تا نگویند
دل بدین گونه که اندر غم و رنج و مِحَن است
کفن آور که دم رفتن جان از بدن است
آب کوثر به گمانم که فرو ننشاند
این شراری که در آتشکدهی جان من است
با که گویم؟ .. که لبْ تشنه حسین علیه السلام را کشتند
بدنی کو؟ .. که بگویم ز چه بیپیرُهَن است
استخوانی اگر از سینهی او باقی بود
آن هم از ضرب سُمِ اسب، شکن در شکن است
کفنی داشت ز خاک و کفنی داشت ز خون
تا نگویند شه کرب و بلا بیکفن است
تیره از دودِ دلم نُه فلک آید هر دم
یاد آرم که به مَطبخ، سرِ شاهِ زَمَن است
مگر از یاد روَد داغ غمش «جودی» را
ورنه گلزار جَنانش همه بیتُ ٱلْحَزَن است
جودی خراسانی
[ دوشنبه 10 مهر 1396 ] [ 7:19 PM ] [ KuoroshSS ]
