روزی مادر مرحوم شیخ عباس قمی (صاحب مفاتیح الجنان-150 سال پیش میزیست) به ایشان گفتند:
به مسجد برو و پدرت را برای شام صدا بزن ، شیخ اطاعت امر کردند و به سمت مسجد رفتند آن زمان
نسخه هایی از مفاتیح در شهر پخش شده بود که یکی از آنها دست روحانی همان محله ای بود که شیخ در آن
زندگی میکرد وقتی شیخ به مسجد رسید آن روحانی داشت صفحاتی از مفاتیح رو برای مردم میخواند شیخ
پدر را آرام صدا زد و به ایشان حرف مادر را گفت از آنجایی که پدر شیخ مطلع از این نبود که پسر خودش
آن کتاب را نوشته به شیخ رو کرد و با عصبانیت گفت: تو میدانی این مطالب چقدر ارزش دارد چه میشد
تو هم مانند این روحانی بودی.... شیخ در پاسخ با احترام جواب داد: شما نیز برایم دعا کنید تا من هم مانند او شوم
.................................................................................................................................
به پدر و مادر خود نیکی کنید و در هر شرایطی به آنان احترام بگذارید
سرباز مهدی (عج)
ادامه مطلب
او دوازده سال داشت وقتی کارنامه ی یک سال زحمت تحصیلش که با معدل 20 دید تصمیم گرفت کارنامه
را به پدرش نشان دهد آن موقع پدرش با شریک کارخانه اش دعوا کرده بود و عصبانی بود
پسر کارنامه را به پدرش نشان داد و گفت: حالا جایزه ام را بده
پدر کارنامه را گرفت و پاره کرد پسرک دلش شکست و با ناراحتی به رخت خوابش رفت
فردای آن روز پدر به خانه آمد پدر می خواست به ماموریت برود برای خداحافظی آمده بود پسرک خود را
به خواب زد پدر او را صدا زد اما او جواب نداد
پدر رفت فردا خبر از دنیا رفتن او آمد پسرک پشیمان بود که چرا آخرین بار با او خداحافظی نکرد او
درد پشیمانی را تا آخر عمرش با خود حمل کرد
...............................................................................................................
زنده ها را تا می توانید دریابید تا بعد از مرگشان پشیمان نباشید
گاهی پدر و مادر با ما رفتار بدی می کنند ولی کسی که ببخشد هنر کرده
سرباز مهدی (عج)
ادامه مطلب
پسری در امتحانات دانشگاه به امید قبولی درس می خواند او هر روز به نمایشگاه ماشینی که نزدیک
دانشگاه بود می رفت و ماشینی که مورد علاقه اش بود را نگاه می کرد او خانواده ی سطح بالایی داشت
پدرش قول آن ماشین را در صورت قبولی به او داده بود
بالاخره روز موعود فرا رسید پسر قبول شد به اتاق پدر رفت و گفت: پدر حال نوبت قول توست
پدر به او انجیل طلا داد او ناراحت وخشمگین شد گفت: پدر تو به من این قول را نداده بودی آخه.... .
بعد از خانه رفت ، چند سالی گذشت پسر پولدار شد و به تاجری موفق تبدیل شد
بعد چند سال یادش افتاد پدری هم دارد او به خانه شان رفت پدرش مرده بود به سراغ کمد پدر رفت آن
انجیل طلا را پیدا کرد انجیل را باز کرد سویچ آن ماشین را مابین انجیل پیدا کرد
آهی کشید گریه کرد و تا آخر عمر پشیمان بود
...............................................................................................................
قضاوت عجولانه کار درستی نیست
سرباز مهدی (عج)
ادامه مطلب
.: Weblog Themes By Pichak :.