💖عید مبعث به همه دوستان گل راسخونی مبارک💖
در آن زمان که بشر محو بت پرستی بود
💖عید مبعث به همه دوستان گل راسخونی مبارک💖
عید است و باز موسم شادی مردم است
💖عید مبعث به همه دوستان گل راسخونی مبارک💖
ای بلند آفتاب بی شفق
💖عید مبعث به همه دوستان گل راسخونی مبارک💖
دو قطره اشک محمّد دوسال باران بود
💖عید مبعث به همه دوستان گل راسخونی مبارک💖
سردی نَفَس آدمی حرارت داد
💖عید مبعث به همه دوستان گل راسخونی مبارک💖
خدا به خلقت زیبای خود نمک پاشید
💖عید مبعث به همه دوستان گل راسخونی مبارک💖
بگوش باش خداوندگار گمراهی
💖عید مبعث به همه دوستان گل راسخونی مبارک💖
در آن زمان که بشر محو بت پرستی بود
💖عید مبعث به همه دوستان گل راسخونی مبارک💖
قلم به دست گرفتم دوباره بنویسم
💖عید مبعث به همه دوستان گل راسخونی مبارک💖
بخوان به نـام خـدایـت کـه آفـریده تـو را
💖عید مبعث به همه دوستان گل راسخونی مبارک💖
چه کسی جز تو چهل مرتبه تنها مانده
💖عید مبعث به همه دوستان گل راسخونی مبارک💖
شعر اگر از تو نگوید همه عصیان باشد
💖عید مبعث به همه دوستان گل راسخونی مبارک💖
هر که امشب محرم سِر شد خدایی می شود
💖عید مبعث به همه دوستان گل راسخونی مبارک💖
آنکه بین آسمانها میل هفتم می کند
💖عید مبعث به همه دوستان گل راسخونی مبارک💖
دین به نامِ احمد است اما تجلی حیدر است

تمام فرصتشان صرف عیش و مستی بود
بقای نسل به تدریج رو به پستی بود
بنای بتکده ها حُکم چیره دستی بود
یکی رسید که توحید ، کوله بارش بود
((بگو خداست احد)) این فقط شعارش بود


روی لب تمامی گل ها تبسم است
تقویم من دوباره نشان میدهد که باز
وقت نماز محضر آقای هشتم است
مبعث رسیده است و دلم زائر رضاست
در مشت های کودکی ام باز گندم است
هی میشمارم از من و تو ماه مهربان
حالا خودت بگو که مرا بار چندم است
اینکه دوباره پر زدم و مشهدی شدم
اینکه دلم دوباره کجای حرم گُم است
آقا چون آهویی که سر زده آمد سرای تو
من نذر کرده ام که بمیرم برای تو
عمریست نقش جان و تنم مشهد الرضاست
اوج تمام پر زدنم مشهد الرضاست
هرجا سوال شد که دلت در کجا خوش است؟
بی اختیار بر دهنم مشهد الرضاست
مبعث ،غدیر ،ماه صفر ،باز زائرم
یعنی تمام پنج تنم مشهد الرضاست

صبح روشن ای ستارۀ فلق
قل أعوذ ُ ای کسی که عاشقی
در پناه دل ز شرّ ماخَلَق
کیست این؟ برادر تو جبرئیل
می زند کلون خانه تقّ و تق
سینه سینه مژدۀ پیمبران
خندۀ فرشتگان طبق طبق
مصطفی بخوان به نام آفتاب
مصطفی بخوان به نام اهل حق
نون والقلم؛ به مکتب آمدی
نانوشته ها ورق ورق ورق
مصطفی بخوان و مصطفی بخوان
مست حق تویی، جهان چه مُستحق
در سکوت چشم های منتظر
در قنوت دست های بی رمق
مصطفی بخوان که خواندنت خوش است
إقرَ باسم ربّک الذی خَلق...

رسول می شود از بس به فکر انسان بود
شکست خورده ی این روزگار، شیطان بود
و جبرییل ز عرش خدا رجزخوان بود :
دوباره بر همه حجّت ، تمام خواهد شد
چرا که حضرت احمد ، امام خواهد شد

زمین خشک هوس باز را طراوت داد
به ذات گمشده ی عاشقی کرامت داد
به مادّیّت این خاک ، معنویّت داد
برای کسب شرابش زمین سبو می شد
جهان به یُمن قدم هاش زیر و رو می شد

به خلق جاذبه ی روی عشق می نازید
خجالت از نَفَس سرد ماه می بارید
به پشت ابر تکامل روانه شد خورشید
خدا به چهره ی او دین راستین می گفت
به انتخاب خودش ، باز آفرین می گفت

رسیده است سحر در پسِ شب واهی
وزیده است نسیم خوش سحرگاهی
به سوی چاه عدم تا ابد بشو راهی
خبر رسیده که موسی به نیل آمده است
بزن کنار دوباره خلیل آمده است


تمام فرصتشان صرف عیش و مستی بود
بقای نسل به تدریج رو به پستی بود
بنای بتکده ها حُکم چیره دستی بود
یکی رسید که توحید ، کوله بارش بود
((بگو خداست احد)) این فقط شعارش بود


نهاد عشق شدم تا گزاره بنویسم
حروف شمسی خود با ستاره بنویسم
توان گرفته ام از یک عصاره بنویسم
عصاره ای که زمین و زمان به نامش بود
اگر غلط نکنم عرش ، مست جامش بود

بخوان ! بـهانه ی خـلقت خدا خریده تو را
به رغم سنگ ابوجهل و خدعه های قریش
برای ختـم نبــوت کـه بــرگزیـده تـو را
اگر چـه سیـره ی مردم تباهی محض است
بخوان سـرود رهـایی بخوان ، وزیده تو را
تـو ســرقـبیـله ی عشــقی و بـر چکاد حرا
بخوان،که چشمه ی نور و قلم رسیده تو را
بخوان امین ِخدا ،این فرشته ی وحی است
قسم به روح امین ، تـا کـمر خمیده تو را !
سـتوده ! نـام تــو را در ازل کتـاب خــدا
به روی لــوح حقیقت تو را کشیده ! تو را
تـو در غـزل که نگنجی و طبع من خشکید
سـزد خـدا بسـرایـد بـه صد قصیده تـو را

از تحیر دهن غار حرا وا مانده
عشق تا مرز جنون رفت در این شعر محمد
نامت از وزن برون رفت در این شعر محمد
شأن نام تو در این شعر و در این دفتر نیست
ظرف و مظروف هم اندازه ی یکدیگر نیست
از قضا رد شدی و راه قدر را بستی
رفتی آنسوتر از اندیشه و در را بستی
رفتی آنجا که به آن دست فلک هم نرسید
و به گرد قدمت بال ملک هم نرسید
عرش از شوق تو جان داده کمی آهسته
جبرئیل از نفس افتاده کمی آهسته
پشت افلاک به تعظیم شکوهت خم شد
چشم تو فاتح اقلیم نمی دانم شد
آنچه نادیده کسی دیدی و برگشتی باز
سیب از باغ خدا چیدی و برگشتی باز
شاعر این سیب حکایات فراوان دارد
چتر بردار که این رایحه باران دارد...


زنده در گور غزلهای فراوان باشد
نظم افلاک سراسیمه به هم خواهد ریخت
نکند زلف تو یک وقت پریشان باشد
سایه ی ابر پی توست دلش را مشکن
مگذار این همه خورشید هراسان باشد
مگر اعجاز جز این است که باران بهشت
زادگاهش برهوت عربستان باشد
چه نیازی ست به اعجاز، نگاهت کافی ست
تا مسلمان شود انسان اگر انسان باشد
فکر کن فلسفه ی خلقت عالم تنها
راز خندیدن یک کودک چوپان باشد

نوکر مخلص از امشب کربلایی می شود
کعبه با اهل و عیالش میرود سوی عراق
نیمۀ شب در مدینه جابجایی می شود
بوسۀ ام البنین بر دستِ زینب می خورد
بوسه ای که ابتدایِ این جدایی می شود
بانگ جبریل است که پیچیده بین آسمان
کیست که در راه مولایش فدایی می شود
لحظۀ سخت سفر از پیش مادر میرسد
در کنار قبر او حال و هوایی می شود
مهربان مادر زمان رفتن من آمده
پیش من باش آن زمانی را که دشمن آمده

خاصّان را یهتدی سویِ هداکم می کند
از بیابان عدم رد میشدم دیدم علی
آب و گِل دستش گرفته کشت گندم می کند
احمد مختار میفهمد علی را ، خضر هم
زیر بار این تجلی دست و پا گم می کند
این رسالت روی دوش آن رسولی هست که
بیش تر از حد خودش را خرج مردم می کند
دردها را،غصه ها را، رنج ها را، یک به یک
مصطفی با مرتضی، امشب تفاهم می کند
ای بزرگ خاندان آب، ای عالیجناب
ما همه سلمان محضیم و خراب بوتراب

زهد و تقوا و تبری و تولی حیدر است
یک پرِ کاهم اگر محشر شود کوه عمل
حداکثر ساز این حداقلی حیدر است
پشتِ اوادنی اگر باشد کسی پیش خدا
مدعیِ اول این هم محلی حیدر است
هر زمان که مصطفی اندوه قلبش را گرفت
دید دردِ سینه را تنها تسلی حیدر است




