یــــه دنیـــا حـــرفــــ
حرفهاي من اندازه يه دنياست يا دنيا اندازه حرفهاي منه؟؟؟
کدهای کاربر
پرتال جامع فرهنگی اطلاع رسانی راسخون
سلام دوستان عزیزضمن خسته نباشید لطفا نظر خودتون را در مورد وبلاگم حتما بگیداگر جای اشکال داره کامنت بذاری تا رسیدگی کنم مرسی


انگار در دلم حرفی دیگر باقی نمانده تا برایت بگویم

تنها یک جمله!

هنوزم دوستت دارم


ارسال شده توسط : [مهسا جانم]
ادامه مطلب
[ یک شنبه 24 فروردین 1393 5:26 PM ] [ [مهسا جانم] ]

از دســتان تو


رهــا شد َم


افتـــاد َم در دســـتان باد


و اینــگونه


سالهاست خانه به دوُشــم


ارسال شده توسط : [مهسا جانم]
ادامه مطلب
[ یک شنبه 24 فروردین 1393 5:23 PM ] [ [مهسا جانم] ]

دلتنگی نه با قلم نوشته می شود نه با دکمه های سرد کیبورد …

دلتنگی را با اشک می نویسند !


ارسال شده توسط : [مهسا جانم]
ادامه مطلب
[ جمعه 22 فروردین 1393 7:10 PM ] [ [مهسا جانم] ]

چقد غمگین ودلسردم تواین شبهای دلتنگی
دلم اروم شو یک لحظه… داری واسه کی می جنگی؟؟
دیگه اون برنمیگرده…نکن گریه…نکن زاری
دیگه بیرون بریز قلبم…همه حسی که بش داری


ارسال شده توسط : [مهسا جانم]
ادامه مطلب
[ جمعه 22 فروردین 1393 7:08 PM ] [ [مهسا جانم] ]

سرگرمیِ خوبی ست :
تو عکسِ قابت را و من قاب عکست را عوض می کنم و آغاز می شود سال تنهایی


ارسال شده توسط : [مهسا جانم]
ادامه مطلب
[ جمعه 22 فروردین 1393 7:07 PM ] [ [مهسا جانم] ]

دنیا ! نخواستیم یار بی وفا ، تنهایی بهتر
درد تنهایی نخواستیم شفا ، تنهایی بهتر
یک عمر در پی یار باوفا ، با وفا بودیم
اما ندیدیم به غیر از جفا ، تنهایی بهتر . . .


ارسال شده توسط : [مهسا جانم]
ادامه مطلب
[ جمعه 22 فروردین 1393 7:03 PM ] [ [مهسا جانم] ]

زندگی اجبار است ….
مرگ انتظار است…..
عشق یک بار است …..
جدایی دشوار است …..
یاد تو تکرار است


ارسال شده توسط : [مهسا جانم]
ادامه مطلب
[ جمعه 22 فروردین 1393 7:01 PM ] [ [مهسا جانم] ]

بــــراي تـــا ابــد مـــانـدن بايــد رفـــت ...گــاهـي به " قــــلب " کــســي ...گـــاهي از " قــلب " كـسـي


ارسال شده توسط : [مهسا جانم]
ادامه مطلب
[ جمعه 22 فروردین 1393 6:59 PM ] [ [مهسا جانم] ]

باید بازیگر شوم ،

آرامش را بازی کنم …

باز باید خنده را به زور بر لبهایم بنشانم …

باز باید مواظب اشک هایم باشم …

باز همان تظاهر همیشگی : ” خوبم …


ارسال شده توسط : [مهسا جانم]
ادامه مطلب
[ جمعه 22 فروردین 1393 6:57 PM ] [ [مهسا جانم] ]

با این دل ماتم زده آواز چه سازم 

بشکسته نی ام بی لب دم ساز چه سازم 

در کنج قفس می کشدم حسرت پرواز 

با بال و پر سوخته پرواز چه سازم ...


ارسال شده توسط : [مهسا جانم]
ادامه مطلب
[ جمعه 22 فروردین 1393 6:55 PM ] [ [مهسا جانم] ]

<br/><a  data-cke-saved-href="http://oi28.tinypic.com/8x56bq.jpg" href="http://oi28.tinypic.com/8x56bq.jpg" target="_blank">View Raw Image</a>

می خواهم نباشم
کاش سرم را بردارم و برای یک هفته
در گنجه ای بگذارم و قفل کنم!
در تاریکی یک گنجه خالی
و روی شانه هایم در جای خالی سرم چناری بکارم
و برای یک هفته در سایه اش آرام بگیرم


ارسال شده توسط : [مهسا جانم]
ادامه مطلب
[ پنج شنبه 21 فروردین 1393 5:59 PM ] [ [مهسا جانم] ]

دیـوارهایی که می سازی ..
هـر روز و هــر روز ..
بیشتر می شوند ! !
بنــای بـــی احساس من …
آخر من از کجــا …
برای این همه دیــوار …
پنجــــره پیدا کنمــ .. !!


ارسال شده توسط : [مهسا جانم]
ادامه مطلب
[ پنج شنبه 21 فروردین 1393 5:57 PM ] [ [مهسا جانم] ]

من دلم می خواهد ساعتی غرق درونم باشم،
عاری از عاطفه ها، تهی از موج و سراب،
خالی از هر چه فراق، من نه عاشق هستم؛
و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من،
من دلم تنگ خودم گشته و بس…


ارسال شده توسط : [مهسا جانم]
ادامه مطلب
[ پنج شنبه 21 فروردین 1393 5:54 PM ] [ [مهسا جانم] ]

ای مسافر غریبه چرا قلبمو شکستی
رفتی و تنهام گذاشتی دل به ناباوری بستی
حالا من تنها نشستم با نوای بی نوایی
چه غریبم بی تو اینجا ای غریبه بی وفایی


ارسال شده توسط : [مهسا جانم]
ادامه مطلب
[ پنج شنبه 21 فروردین 1393 5:49 PM ] [ [مهسا جانم] ]

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

زندگی چون گل سرخ است

پر از عطر... پر از خار... پر از برگ لطیف...

یادمان باشد اگر گل چیدیم

عطر و برگ و گل و خار همه همسایه دیوار به دیوار همند...!


ارسال شده توسط : [مهسا جانم]
ادامه مطلب
[ چهارشنبه 20 فروردین 1393 3:50 PM ] [ [مهسا جانم] ]

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
اونی که زود میرنجه زود میره، زود هم برمیگرده. ولی اونی که دیر میرنجه دیر میره، اما دیگه برنمیگرده ...

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
رنج را نباید امتداد داد باید مثل یک چاقو که چیزها را می‏بره و از میانشون می‏گذره از بعضی آدم‏ها بگذری و برای همیشه قائله رنج آور را تمام کنی.

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
بزرگ‌ترین مصیبت برای یک انسان اینه که نه سواد کافی برای حرف زدن داشته‌باشه نه شعور لازم برای خاموش ماندن.

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
مهم نیست که چه اندازه می بخشیم بلکه مهم اینه که در بخشایش ما چه مقدار عشق وجود داره.

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
شاید کسی که روزی با تو خندیده رو از یاد ببری، اما هرگز اونی رو که با تو اشک ریخته، فراموش نکنی.

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
توانایی عشق ورزیدن؛ بزرگ‌ترین هنر دنیاست.

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
از درد های کوچیکه که آدم می ناله؛ ولی وقتی ضربه سهمگین باشه، لال می شه.

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
اگر بتونی دیگری را همونطور كه هست بپذیری و هنوز عاشقش باشی؛ عشق تو کاملا واقعیه.

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
همیشه وقتی گریه می کنی اونی که آرومت میکنه دوستت داره اما اونی که با تو گریه میکنه عاشقته.

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
كسی كه دوستت داره، همش نگرانته. به خاطر همین بیشتر از اینكه بگه دوستت دارم میگه مواظب خودت باش.

و بالاخره خواهی فهمید که :

همیشه یک ذره حقیقت پشت هر"فقط یه شوخی بود " هست.

یک کم کنجکاوی پشت
" همین طوری پرسیدم " هست.

قدری احساسات پشت
"به من چه اصلا " هست.

مقداری خرد پشت 
" چه میدونم" هست.

و اندکی درد پشت
" اشکالی نداره" هست.


ارسال شده توسط : [مهسا جانم]
ادامه مطلب
[ چهارشنبه 20 فروردین 1393 3:49 PM ] [ [مهسا جانم] ]

خیابان خلوت بود.پیاده رو هم. دسته گلی پژمرده روی زمین افتاده بود.زمین سرد بود.آسمان ابری.دستش را روی قلبش گذاشت . دندان هایش را به هم فشرد و با چشمانی پر از التماس به آسمان نگاه کرد.پیراهن ازکش را جمع کرد تا گرم تر شود.درد ، امانش را بریده بود.این بار، هر دو دستش را روی قلبش فشرد تا شاید آرام شود.به درخت تکیه داد و چشم های پر از اشکش را به برگ پاییزی نارنجی رنگی که روی شاخه به شدت با باد مبارزه می کرد ، دوخت. با خودش می گفت : کاش مادرم بود.. مرد قد بلندی در حالی که یقه بارانی اش را بالا زده بود و می دوید،به سرعت از آنجا گذشت بدون این که متوجه دسته گل له شده زیر پایش باشد.به گل هایش نگاه کرد.قطره های اشک ، آرام از گوشه چشمانش جاری شدند. سعی کرد از جایش بلند شود ... نیم خیز شد...اما دردی سنگین در تمام وجودش پیچید و همان جا پای درختی کوچک روی زمین افتاد... اگر مادرش بود،حتما تا الآن کاری برایش می کرد...دوست داشت مثل بچه های لوسی که سوار ماشین های مدل بالا دیده بود،گریه کند و فریاد بزند : من مامانمو می خوام... صدای هق هق هایش تمام خیابان را پر کرد.جلوی اشک هایش را نگرفت.آن جا که کسی نبود که به خاطر گریه کردن مسخره یا دعوایش کند. پس گریه کرد.... باد با آخرین سرعت به برگ کوچک حمله ور شد . برگ اما همچنان به زحمت به درخت چسبیده بود... * ضربه دستی را برشانه های کوچکش احساس کرد . سرش را بلند و به چشمان زنی که با نگرانی به او نگاه می کرد ، خیره شد.... زن لبخندی زد و رو به رویش نشست . لبخندش مثل مادر بود.هرچند که درست لبخند مادرش را به یاد نمی آورد... - چی شده دخترم ؟ دخترم ! فقط مادر ها دختر هایشان را این طور صدا می کنند. - نمی خوای بگی؟ یعنی می شد ؟ می شد سرش را روی پاهای آن زن بگذارد و تا شب برایش حرف بزند؟زن با محبت به او نگاه می کرد. - کجایت درد می کند؟ دیگر مطمئن شد که او روح مادرش است و گرنه از کجا اینقدر زود می فهمید که او درد دارد؟ می خواست به طرف زن پرواز کند.زن انگار که فهمیده باشد،نزدیکتر آمد و او را در آغوش گرفت...چقدر گرم بود... باد کم تر شده بود.خیال برگ پاییزی هم انگار از افتادن راحت تر شده بود... صدای مردی را از پشت سرش شنید : - باز اومدی سراغ این گداها؟ و بعد مردی عصبانی را دید که آمد و کنار او و روبه روی زن ایستاد و منتظر جواب ماند. با چشم هایی پر از نگرانی به مرد خیره شد.زن گفت : ببین..ببین چقدر معصومه... مرد پوزخندی زد و به مسخره گفت : آره ! خیلی. باد دوباره شروع به وزیدن کرد و برگ کوچک بازهم خودش را برای مبارزه آماده کرد... زن گفت : این داره درد می کشه... - فیلمشه...وقتی با همین کارهایش کلی پول ازت به جیب زد ، می فهمی.. . پاشو بریم خونه... در دلش به زن التماس می کرد : تورو خدا نرو..پیشم بمون...بمون... صدای مرد بلند تر از قبل گفت : پاشو دیگه... زن مردد مانده بود.باد شدیدتر شده بود.سرش را پایین انداخت و آرام آرام از آنجا دور شد... دردش دوباره شروع شد.قطره های اشک از چشمانش سرازیر شدند و دوباره خیابان پر شد از هق هق ها و درد های بی امان او... باد تند تر از همیشه می وزید و این بار برگ کوچک پاییزی از شاخه اش جدا و به روی زمین افتاد.... 


ارسال شده توسط : [مهسا جانم]
ادامه مطلب
[ چهارشنبه 20 فروردین 1393 8:23 AM ] [ [مهسا جانم] ]

روز سه‌شنبه در کلاس پنجم دبستان، به دانش‌آموران گفتم که شنبه امتحان تاریخ و جغرافیا دارید: شفاهی.

روز پنج شنبه گفتم: امتحان تاریخ و جغرافیا داریم. همین امروز: کتبی.

همه اعتراض کردند که امتحان قرار نبود امروز باشد و قرار بود شنبه باشد، همین طور قرار نبود کتبی باشد و قرار بود شفاهی باشد.

گفتم: همین است که هست. امروز است و کتبی است. هر کس نمی‌خواهد بیاید جلوی کلاس بایستد.

از کلاس شصت نفری، سه نفر آمدند و جلوی کلاس ایستادند. سوالات را روی تخته نوشتم و بچه‌ها پاسخ‌ها را روی کاغذ نوشتند.

وقتی امتحان تمام شد. گفتم: از هر کدام از شما، ده نمره کم می‌کنم از تاریخ و ده نمره از جغرافیا و به این سه نفر بیست نمره می‌دهم در تاریخ و بیست نمره در جغرافیا. تا بیاموزید که زیر بار ظلم نروید. درس امروز ما ظلم ستیزی است…


ارسال شده توسط : [مهسا جانم]
ادامه مطلب
[ سه شنبه 19 فروردین 1393 11:55 PM ] [ [مهسا جانم] ]

دوست دارم،یک شبه هفتاد سال پیر شوم
دوست دارم یک شبه پیر شوم. در کنار خیابانی بایستم
تو مرا بی انکه بشناسی از ازدحام تلخ خیابان عبور دهی
هفتاد سال پیر شدن یک شبه می ارزد به حس گرمی دستهای تو
هنگامی که مرا عبور میدهی بی انکه بشاسی .


ارسال شده توسط : [مهسا جانم]
ادامه مطلب
[ سه شنبه 19 فروردین 1393 4:32 PM ] [ [مهسا جانم] ]

نمیدانم چرا چشمانم گاهی بی اختیار خیس می شوند
می گویند حساسیت فصلی است
آری من به فصل فصل این دنیای بی تو حساسم..


ارسال شده توسط : [مهسا جانم]
ادامه مطلب
[ سه شنبه 19 فروردین 1393 4:24 PM ] [ [مهسا جانم] ]

 جشنواره وبلاگ های برتر
درباره وبلاگ

تموم حرف هاي نگفته من...
لینک دوستان
آمار و بازدید ها
کل بازدید:59057

تعداد کل مطالب : 99

تعداد کل نظرات : 4039

تاریخ آخرین بروزرسانی : یک شنبه 19 تیر 1401 

تاریخ ایجاد بلاگ : شنبه 16 فروردین 1393