با توجه به اينكه براء بن عازب يكي از راويان حديث غدير است در جانبداري از حضرت علي (ع) چه كرد؟
---------------------------------
او از روز نخست، از علاقمندان صميمى اميرمؤمنان على )ع( بود و به همين دليل، پس از مهاجرت على )ع( از مدينه به عراق، در صف ياران آن حضرت قرار گرفت و در عراق )قلمرو حكومت اميرمؤمنان )ع »اقامت گزيد.(1) و در جنگهاى سه گانة اميرمؤمنان )جمل و صفين و نهروان( شركت جست و در جبهة آن حضرت قرار گرفت.(2)
پيروى او از اميرمؤمنان )ع(، پيروى كور كورانه نبود، بلكه او به راستى على )ع( را شايستهترين مرد جهان اسلام پس از پيامبر )ص( مىدانست و با بصيرت و بينش كامل نسبت به على )ع( از او پيروى مىكرد. او مىگفت: »من در دنيا و آخرت از كسى كه از على جلو افتاده و منصب او را تصاحب نمايد تبرى مىجويم«(3)
على )ع( نيز به او اطمينان داشت و از ارادت خاص او آگاه بود، چنانكه در جريان جنگ نهروان او را براى گفتگو با خوارج فرستاد تا بلكه از راه مذاكره و احتجاج ارشاد بشوند، براء به فرمان امام )ع(، سه روز با آنها به گفتگو و مناقشه پرداخت، ولى آنان جمعيتى نبودند كه به اين زودى دست از لجاجت و عناد بردارند، به همين دليل براء پس از سه روز گفتگو ناگزير بدون اخذ نتيجه به اردوگاه حضرت بازگشت.(4)
در جنگ صفين، »قيس بن سعد بن عبادة« يكى از سياستمداران بزرگ عرب به شمار مىرفت، او در جنگ صفين نه تنها در جبهه پيكار از هر گونه فداكارى و جانبازى دريغ نمىورزيد، بلكه همواره با يادآورى سوابق ننگين خاندان معاويه، و بيان دلايل حقانيت اميرمؤمنان )ع(، مردم را به پشتيبانى از على )ع( و جنگ با معاويه تشويق مىنمود.
روزى قيس بن سعد، اشعارى سرود و طى آن معاويه و خاندان او را به شدت مورد انتقاد قرار داده، سوابق ننگين و جبهه بندىهاى خاندان او را در برابر اسلام، روى دايره ريخت، معاويه از اين موضوع، سخت ناراحت شد و پس از مشاوره با عمر و عاص، گروهى از ياران على )ع( را كه همگى از صحابه گرامى پيامبر بودند، خواست تا از قيس خواهش كنند كه از سرودن چنين اشعارى خوددارى نمايد
يكى از افرادى كه براى ملاقات با معاويه، انتخاب شدند، براء بن عازب بود. و از آنجا كه براء نيز مثل قيس از گروه انصار، و نيز از ياران مورد علاقة على )ع( بود، انگيزة انتخاب او روشن مىگردد.
اميرمؤمنان )ع( ياران خود را به خوبى مىشناخت و از ميزان فداكارى و آشنائى آنها با مقام ولايت كاملا آگاهى داشت، شدت علاقة براء به پيشگاه على )ع( بر آن حضرت پوشيده نبود، ولى شايد براى آنكه حضرت عمق آشنائى او را با آئين اسلام و عظمت مقام خاندان پيامبر )ص( به ديگران معرفى نمايد، روزى از او چنين سؤال نمود: علاقه تو به آئين اسلام چگونه است؟
او در پاسخ عرض كرد: ما پيش از آنكه در حوزة ولايت و پيروى از شما وارد شويم، مانند يهود بوديم كه اثر عبادت خود را احساس نمىكرديم، ولى اكنون كه افتخار پيروى از شما نصيب ما گشته و نور ايمان بر شبستان دلهاى ما تابيده، اثر عبادت را در روح و روان خود احساس مىكنيم. )رجال كشى/ 45 )
براء در پرتو آشنائى با شخصيت و مقام ممتاز اميرمؤمنان و فداكارى در ركاب آن حضرت، از وزنه و موقعيت خاصى برخوردار بود چنانكه »برقى« در رجال خود او را از ياران برگزيدة اميرمؤمنان بشمار آورده است.(5)
در مورد پشتيبانى از خاندان پيامبر )ص( و پيروى از اميرمؤمنان )ع( افتخار ديگرى نيز نصيب براء بن عازب شده است و آن اينكه وى از جمله راويان حديث غدير است.
»سبط بن جوزى« مىگويد: براء بن عازب نقل مىكند كه:
در روز غدير هنگام نماز ظهر، اعلام نماز جماعت شد، پيامبر )ص( نماز ظهر را با مسلمانان خواند، سپس دست على )ع( را گرفت و جملة معروف »من كنت مولاه فهذا على مولاه« را گفت، بلافاصله، عمر براى عرض تبريك و تهنيت به حضور على )ع( بار يافت و خطاب به على )ع( گفت: »مبارك باد بر تواى پسر ابوطالب، تو از امروز رهبر و پيشواى هر مرد و زن مسلمانى هستى«.(6)
بنابراين، يكى از راويان حديث غدير، براء بن عازب بشمار مىرود. شايد به همين علت، وضع او روز رحلت پيامبر )ص( با وضع بسيارى از مسلمانان فرق داشت، زيرا او كه شخصا شاهد جريان غدير و تعيين على )ع( براى رهبرى و پيشوائى مسلمانان بعد از پيامبر )ص(
بود، حق داشت پس از رحلت پيامبر )ص( در مورد تعيين رهبر و پيشواى جامعة اسلامى، دستخوش نگرانى گردد. به همين دليل او روز وفات پيامبر )ص( سخت اندوهگين و افسرده بود كه مبادا عدهاى مانع از اين شوند كه على )ع( زمام خلافت را در دست گيرد.
او مرتب، در رفت و آمد به خانة بنىهاشم و سران قريش بود تا ببيند سرانجام انتخاب خليفه به كجا مىرسد؟ در اينجا بىمناسبت نيست كه سخن »ابن ابىالحديد« دانشمند معروف جهان تسنن را در اين زمينه نقل كنيم:
»براء مىگويد: من همواره دوستدار بنىهاشم بودم، پس از رحلت پيامبر )ص( بيم آن داشتم كه حكومت و خلافت را از اين خاندان بيرون ببرند، از اين نظر در هالهاى از غم و اندوه فرو رفته بودم و برغمى كه از مرگ رسول خدا بر دلم نشسته بود، غم ديگرى نيز افزوده شده بود. از اين رو گاهى به ميان بنىهاشم كه در حجرة مخصوص پيامبر گرد آمده بودند، مىرفتم و گاه به سران قريش سر زده، فعاليتهاى بزرگان قريش را در مدينه زير نظر مىگرفتم و حوادث روز را مرتب دنبال مىنمودم.
چيزى نگذشت كه ابوبكر و عمر از نظرم ناپديد شدند، ناگهان خبر رسيد كه آنان و گروهى ديگر از مسلمانان در سقيفه بنىساعده اجتماع كردهاند، سپس به فاصلة اندكى گزارش ديگرى رسيد كه گروهى با ابوبكر بيعت كردهاندأ
پس از شنيدن اين خبر بىدرنگ بيرون آمدم، چشمم به ابوبكر و عمر و ابوعبيده جراح و گروهى ديگر از گردانندگان سقيفه افتاد كه اطراف ابوبكر را احاطه نموده، و او را در كوچهها و معابر شهر مىگردانيدند و به هر كس مىرسيدند دست او را گرفته به زور به دست ابوبكر مىماليدند و مىگفتند: با خليفة رسول خدا بيعت كن
من از اين كار مسخره آميز، سخت متنفر شدم و به سرعت خود را به در خانة بنىهاشم رسانيدم و سخت در را كوبيدم و گفتم كار از كار گذشت و مردم با ابوبكر بيعت كردند.«(7)
اين سند تاريخى، علاوه بر اين كه پرده از روى نحوة انتخاب غير قانونى ابوبكر برمىدارد، علاقة شديد براء را نسبت به خاندان پيامبر )ص( و اميرمؤمنان )ع( به خوبى روشن مىسازد.
در اواخر سال 35 هجرى، پس از كشته شدن عثمان، اميرمؤمنان به خلافت و حكومت رسيد و تمام اقطار اسلامى در قلمرو حكومت آن حضرت قرار گرفت، فقط معاويه، علم مخالفت بر افراشت و محيط شام را از قلمرو حكومت الهى بيرون ساخت.
اميرمؤمنان به منظور حفظ مناطق اسلامى، از تجاوزهاى مزدوران معاويه ناگزير شد مركز خلافت را در عراق قرار دهد و مناسبترين نقطه براى اين كار، شهر »كوفه« بود.
مردم كوفه و عراق، زمان رسالت را درك نكرده بودند و از اوضاع پيامبر )ص( و اين كه آن حضرت همواره على )ع( را بر ديگران مقدم مىداشت، آگاهى نداشتند، اميرمؤمنان براى بيدار ساختن مردم، در فرصتهاى مختلف امتيازات و موقعيت خاص خود را نزد پيامبر )ص( به مردم عراق گوشزد مىكرد.
روزى در »رحبه« در يك اجتماع بزرگ كه گروهى از ياران پيامبر )ص( در آن گرد آمده بودند، رو به آنها كرد و فرمود: هر كس از شما در روز غدير از پيامبر اسلام شنيده است كه فرمود: »من كنت مولاه فهذا على مولاه، الهم و ال من والاه و عادمن عاداه« بر خيزد و شهادت بدهد.
گروهى از بزرگان اصحاب پيامبر، كه در آن انجمن بودند برخاستند و گواهى دادند، ولى عدة انگشت شمارى، از آن جمله »انس بن مالك« و »براء بن عازب« از گواهى دادن خود دارى نمودند و مورد اعتراض سخت على )ع( قرار گرفتند، اميرمؤمنان فرمود:
شما هر دو در روز غدير حاضر بوديد و سخنان پيامبر را دربارة من، مانند ديگران شنيديد، چرا اكنون از اداى شهادت خوددارى نموديد؟
كتمان حقايق به وسيلة اين دو نفر كه از ياران على )ع( بودند، سخت بر على )ع( گران آمد و موجب رنجش شديد خاطر آن حضرت گرديد به طورى كه آنها را نفرين نموده گفت: »خدايا اگر اين دو نفر از روى عناد، حاضر به اداى شهادت و اظهار حق نشدند، آنان را گرفتار نما«، در اثر دعاى على )ع( انس از ناحية پا آسيب ديد و دچار بيمارى برص گرديد براء نيز در پايان عمر بينائى خود را از دست داد
اين جريان را بسيارى از محدثان و تاريخ نويسان شيعه، از آن جمله »كشى«(/ 44 )در رجال خود و مؤلف »تنقيحالمقال« نقل كردهاند )قاموس الرجال/ 151 2 /152 )
و از نظر تاريخى يك مسئلة مسلم به شمار مىرود.
شك نيست كه لغزش انس و براء، قابل چشم پوشى نمىباشد، ولى بايد توجه داشت كه معناى شيعه اين نيست كه در طول عمر خود هيچ گناهى مرتكب نشود و هميشه بر تمايلات و هوسهاى سركش خود مسلط باشد.
وانگهى علل و انگيزة كتمان شهادت، از طرف براء در آن مجمع، بر ما روشن نيست، در صورتى كه او خود يكى از راويان حديث غدير است )چنانكه در صفحات گذشته بر آن اشاره شد( و مورخان اسلامى با اسناد متعددى حديث غدير را از او نقل نمودهاند و از طرف ديگر در ارادت و علاقة خاص او نسبت به اميرمؤمنان به گواهى حقايقى كه در تاريخچه زندگى او گذشت، هيچ شكى نيست(8)
در هر حال او به خاطر پيروى از اميرمؤمنان هنگام انتقال مركز حكومت آن حضرت از مدينه به كوفه، در شهر كوفه رحل اقامت افكند و در جنگهاى سه گانة آن حضرت شركت جست و سرانجام در سال 72 هجرى در زمان حكومت مصعب بن زبير ديده از جهان فرو بست.(9)
آية الله جعفر سبحانى، شخصيتهاى اسلامى شيعه ج 2 1
به نقل از سايت تبيان
پىنوشت
(1)) طبقات ابن سعد/ 368 /4)
(2)) اسد الغابه/ 170 /1)
(3)) قاموس الرجال/ 150 /2)
(4)) قاموس الرجال/ 154)
(5)) قاموس الرجال/ 150 /2)
(6)) تذكرة الخواص/ 29)
(7)) قاموس الرجال، 154 2 /551)
(8))» الغدير «/ 18 1 /91)
(9)) الاستيعاب/ 145 /1)


