یادگار برادر بود و پاره جگر حسن علیه السلام . شوقی شگفت در چشم های شیدایش موج می زد. رنگ چشم هایش «اَحْلی مِنَ العسل» بود. سیمایش شکفته تر از گل بود. با عاطفه تر از هر آغوشی، عطشناک، رو در روی تنهایی عمو ایستاد و هیچ نگفت. فرات در آن طرفِ فتوت موج می زد و دریای وفا در این طرف حادثه، سر به زیر و عطشناک، تشنه یک جرعه نگاه رضایتمند حسین علیه السلام بود.
«عمو جان تشنه خوناب تیغم مکن از باده عشقت دریغم»
نگاه حسین علیه السلام بر قامت بالای قاسم دیری نپایید و چونان ابری بارور و بهاری، در ناگهانی از بغض شکفت و بارید. نگاه قاسم یادآور مدینه است و غربت اندوه بار کوچه های آن. نگاه قاسم موج خیز است و با سیاهی در ستیز. نگاهی است ژرف تر از زخم های عمیق تنهایی و غربت.
قاسم همچنان سر به زیر انداخته است و چشم انتظار لحظه تلاقی تبسّم و اشک است.
«از پشت آسمانتْ فلک می کند خطاب کای به ز روی مَه، مَه روی زمین تویی
اینک این حسین علیه السلام است که غرق در این همه زلالی و زیبایی، دست در آغوش تماشای قاسم می کند و زیبایی زیبنده او را مرور می کند.
زیبایی زیبنده قاسم را مرور می کند و با یک پلک زدن، به پس کوچه های مدینه می رسد، به لحظه های تنهایی برادر. نگاه حسین از بقیع می گذرد و در جوار روضه پیامبر صلی الله علیه و آله ، خیمه می زند. به یاد می آورد زمانی را که بر شانه های پیامبر می نشست و غرق در لبخندهای معطر پیامبر می شد. حسین علیه السلام ، چشم های خیس خود را که گشود، بی تابی قاسم را در آغوش خود یافت. کدامین اجازه می تواند رنگ شیرین چشم های قاسم را از حسین علیه السلام بگیرد؟
کدامین اجازه است که باید از دل حسین علیه السلام بر زبانش جاری شود؟! که عشق، گذشتن از وابستگی ها است، و سلوکی است بی توقف. و حسین علیه السلام سکوت کرد و سکوت، سکوتی که علامت رضایت است و نشانه دلتنگی های ناگزیر.
سکوت، علامت رضایت است و رضایت حسین علیه السلام سرمایه سعادت ابدی. قاسم که پاسخ را در سکوت عمو یافته بود، آسیمه سر، در آغوش حسین علیه السلام شناور شد. چشم در چشم حسین علیه السلام دوخت و با زبان بی زبانی، ایثار ماندگار عمو را ستود.
قاسم، این یادگار بهار زخمی برادر، لباس رزم به تن می کند. تا به بزم شوریدگان درآید. قاسم می رود، و با او رودی از نگاه حسین علیه السلام جاری می شود. قاسم می رود، گویی دل و جان حسین علیه السلام می رود.
ای منظری که می روی از چشم تر بمان در قاب چشم منتظرم یک نظر بمان
آفتاب روز عاشورا به سرخی کامل خود نزدیک می شود و آسمان با غزل بارانی خویش به بدرقه قاسم می شتابد. زخم ها، آغوش خود را به پیشوازش می گشایند. تا چند لحظه بعد، قاسم مهمان تبسّم عمو خواهد شد. حسین در آن سوی واقعه، لحظه های تماشایی و سرشار از تمنای قاسم را مرور می کند، تمنایی که آتش بر دل حسین علیه السلام می زند، تمنایی که:
«عمو جان تشنه خوناب تیغم مکن از باده عشقت دریغم
سرم دارد هوای نی سواری سرم را بر سر نی می گذاری
عمو جان گر به صف افتاده ام من چرا پس از قلم افتاده ام من
بده جامی که دست افشان شوم من به جشن تیغ ها مهمان شوم من
و حسین علیه السلام برخاست و دید که انتظار، در چشم منتظر قاسم موج می زند. و زمان آن رسیده بود که شربت شهادت را بر کام قاسم ریزد.
نوشته شده در تاريخ پنج شنبه 23 مهر 1394 ساعت 8:58 PM | نظرات (0)
RSS

