. . . دارم دریغ
به که نطق خویش از اهل زمان دارم دریغ
نغمه ی داودی از آهن دلان دارم دریغ
حرف های راست را چون تیر در دل بشکنم
این خدنگ راست رو را از کمان دارم دریغ
گوش گل از پرده ی انصاف چون مفلس شده ست
بِه که من هم نغمه را از بوستان دارم دریغ
در نقاب خامُشی، یک چند، رو پنهان کنم
بِکرِ معنی را از این نامحرمان دارم دریغ
دیده ی یوسف شناسی نیست در مصر وجود
بِه که جنس خویش را از کاروان دارم دریغ
گوهر من بی بها و اهلِ عالم مفلسند
گوهر خود را ز چشم مفلسان دارم دریغ
من که شهری تر ز مجنونم در آیین جنون
چون سر خود را ز سنگ کودکان دارم دریغ؟
صائب تبریزی
[ پنج شنبه 13 فروردین 1394 ] [ 2:42 PM ] [ KuoroshSS ]
