نهال قامتش را بهار، تنها یازده بار به تماشا نشسته بود؛ اما خورشید به تابندگی جبینش رشک می برد.
هر روز برای رسیدن به برومندی و جوانی، مشق شمشیر می کرد و تمرین محبّت. هم مادر، عاشق او بود، هم او عاشق مادر، به اندازه ای عشق در وجودشان جاری بود که روزگار به آن همه عطوفت و مهر، رشک می برد و خزان ناجوانمرد، حسادتش را با شمشیر کین در کمین نشسته بود تا زخم جدایی بر پیکرشان بنوازد. آفتاب عاشورا کم کم به نیمه آسمان می رسید؛ مادر و فرزند، گویی از نگاه هم جدایی را خوانده بودند. دل کندن از نگاه یکدیگر سخت شده بود؛ امّا، منادی «منای کربلا» قرعه عاشقانگی را این بار به نامِ «عمروبن جناده انصاری» رحمه الله زده بود؛ کودکی که بزرگی نامش، خردسالی اش را پوشانده بود.
او برای جنگیدن نمی رفت که رسالت سفیر لحظه های زیبایی شهادت، نشان دادن عظمت عشق، بود؛ عشق به جلوه زار وصال دوست؛ عشق به آرمان آسمانی ثارالله علیه السلام ! خنجر جدایی، ناجوانمردانه، رشته امید مادر را بُرید و آسمان با اندوهِ تمام، «مرثیه شهادت» را زمزمه کرد:
هدیه شد دسته گلی از همه گل ها، خوش تر به سزاوارترین مادر عاشورایی
آتشین، سرخ، که خورشید ز خلوت گاهش با تبسّم نظری کرد بر آن زیبایی
مادر، آن هدیه به میدان شهادت پس داد گفت: از آن چه که دلتنگ شوم، دل کندم
من که پرواز پسر، در دل توفان دیدم لنگر عشق خود از دامن ساحل، کندم
یازده سال، به پرواز پسر، اندیشید تا مگر اوج بگیرد، برود بالاتر
مثل آزاده ترین سَروْ، به بی همتایی «عمرو» او جلوه کنان قد بکشد زیباتر
فارغ از دغدغه کودکی اش، مردی شد رفت تا مثل پدر او به سعادت برسد
عشق مادر، سببِ عشق خداوندی شد رفت تا تشنه به دریای شهادت برسد
صحنه اوج پسر، آه، عجب زیبا بود! موج زد در دل مادر، غم و شادی باهم
گفت: مادر به فدای تو، عزیزم، ای کاش! وقت جان کندن تو، من به کنارت بودم!
عمرو؛ ای تکامل عشق الهی در نگاه مادر، ای دل انگیزترین تصویر عاشورایی!
گوارایت باد! شربت شهادتی که در جوار سقای کربلا و خورشید حقیقت فروز دریای هستی ـ حضرت سیّدالشهداء علیه السلام ـ نوشیدی!
شفاعت دستان آسمانی و دیدگان آفتابی ات را در قیامت از ما دریغ مدار!
نوشته شده در تاريخ پنج شنبه 23 مهر 1394 ساعت 9:04 PM | نظرات (0)
RSS

