یادبچگی ها بخیر
"
زی زی گولو
خاطرات کودک مازندرانی
اتا بنده خدا تعریف کرده:
کِچیک بیمه کلاس سوم ابتدایی دَیمَه أتا زنگ تعلیمات دینی داشتِمی موضوع شم در مورد پیامبر بیه که دیه نماز خوندسّه سجده دیه که امام حسن با امام حسین(ع) دینه بر دوش مبارک بازی کردنه که باعث بیه سجده پیامبر طولانی تر بیه و بقیه داستان دوننی دیگه...
زنگ آخر بخرده اما بوردمی سره بدیمی که پیِر جان دره نماز خوندنه...
آقا إماره خِش خیالی برسیه وه سجده دیه بپرستِمه ونه کلنگ دوش،پیِر جان هم نامردی نکِردِه نماز رِه بشکندیه شق بشته مه گوشه بن أتا،بام بزو مه سره دله ها،تق بزو مه کشِّ دلِه لو مره سه متر اونورتر دم هدا
بعد باته که ذلف کفن مگه مریضی ته؟ مه دماغ نزدیک بیه بشکِه،من ندومبه مدرسه شماره چِچی یاد دنِّه کِه إنّی سره أندهِ وحش بونّی؟
مه چش پلی رد بواش تا تِره لینگ لو نکردمِه! در بوُر!
مِن هم اتاق جا بِمّه بیرون بعد أتا ذره فکر هاکردمه بفهمسّمه که چندِه فاصله هسّه بین پیامبر با امت پیامبر......ّّ
وِلااااااا...
صرفا جهت تنوع(به بعضیابایدگفت....)
ﺑﻪ ﺑﻌﻀﯽ ﻫﺎ ﺑﺎﯾﺪ ﮔﻔﺖ
ایمیل اشتباهی
روزی مردی به سفر میرود و به محض ورود به اتاق هتل، متوجه میشود که هتل به کامپیوتر و بالاخره به اینترنت مجهز است.
خیرخواهی خالق هستی
ﻧﻘﺎﺵ ﻣﺸﻬﻮﺭﯼ ﺩﺭﺣﺎﻝ ﺍﺗﻤﺎﻡ ﻧﻘﺎﺷﯽ ﺍﺵ ﺑﻮﺩ.
دوست داشتن واقعی
ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺍﺯ ﻋﺎﺷﻖ ﺑﻮﺩﻥ ﻫﻢ ﺳﺨﺖ ﺗﺮ ﺍﺳﺖ ..
لحظات زندگی
این متن
برنده جایزه
beautiful life
آلمان شده
حکایت بعضی انسانها
ﺩﺭ ﻗﻄﺐ ﺷﻤﺎﻝ ﮔﺮﮒ ﻫﺎ ﺭﺍ اینگونه ﺷﮑﺎﺭ می کنند:
جراحی دختری بسیار عجیب که دو دهان دارد 7
یک دختر بچه مصری که با دو دهان و هر کدام شامل یک آرواره بالایی و یک آرواره پایینی متولد شده در لس آنجلس تحت اولین مرحله از عمل جراحی ترمیمی قرار گرفت.
به گزارش ایران ناز دکتر ویلیام ماگی رییس پزشکی برنامههای بینالمللی در دپارتمان جراحی پلاستیک و ترمیم در بیمارستان اطفال لس آنجلس میگوید: وقتی از شرایط روکایا مطلع شدم احساس کردم میتوانم چهره او را جراحی کرده و زندگیاش را نجات دهم.
:
ﻣﻦ ﺯﻧﺪﮔﯿﻢ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻣﻢ ﻣﺮﺑﻮﻁ ﻧﯿﺴﺖ ﭼﻪ ﺑﺮﺳﻪ ﺑﻪ
ﺗﻮ
????????
ﺑﻪ ﺑﻌﻀﯿﺎﻡ ﺑﺎﯾﺪ ﮔﻔﺖ :
ﺑﺎ ﻣﻦ ﻣﺸﮑﻞ ﺩﺍﺭﯼ ؟
ﺧﻮﺵ ﺑﻪ ﺣﺎﻟﺖ ﺧﯿﻠﯿﺎ ﻫﻤﯿﻨﻢ ﻧﺪﺍﺭﻥ !
????????
ﺑﻪ ﺑﻌﻀﯿﺎ ﺑﺎﺑﺪ ﮔﻔﺖ :
ﻋﻮﺽ ﻧﻤﯿﺸﯽ ، ﺧﯿﺎﻟﯽ ﻧﯿﺴﺖ ﺭﺍﺣﺖ ﺑﺎﺵ …
ﺗﻌﻮﯾﺾ ﮐﻪ ﻣﯿﺸﯽ
????????
ﺑﻪ ﺑﻌﻀﯿﺎ ﺑﺎﯾﺪ ﮔﻔﺖ :
ﺩﻭﺳﺖ ﻋﺰﯾﺰ ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ ﺣﻮﺍﺳﻢ ﻧﺒﻮﺩ
ﭘﺸﺘﻢ ﺧﻮﺭﺩ ﺑﻪ ﺧﻨﺠﺮﺗﻮﻥ !
??????
ﺑﻪ ﺧﯿﻠﯿﺎ ﺑﺎﯾﺪ ﮔﻔﺖ :
ﺗﻮ ﺧﻮﺏ ﺑﺎﺵ ، ﺍﮔﻪ ﻣُﺮﺩﯼ ﺑﺎ ﻣﻦ
????????
ﺑﻪ ﺑﻌﻀﯿﺎ ﻫﻢ ﺑﺎﯾﺪ ﮔﻔﺖ :
ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻦ ﻣﻦ ﺧﻮﺩﻣﻮ ﻧﻤﯿﮕﯿﺮﻡ
ﻭﻟﯽ ﺷﻤﺎ ﺯﯾﺎﺩﻯ ﺧﻮﺩﺗﻮ ﻭﻝ ﮐﺮﺩﻯ
????????
ﺑﻪ ﺑﻌﻀﯿﺎﻡ ﺑﺎﯾﺪ ﮔﻔﺖ :
ﺗﻮ ﺧﯿﻠﯽ ﺑﺎ ﮐﻼﺳﯽ ﻗﺒﻮﻝ
ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﻋﺎﺩﺕ ﺩﺍﺭﻡ ﮐﻼﺳﺎﺭﻭ ﺑﭙﯿﭽﻮﻧﻢ
??????????
ﺑﻪ ﺑﻌﻀﯽ ﻫﺎ ﺑﺎﯾﺪ ﮔﻔﺖ :
ﺻﺪﺍ ، ﺩﻭﺭﺑﯿﻦ ، ﺣﺮﮐﺖ,
کات..?!!!
??????????
ﺑﻪ ﺑﻌﻀﯿﺎ ﻫﻢ ﺑﺎﯾﺪ ﮔﻔﺖ :
ﺍﮔﻪ ﻭﺍﺳﻪ ﺑﻘﯿﻪ ﻗﺎﻃﯽ ﭘﺎﺗﯽ ﻣﻴﮑﻨﯽ
ﻭﺍﺳﻪ ﻣﺎ ﻫﻨﻮﺯ ﺗﺎﺗﯽ ﺗﺎﺗﯽ ﻣﻴﮑﻨﯽ
??????????
تصمیم میگیرد به همسرش ایمیل بزند.
نامه را مینویسد اما در تایپ آدرس دچار اشتباه میشود و بدون اینکه متوجه شود نامه را میفرستد.
در این ضمن در گوشه ای دیگر از این کره خاکی، زنی که تازه از مراسم خاکسپاری همسرش به خانه باز گشته بود با این فکر که شاید تسلیتی از دوستان یا آشنایان داشته باشه به سراغ کامپیوتر میرود تا ایمیل های خود را چک کند.
اما پس از خواندن اولین نامه غش میکند و بر زمین می افتد.
پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش میرود و مادرش را نقش بر زمین می بیند و در همان حال چشمش به صفحه مانیتور می افتد که در ایمیل نوشته بود :
گیرنده : همسر عزیزم
موضوع : من رسیدم
میدونم که از گرفتن این نامه حسابی غافلگیر شدی.
راستش آنها اینجا کامپیوتر دارند و هر کس به اینجا میاد میتونه برای عزیزانش نامه بفرسته.
من همین الان رسیدم و همه چیز را چک کردم.
همه چیز برای ورود تو رو به راهه.
فردا می بینمت.
امیدوارم سفر تو هم مثل سفر من بی خطر باشه ...
وای چه قدر اینجا گرمه !
...........
ﺁﻥ ﻧﻘﺎﺷﯽ ﺑﻄﻮﺭﺑﺎﻭﺭﻧﮑﺮﺩﻧﯽ ﺯﯾﺒﺎ ﺑﻮﺩ
ﻭ ﻣﯿﺒﺎﯾﺴﺖ ﺩﺭ ﻣﺮﺍﺳﻢ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﺷﺎﻫﺰﺍﺩﻩ ﺧﺎﻧﻤﯽ ﻧﻤﺎﯾﺶ ﺩﺍﺩﻩ ﻣﯿﺸﺪ .
ﻧﻘﺎﺵ ﺁﻧﭽﻨﺎﻥ ﻏﺮﻕ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﻧﺎﺷﯽ ﺍﺯ ﻧﻘﺎﺷﯽ ﺍﺵ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻧﺎﺧﻮﺩﺁﮔﺎﻩ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯿﮑﻪ ﺁﻥ
ﻧﻘﺎﺷﯽ ﺭﺍ ﺗﺤﺴﯿﻦ ﻣﯿﮑﺮﺩ، ﭼﻨﺪ ﻗﺪﻡ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﻋﻘﺐ ﺭﻓﺖ
ﻧﻘﺎﺵ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻋﻘﺐ ﺭﻓﺘﻦ
ﭘﺸﺘﺶ ﺭﺍ ﻧﮕﺎﻩ ﻧﮑﺮﺩ ﮐﻪ ﯾﮏ ﻗﺪﻡ ﺑﻪ ﻟﺒﻪ ﭘﺮﺗﮕﺎﻩ ﺳﺎﺧﺘﻤﺎﻥ ﺑﻠﻨﺪﺵ ﻓﺎﺻﻠﻪ
ﺩﺍﺭﺩ.ﺷﺨﺼﯽ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﺪ ﮐﻪ ﻧﻘﺎﺵ ﭼﻪ ﻣﯿﮑﻨﺪ . ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺖ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺑﺰﻧﺪ،ﺍﻣﺎ ﻣﻤﮑﻦ ﺑﻮﺩ
ﻧﻘﺎﺵ ﺑﺮ ﺣﺴﺐ ﺗﺮﺱ ﻏﺎﻓﻠﮕﯿﺮ ﺷﻮﺩ ﻭ ﯾﮏ ﻗﺪﻡ ﺑﻪ ﻋﻘﺐ ﺑﺮﻭﺩ ﻭ ﻧﺎﺑﻮﺩ ﺷﻮﺩ،ﻣﺮﺩ ﺑﻪ
ﺳﺮﻋﺖ ﻗﻠﻤﻮﯾﯽ ﺭﺍﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺭﻭﯼ ﺁﻥ ﻧﻘﺎﺷﯽ ﺯﯾﺒﺎ ﺭﺍ ﺧﻂ ﺧﻄﯽ ﮐﺮﺩ
ﻧﻘﺎﺵ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ
ﺻﺤﻨﻪ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ ﺑﺎﺳﺮﻋﺖ ﻭ ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ ﺗﻤﺎﻡ ﺟﻠﻮ ﺁﻣﺪ ﺗﺎ ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﺭﺍ ﺑﺰﻧﺪ.
ﺍﻣﺎ ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﺗﻤﺎﻡ
ﺟﺮﯾﺎﻥ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺷﺎﻫﺪﺵ ﺑﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺳﻘﻮﻁ ﺑﻮﺩ.
به ﺮﺍﺳﺘﯽ ﮔﺎﻫﯽ ﺁﯾﻨﺪﻩ ﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺯﯾﺒﺎ ﺗﺮﺳﯿﻢ ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ، ﺍﻣﺎ ﮔﻮﯾﺎ ﺧﺎﻟﻖ ﻫﺴﺘﯽ ﻣﯿﺒﯿﻨﺪ
ﭼﻪ ﺧﻄﺮﯼ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﻣﺎﺳﺖ ﻭ ﻧﻘﺎﺷﯽ ﺯﯾﺒﺎﯼ ﻣﺎﺭﺍ ﺧﺮﺍﺏ ﻣﯿﮑﻨﺪ
ﮔﺎﻫﯽ ﺍﻭﻗﺎﺕ ﺍﺯ ﺁﻧﭽﻪ
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﺮ ﺳﺮﻣﺎﻥ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﻣﯿﺸﻮﯾﻢ ﺍﻣﺎ ﯾﮏ ﻣﻄﻠﺐ ﺭﺍ ﻫﺮﮔﺰ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻧﮑﻨﯿﻢ :
"ﺧﺎﻟﻖ ﻫﺴﺘﯽ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯾﻤﺎﻥ ﻣﻬﯿﺎ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ.
ﺧﺪﺍﯾﺎ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ
ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯿﺖ ﺷﮑﺮ....

ﺩﻭﺳﺘﺪﺍﺭ ﺗﻮ ﺑﻪ ﺳﻌﺎﺩﺕ ﺗﻮ ﻣﯽ ﺍﻧﺪﯾﺸﺪ
ﺣﺎﻝ ﺁﻧﮑﻪ ﻋﺎﺷﻖ ﺗﻮ ﺑﻪ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺗﻮ ..
ﺩﻭﺳﺘﯽ ﺑﺎﻻﺗﺮ ﺍﺯ ﻋﺸﻖ ﺍﺳﺖ ..
ﺳﻌﯽ ﮐﻦ ﺗﺎ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺩﻭﺳﺘﯽ ﻧﯿﺎﺯﻣﻮﺩﻩ ﺍﯼ
ﻋﺎﺷﻘﺶ ﻧﺸﻮﯼ ..
ﻣﻼﮎ ﺩﻭﺳﺘﯽ ﺑﻪ ﺭﻧﮓ ﻭ ﻗﺪ ﻧﯿﺴﺖ
ﻣﻌﯿﺎﺭ ﺩﻭﺳﺘﯽ ﺻﺪﺍﻗﺘﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺭ ﺻﻨﺪﻭﻗﭽﻪ ﺩﻟﺶ ﺫﺧﯿﺮﻩ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ..
ﻭ ﻛﻼﻡ ﺁﺧﺮ
ﺩﻭﺳﺘﯽ ﺗﻤﻠﮏ ﺗﻮ ﺑﺮ ﮐﺴﯽ ﯾﺎ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﯿﺴﺖ
ﺩﻭﺳﺘﯽ ﻣﺜﻞ ﺑﻮﯾﯿﺪﻥ ﯾﮏ ﺳﯿﺐ ﺍﺳﺖ،
ﺑﺪﻭﻥ ﺁﻧﮑﻪ ﺑﻪ ﺁﻥ ﮔﺎﺯﯼ ﺑﺰﻧﯽ..
به امید زدن عشق ودوست داشتن واقعی در همه دلها

مردی
درحال
مرگ بود
وقتیکه
متوجه
مرگش شد
خدا رابا
جعبه ای
دردست دید
خدا :
وقت رفتنه
مرد :
به این زودی؟
من نقشه های
زیادی داشتم
خدا :
متاسفم
ولی وقت
رفتنه
مرد :
درجعبه ات
چی دارید؟
خدا :
متعلقات
تورا
مرد :
متعلقات
من؟
یعنی
همه چیزهای
من ؛
لباسهام
پولهایم و ـ ـ ـ
خدا :
آنهادیگر
مال تو
نیستند
آنهامتعلق به
زمین هستند
مرد :
خاطراتم چی؟
خدا :
آنهامتعلق
به زمان
هستند
مرد :
خانواده و
دوستانم؟
خدا :
نه ،
آنهاموقتی
بودند
مرد :
زن و
بچه هایم؟
خدا :
آنهامتعلق به
قلبت بود
مرد :
پس وسایل
داخل جعبه
حتما
بدنم
هستند؟
خدا :
نه ؛
آن متعلق
به گردوغبار
هستند
مرد :
پس مطمئنا
روحم است؟
خدا :
اشتباه
می کنی
روح تو
متعلق
به من است
مرد بااشک
درچشمهایش
و باترس زیاد
جعبه دردست
خدا راگرفت
و بازکرد ؛
دید خالی
است!
مرد
دل شکسته
گفت :
من هرگز
چیزی نداشتم؟
خدا :
درسته ،
تومالک
هیچ چیز
نبودی!
مرد :
پس من
چی داشتم؟
خدا :
لحظات زندگی
مال توبود ؛
هرلحظه که
زندگی کردی
مال توبود .
زندگی
فقط
لحظه ها
هستند
قدر
لحظه هارا
بدانیم و
لحظه هارا
دوست
داشته
باشیم
💖Lovermohamad💘
ﺭﻭﯼ ﺗﯿﻐﻪ ﺍﯼ برنده مقداری ﺧﻮﻥ می ریزند ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻗﺎﻟﺐ ﯾﺨﯽ ﻗﺮﺍﺭ داده ﻭ ﺩﺭ ﻃﺒﯿﻌﺖ ﺭﻫﺎ می کنند. ﮔﺮﮒ ﺁﻥ ﺭﺍ می بیند، یخ را به طمع ﺧﻮﻥ ﻟﯿﺲ ﻣﯿﺰﻧﺪ. ﯾﺦ روی تیغه کم کم ﺁﺏ می شود ﻭ ﺗﯿﻐﻪ ی تیز، ﺯﺑﺎﻥ سرد و بی حس شده ی ﮔﺮﮒ ﺭﺍ می بُرد. ﮔﺮﮒ ﺧﻮﻥ ﺑﯿﺸﺘﺮﯼ می بیند ﻭ به ﺗﺼﻮﺭ و خیال این که ﺷﮑﺎﺭ و طعمه ﺧﻮﺑﯽ پیدا کرده ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻟﯿﺲ می زند؛ اما نمی داند یا نمی خواهد بداند که با آن حرص وصف ناشدنی و شهوت سیری ناپذیر، دارد ﺧﻮﻥ ﺧﻮﺩش ﺭﺍ می خورد!
ﺁﻥ ﻗﺪﺭ ﺍﺯ آن ﮔﺮﮒ زبان بسته ﺧﻮﻥ می رود تا به دست خودش کشته می شود. نه گلوله ای شلیک می شود، و نه حتی نیزه ای پرتاب! اما گرگ با همه غرورش سرنگون ميشود'!
حال بد نیست بدانیم که طمع، شهوت، پول، قدرت ،تكبر ،فخرفروشی،حب جاه و مقام و احساس بى نيازى و بی مسوولیتی درقبال هم نوع ميتواند هر انسانى رو به سرنوشت این گرگ قطب گرفتار كند...
هلاکت به دست خودمان، نه گلوله ای، نه نیزه ای ...
این حکایت خیلی از ما انسانهاست

وقتی روکایا محمد بدنیا آمد، پزشکان به والدینش گفتند که کودکشان به دلیل شرایط خاصی که دارد، زنده نمیماند اما روکایا زنده ماند و با رژیم غذایی مایعات، رشد کرد. او اکنون 15 ماهه است.




