والعصر ...

 

یا رب نرسد آفتی از باد خزانش

آن یاس که شد دیده‌ی نرگس نگرانش

 

هر بار که می‌خواستم از او بنویسم

دیدم که حیا کرده به صد پرده نهانش

 

در پرده‌ی ابهام، زبان شعرا سوخت

از بس که ندیدند کران تا به کرانش

 

ناموس خدا بود که می‌خواست نبیند

اندازه‌ی یک بیت به شعر دگرانش

 

می‌خواست که قدرش نشود بر همه معلوم

مانند شب قدر به ماه رمضانش

 

آنقدر عزیز است که از سوی خدا نیست

غیر از مَلَکِ وحی کسی نامه رسانش

 

وقتی که به در می‌زند از شوق بلند است

از سینه‌ی جبریل صدای ضربانش

 

سرچشمه‌اش از مائده‌ی «بَضْعَةُ مِنّی» ست

خونی که دویده‌ست میان شریانش ...

 

کوثر غزلی نیست که آسان بتوان گفت

جایی که خدا سوره فرستاده به شأنش ...

 

این سوره‌ی مکّی مدنی، نبض رسول است

نَفْسی‌ست که مانند نَفَس بسته به جانش

 

زهرا مَلَکی بود که نازل شد و برگشت

بیهوده در این خاک نگیرید نشانش ...

 

والعصر ... که فرزند همین فاطمه، مهدی‌ست

ما منتظرانیم، خدایا برسانش

 

 

عباس شاه‌ زیدی



[ پنج شنبه 25 دی 1393  ] [ 6:05 PM ] [ KuoroshSS ]