باغ جولان مرا بی در و پیکر بدهید
نه ز یار انتظاری . . .
پویندگی . . .
در پشت چارچرخه ی فرسوده ای؛ کسی
خطی نوشته بود:
«من گشتم نبود!
تو دیگر نگرد
نیست ...!»
گر خسته ای بمان و اگر خواستی بدان:
ما را تمام لذت هستی به جستجوست.
پویندگی تمامی معنای زندگی ست.
هرگز
«نگرد! نیست»
سزاوار مرد نیست ... .
فریدون مشیری
آید وصال . . .
عشق گاهی در دل یک استکان جا می شود
در دو عالم نیست ما را با کسی گرد و غبار
هر که ما را یاد کرد، ایزد مر او را یار باد
هر که ما را خوار کرد، از عمر برخوردار باد
هر که اندر راه ما خاری فکند از دشمنی
هر گلی کز باغ وصلش بشکفد بی خار باد
در دو عالم نیست ما را با کسی گرد و غبار
هر که ما را رنجه دارد راحتش بسیار باد
میر سید علی همدانی
تو را دارم ای گل، جهان با من است
اندیشه کن
لحظهای خود را بیا از خویشتن بیگانه کن
دیدنیها را فدای دیدن جانانه کن
تا به کی مِیْ از سبوی غیر مینوشی بیا
از سبوی رحمت حقّ باده در پیمانه کن
گنج در ویرانه پنهان است باید رنج کرد
گنج بیرنج ار که خواهی خویش را ویرانه کن
تا نگردد از پریشانی پریشان خاطرت
هر کجا دیدی پریشان گیسوانی شانه کن
هر کجا دیدی که عقل تو حریفِ نفْس نیست
عقل را بگذار و خود را در جهان دیوانه کن
همچو شمعی فیض بخش دیگران باش و بسوز
در مقام جانفشانی خویش را پروانه کن
بهر تاریکی گور خویش شمعی برفروز
فکر فردا و حسابِ خالق جانانه کن
در مقام خاکساری همچنان خورشید باش
خدمت خلق خدا با همّتی مردانه کن
پند عبرت میدهد «ژولیده» با پندش تو را
تا نگردیدی اسیرِ دام ترکِ دانه کن
ژولیده نیشابوری
