و اندوختهاى براى معاد و باعث آزادى از هر بندگى و رهايى از هر نابودى است. به وسيله تقواست كه جوينده به مطلوبش مىرسد و گريزانِ (از عذاب و كيفر الهى) رهايى مىيابد و به خواستها رسيده مىشود.
من توفیق الحر اکتسابه المال من حله؛
از موفقیت آزاده این است که مال را از راه حلال به دست آورد.
اَلحُرِّيَّةُ مُنَزَّهَةٌ مِنَ الغِلِّ وَالمَكرِ؛
آزادگى از كينهتوزى و مكر منزّه است.
(غررالحكم، ج1، ص385، ح1485)
مِن تَوفيقِ الحُرِّ اكتِسابُهُ المالَ مِن حِلِّهِ؛
از موفقيت آزاده اين است كه مال را از راه حلال به دست آورد.
(غررالحكم، ج6، ص36، ح393)
إنَّ الحُرَّ حُرٌّ على جميعِ أحوالِهِ : إن نابَتهُ نائِبَةٌ صَبَرَ لَها، وَإن تَداكَّت علَيهِ المَصائِبُ لَم تَكسِرهُ وَإن اُسِرَ وَقُهِرَ وَاستُبدِلَ بِاليُسرِ عُسرا، كَما كانَ يُوسُفُ الصِّدّيقُ الأمينُ صَلَواتُ اللّهِ عَلَيهِ: لَم يَضرُر حُرِّيَّتَهُ أنِ استُعبِدَ وَقُهِرَ وَاُسِرَ؛
آزاده در همه حال آزاده است: اگر بلا و سختى به او رسد شكيبايى ورزد و اگر مصيبتها بر سرش فرو ريزند او را نشكنند هرچند به اسيرى افتد و مقهور شود و آسايش را از دست داده و به سختى و تنگدستى افتد. چنان كه يوسف صديق امين، صلوات اللّه عليه، به بندگى گرفته شد و مقهور و اسير گشت اما اين همه به آزادگى او آسيب نرساند.
(كافى، ج2، ص89، ح6)